آپارات اينستاگرام لينكداين
logo
پر بازدید ترین عناوین تالار از ابتدا: ایه 59 سوره احزاب(حجاب):زنان مسلمان،جلباب(روپوش) رابه بدن خود نزدیک کنند تا مورد اذیت قرار نگیرند (تعداد مشاهده:76661)    اوقات نماز های یومیه در قران (تعداد مشاهده:59785)    مطالب زیبا با آیات (تعداد مشاهده:57348)    آیا زنان کفار که به اسارت مسلمانان در می آیند بر مسلمانان حلال میشوند و زناشویی با آنها اشکال ندارد (تعداد مشاهده:57284)      پر بازدید ترین عناوین سه ماه گذشته: تدبر و تفسير سوره كوثر:ای پیامبر علیرغم ارزوی کینه ورزان مبنی بر ابترماندن رسالتت،به تو کوثر داديم    تفسير و تدبر سوره شعرا:ای پیامبر این قران که از جانب رب العالمین برتو نازل شده،نشانه هایی روشن است.    تدبر و تفسير سوره مريم:نعمت بخشي خاص خدا به انبيا و هدايت شدگان،آغاز دوران بشارت پيامبر به مومنين    ريا در قرآن:نكوهش ريا و تظاهر       آخرین رویداد تالار: تالار گفتگوهاي قرآن‌‌‌‌‌‌‌‌‌پويان جزو برگزيدگان يازدهمين جشنواره رسانه هاي ديجيتال      

توجه

Icon
Error

ali Offline
#1 ارسال شده : 1398/08/14 07:59:35 ق.ظ
ali

رتبه: Advanced Member

گروه ها: Moderator, member
تاریخ عضویت: 1390/03/24
ارسالها: 482

تشکرها: 4 بار
13 تشکر دریافتی در 13 ارسال

ترجمه تدبر و فهم سوره فرقان:نكات و پرسش هاي تفسيري سوره فرقان

پرسش:فرقان يعني چه؟ منظور از فرقان چيست؟

پاسخ 1:
كلمه ((فرقان )) به معناى فرق است ، و اگر قرآن كريم را فرقان ناميد از آن جهت بوده كه آياتش بين حق و باطل جدايى مى اندازد، و يا از اين جهت بوده كه آياتش جدا جدا نازل شده . مؤيد معناى اول اين است كه اين كلمه در قرآن كريم بر تورات هم اطلاق شده ، با اينكه تورات يكباره نازل شد.

راغب در مفردات گفته : كلمه ((فرقان )) از كلمه ((فرق )) بليغ ‌تر است ، براى اينكه فرقان تنها در فرق نهادن بين حق و باطل استعمال مى شود، مانند قنعان ، كه تنها در مردى استعمال مى شود كه ديگران به حكم او قناعت مى كنند، و اين كلمه اسم است نه مصدر، به خلاف فرق كه هم مصدر است ، و هم در فرق بين حق و باطل و غير آن استعمال مى شود

ترجمه تفسير الميزان جلد 15 صفحه : 239

پاسخ2:

فرقان اسمى است توصيفى كه براى قرآن بگونه اى ويژه در آيه مورد بحث و آياتى ديگر آمده است، چون قرآن خود بهترين و آخرين فارِق وحيانى است بين خود و ديگر كتابهاى آسمانى و زمينى، و ليكن تورات كه پس از قرآن از نظر اهميت دومين كتاب آسمانى است هرگز توصيف به فرقان نگشته، بلكه آياتى مانند "و اذ آتينا موسى الكتاب و الفرقان..." (2:53) دليل است بر اينكه تورات خود فرقان نيست بلكه فرقانش معجزاتى مانند اژدها شدن عصا و ساير نشانه هاى نُه گانه ربّانى موسى(عليه السلام) بوده است، و اين خود نظرى ويژه است نسبت به قران كه شريعتش آخرين شريعت است و تا دامنه رستاخيز همه مكلفان را در عرض زمين و طول زمان دربَر دارد،

تفسير فرقان


كلمات كليدي:ترجمه تدبر فهم تفسير سوره فرقان قران
fatemeh59 Offline
#2 ارسال شده : 1398/08/15 07:26:04 ق.ظ
fatemeh59

رتبه: Advanced Member

گروه ها: Moderator, member
تاریخ عضویت: 1398/02/31
ارسالها: 60

استاد سید کاظم فرهنگ:
در آيات 21 تا 30 جريان چهار مرحله و زمان كه بر مكلفان گذشته و مى گذرد به ميان آمده است: نخست، مرحله تكليف كه سخنان كافرانه كفّار را بميان آورده; سپس زندگى برزخى است كه اينان فرشتگان عذاب را از هنگام جان كندن به بعد مى نگرند و اين بزرگواران به آنان دورباش مى گويند كه اين خود زندگى برزخى است و همين زندگى براى پارسايان بهترين جايگاه است.
سوم، روز مرگ كلى است كه تام جهان دجار صَعقه و بيهوشى كلى ـ كه گامى فراتر از مرگ است ـ مى شوند مگر آن ويژگان كه خدا بخواهد "الاّ مَن شاء الله" و نيز كل جهان آفرينش در هم فرو مى ريزد.
مرحله چهارم و پايانى، رستاخيز است كه در آيه 27 ستمكاران دستهاشان را از شدّت ناراحتى و پشيمانى با دندانهايشان مى گزند و همى گويند: «كاش با رسول خدا(صلى الله عليه وآله) راهى مى يافتيم و ديگران را كه ما را از رسالت الهى منحرف ساخته اند به دوستى نمى گرفتيم كه ما را از يادواره ربّانى كه قرآن و رسول قران است بيگانه كرده اند».

