آپارات اينستاگرام لينكداين
logo
پر بازدید ترین عناوین تالار از ابتدا: ایه 59 سوره احزاب(حجاب):زنان مسلمان،جلباب(روپوش) رابه بدن خود نزدیک کنند تا مورد اذیت قرار نگیرند (تعداد مشاهده:81324)    مطالب زیبا با آیات (تعداد مشاهده:70279)    آیا زنان کفار که به اسارت مسلمانان در می آیند بر مسلمانان حلال میشوند و زناشویی با آنها اشکال ندارد (تعداد مشاهده:63548)    اوقات نماز های یومیه در قران (تعداد مشاهده:63105)      پر بازدید ترین عناوین سه ماه گذشته: تفسیر و فهم سوره اسراء:تاکید بر محور اصلی هدایت قران در باور به معاد و توحید و نیز تثبیت پیامبر    تفسير و تدبر سوره فرقان:بهانه‌ها و اتهامات مختلف مشركان عليه قران؛پيامبر تو ضامن هدايت آنها نيستي    فهم و تدبر سوره كهف:اتکا بر عوامل مادي و پرستش و اطاعت از معبودان غیر خدا،شرك است و ماي خسران    مفهوم آيه 59 سوره اسراء چيست؟خداوند چه نوع آيات و معجزاتي را ديگر نمي فرستد؟چرا؟       آخرین رویداد تالار: هر روز صبح ساعت 7 قرائت ترتيل قران يك صفحه از قران كريم :در كانال قرآن‌پويان      

توجه

Icon
Error

ali Offline
#1 ارسال شده : 1398/10/07 08:53:29 ق.ظ
ali

رتبه: Advanced Member

گروه ها: Moderator, member
تاریخ عضویت: 1390/03/24
ارسالها: 521

تشکرها: 4 بار
13 تشکر دریافتی در 13 ارسال
ترجمه تدبر و فهم سوره يوسف: پرسشها و نكات تفسيري سوره يوسف

پرسش: گوينده جمله معروف وَمَا أُبَرِّئُ نَفْسِي إِنَّ النَّفْسَ لَأَمَّارَةٌ بِالسُّوءِ كيست؟ يوسف يا زليخا

در ايات 52 و 53 بين مفسرين و مترجمين اختلاف نظراست كه ايا نقل قول زليخاست يا يوسف.


ظاهر ايات نشان دهنده آن است كه ادامه گفتار زليخاست.اما بسياري از مفسران،آنرا مربوط به يوسف دانسته اند.

قَالَتِ امْرَأَتُ الْعَزِيزِ الْآنَ حَصْحَصَ الْحَقُّ أَنَا رَاوَدْتُهُ عَنْ نَفْسِهِ وَإِنَّهُ لَمِنَ الصَّادِقِينَ ﴿۵۱﴾
انصاریان: همسر عزیز گفت: اکنون حق [پس از پنهان ماندنش] به خوبی آشکار شد، من [بودم که] از او درخواست کام جویی کردم، یقیناً یوسف از راستگویان است.

ذَلِكَ لِيَعْلَمَ أَنِّي لَمْ أَخُنْهُ بِالْغَيْبِ وَأَنَّ اللَّهَ لَا يَهْدِي كَيْدَ الْخَائِنِينَ ﴿۵۲﴾

انصاریان: [من به پاکی او و گناه خود اعتراف کردم] و این اعتراف برای این است که یوسف بداند من در غیاب او به وی خیانت نورزیدم و اینکه خدا نیرنگ خیانت کاران را به نتیجه نمی رساند.

خرمشاهی: [يوسف‏] گفت چنين بود تا او [عزيز] بداند كه من در نهان به او خيانت نكرده‏ام، و اينكه خداوند نيرنگ خيانتكاران را به جايى نمى‏رساند

وَمَا أُبَرِّئُ نَفْسِي إِنَّ النَّفْسَ لَأَمَّارَةٌ بِالسُّوءِ إِلَّا مَا رَحِمَ رَبِّي إِنَّ رَبِّي غَفُورٌ رَحِيمٌ ﴿۵۳﴾
انصاریان: من خود را از گناه تبرئه نمی کنم؛ زیرا نفس طغیان گر، بسیار به بدی فرمان می دهد مگر زمانی که پروردگارم رحم کند؛ زیرا پروردگارم بسیار آمرزنده و مهربان است.

خرمشاهی: و من خود را مبرا نمى ‏شمارم، چرا كه نفس [آدمى‏] بدفرماست، مگر آنكه پروردگارم رحمت آورد، كه پروردگار من آمرزگار مهربان است‏


كلمات كليدي:تدبر فهم تفسير سوره يوسف زليخا يعقوب مصر
ali Offline
#2 ارسال شده : 1398/10/11 10:21:38 ق.ظ
ali

رتبه: Advanced Member

گروه ها: Moderator, member
تاریخ عضویت: 1390/03/24
ارسالها: 521

تشکرها: 4 بار
13 تشکر دریافتی در 13 ارسال

منظور از قرآن عربي در ايه 2 سوره يوسف چيست؟

پاسخ 1:

عرب از ریشه عرب: اصل الواحد در ماده، رفع ابهام، تبيّن (آشكاري) و وضوح حال است و مخالف عُجمَة ميباشد كه به معناي گره در ابهام است و از مصاديقش: سخن عرب است كه ميگويند: أعرَبَ بِحُجَّتِه؛ يعني حجّتش را آشكار كرد. عرّب منطقه؛ يعني منطقش را تبيين كرد، عرب إذا فصح بعد لكنة؛ يعني زبانش پس از لكنت، باز شد، عرّب عليه؛ يعني تقبيح، فساد و شرّي را كه در دل داشت، آشكار كرد و از همين باب است، آشكار شدن فساد در درون معده
و عَروب؛ زني است كه تنها خالص براي شوهرش باشد و از ناخالصي و غَشّ و چند رنگي و كينه پرهيز كند، در نتيجه او دوستدار شوهر، صاف و خالص است. پس اين دو قيد در همه اين موارد لحاظ ميشوند. بعيد نيست كه مفهوم فساد از زبان عِبري گرفته شده باشد.

همچنين عَرَب: اسم جنس است، مانند: عَجَم و هرگاه به وسيله ياء نسبت، چيزي يا كسي به آن منسوب شود، بر إفراد (واحدي از يك مجموعه) دلالت ميكند. پس عربي؛ يعني يك نفر از عرب.

