آپارات اينستاگرام لينكداين
logo
پر بازدید ترین عناوین تالار از ابتدا: ایه 59 سوره احزاب(حجاب):زنان مسلمان،جلباب(روپوش) رابه بدن خود نزدیک کنند تا مورد اذیت قرار نگیرند (تعداد مشاهده:83368)    مطالب زیبا با آیات (تعداد مشاهده:75911)    آیا زنان کفار که به اسارت مسلمانان در می آیند بر مسلمانان حلال میشوند و زناشویی با آنها اشکال ندارد (تعداد مشاهده:66606)    اوقات نماز های یومیه در قران (تعداد مشاهده:64461)      پر بازدید ترین عناوین سه ماه گذشته: تدبر و فهم سوره يوسف:درس داستان هاي يوسف و زليخا و برادرانش چيست؟تبيين معناي توحيد در سوره    تدبر و فهم سوره قصص:داستان موسي و فرعون؛نمونه اي از عزت مستضعفين و هلاكت مستكبرين،اهل ايمان نترسيد.    آيا هر امتي رسول داشتند؟ در اين صورت،چرا خدا مي فرمايد قوم پيامبر، پدرانشان انذار نشده اند؟    منظور از نفس واحده در ايه 1 سوره نساء چيست؟ ايا زن از دنده مرد خلق شده است؟       آخرین رویداد تالار: با توجه به اختلال تلگرام،كانال قران‌پويان را در ايتا،گپ و بله دنبال نماييد.      

توجه

Icon
Error

ali Offline
#1 ارسال شده : 1398/11/19 10:14:07 ق.ظ
ali

رتبه: Advanced Member

گروه ها: Moderator, member
تاریخ عضویت: 1390/03/24
ارسالها: 539

تشکرها: 4 بار
13 تشکر دریافتی در 13 ارسال
ترجمه،تدبر و فهم سوره نمل:نكات و پرسش هاي تفسيري سوره نمل

در سوره نمل به داستان مكاتبه و مواجهه حضرت سليمان با ملك سبا بيان شده است.چه نكاتي از اين داستان قابل استفاده است؟

پاسخ 1:

-شرح مختصر مطلب این است که یمن همسایه فلسطین بود و حکمرانی سلیمان خیلی قوی و مقتدرانه بود و طبیعی است که حکومت یمن می باید خیلی از حکومت فلسطین حساب میبرد و شاید هم تحت الحمایه یا مستعمره اش بود و لذا اینکه سلیمان حاکمش را احضار کند و شرایطی را به او دیکته کند در 3000 پیش امری عادی بود و دو کلمه «مسلمین» در این چارچوب مفهوم است.
در جریان این احضار، ملکه سباء اموری رویت کرد که درک کرد که پادشاهیِ سلیمان از نوعِ پادشاهیِ عادی نیست، و این درک سبب شد دین سلیمان را بپذیرد و لذا کلمه «اسلمت» با این توضیح مفهوم میشود.
چند دریافت کوتاهِ مستقیم

-آیه 23: معلوم می¬شود چند هزار سال قبل نیز مانند امروز که سلطنت زنان عجیب نیست و پذیرفته می¬شود، در آن زمانها نیز چنین بوده و زنی می¬توانسته حتی تا حد سلطنت هم بالا برود.
بنابراین، این سخن فمینیستها درست نیست که «زن همیشه مظلوم بوده» و البته از این نوع نظایر زیاد است اما محل طرح آنها در اینجا نیست.

-ازآیات 32تا35 فهمیده می¬شود که نوع حکومت آن زن، سلطنت مشروطه و مجلس مورد مشورت او نوعی مجلس سنا بوده است.

-از آیات 38تا40 فهمیده می¬شود که جابجائی ماده ممکن است.
تا امروز، و با این تکنولوژی روز فعلاً بشر موفق شده امواج را جابجا کند و رادیو تلویزیون و رادار و تلفنِ همراه بر این اساس است.
اما انتقال ماده فعلاً بصورت تخیل و آرزوست.
از آیات فوق معلوم می¬شود آنهم ممکن است.