"ورتّل القرآن ترتيلا" در اينجا و در (17:106) آمده "لِيُثبِّتَ الذين آمنوا" كه تا مؤمنان همچنان بر ايمانشان پابرجا بمانند و گمان غلطى كه مسيحيان درباره حضرت مسيح(عليه السلام) كه او پسر خدا، يا خود خداست، زيرا كلّ انجيل را يكجا برما خوانده، درميان مسلمانان نيز شايع نگردد، زيرا نازل شدن تدريجى قران آنهم بوسيله روح القُدُس بر حسب نص خود قرآن گمان الوهيت را از حضرتش مى زُدايد، و نيز اينكه قرآن وحى عقلانى خود آنحضرت است را از ساحت مقدسش دور مى كند.
وَلاَ يَأْتُونَكَ بِمَثَل إِلاَّ جِئْنَـكَ بِالْحَقِّ وَ أَحْسَنَ تَفْسِيرًا _…_33_
و تو را مَثلى نمى آورند، مگر آنكه ما حق را با نيكوترين تفسير (و بيان) برايت آورديم. _…_33_
آيه 33 ـ سخن سه گونه است: گونه اول مَثَل عارى از حقيقت است و اين كار كسانى استكه با حقيقت آشنايى ندارند و مى خواهند آن را تثبيت نمايند و چون دليلى هم بر باطل خود ندارند با دستاويز قرار دادن مَثَلهايى باطل باطلهاى خود را بعنوان حق مى نمايند. در اين آيه در پاسخ اينگونه امثال كه در برابر سخنان وحيانى محمدى مى آورده اند دو جمله آورده است: نخست ما خود حق را با چهره درخشانش مى آوريم. و اگر چه اينگونه نمايش حق نيازمند به تفسير و تمثيل نيست. گام دوم را نيز از براى تبيين آن در قرآن بر مى داريم كه "و أحسن تفسيراً" حق را با بهترين تفسيرش در قرآن آورده ايم. روى اين اصل قرآن تفسير ديگرى جُز خودش نمى پذيرد، زيرا چنانكه حقايق قرآنى برتر از كل حقايق غير وحيانى و وحيانى است تفسير آن نيز برتر از كل تفسيرهاست زيرا قرآن ربّانى است و مفسران قرآن بايستى مستفسران آن باشند يعنى كوشش و كاوششان بايد در انحصار تفسير قرآن با خود قرآن باشد، و نه آنكه با تحميل افكار، علوم، پيش فرضها، انتظارات و سخنان اين و آن تحميلاتى بر قرآن روا دارند كه اينها خود تفسير به رأى است و موجب نمود تناقضات و تضادات و انحرافاتى در تفسير قرآن بخيال تبيين آن مى باشد.

وَ هُوَ الَّذِى أَرْسَلَ الرِّيَـحَ بُشْرَما بَيْنَ يَدَىْ رَحْمَتِهِى وَ أَنزَلْنَا مِنَ السَّمَآءِ مَآءً طَهُورًا _…_48_
و اوست كسى كه بادها را نويدى پيشاپيش رحمت خويش (مانند باران و برف و تگرگ) فرستاد. و از آسمان آبى پاك كننده فرود آورديم، _…_48_
آيه 48 ـ اينجا آبى كه از آسمان نازل شده كلا طهور خوانده شده و چنانكه در (8:11) همين آب را ليطهركم به» دانسته، كه در كل آب آسمانى را پاك و پاك كننده خوانده و چنانكه در (23:18) آمده است آبهاى زمين نوعاً از آسمان است، بنابراين آب مادامى كه آب است هم پاك است و هم پاك كننده و هيچ شرط ديگرى از براى آن وجود ندارد. روى اين اصل هرگز كُر بودن و مانند آن شرط بقاى طهوريّت آن در زمينه مخلوط شدن با نجاساتى نخواهدبود، مگر اينكه از آب بودن خارج شود كه آنرا آب نجاست خوانند، و بر حَسَب رواياتى خصوصيات ذاتى نجاست برآن غلبه يابد كه رنگ، بو يا طعم آن همان رنگ يا بو يا طعم نجاست باشد كه اينجا ديگر آب نيست، بلكه نجاست يا ملحق به نجاست است.
در روايات هم هرگز دليلى بر اشتراط كريّت نداريم، تفصيل اين مطلب را در «الفرقان» و تبصرة الفقهاء و ساير نوشته هاى فقهى آورده ايم.
لِّنُحْيِىَ بِهِى بَلْدَةً مَّيْتًا وَ نُسْقِيَهُو مِمَّا خَلَقْنَآ أَنْعَـمًا وَأَنَاسِىَّ كَثِيرًا _…_49_ وَ لَقَدْ صَرَّفْنَـهُ بَيْنَهُمْ لِيَذَّكَّرُواْ فَأَبَى أَكْثَرُ النَّاسِ إِلاَّ كُفُورًا _…_50_ وَ لَوْ شِئْنَا لَبَعَثْنَا فِى كُلِّ قَرْيَة نَّذِيرًا _…_51_
تا به (وسيله ى) آن شهرى مرده (و مرگبار) را زنده كنيم و - در شمار آفريدگانمان - حيواناتى نعمتوار و انسان هايى بسيار را (از اين آب) بنوشانيم. _…_49_ ما بى گمان قرآن را به راستى ميان آنان گوناگون بيان كرديم، تا به خوبى (حقايقى وحيانى را) ياد كنند، ولى بيشتر مردمان - به جز از كفر و كفرانى بسيار - خوددارى كردند. _…_50_ و اگر مى خواستيم همواره در هر مجتمعى هشداردهنده اى بر مى انگيختيم (گرچه در مراكز مجتمعات همواره فرستاده ايم). _…_51_
آيه 51 ـ اين آيه فرستادن منذران را در كل مجتمعات بشرى محال دانسته. و اينجا جاى اين پرسش است كه آياتى كه دلالت دارند بر اينكه در هر امتى رسولى است با اين آيه منافات دارد؟
پاسخ اين است كه آياتى از قبيل (28:59) تبيين كرده كه اين تنها در مراكز مجتمعات اصلى و فرعى مكلفان مى باشد، جُز اينكه مراكز و محتمعات مكانهاى رسالتهاى اصلى هستند و ساير مجتمعات داراى رسالتهاى فرعى يا شرعدارانى غير رسول بوده و هستند .
fatemeh59 Offline
#3 ارسال شده : 1398/08/16 06:27:30 ق.ظ
fatemeh59

رتبه: Advanced Member

گروه ها: Moderator, member
تاریخ عضویت: 1398/02/31
ارسالها: 60

تدبر و فهم سوره فرقان: نکات ترجمه و تفسیر سوره فرقان

سئوال: معنای آیه اخر سوره فرقان چیست؟

قُلْ ما يَعْبَؤُا بِكُمْ رَبِّي لَوْ لا دُعاؤُكُمْ فَقَدْ كَذَّبْتُمْ فَسَوْفَ يَكُونُ لِزاماً، بگو: اگر دعای شما نباشد، پروردگارم هيچ اعتنايی به شما نمیكند.

پاسخ 1:
دو معنی مختلف در رابطه با آیه 77 مفسران قسمت اول این آیه را دو جور معنی کرده¬اند:
1- اگر دعایتان نبود شما نزد خداوند ارزشی نداشتید.
2- ارزش شما به این است که خداوند دعوتتان کرده است.
کدامیک درست است؟
هر دو نوع معنی، طرفداران قابل توجهی دارد، اما ما با توجه به «درس» و «درب»، معنی دوم را انتخاب میکنیم.
«توجه» در نزد ما بمعنی این است که به چیزی رو می¬کنیم و در آن حال از چیزهای دیگر غافل می¬شویم.
البته خداوند بالاتر از آن است و توجهِ اینطوری ندارد اما توجه خدائی شاید به این معنی باشد که وقتی خداوند آدمی را دعوت به چیزی می¬کند، (مانند ایمان و عمل صالح و ...) این نشانه توجه خداوند به آدمی، و در نتیجه، مایه ارزش او است.