اعراب: در اصل جمع عرب است، اما بعداً بر باديه نشينان اطلاق شده؛ زيرا جمع بر تكثير (فراواني) و افراد گوناگوني كه مجتمع شدهاند، دلالت ميكند و اين با تحقير و تعميم (عموميت دادن) ملازمت دارد و در مقابل تشخّص، عزت يافتن و اختصاص است و براي نشان دادن يك نفرباديه نشين، به كلمه اعراب، ياء نسبت اضافه ميكنند. پس أعرابي؛ يعني كسي كه به اعراب (باديه نشينان) منسوب است.

سوره مباركه نحل آيه 103: وَ هذا لِسانٌ عَرَبِيٌّ مُبِينٌ، اين [قرآن] به زبان عربی روشن است.منظور وضوح و آشكاري آن و رفع ابهام از آن است و زبان عربي منظور نيست، هرچند كه زبان عربي از مصاديق اصل است.

سوره مباركه واقعه آيات 36 و 37: فَجَعَلْنَاهُنَّ أَبْكَارًا/ عُرُبًا أَتْرَابًا، و ايشان را دوشيزه گردانيدهايم/ شوی دوست همسال.عُرُب؛ جمع عَروب - بر وزن فَعول - و به معناي خالص، صاف و آشكار است، كه در او هيچ خلط، شوب، تيرگي و ابهامي نيست و از لوازم اين معنا، محبت، طيب نفس (آسودگي خاطر)، خنده و نشاط است

نقل از نرم افزار التحقيق في كلمات القران

پاسخ 2:

ايه 2 ـ "قراناً عربياً" به معناى خواندنى روشن است و نه تنها به لغت عربى، دُرست است كه لغت عربى روشن ترين لغات است ولى عربى قرآن در همين لغت عربى نيز در درجه اول و بى مانند روشنى و روشنگرى است


تفسير فرقان
fatemeh59 Offline
#3 ارسال شده : 1398/10/14 03:42:48 ب.ظ
fatemeh59

رتبه: Advanced Member

گروه ها: Moderator, member
تاریخ عضویت: 1398/02/31
ارسالها: 71

استاد سید کاظم فرهنگ:
این تنها قصه ای است در قرآن که شکل «قصه ایِ کامل» دارد، هم از کودکی کسی شروع میشود، و هم مراحل مهم زندگی او را دارد، و هم «پایان خوشِ» داستانی را.

بر عکسِ قصه یوسف (ع) قصه های موسی (ع) است که از – تقریبا – اول وحی (به ترتیب نزول از سوره اعلی) تا آخر آن (سوره مائده) – تقریبا – همیشه یکی از داستان های موسی هست.
چرا خداوند داستان موسی را نیز مانند قصه یوسف عرضه نکرد؟ مثلا از تولدش تا وفاتش! (آنهم پیوسته!) و اسمش را هم میتوانست بگذارد سوره موسی! (خیلی هم به نظر همانها قشنگ میشد!)

قصه یوسف چیست؟
برادرانی که بر برادرشان حسد میورزند و تا آنجا پیش می روند که او را بکشند، تا اینکه یکی شان (که خون پیغمبرزادگی اش به جوش می آید میگوید نه بابا گناه دارد! چرا بکشیدش؟ توی یک چاهی بیاندازید شاید بعضی ها پیدایش کردند!) و خلاصه اینکه برادرشان را تا حد مرگ می آزارند و او سر از جای دیگر در می آورد و – تقریبا – شاه میشود و برادران سابق سر تعظیم و تسلیم خم میکنند که بله حق با تو بود و ما خطاکار بودیم.
آیا داستان پیامبر ما غیر از این بود؟
کسانی که همه جور او را به خوبی می شناختند بارها کمر به قتل او نبستند؟ به انواع راه ها سعی در خاموشی صدایش نکردند؟ تا نهایت امکاناتشان عرصه را بر او و دوستدارانش تنگ نکردند؟
تا اینکه زد و یک طوری شد و او از جایی دیگر سر در آورد و شاه شد و به دار و دیارش برگشت و برادران سابق سر تعظیم و تسلیم فرو آوردند که تو راست میگفتی و ما خطاکاریم.
بله ، داستان های قرآنی (وبطور کلی هر متن قرآنی) آن روزها که داشت نازل میشد به منظور ایجاد سرگرمی نبود، و، وامروز هم که قرن ها از نزولش میگذرد، و فردا هم که قرن های بیشتری از نزولش گذشته خواهد بود، مفسر را باید به این فکر بیاندازد که چرا خداوند این را فرموده؟
منظور خداوند در آن روز های نزول سوره یوسف این بود که به پیامبر – ص - و مسلمانان بگوید کمی دیگر صبر کنید، شماهم یوسف وار پیروزمندانه به آنها باز خواهید گشت ولی مانند آنان رفتار نخواهید کرد، و امروز، و فردا، مفسران باید این نکته را بفهمند که منظوری که خداوند در آن روزهای نزولِ مطالب قرآنی داشت، را، کشف کنند و از آن برای «درد»های زمان خودشان «نسخه» ای بپیچند.

از تفسير مهندس گنجه اي

چند دریافت مستقیم و کوتاه
آیه 35: «نشانه¬ها»ی مورد بحث، باید چیزهائی بوده باشد از قبیل اعتقاد به توحید و تبلیغ آن و مخالفت با دین شرک آنها و عدالتخواهی و اعتراض به مظالم جاری، و اینها باید سبب زندانی شدن او شده باشد نه توطئه آن زنان که در آیه¬های 33 و 34 اشاره شده.
آیه 42: ساده¬ترین توضیحِ مطلب این است که او هر که بوده یکنوع «مجرم سیاسی» بوده. و شفاعت یکنفر «برده» (که پائین¬ترین موقعیت اجتماعی را دارد) برای یک «مجرم سیاسی» کار آسانی نیست و متضمن خطراتی برای شفیع است لذا آن شخص خود را «خودسانسوری» کرد و بالاخره هم کاملاً فراموشش شد.
نقش شیطان آن بود که او را به از دست دادن موقعیتش و زحماتی که در آنصورت به آن دچار میشد ترساند تا اینکه موفق شد او را بطور کامل بفراموشاند.
آیه 45: این «یادآوریِ» آن شخص در اینجا کاملاً موجه است، زیرا یادآوری قبل از این مطلب، «شفاعت از یک مجرم سیاسی» تلقی می¬شد و برای او نوعاً ناخوشایند بود اما حالا یک «خوش خدمتی» است وبرای او کاملاً مطلوب است.
آیه 49: کلمه¬ای که در آیه آمده «یُغاثُ» است که هم به معنی «فریادرسی می¬شوند» و هم به معنی «بارانده می¬شوند» است و چون باران از آسمان می¬آید، گویی که خداوند فریاد ناراحتی مردمِ هفت سال خشکسالی کشیده را شنیده، و برایشان باران فرستاده باشد، که فی¬نفسه، هم معنی لغوی رایجی است و هم لطیف است، در ترجمه ترجیح داده شد. گرچه دومی هم صحیح است و هر دو هم بالاخره به یک معنـــی می¬رساند.
آیه¬های 52و53 : اینها گفتار یوسف است نه آن زن.
آیه 66: وثیقه موردنظر باید قاعدتاً «قسم» یا «تعهد اخلاقی» بوده باشد.
آیه¬های 67و68 : یعنی «به چشم نیائید» (و به اصطلاح امروز «چراغ خاموش» بروید)
آیات 70تا76 : روش یوسف از آنجا که یک «حق انتقام» به گردن آنها داشت موجه است.