-ریشه قدرت¬های عجیب سلیمانی
با توجه به آیه¬های 18 و 39 معلوم می¬شود «علم به زبان پرندگان» بعنوان نمونه ذکر شده وگرنه آنحضرت به زبان مورچگان و زبان جنیان نیز آشنا بوده است.
باز هم اگر کمی ذهن خویش را آزاد بگذاریم و قدری روی کلمه «زبان» متمرکز شویم متوجه می¬گردیم که زبان در نزد ما وسیله انتقال منویات ما به طرف مقابل است.
از مجموع این مطلب و آیات این پاراگراف فهمیده می¬شود که حضرت سلــیمان می-توانست منویات ذهنی پرندگان و حیوانات و جن را درک کند و همچنین می¬توانست منویات خویش را به آنان منتقل نماید. و این برای او «قدرت» خاصی ایجاد می¬کرده که بی¬نظیر بوده است.
چنانکه می¬دانیم محور اصلی تمدن بشری و تفوق انسان بر حیوانات و تسلط بشر بر جهان طبیعت در درجه اول مرهون «امکان ارتباط¬گیری» افراد بشر با یکدیگر است و اگر بشر چنین استعدادی را نداشت، چیزی از حیوانات بالاتر نبود و تاکنون کاملاً منقرض شده بود.
قدرتی که از راه ارتباط¬گیری با سایر موجودات زنده برای آدمی حاصل می¬شود برای ما قابل تصور نیست فقط همین مقدار را می¬توانیم حدس بزنیم که چنین قدرتی بسیار مهم و بسیار بزرگ و بسیار قوی است. و می¬تواند صاحب خویش را به جاهائی برساند که قابل تصورمان نیست و این، فقط یکی از قدرتهای حضرت سلیمان بوده و جمله «از هر چیزی بما داده شده» بما می¬گوید که سلیمان علاوه بر امکان ارتباط-گیری با همه انواع موجودات زنده، قدرتهای متنوع دیگری نیز داشته است که تنوع آنها بسیار زیاد بوده و از انواع همه قدرتها، چیزی به او داده شده بوده است.

-از آیه 39 فهمیده می¬شود که این نوع علوم منبع و مأخذ خاصی دارد که بعضی¬ها می-توانند به آن منبع و مأخذ دسترسی بیابند و صاحب این نوع علوم باشند.

-ملکه سباء بالاتر از یک «ملکه» بود
اوبا توجه به آیه 44 زنی است فهمیده، قدرتمند، ثروتمند، حکومتمند و برای امتحان سلیمان از سرزمین خویش به سرزمین سلیمان آمد و تخت خود را در نزد او دید و گفت قبلاً ایمان آورده بودیم و آنگاه که وارد حیاط قصر شد و دید آبگیر است و ساقهایش را برهنه کرد تا از آن عبور کند، وبعداکه فهمید که آبگیر نبوده و بنظر او چنین آمده، ایمان آورد.
چه رابطه¬ایست بین ایمان آوردن و دیدن چنین چیزهائی؟
بنظر می¬آید در این دو نکته (یعنی موضوع تخت و آبگیر) نشانه¬هائی بود که آن زن حکومتمند، درک کرد که قدرتهای سلطنتی سلیمان، از نوع قدرتهای سلطنتی معمولی نیست، بلکه به «ماوراء» وصل است.

-علمِ برترِ آن دو نفر «پیغمبر- شاه»
با توجه به آیه 15 برتریی که مورد اشاره قرار گرفته، با توجه به پاراگراف فوق، جنبه فوقِ قدرتیِ آن دو پیامبر بوده و به وجه ایمانی آنها ناظر نمی¬باشد.
مؤمنان نیز چیزی دارند که آنهم از نوع «علم» است مثلاً اینکه قیامت برپا خواهد شد و حساب و کتاب و بهشت و جهنم خواهد بود، همه اینها «علم» است و مؤمنان به این نوع علم آراسته¬اند و این نوع علم است که مردم را به عمل صالح دعوت می¬کند و سبب رستگاری آنها می¬شود.
البته داوود و سلیمان که دو پیامبر بودند نه تنها این نوع علم را داشتند بلکه کیفیت این نوع علمِ آنها قاعدتاً باید بسیار بالاتر از کیفیت این نوع علم در نزد «بسیاری از بندگان مؤمن» بوده باشد.

از جملۀ «برتری دادِ» آیه 15 فهمیده می¬شود که علم مورد اشاره آنها، علاوه بر علمی بوده که مؤمنان – از جمله آن «عفریت من الجن» و نیز آن «من عنده علم من الکتاب» دارند.


-«علمِ» تصرف در قوای جهان
در رابطه با آیه¬های 16 و 40 می¬توان چنین گفت که «علم» مورد اشاره در آیه 15، از نوع علومی بوده که سبب ایجاد قدرت می¬شده است.
بعبارت دیگر آن دسته از علوم در اینجا مطرح است که به چگونگیِ تصرف در قوای جهان و نیز نفوذ در حیطه زندگی انسان و جن و پرندگان و حیوانات و به کار گرفتن آنها در جهت دلخواه مربوط می¬شد.
علم به «زبان پرندگان»، و «داده شدن از هر چیزی»، موردی بوده که سلیمان از داوود به ارث برده است.