از تفسير مهندس گنجه اي

پاسخ 2:
معناى آيه چنين مى شود كه : اى رسول من !به ايشان بگو نزد پروردگار من قدر و منزلتى نداريد و وجود و عدمتان نزد او يكسان است ، براى اينكه شما او را تكذيب كرديد، پس ديگر هيچ خيرى در شما اميد نمى رود و به زودى اين تكذيب به شديدترين وجه ، ملازم شما خواهد شد و اگر باز هم خدا شما را مى خواند تنها به منظور اتمام حجت بر شما است و يا براى اين است كه شايد شما از تكذيب دست برداريد. و اين تفسير، تفسير خوبى است .

بعضى ديگر گفته اند: جمله ((دعاوكم )) از باب اضافه مصدر به فاعل است . و مراد از دعا هم عبادت خداى سبحان است و معنا اين است كه : بگو پروردگار من اعتنا و اهتمامى به كار شما ندارد و يا شما را باقى نمى گذارد اگر او را عبادت نكنيد.
ولى اين تفسير با تفريع بعدى يعنى جمله ((فقد كذبتم )) نمى سازد و به وجه روشنى نتيجه جمله مورد بحث قرار نمى گيرد و اگر جمله مورد بحث از باب اضافه مصدر به فاعل خودش و مراد از ((دعاوكم )) دعايتان بود، جا داشت ديگر تفريع نكند و بدون ((فا)) ى تفريع بفرمايد: ((و قد كذبتم ))

پاسخ 3
آيه 77 ـ در اين آيه نسبت به كسانى كه درخواست توبه و عبوديتى نسبت به حضرت حق ندارند تهديد شده كه در اينصورت خدا هرگز به شما اعتنايى نخواهد داشت، زيرا هر قدر درخواست و اعتنا به خدا بيشتر باشد عنايت خدا هم بيشتر خواهد بود. و به همين معناست آياتى از قبيل "فاذكرونى اذكركم" كه مرا ياد كنيد تا شما را ياد كنم.
و در هر صورت عدم درخواست از خدا و بى اعتنايى به خدا تكذيب مقام ربوبيت است، اعم از اصل ربوبيت كه توجه به غيرخدانمائى و جز او را بپرستى، يا در مورد عدم درخواست از او گوئى خود را غنى دانسته و يا او را قادر بر انجام درخواستهاى خود ندانى

تفسير فرقان

پاسخ 4:

یعبا از ریشه عبأ: اصل الواحد در ماده، تهيّؤ؛ يعني آمادگي تمام كننده است و اين آخرين حالت تهيّؤ است.
سوره مباركه فرقان آيه 77: قُلْ ما يَعْبَؤُا بِكُمْ رَبِّي لَوْ لا دُعاؤُكُمْ فَقَدْ كَذَّبْتُمْ فَسَوْفَ يَكُونُ لِزاماً،
.يعني براي خدايتعالي شايسته نيست كه براي رويارويي و توجه و ارتباط با شما آماده شود، مگر از اين جهت كه شما را به صلاح، خير، رستگاري و إنعام (نعمت دادن) دعوت كند.

التحقیق فی کلمات القران

ویرایش بوسیله کاربر 1398/08/23 01:59:43 ب.ظ  | دلیل ویرایش: edit

fatemeh59 Offline
#4 ارسال شده : 1398/08/17 08:35:32 ق.ظ
fatemeh59

رتبه: Advanced Member

گروه ها: Moderator, member
تاریخ عضویت: 1398/02/31
ارسالها: 60

استاد سید کاظم فرهنگ:
معنی چند کلمه
در رابطه با آیه 4 «ظلم»، عمل کافران است که در رابطه با قرآن، تعریفی مغایر حقیقت از آن ارائه کرده¬اند،
و «زور»، خودِ «گواهی دادن» به آن تعریف ظلم¬آمیز است.
البته مطابق اصطلاح عمومی ما ، امروز ، «زور» ، با «قوت» مترادف است که این یک غلط مصطلح است و تدریجاً شکل گرفته و چون در طول زمان صاحبان قدرت زور می¬گفته¬اند، این کلمه با قوت و قدرت مترادف شده و تدریجاً معنی مصطلح حاضر را به خود گرفته است.
جداکننده باطل از حق
«فرقان» اصطلاحاً یعنی «فرق¬گذار بین حق و باطل» و این یکی از صفات قرآن کریم است.
بعبارت دیگر، یعنی اینکه هر عقیده¬ای را باید به قرآن عرضه کنیم اگر قرآن آنرا تأیید کرد، حق است وگرنه باطل می¬باشد.
اگر اندکی به مفهوم فوق دقت کنیم و قوه تخیل خود را کمی آزاد بگذاریم در رابطه با ارزش و موقعیت قرآن جهان¬هائی از معانی جدید ظاهر خواهد شد و هزاران افسوس که بیش از 1400 سال است قرآن در بین بشر هست اما به این نقش آن کمتر توجه شده و اگر شده بود، وضع فکری و اجتماعی و معیشتی بشر اینگونه که هست نبود.


مهندس گنجه اي

در رابطه با آیه 54 قبلاً در سوره علق خواندیم که خداوند انسان را از علق آفرید، بعداً در سوره یس خواندیم که از خاک آفرید و در اینجا در آیه 54 می¬خوانیم که از آب آفرید.
کدامش درست است؟ هر سه درست است و منشاء نزدیک آفرینش آدمی، علق است و منشاء دورتر آن نوعی ماده رسوبی است که در سوره یس به آن اشاره شده و منشاء باز هم دورتر از آن اب است که اگر نمی¬بود آن ماده رسوبی تشکیل نمی¬شد. و این نوع طرح مطلب، از معجزات علمی بارز قرآنی است که باید زیست¬شناسان درباره آن داد سخن دهند.