در آیه 20 فاعل چه کسی (کسانی) است؟
در جواب باید گفت فاعل نمیتواند اهل کاروان باشد، زیرا آنها آن کودک را «ثروت»ی تلقی کرده بودند.
لذا توضیح مطلب این میشود که برادران یوسف دورادور کشیک میکشیدند که عاقبت کار او چه میشود و وقتیکه دیدند اهل کاروان او را پیدایش کرده اند برای اینکه مانع کارهای احتمالی آنها برای رساندن کودک به خانواده اش شوند او را به پشیزی به آنها فروختند.
خواب و تعبیر خواب
در رابطه با آیه 43 در این سوره سه نوع «خواب» معرفی شده است:
1- رویا (خواب)،
2- احلام (چیزهای خوشایند)،
3- اضغاث (پراکنده)
«رویا» خوابهای دارای معنی و تعبیر است که مثلاً یکی از آنها همین خواب حضرت یوسف است که دیده بود یازده ستاره و خورشید و ماه بر او سجده می¬کردند. یا خواب حضرت ابراهیم که دیده بود پسرش اسمعیل را ذبح می¬کند یا خواب پیامبر(ص) که دیده بود حج بجا می¬آورد.
از مشخصات این نوع خوابها این است که جزئیات صحنه و سکانس معلوم نیست، و صحنه و سکانس یک حالت سوررئالیستی دارد، و در این نوع خوابها فقط موضوع موردنظر مطرح است و جزئیات دیگر وجود ندارد. و از این نوع خوابها که دارای معنی است بسیاری از اشخاص صالح دیده¬اند و چیز نادری نیست.
«احلام» خوابهایی است که آدمی در جهت رسیدن به رفع نیازهای جسمی و روحی خویش می¬بیند،
مثلاً آدم گرسنه، سفره رنگین و پسر جوان، صحنه¬های جنسی می¬بیند، و گاهی هم محتلم می¬شود، همین کلمه «محتلم» با کلمه «احلام» همریشه است، و اینکه گفته شده «شتر در خواب بیند پنبه دانه» در همین جهت و به همین معنی است.
از مشخصات چنین خوابهایی این است که صحنه و سکانس مطلب با تمام جزئیاتش واضح است.
«اضغاث» خوابهای پراکندهء بکلی بی¬معنی است، مثلاً از نوع خوابهائی که آدمی پس از پرخوری می¬بیند.


مهندس گنجه ای

در پاراگراف 1 که ابتدای سوره است می فرماید : ای پیامبر ! قصه ای را که برایت می گوئیم ، صرفا یک قصه صِرف نیست ، بلکه از وحی است و لذا عین حقیقت است .
در پاراگراف 2 می فرماید : ای پیامبر ! درمقایسه داستان یوسف با داستان توشباهت عجیبی هسـت ، که اگرپیروانت شبیه سازی کنند و متوجه آن شوند دلگرم ترخواهند شد .

در پاراگراف اخر می فرماید : ای پیامبر ! مخالفانت به سختی دچار محسوسات خویش بوده واز آیات و صفات وقدرت های الهی غفلت دارند وگرنه رفتارشان غیر از این می بود ، ولی تو دلگیر مباش و کاملا دلگرم باش و با قوت پیگیر کار رسالت خویش باش و موفق خواهی شد .
ali Offline
#4 ارسال شده : 1398/10/16 10:35:36 ق.ظ
ali

رتبه: Advanced Member

گروه ها: Moderator, member
تاریخ عضویت: 1390/03/24
ارسالها: 521

تشکرها: 4 بار
13 تشکر دریافتی در 13 ارسال

ترجمه تدبر و فهم سوره یوسف: نکات و پرسشهای تفسیری سوره یوسف

پرسش:در ابتدای سوره یوسف در آیه

نحن نقص علیک احسن القصص بما اوحینا الیک هذاالقران


ترجمه و نقش "بما" چیست؟

در قرآن منتشر شده آقای سید محمد جزایری بما را همانند کما ترجمه کرده (ما بهترین داستانها را بر تو میخوانیم همانگونه که قران را به تو وحی کردیم)

و گفته قصص قرآن، هر چند وحیانی است اما جزو قرآن نیستند.


نظر دوستان چیست؟

پاسخ1: مستحضريد كه
محتمل است قصص اسم مصدر و معنايي مفعولي باشد كه ميشود: بهترين قصه (نه آنطور كه برخي جمع تصور كرده اند؛ قصه ها) و ممكنست به معني مصدري آن يعني اقتصاص باشد كه ميشود: بهترين قصه سرايي.

در تعيين مصداق "احسن‌القصص" دو نظر مطرح است: ١. قرآن؛ ٢. قصّه يوسف (مجمع‌البيان، ذيل آيه).

براساس نظراول احسن القصص، يكى نام‌هاى قرآن كريم است.
در حدیثى که «على بن ابراهیم» از پیامبر(صلى الله علیه وآله) نقل کرده، مى خوانیم:وَ أَحْسَنُ الْقَصَصِ هذَا الْقُرآنُ .در کتاب «روضه کافى» در خطبه اى از امیر مؤمنان على(ع) چنین نقل شده: إِنَّ أَحْسَنَ الْقَصَصِ وَ أَبْلَغَ الْمَوْعِظَةِ وَ أَنْفَعَ التَّذَکُّرِ کِتابُ اللّهِ عَزَّ ذِکْرُهُ.

براساس نظر دوم قصه يوسف (ع) بهترين و زيباترين قصه است (همانجا)

احتمال سومي هم هست و آن اينكه خداوند، بيانگر داستان يوسف با بهترين و زيباترين بيان است يعني مصداق «احسن القصص» مى‌تواند سوره يوسف باشد.
«القصّ» مصدر «نقصّ» به معناى بازگو كردن و بيان كردن است (لسان‌العرب) چنان‌چه «قصص» مصدر باشد، «احسن‌القصص» مفعول مطلق مى‌شود و بيانگر كيفيّت بازگو كردن خواهد بود.