یک سوال که حیفم می آید در این متن جوابش ندهم
یکی از دوستان در جلسه قرآن خوانی شان با سوالی مواجه شد که آن را به من منتقل کرد:
در داستان سلیمان و ملکه سباء، ملکه، یک خانم با تدبیر و فهمیده تلقی میشود در حالیکه حضرت سلیمان مردی خشن و تبلیغ کننده دینش با زور به نظر می آید (شواهدش هم اعلام تنبیه شدید هدهد و حتی ذبح او و دستور دادن به ملکه که «مسلِمانه» نزدم بیایید و گرنه چنان لشکری برسرتان فرود آورم که . . . »
جواب این سوال دو قسمت دارد:
1 – متنی (تکست)ی
2 – اوضاع و احوالی (کانتکست)ی
از لحاظ متنی، توضیحی که در بالاتر (در قسمت معنی برخی کلمات) عرض کردیم، کافی است.
از لحاظ دوم، بهتر است بدانیم که اخلاقیات جدیدی که (خوشبختانه) در دنیا شروع به رواج کرده و دارد بسرعت فراگیر و ریشه دارد میشود، چندان تاریخی ندارد، و خودِ تاریخ تاسیس سازمان ملل، (که اعلامیه حقوق بشر و کنوانسیون های حقوق کودک و و حقوق زنان و منع خشونت علیه زنان و و و منشعب از آن است) کمتر از 85 سال است، و هر چه در تاریخ به عقب میرویم درجه خشونتِ اِعمال شونده از سوی قوی نسبت به ضعیف را، پررنگ تر و غلیظ تر می یابیم،
غلظت و حِدّت در کلام سلیمان نبی (ع) را می باید به سه عامل نسبت داد:
1 – اینکه او حدود سه هزار سال از امروز دور است و شدّت و خشونت عادی بود.
2 – سلطنت عجیب و عظیمی که داشت، و به «نه شنیدن» عادت نکرده بود.
3 – خشونت خاصِ ذات بنی اسرائیلی (نگاه کنید که ساره با هاجر و یوسف با برادرانش چه کرد، که تا وقتی آنها را به نهایت ذلت نرساند، نگفت لاتثریب علیکم الیوم و و و )
لذا رفتار سلیمان نبی (ع) با توجه به این کانتکست، چندان قابلیت ایرادی هم ندارد.-


از تفسير آقاي جمال گنجه اي

كلمات كليدي:تدبر فهم تفسير سوره قصص سليمان سبا
fatemeh59 Offline
#2 ارسال شده : 1398/11/22 03:09:02 ب.ظ
fatemeh59

رتبه: Advanced Member

گروه ها: Moderator, member
تاریخ عضویت: 1398/02/31
ارسالها: 91

پيامها و نكات قابل استفاده از داستان سليمان و ملكه سبا: تفاوت والامر اليك با والامر لك چيست؟

پاسخ 2:

آيه 31 ـ از اين سخن حكيمانه ملكه سبا به خوبى پيداست كه هرگز عناد و استبدادى در سياست كشورش نداشته، بلكه با مشورت با سران كشورش تاكتيك هاى سياسى را به انجام مى رسانده است، و در هر صورت با روش سليم بحث و گفتگو هر گاه به نتيجه اى شايسته مطابق رأى خود يا ديگران مى رسيد، آن را انجام مى داد، ولى اين جا چنان كه در آيه (33) آمده در آغاز و انجام رأى ملكه دقيق تر و پسنديده تر بوده است.

آيه 33 ـ چرا در اينجا "والامر إليك" آمده و نه «لك»؟ نكته اين است كه چون سلطه مشروطه بوده است، و «لك» بر مبناى ويژگى رأى ملكه نمايان گر استبدادى است، از اين رو اين فرمان سياسى را «لك» و براى او ندانسته اند، بلكه «اليك» و به سوى او خوانده اند، كه در صورت مشورت با برهان قوى فرمانده، اين نظر شورايى تنها به سوى او برگشت دارد، كه اين برگشت هرگز رنگ استبداد ندارد، و تنها در عين قوت استدلال ملكه «اليك» كافى نبوده و مجدداً از وى درخواسته شده كه با نگرشى بيشتر فرمان دهد.