چرا قرآن یک دفعه نازل نمی¬شود؟
در رابطه با آیه¬های 32و33، اساساً چرا کفار این ایراد را گرفتند؟
مگر برای انبیاء دیگر، یکباره نازل شده بود؟
اساساً آنها با آن وضع علم و سوادشان (که در تمام مکه فقط هفت نفر که بتواند بخواند و بنویسد وجود داشت) در آن موقعیت بودند که بتوانند چنین چیزهائی را بدانند؟
آنهم چیزهائی که حتی ما هم پس از بیش از 1400 سال(قمری) پس از آنها و با اینهمه پیشرفت علمی و تکنولوژیک هنوز نمی¬دانیم؟
بطور قطع آنها در چنان موقعیتی نبودند که چنان چیزهائی را بدانند اما ما می-توانیم علت اینکه چنین ایرادی را گرفتند، حدس بزنیم.
آنها از حالت «زنده» و «تدریجی بودن نزول» و «سخن روز داشتن» قرآن کلافه شده بودند.
هر شایعه و توطئه¬ای که ایجاد می¬کردند فردا آیه¬ای نازل می¬شدو آن توطئه و شایعه را خنثی می¬کرد و هر ایرادی می¬گرفتند، جوابش می¬آمد و این بود که نمی¬دانستند این روند چقدر ادامه خواهد داشت و تا کجا پیش خواهد رفت که این ایراد را می-گرفتند.
در حقیقت مشکل کفار آن دوره، یکی این بود که بعلت پویائی و زنده بودن مکانیزم نزول وحی، نمی¬توانستند «برنامه¬ریزی جامعی برای مقابله ایدئولوژیک با پیامبر» تدوین کنند و آیه 33 در این موضوع بخوبی گویاست.
البته اینکه فرموده: «قلب تو را بوسیلۀ آن تثبیت کنیم»، در حقیقت، عموم مخاطبان آن روز – مثلاً مسلمانان و مؤمنان – به این تعبیر سزاوارتر بودند.

«خواسته دل خویش را خدای خویش بگیرد» یعنی چه؟
در رابطه با آیه 43 «خواسته دل خویش را خدای خویش بگیرد» یعنی چه؟
چنانکه در سوره ناس دیدیم، خداوند 3 نقش اصلی برای خویش تعریف کرده:
1- ربوبیت، 2- مُلک، 3- الوهیت.
«ربّ» به جنبه¬های مدیریتی و تدارکاتی و تهیه و برنامه¬ریزی و مربیگری و این نوع مطالب نظر دارد.
«مَلِک» به جنبه¬های «قدرت» و امر و نهی اشاره می¬کند .
«اِلاه» به جنبه¬های عاطفی و پرستش و راز و نیاز توجه دارد.
در آیه 43 اشاره به «اِلاه» دارد و اینکه کسی خواسته¬اش را «اِلاه» گرفته باشد.
آنچه که در رابطه با «اِلاه» مطرح است قوی¬ترین رابطه عاطفی است.
عشق و پرستش!
نتیجه عشق و پرستش اطاعت بی چون و چراست. و کسی که «خواسته دلش را الاه خویش» گرفته یعنی اینکه از خواسته¬های دلش اطاعت بی چون و چرا می¬کند، یعنی خواسته¬های دلش را بجای خداوند نشانده است.

از تفسير مهندس گنجه اي

در پاراگراف 1 می فرماید : ای مسلمانان ! اهمیت قرآن را درک کنید ودرهرچیزی که در آن اختلاف پیدا کردید به قرآن مراجعه کنید و چیزی را که موافق قرآن است درست بدانید و طرف دیگر را مردود بشناسید و ای پیامبر ! به کافران و رفتارهایشان وسخنان شان چندان اهمیتی مده .
زیرا که ذاتا اهمیتی ندارند و عاقبت شان هم این است .
در پاراگراف 2 : نمونه¬هایی از ایرادهای بیجای کافرانه به پیامبر(ص) و دلداری¬های خداوند به آن حضرت را ذکر میفرماید با خطابی به آنحضرت که ای پیامبر ! به کافران و رفتارهایشان وسخنان شان چندان اهمیتی مده ، عاقبت همانندان شان راهم که میدانی . دل خوش دار که تو را برای چنین نقش عظیمی پسندیده ایم ولی همانطورکه می بینی هنوز تا تکمیل ماموریتت خیلی مانده ، پس ، بازهم حوصله کن واگر دررابطه با رسالتت درخواستی داری از پروردگارت بخواه که به اوضاع واحوالت خبیر است .
در این پاراگراف با ذکر مشخصات افراد مقبول مکتب و اینکه قدر و منزلت آدمی در نزد خداوند به اندازه¬ سعی او در کسب این مشخصات است می فرماید ای مردم خود را با این الگوها از نو بسازید.

از تفسير مهندس گنجه اي
ali Offline
#5 ارسال شده : 1398/08/18 08:41:55 ق.ظ
ali

رتبه: Advanced Member

گروه ها: Moderator, member
تاریخ عضویت: 1390/03/24
ارسالها: 482

تشکرها: 4 بار
13 تشکر دریافتی در 13 ارسال
تدبر و فهم سوره فرقان:نكات و پرسش هاي تفسيري سوره فرقان

سئوال:در ايه زير كه از اوصاف عبادالرحمان است

الَّذِينَ إِذَا ذُكرُوا بِئَايَتِ رَبِّهِمْ لَمْ يخِرُّوا عَلَيْهَا صمًّا وَ عُمْيَاناً

منظور از لَمْ يخِرُّوا عَلَيْهَا صمًّا وَ عُمْيَاناً چيست؟

پاسخ يك:

((خرور بر زمين )) به معناى سقوط بر زمين است و گويا در آيه شريفه كنايه است از ملازمت و گرفتن چيزى به اين صورت كه به روى آن بيفتد.

و معناى آيه شريفه اين است كه : بندگان رحمان چون متذكر آيات پروردگارشان مى شوند و حكمت و موعظه اى از قرآن او و يا وحى او مى شنوند، كوركورانه آن را نمى پذيرند و بدون اينكه تفكر و تعقل كنند بيهوده و بى جهت ، دل به آن نمى بازند، بلكه آن را با بصيرت مى پذيرند و به حكمت آن ايمان آورده به موعظه آن متعظ مى شوند و در امر خود، بر بصيرت و بر بينه اى از پروردگارخويشند

از تفسير الميزان

پاسخ دو:

مشابه اين ايه در سوره سجده نيز قرار دارد.تفاوت اين دو چيست؟

إِنَّمَا يُؤْمِنُ بِآيَاتِنَا الَّذِينَ إِذَا ذُكِّرُوا بِهَا خَرُّوا سُجَّدًا وَسَبَّحُوا بِحَمْدِ رَبِّهِمْ وَهُمْ لَا يَسْتَكْبِرُونَ ﴿۱۵﴾