احتمال چهارم اينكه «قصّه يوسف، بهترين قصّه و داراى شيواترين بيان به سبب وحى شدن آن از سوى خداوندست درينجا حرف (باء) در «بما أوحينا» سببيّه است و لزومي به كما دانستن آن نيست.

اينكه كسي بما را كما بگيرد مستند ادبي ميخواهد و شاهد قوي در استعمال عرب نه صرف ادعا.

اينكه قصص قرآن هم جزو قرآن نباشد هم تنقيص قرآن است هم فاقد استدلال.


پاسخ 2:

سلام اگر ما را مصدریه بگیریم حرف باء در «بما» بای مصاحبت خواهد بود و جمله معنای سر راستی خواهد داشت: نحن نقص علیک احسن القصص بوحینا الیک هدا القرآن

ما بهترین داستان را با وحی کردن این قرآن بر تو می خوانیم( انصاريان).

با اين قرآن كه به تو وحى كرده‌ايم، بهترين داستان را برايت حكايت مى‌كنيم( آيتي)

اگر بما يعني حرف جر با و ماي موصول را بخواهيم به فارسي برگردانيم ميشود: بموجب، بدانچه، از طريق.../ بطريقي كه

ما نيكوترين سرگذشت را به موجب اين قرآن كه به تو وحى كرديم، بر تو حكايت مى‌كنيم( فولادوند)


ما بهترین سرگذشتها را از طریق این قرآن -که به تو وحی کردیم- بر تو بازگو می‌کنیم( مكارم)


ما بهترین قصه را بدانچه با این قرآن بسوي تو وحي كرديم، برتو حكايت مي كنيم.

ما به بهترین روش به وحی این قرآن بر تو حکایت می‌کنیم ( الهي)

fatemeh59 Offline
#5 ارسال شده : 1398/10/16 12:00:44 ق.ظ
fatemeh59

رتبه: Advanced Member

گروه ها: Moderator, member
تاریخ عضویت: 1398/02/31
ارسالها: 71

استاد سید کاظم فرهنگ:
آيه 2 ـ "قراناً عربياً" به معناى خواندنى روشن است و نه تنها به لغت عربى، دُرست است كه لغت عربى روشن ترين لغات است ولى عربى قرآن در همين لغت عربى نيز در درجه اول و بى مانند روشنى و روشنگرى است
آيات 13 و 14 ـ پاسخ يعقوب با كمال ملايمت اين بود كه من از دورى يوسف غمگين مى شوم و نيز مى ترسم ـ در صورت غفلتِ شما ـ گرگ او را بخورد، حُزن او كه مسلّم بود ولى معمولا گرگ آدم را بكلى نمى خورد و اگر هم بخورد پيراهنش را سالم نمى گذارد.
روى اين اصل گرگ خواره گى خود راهنمائى بود براى برادران يوسف كه اگر مى خواهيد عذرى بياوريد به همين عنوان باشد، كه در آخر كار رسوا گردند، ولى اينان با شتاب زدگى و ناآگاهى در پاسخ يعقوب گفتند: اگر او را گرگ بخورد ـ در حاليكه ما گروهى نيرومند هستيم ـ زيانبار خواهيم بود، و آيا اى پدر ما را اينگونه ناچيز و ناتوان گرفته اى كه با وجود ما ده تن نيرومند گرگ برادر كوچكمان را بخورد.
و "انا اذاً لخاسرون" بدين معنى است كه اگر در عين نيرومندى، در حفاظت برادرمان گرگ او را بدرد، در داشتن نيرو و برادرى خيلى زيانكاريم، كه هيچ نيستيم، و اين خود تهديدى است نسبت به يعقوب كه گويى ما را به هيچ گرفته كه درباره برادرمان بما اطمينان ندارد.

آيه 29 ـ "و استغفرى لذنبك" به اين معنى نيست كه عزيز از زليخا استغفار از گناهش را در برابر خدا خواسته باشد، زيرا مشرك بوده اند، بلكه مقصود پنهان داشتن اين گناه از ديگران است چون ذنب گناهى دنباله دار است و دنباله اين جريان رسوائى عمومى قصر عزيز مصر است كه از نظر ناموس اينگونه ناهنجار بوده. بنابراين بس است كه گناهت را ما دانستيم ولى از ديگران آنرا بپوشان، و چرا اينجا عزيز، زليخا را "من الخاطئين" دانسته كه مقصود مردان خطا كار است و "من الخاطئات" نگفته؟ نخست بايد گفت كه «خاطئين» هر دوى زنان و مردان خطاكار را در بر دارد، و در ثانى اين خطاى زليخا اضافه بر زنانه بودنش مردانه هم بوده است، چون زنان نوعاً بدنبال مردان براى اطفاء شهوت با آنان گلاويز نمى شوند.
اينجا پيامى درخشان از سخنان يوسف با زندانيان آشكار است كه اگر شخصى يا اشخصاص گمراه گرفتارى داشتند كه بدست شخصى مؤمن حل مى شود ـ پيش از آنكه گرفتاريشان را حل كند ـ بر مبناى اينكه آنان به او نياز دارند و طبعاًبه سخنانش گوش مى دهند، اين زمينه را مغتنم شمرده و درصد راهنمائى آنان باشد كه در آيات (37 تا40) حضرت يوسف (عليه السلام) با كمال بلاغت و اخلاص اين جريان را به خوبى عمل كرد و آنان را با برهان و پندو اندرز بسوى عقيده توحيدى سوِق داد.