ايه 35-از اين نظر سياسى بسيار دقيق ملكه سبا كه مورد تصديق قرآن نيز مى باشد چنين پيداست كه اصولا در برخورد با توانمندى مخالف بايد بهترين بازنگرى ها و احتياطات انجام گردد، ملكه سبا اكنون از حال سليمان آگاه نيست، كه آيا اضافه بر سلطه سياسى سلطه معنوى هم دارد، فعلا بر مبناى نخست به عنوان تلطيف و آرامش هديه اى براى سليمان مى فرستد تا بداند جريان چيست؟ اگر تهديد سليمان با همين هديه ـ و البته دنباله هاى ديگرش ـ خاموش شد كه هيچ، وگرنه بايد كار ديگرى كرد كه اين همان حضور در نزد سليمان است.


سليمان چه چيزي را از داود به ارث برد؟
طبعاً اين ارث، ارث نبوت نيست، زيرا نبوت مال نيست كه به ارث برده شود، بلكه حالت عصمتى است كه تنها با اراده الهى و در زمنيه هاى شايسته محقق مى گردد، چه پدر نيز پيامبر باشد يا نباشد، مانند ابراهيم خليل الرحمن(عليه السلام)كه پدرش تارَخ گرچه مردى صالح بوده ولى پيامبر نبوده است، و مانند فرزندان پسرى يا دخترى گروهى از پيامبران كه جز بعضى پسرانشان سِمَت پيمبرى نيافته اند، بنابراين اصل ارث سليمان از داود ميراث مالى است،

ايه 40-بر حسب خبرى اين تخت تبديل به موجى شد كه در همان لحظه با سرعتى مافوِ تصور آمده و با برگشت به حالت نخستين در حضور سليمان حاضر گرديد، به تعبير ديگر ماده تخت در اين سرعت پيش از چشم بر هم زدن براى طى اين مسافت يك ماه تبديل به نيرويى گرديد و اين نيرو هم اين فاصله طويل را به سرعت در هم نورديد.

تفسير فرقان ايت اله صادقي تهراني

ویرایش بوسیله کاربر 1398/12/04 01:55:31 ب.ظ  | دلیل ویرایش: edit

fatemeh59 Offline
#3 ارسال شده : 1398/11/24 07:40:57 ق.ظ
fatemeh59

رتبه: Advanced Member

گروه ها: Moderator, member
تاریخ عضویت: 1398/02/31
ارسالها: 91

پيام ها و نكات داستان حضرت سليمان و ملكه سبا چيست؟ واكنش سليمان نسبت به هدهد چه پيامي دارد؟

پاسخ 3:

1-واكنش سليمان عليه السّلام درباره اخبار هدهد

قَالَ سنَنظرُ أَ صدَقْت أَمْ كُنت مِنَ الْكَذِبِينَ

ضمير در ((قال - گفت )) به سليمان (عليه السّلام ) بر مى گردد، كه داورى درباره هدهد را محول به آينده كرده و او را بدون تحقيق تصديق نفرمود، چون هدهد بر گفته هاى خود شاهدى نياورد، البته تكذيبش ‍ هم نكرد، چون آن جناب دليلى بر كذب او نداشت ، لذا وعده داد كه به زودى درباره سخنانش تحقيق مى كنيم ، تا معلوم شود راست گفته اى يا دروغ .

2- توضيح سخن ملكه بعد از ديدن نامه سليمان عليه السّلام : ((قالت يا ايها الملوا انى القى الى كتاب ...))

اين دو آيه حكايت گفتار ملكه سباء است ، كه به مردمش از رسيدن چنين نامه اى و كيفيت رسيدن آن و نيز مضمون آن خبر مى دهد و نامه را توصيف مى كند به اينكه نامه اى است كريم و ظاهر آيه دوم اين است كه مى خواهد علت كريم بودن آن را بيان كند،مى گويد: علت كرامتش اين است كه اين نامه از ناحيه سليمان است ، چون ملكه سباء از جبروت سليمان خبر داشت و مى دانست كه چه سلطنتى عظيم و شوكتى عجيب دارد، به شهادت اينكه در چند آيه بعد از ملكه سباء حكايت مى كند كه وقتى عرش خود را در كاخ سليمان ديد گفت : ((و اوتينا العلم من قبله و كنا مسلمين - ما قبلا از شوكت سليمان خبر داشتيم و تسليم او بوديم ))