در یکی "خرو سجدا"تشویق شده
ودر دیگری"خرو صما وعمیانا" تقبیح شده

اقاي فرهنگ
fatemeh59 Offline
#6 ارسال شده : 1398/08/21 08:28:23 ق.ظ
fatemeh59

رتبه: Advanced Member

گروه ها: Moderator, member
تاریخ عضویت: 1398/02/31
ارسالها: 60

استاد سید کاظم فرهنگ:
و جمله ((ما لهذا الرسول ياكل الطعام و يمشى فى الاسواق )) - اين چه رسولى است كه غذا مى خورد و در بازارها راه مى رود؟ استفهام از تعجب است ، و وجه آن اين است كه وثنى مذهبان اتصال به غيب را براى بشر ممكن نمى دانستند، چون وجود او مادى ، و فرو رفته در ظلمتهاى ماده ، و ملوث به قذارتهاى آن است ، و به همين جهت بود كه در توجه به سوى ((لاهوت )) متوسل به ملائكه مى شدند، و آنها را عبادت مى كردند تا ملائكه نزد خدا شفاعتشان كنند و به خدا نزديكشان سازند، پس از نظر بت پرستان ملائكه مقربين نزد خدايند و متصل به غيب هستند، آنهايند كه مى توانند از طرف غيب رسالتى - البته اگر رسالتى باشد - بگيرند، ولى چنين چيزى براى بشر ممكن نيست .
پس از همين جا معلوم مى شود كه مرادشان از اين استفهام اين بوده كه رسالت با غذا خوردن و راه رفتن در بين مردم و كاسبى كردن براى معاش نمى سازد، چون رسالت اتصالى است غيبى ، و اتصال به غيب با علاقه مندى و ارتباط با ماديات جمع نمى شود، و جز براى ملائكه دست نمى دهد، لذا قرآن در جاى ديگرى از آنان حكايت كرده كه گفتند: ((اگر خدا براستى رسالتى داشت ، ملائكه را نازل مى كرد)) و يا عباراتى ديگر نظير آن .

بَلْ كَذَّبُوا بِالساعَةِ وَ أَعْتَدْنَا لِمَن كذَّب بِالساعَةِ سعِيراً
در اين جمله از طعن آنان بر رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله )، و اعتراضشان بر آن جناب به غذا خوردن و راه رفتن در كوچه و بازار اعراض شده و فرموده اينها بهانه است ، حقيقت امر غير از اين كلامى است كه به ظاهر مى گويند، بلكه علت انكارشان بر نبوت تو و طعنشان بر تو، اين است كه اينان قيامت را قبول ندارند، و معاد را منكرند، و معلوم است كه براى كسانى كه اعتقادى به معاد ندارند، نبوت معنايى ندارد، و براى كسانى كه قائل به حساب و جزا نيستند دين و شريعت مفهومى ندارد.
پس اشاره به سبب اصلى بهانه ها بعد از نقل آنها و پاسخ آنها در اينجا نظير همين جريانات است در سوره اسراء، كه بعد از ذكر بهانه ها و جواب از آنها سبب اصلى را بيان نموده ، مى فرمايد: ((قل سبحان ربى هل كنت الا بشرا رسولا و ما منع النّاس ان يومنوا اذ جاءهم الهدى الا ان قالوا ابعث اللّه بشرا رسولا))

بيان اينكه نزول تدريجى آيات به هنگام حاجت به آنها كاملترين راه تعليم معارف الهى است

با اين بيان روشن مى گردد كه تعليم ، غير از تثبيت در فواد است . آرى ، فرق است بين اينكه طبيب يك مسأله بهداشتى را به شاگرد خود (بطور نظرى ) ياد دهد و بين اينكه همين مسأله را در بالين مريضى (بطور عملى ) به او بياموزد و از مريض نشانه هاى مرض را بپرسد و او پاسخ دهد و اين پاسخ و پرسش را با قواعدى كه به شاگرد درس داده تطبيق كند كه در اين صورت آنچه مى گويد با آنچه مى كند تطبيق كرده است .

معارف الهى كه دعوت اسلامى متضمن آن بوده و قرآن كريم به آن ناطق است شرايع و احكامى است عملى و قوانينى است فردى و اجتماعى كه حيات بشريت را با سعادت همراه مى كند، چون مبنى بر اساس ‍ اخلاق فاضله اى است كه مرتبط است با معارف كلى الهى كه آن نيز بعد از تجزيه و تحليل به توحيد منتهى مى گردد، همچنان كه توحيد هم اگر تركيب شود به صورت همان معارف و دستورات اخلاقى و احكام عملى جلوه مى كند.
در چنين مكتبى بهترين راه براى تعليم و كاملترين طريق و راه تربيت اين است كه : آن را به تدريج بيان نمايد و هر قسمت آن را به حادثه اى اختصاص دهد كه احتياجات گوناگونى به آن بيان دارد و آنچه از معارف اعتقادى و اخلاقى و عملى كه مرتبط با آن حادثه مى شود بيان كند، و نيز متعلقات آن معارف از قبيل اسباب عبرت گيرى و پندگيرى از سرگذشتهاى گذشتگان و سر انجام كسانى كه به غير آن دستور عمل كردند و سر نوشت طاغيان و مشرك ينى كه از عمل به آن معارف سرپيچى نمودند، را بيان نمايد.
اتفاقا قرآن كريم هم همين رويه را دارد، يعنى آيات آن هر يك در هنگام احساس حاجت نازل شده ، در نتيجه بهتر اثر گذاشته است ، همچنان كه خود قرآن فرموده : ((و قرآنا فرقناه لتقراه على النّاس على مكث و نزلناه تنزيلا)) و نيز همين معنا مورد نظر آيه مورد بحث
ترجمه تفسير الميزان جلد 15 صفحه : 292
است كه مى فرمايد: ((كذلك لنثبت به فوادك ))