و "أُذكرنى عندربّك" پس از جريان تعبير خواب آن دو زندانى بود كه با آن زندانى رهائى يافته آنرا بميان گذاشت كه مرا نزد پادشاه، ياد كن كه چنان جريان درخشانى از زندانى شما يوسف ديده ام و نه يادكن كه مرا از زندان خلاص كند، تا تنها ميانجگيرى باشد، زيرا اصولا ميانجيگرى شخصى زندانى نقشى ندارد، بلكه احياناً تهمت رابيشتر مى كند، چون خودش هم به جرمى زندانى بوده است، وانگهى يوسف پس از مدتها كه در زندان بوده و اكنون تعبير خواب را بعنوانى و حيانى و خارِ العاده بيان نموده، در اين زمينه بر او واجب است كه خود را از اين زندان ـ كه زندان استمرار تهمت است ـ نجات دهد، نه نجات با صرف درخواست آنهم بوسيله يك زندانى، بلكه به دليل آگاهى و حيانى بر تعبير خوابها.
"فَأنساهُ الشيطانُ ذكرَ رِبّه" هم بدين معنى نيست كه شيطان ياد خدا را از خاطر يوسف برد، زيرا اگر چنين بود «فَأنساه» بر «اذكرنى» پيش مى افتاد، بدين معنى كه چون شيطان ياد خدا را از خاطر يوسف بُرد يوسف نيز به رفيق زندانى مشركش متوسل شد تا درخواست او را با پادشاه مشرك در ميان گذارد! ولى درست قضيه به عكس است كه اولا "اذكرنى عند ربك" و سپس "فَأنساه الشيطان ذكر ربه" و در نتيجه "فلبث فى الحين بضع سنين" كه اين سه جريان پيوند و در پى يكديگر بوده است، و نيز يوسف كه در چهار آيه گذشته اين مشركان را به خدا توجه داده چگونه مى شود خود خدا را فراموش كند، وانگهى اصل زندان رفتن يوسف براى فرار از گناه و بخاطر ياد خدا بوده، پس چگونه ممكن است كه حال خداى را فراموش كند.
در پايان نيز "وَادّكر بعد أمّة" در آيه (45) خود دليلى است روشن بر اينكه اين نسيان در «فانساه» نسيان آن زندانى رها يافته بوده كه تذكر يوسف را فراموش كرد، و نه آنكه شيطان در يوسف چنان نسيانى را ايجاد كرده باشد كه بر خلاف كل اين جريانات بوسيله مشركى به مشركى ديگر توسل جويد.
آيه 70 ـ "جعل السقاية فى رحل اُخيه" كه ظرف زرّين آب را دربار انداز برادرش نهاد، خود حيله اى است شرعى براى بدست آوردن جريانى بَس مهمتر، زيرا يوسف هرگز نمى توانست بگونه اى عادى به برادرش دست يابد، و دست يابى به اين برادر كه نسخه دوم اوست حتى بعضى از محرمات را نيز حلال مى كند تا چه رسد به جريان توريه، بويژه آنگونه كه يوسف انجام داد، مثلا "انكم لسارقون" ظاهرش سرقت ظرف است ولكن مقصود سرقت يوسف است از پدرش كه اين خود مصداِق اعلاى سرقت مى باشد، و اين توريه اى است بس لطيف كه گام به گام بسوى دست يابى به برادرش بوده است، اينجا تنها يوسف عامل گزاردن ظرف طلاست دربارانداز براردش، و اين خود چنانكه اشاره شد، مكرى است ربانى كه برابر مكر شيطان پاسخى عادلانه است، و از جمله «كدناليوسف» در آيه (76) همين مكر ربانى مستفاد مى گردد، در هر صورت هم گذارنده اين ظرف زرين و هم بردارنده آن خود شخصى يوسف(عليه السلام) بوده كه "ثم استخرجها من وعاء أخيه" ولى فريادگر جريان دزدى برادران يوسف(عليه السلام) نبوده بلكه "أذّن مؤذّنُ" كه بلندگوى تشكيلات يوسف بوده است، و از «تفقدون» مى فهميم كه گروه كارساز يوسف در جمع نمى دانستند كه اين ظرف زرّين كجاست، زيرا گفتند "نفقد صُواعَ الَملَك" و طبعاً اين نسخن به دستور يوسف بوده است، و هرگز كذبى هم در اين ميان نبوده كه دست كم توريه و مكرى عادلانه است در برابر مكر شيطانى برادران.
و چگونه ايمان به خدا با شرك سازش دارد، و حال آنك در اين آيه اكثريت مؤمنين بالله را مشرك خوانده؟ پاسخ اين است كه مشرك داراى مراحلى است، مشركِ به معناى بت پرست كه شرك رسمى است، با توحيد هرگز سازگار نيست، ولكن ساير مراحل شرك با توحيد سازگارى دارد، چه شرك حرام مانند ثنويت يا تثليث و ريا و چه شرك حلال و مرجوح مانند تو جهاتى احيانى به غير خدا كه اين خود همگانى است جُز براى معصومان كه با درجات مختلفشان يكجا و سراسر توجه به خدا دارند، قلبهايشان فؤاد است كه شعله نور توحيد نسبت به آنها فراگير مى باشد و براين مبنا فطرتها، عقلها، فكرها، تدبيرها، عقايد، اخلاِ و اعمالشان يكسسره و يكجا متوجه خداست:
حَتَّى إِذَا اسْتَيْـَسَ الرُّسُلُ وَ ظَنُّواْ أَنَّهُمْ قَدْ كُذِبُواْ جَـآءَهُمْ نَصْرُنَا فَنُجِّىَ مَن نَّشَـآءُ وَ لاَ يُرَدُّ بَأْسُنَا عَنِ الْقَوْمِ الُْمجْرِمِينَ 110
تا هنگامى كه فرستادگان (ما از ايمان كافران) نوميد شدند، و پنداشتند كه به آنان (از جانب مردمان) بى گمان دروغ گفته شده، ياريمان آنان را در رسيد. پس كسانى را كه مى خواستيم، نجات يافتند. و برخورد شديدمان از گروه مجرمان برگشت ندارد. 110
آيه 110 ـ "وظَنُّو ا اَنهّم قد كُذبوا" بيانگر اين است كه به گمان فرستادگان خدا بر اينكه مورد تكذيب مكلفانى واقع شده و تا اندازه اى از نتيجه رسالت خود مايوس شده بودند، و در اين هنگامه نصرت ربانى فرار رسيد.