((و انه بسم اللّه الرحمن الرحيم )) - يعنى اين نامه به نام خدا آغاز شده و به اين جهت نيز كريم است . آرى بت پرستان وثنى ، همگى قائلند به اينكه خداى سبحان هست منتهى او را رب الارباب دانسته نمى پرستيدند، چون خود را كوچك تر از آن مى دانستند. آفتاب پرستان نيز، وثنى مسلك ، و يكى از تيره هاى صابئين بودند، كه خدا و صفاتش را تعظيم مى كردند، چيزى كه هست صفات او را به نفى نواقص و اعدام برمى گردانيدند مثلا، علم و قدرت و حيات و رحمت را به نبود جهل و عجز و مرگ و قساوت تفسير كرده اند. پس قهرا وقتى نامه ، ((بسم اللّه الرحمن الرحيم )) باشد نامه اى كريم مى شود، چنان كه بودن آن از ناحيه سليمان عظيم نيز، اقتضاء مى كند كه نامه اى كريم بوده باشد. بنابر اين ، مضمون نامه تنها جمله ((ان لا تعلوا على و اتونى مسلمين )) خواهد بود، و حرف ((ان )) در ابتداى آن تفسيرى است .

و عجب از جمعى از مفسرين است كه جمله ((انه من سليمان )) را استينافى و غير مربوط به ما قبل گرفته و گفته اند: پاسخى است از سوال مقدر، گويا كسى پرسيده ، اين كتاب از طرف چه كسى رسيده و در آن چه نوشته ؟ و ملكه سباء در پاسخ گفته است : اين از ناحيه سليمان است ... و بنا به گفته اين مفسرين جمله ((انه بسم اللّه ...)) بيان مضمون نامه ، يعنى متن نامه مى شود و خلاصه : همه جملات ((بسم اللّه الرحمان الرحيم الا تعلوا على و اتونى مسلمين )) مضمون نامه مى شود.
و اين چند اشكال دارد:
اول اينكه : در اين صورت كلمه ((ان )) زيادى مى شود و هيچ فايده اى در آن نمى ماند، همچنان كه بعضى به همين جهت گفته اند: اين كلمه مصدرى و كلمه ((لا)) نافيه است ، نه ناهيه . ( نمى خواهد بگويد بر من برترى جوئى مكن ، بلكه با حرف ((ان )) مصدرى ، فعل ((لا تعلوا)) مصدر مى شود و چون گفتيم ((لا)) نافيه است معنا اين مى شود كه تو بر من برترى ندارى ) ولى اين وجه بسيار بى پايه و - به بيانى كه خواهد آمد - بسيار سخيف و ضعيف است .

3-قَالَت يَأَيهَا الْمَلَؤُا أَفْتُونى فى أَمْرِى مَا كنت قَاطِعَةً أَمْراً حَتى تَشهَدُونِ
كلمه ((افتاء)) به معناى اظهار نظريه و فتوا است و فتوا همان راى و نظريه است و قطع امر به معناى عملى كردن تصميم و عزم بر آن است و كلمه ((شهادت )) به معناى حضور است ، و اين جمله حكايت مشورتى است كه ملكه سباء با قوم خود كرد، مى گويد: در اين امر كه پيش آمده - يعنى همان فرمانى كه سليمان در نامه خود داده - كمك فكرى دهيد و اگر من در اين پيشامد با شما مشورت مى كنم بدان جهت است كه من تاكنون در هيچ امرى استبداد به خرج نداه ام ، بلكه هر كارى كرده ام با مشورت و در حضور شما كرده ام .

4-رأى ملكه سبا پس از مشورت با قوم خود

و خلاصه : بعد از مشورتش با درباريان خود به طورى كه از اين دو آيه استفاده مى شود نظرش اين شد كه در باره سليمان تحقيق بيشترى كند و كسى را نزد او بفرستد كه از حال او و مظاهر نبوت و سلطنتش اطلاعاتى به دست آورده ، برايش بياورد، تا او به يكى از دو طرف جنگ يا تسليم رأ ى دهد.

و از ظاهر كلام درباريان ، كه كلام خود را با جمله ((نحن اولوا قوة و اولوا باس شديد)) آغاز كردند، برمى آيد كه آنان ميل داشتند جنگ كنند و چون ملكه هم همين را فهميده بود لذا نخست شروع كرد از جنگ مذمت كردن ، در آخر راى خود را ارائه داد، اول گفت : ((ان الملوك اذا دخلوا قرية افسدوها...)) يعنى ، جنگ عاقبتى ندارد، مگر غلبه يكى از دو طرف و شكست طرف ديگر، يعنى فساد قريه ها و شهرها و ذلت عزيزان آن و چون چنين است ، نبايد بدون تحقيق اقدام به جنگ كرد، بايد نيروى خود را با نيروى دشمن بسنجيم ، اگر تاب نيروى او را نداشتيم ، تا آنجا كه راهى به صلح و سلم داريم اقدام به جنگ نكنيم ، مگر اينكه راه ، منحصر به جنگ باشد و نظر من اين است كه هديه اى براى او بفرستيم ، ببينيم فرستادگان ما چه خبرى مى آورند، آن وقت تصميم به يكى از دو طرف جنگ يا صلح بگيريم .