پاسخ به اشكالى در ارتباط با نزول تدريجى آيات

بله ، در اين جا اشكالى باقى مى ماند و آن اين است كه : اين قسم تعليم ، يعنى هر مسأله را در موقع رسيدن به مورد حاجت درس دادن ، غرض از تعليم را تباه مى كند، براى اينكه فاصله زمانى كه ميان دو مسأله قرار مى گيرد، باعث م ى شود كه اثر مسأله اول از بين برود و آن شوق و ذوقى كه شاگرد را وادار مى كرد به حفظ و ضبط آن مسأله سرد شود. به خلاف اين كه مطالب متصل و پيوسته به وى القاء شود كه در اين صورت ذهن را براى فهميدن آن آماده تر مى كند مخصوصا، ضبط كردن كه بدون اتصال مزبور، صورت نمى گيرد.
خداى تعالى از اين اشكال پاسخ داده كه : ((و رتلناه ترتيلا)) و معنايش - بطورى كه از سياق بر مى آيد - اين است كه : ما اين تعليمات را با اينكه قسمت قسمت ، نازل كرديم در عين حال بين دو قسمت آن فاصله زيادى نگذاشتيم ، بلكه قسمت هاى گوناگون آن را پشت سر هم نازل كرديم تا روابط بين آنها باطل نگشته ، آثار اجزاى آن از هم گسسته نشود و در نتيجه غرض از تعليم آن تباه نگردد.
علاوه بر اين ، در اينجا مطلب ديگرى است و آن اينكه قرآن كريم كتاب بيان و احتجاج است ، هم بر موافق احتجاج مى كند و هم بر مخالف و پاسخگوى هر مشكلى است كه برايشان پيش بيايد و يا اشكالى كه به روش تشكيك يا اعتراض بر حق و حقيقت بكنند و هر امرى كه براى آنان مشتبه شده باشد، از قبيل معارف و حكم واقعه در ملل و اديان پيشين ، همه را برايشان بيان مى كند و حقيقت آنچه را كه علماى ايشان تحريف كرده اند روشن مى سازد همچنان كه اين معنا از مقايسه و سنجش عقايد بت پرستان درباره خدا و ملائكه و قديسين از بشر، با آنچه در قرآن در اين باره آمده و نيز مقايسه بين قرآن و كتب عهدين در اخبار و داستانهاى انبياء و همچنين معارف مربوط به مبدا و معاد به خوبى روشن مى گردد.
و اين نوع از احتجاج و بيان ، حقش ادا نمى شود مگر به تدريج و به ترتيبى كه براى مردم پيش آمده ، و تدريجا از رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) مى پرسند و يا شبهه هايى كه براى مؤمنين پيش آمده و يا ديگران در برابر مؤمنين به تدريج القاء مى كنند و مؤمنين روز به روز از رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) مى پرسند.
آيه مورد بحث به همين معنا اشاره نموده مى فرمايد: ((و لاياتونك بمثل الا جئناك بالحق و احسن تفسيرا)) كلمه ((مثل )) به معناى ((وصف )) است و معناى آيه اين است كه : اينان هيچ وصفى خالى از حقيقت درباره تو يا غير تو نمى كنند و در اين باره از حق منحرف نمى شوند مگر آنكه ما در آن باره آنچه را كه حق است برايت مى آوريم و بهترين تفسير از آن مسأله را در
ترجمه تفسير الميزان جلد 15 صفحه : 293
اختيارت مى گذاريم ، چون آنچه آنان مى گويند يا باطل محض است كه حق آن را دفع مى كند و يا حق است و آنان از جاى خود منحرفش ‍ كرده اند كه تفسير احسن ما آن را رد نموده به جاى خود بر مى گرداند و استوارش مى كند.
پس ، با بيانى كه گذشت روشن شد كه جمله ((كذلك لنثبت به فوادك ... و احسن تفسيرا)) به دو طريق ، كلام آنان را كه گفتند: ((لو لا نزل عليه القرآن جملة واحدة )) جواب مى دهد:
اول اينكه : علت نازل نشدن بدان گونه را از آن ناحيه كه مربوط به رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) است بيان نموده مى فرمايد: علتش اين است كه ما خواستيم فوآد تو را تثبيت كنيم ، لذا آن را تدريجى نازل كرديم .
دوم اينكه : علت آن را از آن ناحيه كه مربوط به مردم مى شود بيان نموده مى فرمايد: خواستيم تا هر وقت دشمنان ما ايرادى به پيامبرمان بگيرند و مثل و وصف باطلى برايش بياورند، در همان وقت جوابشان را داده حق را بيان كنيم ، اگر آنها با ايرادهاى خود حق را از صورتى كه دارد تغيير داده از جاى خود تحريف كردند، ما با بهترين تفسير دوباره حق را بجاى خودش برگردانيم ، و اين غرض ، با نزول تدريجى حاصل مى شود.

جمله ((افانت تكون عليه وكيلا)) استفهامى است انكارى و معنايش اين است كه تو وكيل و سرپرست او و قائم به امور او نيستى تا به دلخواه خود به سوى راه رشد هدايتش كنى ، پس تو چنين قدرتى ندارى كه با اينكه خدا گمراهش كرده و اسباب هدايتش را از او قطع نموده ، تو هدايتش كنى ، و در همين معنا فرموده : ((انك لا تهدى من احببت )) و نيز فرموده : ((و ما انت بمسمع من فى القبور)) و اين آيه به منزله اجمالى است براى تفصيلى كه در
ترجمه تفسير الميزان جلد 15 صفحه : 309
آيه ((افرايت من اتخذ الهه هويه و اضله اللّه على علم و ختم على سمعه و قلبه و جعل على بصره غشاوة فمن يهديه من بعد اللّه )) آمده است .
fatemeh59 Offline
#7 ارسال شده : 1398/08/22 03:45:05 ب.ظ
fatemeh59

رتبه: Advanced Member

گروه ها: Moderator, member
تاریخ عضویت: 1398/02/31
ارسالها: 60

استاد سید کاظم فرهنگ:
معنا اين مى شود كه : با قرآن با دشمنان جهاد كن ، يعنى قرآن را بر آنان بخوان و معارف و حقايق آن را بر ايشان بيان كن و حجت را بر ايشان تمام نما.
پس حاصل معنا و مضمون آيه اين شد كه : وقتى مثل رسالت الهى در بر طرف كردن
ترجمه تفسير الميزان جلد 15 صفحه : 316
حجاب جهل و غفلت از دلهاى مردم به وسيله اظهار حق و اتمام حجت مثل آفتاب بود در دلالت بر سايه گسترده و برداشتن آن سايه به امر خدا، و نيز مثل روز بود نسبت به شب و تعطيلى كار در آن و نيز، مثل باران بود نسبت به زمين مرده و چارپايان و انسانهاى تشنه ، ناچار، حالا كه تو حامل اين رسالت شده اى ، و به سوى همه اهل قريه ها مبعوث گشته اى ، ديگر جا ندارد كه از كافران اطاعت كنى ، چون اطاعت ايشان تباه گر اين ناموس عمومى است كه براى هدايت قرار داده ايم پس بايد كه در تبليغ رسالت خود و اتمام حجت بر مردم به وسيله قرآن كه مشتمل بر دعوت حقه است نهايت كوشش و جهد خود را مبذول دارى و جهاد كنى با آنان جهادى بس بزرگ .