تفسير فرقان
fatemeh59 Offline
#6 ارسال شده : 1398/10/17 03:32:01 ب.ظ
fatemeh59

رتبه: Advanced Member

گروه ها: Moderator, member
تاریخ عضویت: 1398/02/31
ارسالها: 71

استاد سید کاظم فرهنگ:
مراد از علم يوسف (عليه السلام ) به تأويل احاديث

تا اينجا مى خواستيم بگوييم مراد از تأويل احاديث تأويل روياها است ، و ليكن از ظاهر داستان يوسف در اين سوره برمى آيد كه مقصود از احاديثى كه خداوند تاءويل آن را به يوسف (عليه السلام ) تعليم داده بود اعم از احاديث رويا است ، و بلكه مقصود از آن مطلق احاديث يعنى مطلق حوادث و وقايعى است كه به تصور انسان درمى آيد، چه آن تصوراتى كه در خواب دارد و چه آنهايى كه در بيدارى .
ترجمه تفسير الميزان جلد 11 صفحه 109
آرى ، بين حوادث و ريشه هاى آنها كه از آن ريشه ها منشأ مى گيرند و همچنين غاياتى كه حوادث به آن غايات و نتيجه ها منتهى مى شوند اتصالى است كه نمى توان آن را انكار كرد و يا ناديده گرفت ، و با همين اتصال است كه بعضى با بعضى ديگر مرتبط مى شود. بنابراين ، ممكن است بنده اى به اذن خدا به اين روابط راه پيدا كرده باشد، بطوريكه از هر حادثه اى حوادث بعدى و نتيجه اى را كه بدان منتهى مى شود بخواند.
مؤيّد اين معنا در خصوص حوادث عالم رويا، آن حكايتى است كه خداى تعالى از قول يعقوب در تأويل خواب يوسف كرده ، و نيز آن تأويلى است كه يوسف از خواب خود و از خواب رفقاى زندانيش و از خواب عزيز مصر كرد، و در خصوص حوادث عالم بيدارى حكايتى است كه از يوسف در روزهاى زندانيش نقل كرده و فرموده : ((قال لا ياتيكما طعام ترزقانه الا نباتكما بتاءويله قبل ان ياتيكما ذلكما مما علمنى ربى )) و همچنين آنجا كه فرموده : ((فلما ذهبوا به و اجمعوا ان يجعلوه فى غيابت الجب و اوحينا اليه لتنبئنهم بامرهم هذا و هم لا يشعرون

كه يعقوب بعد از آنكه فرمود: ((فصبر جميل )) دنبالش گفت : ((و الله المستعان على ما تصفون )) و كلمه صبر را با كلمه توكل تمام كرد، نظير آنكه در آيات بعدى همين معنا را رعايت نموده چنين گفت : ((فصبر جميل عسى الله ان ياتينى بهم جميعا انه هو العليم الحكيم ...))
ترجمه تفسير الميزان جلد 11 صفحه 143
پس جمله ((و الله المستعان على ما تصفون )) - كه راستى كلام عجيبى است - توكل يعقوب را بر خداى تعالى بيان نموده ، مى فرمايد: من مى دانم كه شما در اين قضيه مكر و حيله اى به كار برده ايد، و مى دانم كه يوسف را گرگ نخورده ، و ليكن در كشف دروغ شما و دست يابى بر يوسف به اسباب ظاهرى كه بدون اذن خدا هيچ اثرى ندارند دست نمى زنم و در ميان اين اسباب دست و پا نمى زنم بلكه با صبر، ضبط نفس ‍ نموده ، و با توكل به خدا حقيقت مطلب را از خدا مى خواهم .
پس معلوم شد كه جمله ((و الله المستعان على ما تصفون )) دعايى بود كه يعقوب (عليه السّلام ) در مقام توكل كرده ، و معنايش اين است : ((پروردگارا! من در اين گرفتاريم بر تو توكل كردم تو در آنچه كه اين فرزندانم مى گويند ياريم كن )). و اين جمله توحيد در فعل را مى رساند. يعقوب خواست بگويد تنها و يگانه مستعان خداست ، و مرا جز او مستعانى نيست .
آرى ، او معتقد بود كه هيچ حكم حقى نيست مگر حكم خدا، و در آياتى كه به زودى مى آيد به همين معنا تصريح كرده و گفته است : ((ان الحكم الا لله عليه توكلت )).
و براى اينكه توحيد در فعل را تكميل نموده و به بالاتر از اين برساند اسمى از خود نبرد، و نگفت : ((بزودى صبر خواهم كرد)) و نيز نگفت : ((و من در آنچه شما مى گوييد به خدا استعانت مى جويم )) بلكه خود را به كلى كنار گذاشت و فقط از خدا دم زد، تا برساند همه امور منوط به حكم خداست كه تنها حكم او حق است ، و اين كمال توحيد او را مى رساند و مى فهماند كه با آنكه درباره يوسفش غرق اندوه و تاسف است ، در عين حال يوسف را نمى خواهد و به وى عشق نمى ورزد، و از فقدانش دچار شديدترين و جانكاه ترين اندوه نمى گردد مگر به خاطر خدا و در راه خدا.

معناى : ((والله غالب على امره ))

و در جمله ((و اللّه غالب على امره و لكن اكثر الناس لا يعلمون )) ظاهر اين است كه منظور از ((امر)) شأن باشد، و شاءن خدا همان رفتارى است كه در خلق خود دارد كه از مجموع آن نظام تدبير به دست مى آيد، همچنان كه خودش فرموده : ((يدبر الامر)) و اگر امر را به خدا اضافه كرده و گفته ((امره )) براى اين است كه خدا مالك همه امور است ، همچنان كه خودش فرموده : ((الا له الخلق و الامر)).
و معناى آيه اين است كه هر شاءنى از شئون عالم صنع و ايجاد از امر خداى تعالى است و خداى تعالى غالب و آن امور مغلوب و مقهور او هستند و او را در هر چه كه بخواهد مطيع و منقاد مى باشند و نمى توانند از خواسته او استكبار و تمرد كنند، و از تخت سلطنت او خارج گردند، همچنان كه نمى توانند از او سبقت بگيرند، و چيزى از قلم تدبير او نمى افتد، همچنان كه فرموده : ((ان اللّه بالغ امره )).
ترجمه تفسير الميزان جلد 11 صفحه 151
و كوتاه سخن ، خداى سبحان بر همه اين اسباب فعاله عالم غالب است ، به اذن او فعاليت مى كنند، و او هر چه را بخواهد بدانها تحميل مى كند، و آنها جز سمع و طاعت چاره اى ندارند، اما (چه بايد كرد كه ) بيشتر مردم نمى دانند، چون گمان مى كنند كه اسباب ظاهرى جهان خود در تاثيرشان مستقلند، و به همين جهت مى پندارند كه وقتى سببى و يا اسبابى دست به دست هم داد تا كسى را مثلا ذليل كند خدا نمى تواند آن اسباب را از صورتى كه دارند بگرداند، ولى آنها اشتباه مى كنند.