5-اختلاف مفسرين در علم الكتاب و اسم اعظم احضار كننده عرش

مفسرين در اينكه اين علم چه بوده ، اختلاف كرده اند، بعضى گفته اند: اسم اعظم بوده . بعضى ديگر گفته اند: آن اسم اعظم عبارت است از حى قيوم . بعضى ديگر گفته اند: آن ذو الجلال و الاكرام بوده . بعضى ديگر گفته اند: اللّه الرحمان بوده . بعضى آن را به زبان عبرانى ((آهيا شراهيا)) دانسته اند و بعضى گفته اند: آن عالم چنين دعا كرد: ((يا الهنا و اله كل شى ء الها واحدا لا اله الا انت ، ايتنى بعرشها - اى معبود ما و معبود هر چيز كه معبودى واحد هستى و جز تو معبودى نيست ، تخت او را برايم بياور)) و سخنانى ديگر از اين قبيل . و ما در جلد هشتم اين كتاب - در بحثى كه پيرامون اسماء حسنا داشتيم - گفتيم كه : محال است اسم اعظمى كه در هر چيز تصرف دارد،

از قبيل الفاظ و يا مفاهيمى باشد كه الفاظ بر آنها دلالت مى كند، بلكه اگر واقعا چنين اسمى باشد و چنين آثارى در آن باشد لابد، حقيقت اسم خارجى است ، كه مفهوم لفظ به نوعى با آن منطبق مى شود، خلاصه : آن اسم حقيقتى است كه اسم لفظى اسم آن اسم است .
و در الفاظ آيه شريفه هيچ خبرى از اين اسمى كه مفسرين گفته اند نيامده ، تنها و تنها چيزى كه آيه در اين باره فرموده اين است كه شخص ‍ نامبرده كه تخت ملكه سباء را حاضر كرد علمى از كتاب داشته و گفته است : ((من آن را برايت مى آورم )) غير از اين دو كلمه درباره او چيزى نيامده ، البته اين در جاى خود معلوم و مسلم است ، كه كار در حقيقت كار خدا بوده ، پس معلوم مى شود كه آن شخص علم و ارتباطى با خدا داشته ، كه هر وقت از پروردگارش چيزى مى خواسته و حاجتش ‍ را به درگاه او مى برده خدا از اجابتش تخلف نمى كرده . و به عبارت ديگر، هر وقت چيزى را مى خواسته خدا هم آن را مى خواسته است .
از آنچه گذشت اين نيز روشن شد كه علم مذكور از سنخ علوم فكرى و اكتسابى و تعلم بردار نبوده است .

6-رواياتى كه در اين داستان وارد شده

اخبارى كه در قصص آن جناب و مخصوصا در داستان هدهد و دنباله آن آمده ،

بيشترش مطالب عجيب و غريبى دارد كه حتى نظائر آن در اساطير و افسانه هاى خرافى كمتر ديده مى شود، مطالبى كه عقل سليم نمى تواند آن را بپذيرد و بلكه تاريخ قطعى هم آنها را تكذيب مى كند و بيشتر آنها مبالغه هايى است كه از امثال كعب و وهب نقل شده است .

و اين قصه پردازان مبالغه را به جايى رسانده اند كه گفته اند: سليمان پادشاه همه روى زمين شد و هفتصد سال سلطنت كرد و تمامى موجودات زنده روى زمين از انس و جن و وحشى و طير، لشكريانش ‍ بودند. و او در پاى تخت خود سيصد هزار كرسى نصب مى كرد، كه به هر كرسى يك پيغمبر مى نشست ، بلكه هزاران پيغمبر و صدها هزار نفر از امراى انس و جن روى آنها مى نشستند و مى رفتند. و مادر ملكه سباء از جن بوده و لذا پاهاى ملكه مانند پاى خران ، سم دار بوده و به همين جهت با جامه بلند خود، آن را از مردم مى پوشاند، تا روزى كه دامن بالا زد تا وارد صرح شود، اين رازش فاش گرديد. و در شوكت اين ملكه مبالغه را به حدى رسانده اند كه گفته اند: در قلمرو كشور او چهار صد پادشاه سلطنت داشتند و هر پادشاهى را چهار صد هزار نظامى بوده و وى سيصد وزير داشته است ، كه مملكتش را اداره مى كردند و دوازده هزار سر لشكر داشته كه هر سرلشكرى دوازده هزار سرباز داشته ،