أَ لَمْ تَرَ إِلى رَبِّك كَيْف مَدَّ الظلَّ وَ لَوْ شاءَ لَجَعَلَهُ ساكِناً ثُمَّ جَعَلْنَا الشمْس عَلَيْهِ دَلِيلاً ثُمَّ قَبَضنَهُ إِلَيْنَا قَبْضاً يَسِيراً
اين دو آيه و آيات بعد از اينها - تا نه آيه - نظير تنظير و تشبيهى است براى مضمون دو آيه
ترجمه تفسير الميزان جلد 15 صفحه : 311
قبل ، بلكه چهار آيه قبل كه مى فرمود: خداى سبحان رسول را به منظور هدايت مردم به سوى راه رشد و نجاتشان از ضلالت فرستاد، تا بعضى از آنان كه خدا مى خواهد هدايت يابند و بعضى ديگر كه هواى نفس خود را معبود خود گرفته اند كارشان به جايى برسد كه نه بشنوند، و نه بفهمند، پس بعد از آنكه خدا اين طايفه را گمراه كرد كسى نمى تواند هدايتشان كند.
و آيات مورد بحث ، تا نه آيه ، مى فرمايد: اين داستان چيز نو ظهورى از ناحيه خداى سبحان نيست ، زيرا در عجائب صنع او و آيات بيناتش ‍ نظائر زيادى دارد، پس كسى سر از كار او در نمى آورد و او بر صراط مستقيم است (شيوه اش در همه عالم يكسان است )، مثلا سايه را گسترده تر و آنگاه آفتاب را دليل آن قرار داده تا آن را نسخ كند و از بين ببرد و نيز شب را پوشش ، و خواب را براى آرامش ، و روز را براى حركت قرار داده و نيز بادها را مژده آور باران كرده ، زمين مرده را زنده ، چارپايان و انسانها را سيراب ساخته است .
پس ، مثل مؤمن و كافر، كه آن يكى راه مى يابد و اين يكى گمراه مى شود - با اينكه هر دو بندگان خدايند و در يك كره خاكى زندگى مى كنند - مثل دو تا آب است كه يكى شيرين و گوارا و ديگرى شور و تلخ است و خدا هر دو را پهلوى هم قرار داده ، ولى بين آن دو فاصله و برزخى قرار داده است و نيز، مثل همان آبى است كه خدا بشر را از آن آفريده و آنگاه خانمانها و فاميلها از آن پديد آورده و از همين راه زن دادن و زن خواستن ، مواليد را مختلف كرده و پروردگار تو قدير است .
اين معنا، آن چيزى است كه دقت در مضامين آيات و خصوصيات نظم آنها، آن را به دست مى دهد و با همين معنا وجه اتصال آنها به آيات قبلى نيز روشن مى شود. اما اينكه بعضى گفته اند كه : آيات در مقام بيان پاره اى از ادله توحيد، بعد از بيان جهالت معرضين از توحيد و گمراهى ايشان است ، درست نيست ، چون با سياق سازگارى ندارد و به زودى اين معنا را روشن خواهيم كرد.
پس اينكه فرمود: ((الم ترالى ربك كيف مد الظل و لو شاء لجعله ساكنا)) - همان طور كه گذشت - تنظير و تشبيهى است براى اينكه چرا جهل و ضلالت دامن گير مردم مى شود و چگونه خداى تعالى آن را به وسيله فرستادن رسولان و دعوت حقه ايشان بر مى دارد و لازمه اين معنا اين است كه مراد از ((مد الظل )) امتداد سايه اى است كه بعد از ظهر گسترده مى شود و به تدريج از طرف مغرب به سوى مشرق رو به زيادى مى گذارد تا آنجا كه آفتاب به كرانه افق
ترجمه تفسير الميزان جلد 15 صفحه : 312
رسيده غروب كند كه در آن هنگام امتداد به آخر مى رسد و شب مى شود و اين سايه در همه احوالش در حركت است و اگر خدا مى خواست آن را ساكن مى كرد.
و اينكه فرمود: ((ثم جعلنا الشمس عليه دليلا)) منظور اين است كه دلالت آفتاب با نور خود بر اين دلالت مى كند كه در اين ميان سايه اى هست و نيز با گسترده شدن نورش ، دليل بر اين است كه سايه نيز به تدريج گسترده مى شود، زيرا اگر آفتاب نبود كسى متوجه نمى شد كه در اين ميان سايه اى وجود دارد، آرى علت عمومى تشخيص معانى مختلف براى انسان اين است كه احوال عارضه بر آن معانى مختلف مى شود، حالتى پديد مى آيد و حالتى ديگر مى رود و چون حالت دومى آمد آن وقت به وجود حالت اولى پى مى برد و چون حالتى پديد مى آيد حالت قبلى كه تاكنون مورد توجه نبوده به خوبى درك مى شود و اما اگر چيزى را فرض كنيم كه هميشه ثابت و به يك حالت باشد به هيچ وجه راهى براى تنبه به آن نيست .
و معناى اينكه فرمود: ((ثم قبضناه الينا قبضا يسيرا)) اين است كه ما با تاباندن خورشيد و بالا آوردن آن ، به تدريج آن سايه را از بين مى بريم و جهت اينكه از بين بردن را، قبض ناميده ، آن هم قبض به سوى خودش و آن قبض را هم به قبض آسان توصيف كرد خواست تا بر كمال قدرت الهى خود دلالت كند و بفهماند كه هيچ عملى براى خدا دشوار نيست و اينكه فقدان موجودات بعد از وجودشان انهدام و بطلان نيست ، بلكه هر چه كه به نظر ما از بين مى رود در واقع به سوى خدا باز مى گردد.

تنظير روشنگرى عالم روحانى و معنوى انسانها با ارسال رسل ، به روشنگرى عالم طبيعت با شمس و قمر

بنابراين ، بايد گفت : آيه شريفه در مقام ثناى خداى تعالى بر خويش ‍ است و مى خواهد بزرگى او را به خاطر اينكه برجهايى محفوظ و تيرهايى شهاب درست كرده و آفتاب را روشنگر و ماه را منير ساخته تا عالم محسوس را روشن كنند افاده كند و با اين بيان ، به مسأله رسالت رسولان اشاره مى كند، چون اين مسأله نظير همان روشنگرى آفتاب و ماه نسبت به عالم جسمانى انسانها است ، چيزى كه هست رسولان خدا، عالم روحانى انسانها را روشن مى كنند. آرى ، اگر آفتاب پيش پاى آنان را روشن مى سازد رسولان خدا ديده بصيرت بندگان خدا را روشن مى كنند همچنان كه دنبال اين آيات حال انسانها و دفع اولياى شياطين و جلوگيرى آنها از صعود به سوى خدا را بيان مى كند و مى فرمايد: براى دفع آنان برجهايى قرار داده كه از آنجا شيطانها را تير باران مى كنند.
اين آن معنايى است كه از سياق آيات - چه آيات مورد بحث و چه آيات قبل - استفاده مى شود، و همانطور كه در ذيل جمله ((الم تر الى ربك كيف مد الظل )) بدان اشاره كرديم همه بر اين سياقند. پس ، معنايى كه ما براى آيه كرديم از باب تأويل و صرف آيات از ظاهرى كه دارند نيست .