لَمَّا بَلَغَ أَشدَّهُ ءَاتَيْنَهُ حُكْماً وَ عِلْماً وَ كَذَلِك نجْزِى الْمُحْسِنِينَ
((بلوغ اشد)) به معناى سنينى از عمر انسان است كه در آن سنين قواى بدنى رفته رفته بيشتر مى شود و به تدريج آثار كودكى زايل مى گردد، و اين از سال هيجدهم تا سن كهولت و پيرى است كه در آن موقع ديگر عقل آدمى پخته وكامل است .
و ظاهرا منظور از آن رسيدن به ابتداى سن جوانى است ، نه اواسط و يا اواخر آن كه از حدود چهل سالگى به بعد است ، به دليل آيه اى كه درباره موسى (عليه السّلام ) فرموده : ((و لما بلغ اشده و استوى آتيناه حكما و علما)) زيرا در اين آيه كلمه ((استوى )) را آورد تا برساند موسى به حد وسط اشد رسيده بود كه ما مبعوثش كرديم . و در آيه ((حتى اذا بلغ اشده و بلغ اربعين سنه قال رب اوزعنى ان اشكر نعمتك )) چون مى خواسته برساند در اواخر بلوغ اشد خود چنين و چنان گفت كلمه ((چهل سالگى )) را هم اضافه كرده ، و اگر بلوغ اشد به معناى چهل سالگى باشد ديگر حاجت به ذكر ((بلغ )) و تكرار آن نبود بلكه مى فرمود: ((حتى اذا بلغ اشده اربعين سنه )).
fatemeh59 Offline
#7 ارسال شده : 1398/10/25 09:27:12 ق.ظ
fatemeh59

رتبه: Advanced Member

گروه ها: Moderator, member
تاریخ عضویت: 1398/02/31
ارسالها: 71

استاد سید کاظم فرهنگ:
تتمه كلام يوسف است كه به برادران دستور مى دهد پيراهنش را نزد پدر ببرند، و به روى پدر بيندازند، تا خداوند ديدگانش را بعد از آنكه از شدت اندوه نابينا شده بود شفا دهد.
و اين آخرين عنايت بى سابقه ايست كه خداوند در حق يوسف (عليه السّلام ) اظهار فرمود، و مانند ساير اسبابى كه در اين سوره و اين داستان بود و بر خلاف جهتى كه طبعا جريان مى يافت جريانش داد،
ترجمه تفسير الميزان جلد 11 صفحه 334
ايشان مى خواستند با آن اسباب و وسايل او را ذليل كنند، خداوند هم با همان اسباب او را عزيز كرد، مى خواستند از آغوش پدر به ديار غريبش ‍ بيندازند و بدين جهت در چاهش انداختند، خداوند نيز همين سبب را سبب راه يافتنش به خانه عزيز و آبرومندترين زندگى قرار داد و در آخر بر اريكه عزّت و سلطنتش نشانيد، و برادرانش را در برابر تخت سلطنتى او ذليل و خوار نموده به التماس و تضرع درآورد، تضرعى كه آيه ((يا ايها العزيز مسنا و اهلنا الضر و جئنا ببضاعه مزجاه فاوف لنا الكيل و تصدق علينا ان اللّه يجزى المتصدقين )) آنرا حكايت مى كند.
و همچنين همسر عزيز و زنان مصر عاشق او شدند، و با او بناى مراوده گذاشتند، تا بدين وسيله او را در مهلكه فجور بيفكنند، ولى خداوند همين عشق ايشان را سبب ظهور و بروز پاكى دامن و برائت ساحت و كمال عفت او قرار داد، دربار مصر او را به زندان افكند، و خداوند همين زندان را وسيله عزّت و سلطنت او قرار داد.
برادران آنروز كه وى را به چاه انداختند پيراهن به خون آلوده اش را براى پدرش آورده به دروغ گفتند مرده ، خداوند بوسيله همين پيراهن خون آلودى كه باعث اندوه و گريه و در آخر كورى او شد چشم وى را شفا داد و روشن كرد كوتاه سخن اينكه تمامى اسباب دست به دست هم دادند تا او را بى مقدار و خوار سازند، ولى چون خدا نخواست ، روز بروز بزرگتر شد، آرى آنچه خدا مى خواست غير آن چيزى بود كه اسباب طبيعى بسوى آن جريان مى يافت ، و خدا بر كار خود غالب است

معناى ((روح )) و بيان اينكه يأس از روح و رحمت الهى گناه كبيره است

و كلمه ((روح )) - به فتح راء و سكون واو - به معناى نفس و يا نفس ‍ خوش است ، هر جا استعمال شود كنايه است از راحتى ، كه ضد تعب و خستگى است ، و وجه اين كنايه اين است كه شدت و بيچارگى و بسته شدن راه نجات در نظر انسان نوعى اختناق و خفگى تصوّر مى شود، همچنان كه مقابل آن يعنى نجات يافتن به فراخناى فرج و پيروزى و عافيت ، نوعى تنفس و راحتى به نظر مى رسد، و لذا مى گويند خداوند ((يفرج الهم و ينفس الكرب - اندوه را به فرج ، و گرفتارى را به نفس ‍ راحت مى سازد))، پس روحى كه منسوب به خداست همان فرج بعد از شدتى است كه به اذن خدا و مشيت او صورت مى گيرد.
و بر هر كس كه ايمان به خدا دارد لازم و حتمى است به اين معنا معتقد شود كه خدا هر چه بخواهد انجام مى دهد و بهر چه اراده كند حكم مي نمايد، و هيچ قاهرى نيست كه بر مشيت او فائق آيد و يا حكم او را بعقب اندازد، و هيچ صاحب ايمانى نمى تواند و نبايد از روح خدا مأيوس و از رحمتش نااميد شود زيرا ياس از روح خدا و نوميدى از رحمتش در حقيقت محدود كردن قدرت او، در معنا كفر به احاطه و سعه رحمت اوست ، همچنان كه در آنجا كه گفتار يعقوب (عليه السّلام ) را حكايت مى كند مى فرمايد: ((انه لا يياس من روح اللّه الا القوم الكافرون )

و اين اسلامى كه يوسف درخواست كرد بالاترين درجات اسلام ، و عالى ترين مراتب آنست ، و آن عبارتست از تسليم محض بودن براى خداى سبحان به اينكه بنده براى خود و براى آثار وجودى خود هيچ استقلالى نبيند و در نتيجه هيچ چيز - چه خودش و چه صفات و اعمالش - او را از پروردگارش مشغول نسازد، و اين معنا وقتى به خدا نسبت داده شود (و عرض شود كه خدايا تو مرا مسلم قرار ده ) معنايش اين است كه خداوند بنده اش را خالص براى خود قرار دهد.
از آنچه گذشت معلوم شد كه معناى درخواست (مرا مسلم بميران ) اين است كه خدايا اخلاص و اسلام مرا مادامى كه زنده ام برايم باقى بدار. و به عبارت ديگر اين است كه تا زنده است مسلم زندگى كند، تا در نتيجه دم مرگ هم مسلم بميرد، و اين كنايه است از اينكه خداوند او را تا دم مرگ بر اسلام پايدار بدارد، نه اينكه معنايش اين باشد كه دم مرگ مسلم باشم ، هر چند در زندگى مسلم نبودم ، و نه اينكه درخواست مرگ باشد و معنايش ‍ اين باشد خدايا الان كه داراى اسلامم مرا بميران
fatemeh59 Offline
#8 ارسال شده : 1398/10/26 02:58:25 ب.ظ
fatemeh59