و همچنين از اين قبيل اخبار عجيب و غير قابل قبولى كه در توجيه آن هيچ راهى نداريم ، مگر آنكه بگوييم از اخبار اسرائيليات است و بگذريم . و اگر از خوانندگان عزيز ما كسى بخواهد به آنها دست يابد، بايد به كتب جامع حديث چون الدر المنثور و عرائس و بحار و نيز به تفاسير مطول مراجعه نمايد.

تفسير الميزان

ویرایش بوسیله کاربر 1398/12/04 01:25:33 ب.ظ  | دلیل ویرایش: edit

fatemeh59 Offline
#4 ارسال شده : 1398/11/25 09:49:35 ق.ظ
fatemeh59

رتبه: Advanced Member

گروه ها: Moderator, member
تاریخ عضویت: 1398/02/31
ارسالها: 91

استاد سید کاظم فرهنگ:
تِلْك ءَايَت الْقُرْءَانِ وَ كتَابٍ مُّبِينٍ
اشاره به تلك - همانطور كه در اول سوره شعراء گفتيم - اشاره به آيات سوره است ، آياتى كه بعدا نازل مى شود، و آياتى كه قبلا نازل شده ، و تعبير به لفظ ((تلك )) كه مخصوص اشاره به دور است براى اين است كه به رفعت قدر و بلندى مرتبه آن آيات نيز اشاره كرده باشد.
كلمه ((قرآن )) اسم كتاب است و اگر آن را قرآن ناميده بدين جهت است كه خواندنى است و كلمه ((مبين )) از ابانه به معناى اظهار است ، و اگر كلمه كتاب را نكره آورد و نفرمود ((و الكتاب المبين )) براى اين بوده كه عظمت آن را برساند ( چون نكره آوردن اسم ، گاهى تفخيم و تعظيم را مى رساند )، و معناى جمله مورد بحث اين است كه اين آيات رفيع القدر و عظيم المنزله كه ما نازل مى كنيم آيات كتابى است خواندنى و عظيم الشان ، كتابى كه مقاصد خود را روشن مى كند و ابهام و پيچيدگى ندارد.
در مجمع البيان گفته : اگر آيات را به دو صفت ((قرآن و كتاب )) توصيف كرد، براى اين بود كه بفهماند همانطور كه با خواندن ، ظاهر مى شود با نوشتن نيز ظاهر مى شود، و خلاصه به منزله ناطقى است كه معارف را آن هم از دو طريق خواندن و نوشتن بيان مى كند و اگر آن را با كلمه ((مبين )) توصيف كرد، براى اين بود كه آن را به ناطقى تشبيه كرده باشد كه روشن سخن مى گويد.

الَّذِينَ يُقِيمُونَ الصلَوةَ وَ يُؤْتُونَ الزَّكوةَ...
مقصود از ذكر نماز و زكات ، ذكر نمونه اى از اعمال صالح است و اگر از ميان اعمال صالحه اين دو را نام مى برد، چون اين دو هر يك در باب خود ركن هستند، نماز در عبادتهاى راجع به خداى تعالى ، و زكات در آنچه راجع به مردم است و از نظرى ديگر، نماز در اعمال بدنى و زكات در اعمال مالى