بنابراين ، آيه شريفه در مقام اعتزاز و يا امتنان است ، امتنان به اين منت كه شب و روز را طورى قرار داده كه هر يك پشت سر ديگرى درآيد تا اگر كسى در يكى از اين دو زمان ايمان به خدا از او فوت شد در زمان بعدى آن را تدارك كند و اگر كسى در يكى از اين دو موفق به عبادت خدا و هر عمل صالح ديگر نشد در زمان بعدى آن را تلافى نمايد.
اين آن معنايى است كه آيه شريفه آن را افاده مى كند و در عين حال ارتباط و اتصالش به آيه قبل نيز محفوظ است ، چون در آيه قبل يعنى آيه ((و جعل فيها سراجا و قمرا منيرا)) فرمود: خدا با شهاب ثاقبش ‍ نمى گذارد شيطانهاى متكبر به ساحت قربش نزديك شوند و در اين آيه مى فرمايد: در عين حال بندگانش را از تقرب به درگاهش مانع نمى شود، و از اينكه به نور او استضائه كنند جلوگيرى نمى كند و به همين جهت شب و روز را پشت سر هم قرار داد تا اگر يكى از بندگانش در يكى از اين دو زمان به درگاه پروردگارش تقرب نجسته باشد، در زمان ديگر تقرب بجويد.

اينكه فرمود: ((و جعل بينهما)) خود قرينه است بر اينكه مراد از مخلوط كردن دو دريا، روانه كردن آب دو دريا است با هم ، نه مخلوط كردن آن دو، كه اجزاى آنها را در هم و برهم كند.
و اين كلام عطف است بر همان چيزى كه آيه
((و هو الذى ارسل الرياح ...)) عطف بر آن شده و در اين جمله مسأله رسالت از اين جهت كه ميان مؤمن و كافر را جدايى مى اندازد، با اينكه هر دو در يك زمين زندگى مى كنند و در عين حال با هم مخلوط و يكى نمى شوند، تشبيه شده به آب دو دريا، كه در عين اينكه در يك جا قرار دارند، به هم در نمى آميزند، (كه توضيحش در اول آيات نه گانه گذشت )

عِبَادُ الرَّحْمَنِ الَّذِينَ يَمْشونَ عَلى الاَرْضِ هَوْناً وَ إِذَا خَاطبَهُمُ الْجَهِلُونَ قَالُوا سلَماً
بعد از آنكه در آيه قبلى استكبار و خود خواهى كفار بر خداى سبحان و اهانتشان نسبت به اسم كريم و رحمان را ذكر كرد، در اين آيه در مقابل آن رفتار مؤمنين را ذكر مى كند كه نه تنها به اسم رحمان اهانت نمى كند، بلكه خود را بنده رحمان مى دانند همان رحمانى كه كفار از لفظ آن گريزان بودند و نفرت داشتند.

صفت دومى كه براى مؤمنين آورده اين است كه ، چون از جاهلان حركات زشتى مشاهده مى كنند و يا سخنانى زشت و ناشى از جهل مى شنوند، پاسخى سالم مى دهند، و به سخنى سالم و خالى از لغو و گناه جواب مى گويند، شاهد اينكه كلمه سلام به اين معنا است آيه ((لا يسمعون فيها لغوا و لا تاثيما الا قيلا سلاما سلاما)) مى باشد، پس ‍ حاصل و برگشت معناى اين كلمه به اين است كه : بندگان رحمان ، جهل جاهلان را با جهل مقابله نمى كنند.

اعتقاد خرافى است كه عوام مشرك عرب داشتند كه : توجه و توسل به خدايان تنها در خشكى فايده دارد و اما در دريا سودى نمى بخشد، چون امور درياها تنها به دست خداست و آلهه اى در آن با وى شريك نيستند.

الَّذِينَ لا يَدْعُونَ مَعَ اللَّهِ إِلَهاً ءَاخَرَ...
اين آيه شريفه ، شرك در عبادت را از بندگان رحمان نفى مى كند و شرك در عبادت اين است كه كسى هم خداى را عبادت كند و هم غير خداى را و اين ، با اصول وثنيت و بت پرستى سازگار نيست ، براى اينكه اصول وثنيت اجازه نمى دهد شخص بت پرست خداى را عبادت كند، نه به تنهايى و نه با عبادت غير خدا، بلكه انسان را لايق پرستش خدا ندانسته ، مى گويد بايد آلهه پايين تر از خدا را بپرستيم تا آنها ما را با شفاعت خود به خدا نزديك كنند.

معناى آيه چنين مى شود كه : اى رسول من !به ايشان بگو نزد پروردگار من قدر و
ترجمه تفسير الميزان جلد 15 صفحه :341
منزلتى نداريد و وجود و عدمتان نزد او يكسان است ، براى اينكه شما او را تكذيب كرديد، پس ديگر هيچ خيرى در شما اميد نمى رود و به زودى اين تكذيب به شديدترين وجه ، ملازم شما خواهد شد و اگر باز هم خدا شما را مى خواند تنها به منظور اتمام حجت بر شما است و يا براى اين است كه شايد شما از تكذيب دست برداريد. و اين تفسير، تفسير خوبى است .
بعضى ديگر گفته اند: جمله ((دعاوكم )) از باب اضافه مصدر به فاعل است . و مراد از دعا هم عبادت خداى سبحان است و معنا اين است كه : بگو پروردگار من اعتنا و اهتمامى به كار شما ندارد و يا شما را باقى نمى گذارد اگر او را عبادت نكنيد.
ولى اين تفسير با تفريع بعدى يعنى جمله ((فقد كذبتم )) نمى سازد و به وجه روشنى نتيجه جمله مورد بحث قرار نمى گيرد و اگر جمله مورد بحث از باب اضافه مصدر به فاعل خودش و مراد از ((دعاوكم )) دعايتان بود، جا داشت ديگر تفريع نكند و بدون ((فا)) ى تفريع بفرمايد: ((و قد كذبتم ))
کاربرانی که در حال مشاهده انجمن هستند
Guest (2)
جهش به انجمن  
شما مجاز به ارسال مطلب در این انجمن نمی باشید.
شما مجاز به ارسال پاسخ در این انجمن نمی باشید.
شما مجاز به حذف مطلب ارسالی خود در این انجمن نمی باشید.
شما مجاز به ویرایش مطلب ارسالی خود در این انجمن نمی باشید.
شما مجاز به ایجاد نظر سنجی در این انجمن نمی باشید.
شما مجاز به رای دادن در این انجمن نمی باشید.

قدرت گرفته از YAF 1.9.6.1 | YAF © 2003-2019, Yet Another Forum.NET
این صفحه در مدت زمان 0.176 ثانیه ایجاد شد.
logo-samandehi