رتبه: Advanced Member

گروه ها: Moderator, member
تاریخ عضویت: 1398/02/31
ارسالها: 71

استاد سید کاظم فرهنگ:
سلام

سئوالی از سوره یوسف


به نظر شما ترجمه صحیح

وظنوا انهم قد کذبوا در ایه زیر چیست؟


حَتَّى إِذَا اسْتَيْأَسَ الرُّسُلُ وَظَنُّوا أَنَّهُمْ قَدْ كُذِبُوا جَاءَهُمْ نَصْرُنَا فَنُجِّيَ مَنْ نَشَاءُ وَلَا يُرَدُّ بَأْسُنَا عَنِ الْقَوْمِ الْمُجْرِمِينَ ﴿۱۱۰﴾انصاریان: [پیامبران، مردم را به خدا خواندند و مردم هم حق را منکر شدند] تا زمانی که پیامبران [از ایمان آوردن اکثر مردم] مأیوس شدند و گمان کردند که به آنان [از سوی مردم در وعده یاری و حمایت] دروغ گفته شده است. [ناگهان] یاری ما به پیامبران رسید؛ پس کسانی را که خواستیم رهایی یافتند و عذاب ما از گروه مجرمان برگردانده نمی شود.
خرمشاهی: تا آنجا كه چون پيامبران نوميد شدند و [پيروان‏] پنداشتند كه به دروغ وعده داده شده‏اند، آنگاه بود كه نصرت ما به آنان در رسيد و هركس كه خواسته بوديم نجات يافت، و عذاب ما از قوم گناهكار برنمى‏گردد
فولادوند: تا هنگامى كه فرستادگان [ما] نوميد شدند و [مردم] پنداشتند كه به آنان واقعا دروغ گفته شده يارى ما به آنان رسيد پس كسانى را كه مى‏ خواستيم نجات يافتند و[لى] عذاب ما از گروه مجرمان برگشت ندارد
قمشه‌ای: (مردم با انبیاء چندان ضدیت کردند) تا آنجا که رسولان مأیوس شده و گمان کردند که وعده نصرت خدا خلاف خواهد شد (یا گمان کردند که دیگر هیچ کس تصدیق آنها نخواهد کرد) در آن حال یاری ما بدیشان فرا رسید تا هر که ما خواستیم نجات داده شد، و نیز قهر و انتقام ما از بدکاران عالم باز گردانده نخواهد شد.
مکارم شیرازی: (پيامبران به دعوت خود و دشمنان به مخالفت همچنان ادامه دادند) تا رسولان مايوس شدند و گمان كردند كه (حتي گروه اندك مؤ منان) به آنها دروغ گفته‏ اند، در اين هنگام ياري ما به سراغ آنها آمد هر كس را مي‏خواستيم نجات مي‏داديم و مجازات و عذاب ما از قوم زيانكار بازگردانده نمي‏شود.

معناى آيه : ((حتى اذا استياءس الرّسل و ظنّوا انّهم قد كذبوا..))

و معناى مجموع آن اين است كه : اين رسولان كه گفتيم مردانى بودند مانند تو از اهل قريه ها، و گفتيم كه قريه هاى ايشان بكلى نابود شده است ، اين رسولان ، قوم خود را همچنان دعوت مى كردند، و مردم ، هم ، همچنان لجاجت نموده آنان به عذاب خدا انذارشان كرده و اينان نمى پذيرفتند، تا آنكه رسولان از ايمان آوردن قوم خود مأيوس شدند (و يا نزديك بود مأيوس شوند) و مردم گمان كردند آن كس كه به پيغمبرشان گفته عذابى چنين و چنان دارند دروغشان گفته ، در اين موقع بود كه يارى ما انبياء را دريافت ، پس هر كه را خواستيم نجات داديم ، و آنها همان مؤمنين بودند، و باس ما يعنى عذاب سخت ما از قوم مجرم درنگذشت و همه را فرا گرفت .
اما مأيوس شدن رسولان از ايمان آوردن قوم خود، همان معنايى است كه در داستان نوح آورده و فرموده : ((و اوحى الى نوح انه لن يومن من قومك الا من قد آمن ))
ترجمه تفسير الميزان جلد 11 صفحه 381
و نيز فرموده : ((و قال نوح رب لا تذر على الارض من الكافرين ديارا انك ان تذرهم يضلوا عبادك و لا يلدوا الا فاجرا كفارا)) و نظير آن در داستان هود و صالح و شعيب و موسى (عليه السّلام ) نيز ديده مى شود.
و اما اينكه فرمود: امتهاى ايشان چنين پنداشتند كه به انبيايشان دروغ گفته اند، اين نيز نظير مطلبى است كه در داستان نوح آورده كه قومش گفته بودند: ((بل نظنكم كاذبين )) و همچنين در داستان هود و صالح آورده ، و در داستان موسى و فرعون فرموده ((فقال له فرعون انى لاظنك يا موسى مسحورا)).
و اما اينكه فرمود: نتيجه ايمان مؤمنين يارى آنان شد اين نيز نظير آيه : ((و كان حقا علينا نصر المومنين )). مى باشد، و همچنين در ضمن داستان هلاكت پاره اى از امتها اين معنا را آورده از آن جمله در داستان قوم هود فرموده : ((نجينا هودا و الذين آمنوا معه )) و در داستان قوم صالح فرموده : ((نجينا صالحا و الذين آمنوا معه )) و در داستان قوم شعيب فرموده : ((نجينا شعيبا و الذين آمنوا معه )) و همچنين در داستانهاى ديگر.
و اما اينكه فرمود: باءس ما از مجرمين نمى گذرد، اين نيز در آيات بسيارى بطور عمومى و خصوصى ذكر شده ، در آيه ((و لكل امه رسول فاذا جاء رسولهم قضى بينهم بالقسط و هم لا يظلمون )) و آيه ((و اذا اراد اللّه بقوم سوء فلا مردّ له و مالهم من دونه من وال )) و همچنين آيات ديگر ذكر شده
کاربرانی که در حال مشاهده انجمن هستند
Guest
جهش به انجمن  
شما مجاز به ارسال مطلب در این انجمن نمی باشید.
شما مجاز به ارسال پاسخ در این انجمن نمی باشید.
شما مجاز به حذف مطلب ارسالی خود در این انجمن نمی باشید.
شما مجاز به ویرایش مطلب ارسالی خود در این انجمن نمی باشید.
شما مجاز به ایجاد نظر سنجی در این انجمن نمی باشید.
شما مجاز به رای دادن در این انجمن نمی باشید.

قدرت گرفته از YAF 1.9.6.1 | YAF © 2003-2020, Yet Another Forum.NET
این صفحه در مدت زمان 0.168 ثانیه ایجاد شد.
logo-samandehi