● بيان اينكه مراد از منطق طير در قرآن معناى ظاهرى آن نيست

ولى آنچه مسلم است ، مقصود از منطق طير در آيه شريفه اين معناى ظاهرى نيست ، بلكه معنايى است دقيقتر و وسيعتر از آن ، به چند دليل :
اول اينكه : سياق آيه گواهى مى دهد بر اينكه سليمان (عليه السّلام ) از نعمتى حديث مى كند كه اختصاصى خودش بوده و در وسع عامه مردم نبوده ، كه به آن دست يابند و او كه بدان دست يافته به عنايت خاص الهى بوده است . و اين معناى ظاهرى كه براى منطق طير كرديم چيزى نيست كه غير از سليمان كسى بدان دست نيابد، بلكه هر كسى مى تواند در زندگى حيوانات دقت نموده زبان آنها را بفهمد، ( كه مثلا چه صدايى علامت خشم ، و چه صدايى علامت رضا است ، چه صدايى علامت گرسنگى و چه صدايى علامت تشنگى و امثال آن است .
دليل دوم اينكه : محاوره اى كه خداى تعالى در آيات بعدى از سليمان و هدهد حكايت فرموده ، متضمن معارف عاليه اى است كه در وسع صداهاى هدهد نيست ، چون صداهايى كه اين حيوان در احوال مختلف از خود سر مى دهد انگشت شمار است و اين چند
ترجمه تفسير الميزان جلد 15 صفحه : 499
صدا كجا مى تواند كسى را از راه تركيب آنها با هم به اين معارف دلالت كند؟ آرى در كلام اين حيوان ذكر خداى سبحان و وحدانيت او و قدرت و علم و ربوبيتش و عرش عظيم او و نيز ذكر شيطان و جلوه گريهايش در اعمال زشت و همچنين ذكرى از هدايت و ضلالت و مطالبى ديگر آمده و از معارف بشرى نيز مطالب بسيارى چون پادشاه سبا و تخت او و اينكه آن پادشاه زن بود و قوم او كه براى آفتاب سجده مى كردند، آمده و سليمان (عليه السّلام ) مطالبى به هدهد فرموده ، از جمله اينكه به او دستور داده به سبا برود و نامه او را ببرد و در آنجا نزد ايشان بيندازد و بعد بنشيند و ببيند چه مى ويند و چه مى كنند و بر هيچ دانشمندى كه در معانى تعمق دارد پوشيده نيست كه آگاهى به اين همه مطالب عميق و معارف بسيارى كه هر يك داراى اصول ريشه دار علمى است ، منوط به داشتن هزاران هزار معلومات ديگر است ، كه چند صداى ساده هدهد نمى تواند آن معانى را برساند.
علاوه بر اين ، هيچ دليلى نداريم بر اينكه هر صدايى كه حيوان در نطق مخصوص به خودش يا در صداهاى مخصوصش ، از خود سر مى دهد حس ما مى تواند آن را درك كرده و تميزش دهد، به شهادت اينكه يكى از نطقها كه سليمان (عليه السّلام ) آن را مى شناخت سخنانى است كه قرآن در آيات بعد، از مورچه بزرگ حكايت كرده و حال آنكه اين حيوان صدايى كه به گوش ما برسد ندارد، و نيز سخن ما را تأييد مى كند كشفى كه اخيرا علماى طبيعى امروز كرده اند كه اصولا ساختمان گوش انسان طورى است كه تنها صداهايى مخصوص و ناشى از ارتعاشات مادى مخصوص را مى شنود و آن ارتعاشى است كه در ثانيه كمتر از شانزده هزار و بيشتر از سى و دو هزار نباشد كه اگر ارتعاش جسمى كمتر از آن و يا بيشتر از آن باشد، حس سامعه و دستگاه شنوايى انسان از شنيدن آن عاجز است ، ولى معلوم نيست كه حس شنوايى ساير حيوانات نيز عاجز از شنيدن آن باشد، ممكن است آنچه را كه ما نمى شنويم و يا بعضى از آنها را ساير حيوانات بشنوند.
دانشمندان حيوان شناس هم به عجايبى از فهم دقيق و درك لطيف بعضى حيوانات مانند اسب و سگ و ميمون و خرس و زنبور و مورچه و غير آن برخورده اند، كه به نظير آنها در اكثر افراد آدميان بر نخورده اند.
پس ، از آنچه گذشت ، روشن شد كه از ظاهر سياق بر مى آيد كه براى مرغان منطقى است كه خداى سبحان علم آن را تنها به سليمان (عليه السّلام ) داده بود.

((و ادخلنى برحمتك فى عبادك الصالحين )) - يعنى خدايا مرا از بندگان صالح خود قرار ده و اين صلاح از آنجا كه در كلام آن جناب مقيد به عمل نشده تا مراد، تنها عمل صالح باشد، لذا اطلاقش حمل مى شود بر صلاح نفس در جوهره ذاتش ، تا در نتيجه نفس مستعد شود براى قبول هر نوع كرامت الهى .
و معلوم است كه صلاح ذات ، قدر و منزلتش بالاتر از صلاح عمل است و چون چنين است پس اينكه اول درخواست كرد كه موفق به عمل صالح شود و سپس درخواست كرد كه صلاح ذاتيش دهد، در حقيقت درخواستهاى خود را درجه بندى كرد و از پايين گرفته به سوى بالاترين درخواستها رفت .
نكته ديگرى كه در كلام آن جناب هست اين است كه در درخواست عمل صالح گفت : اينكه ((من عمل صالح كنم )) و خود را در آن مداخله داد، ولى در صلاح ذات ، نامى از خود نبرد و اين بدان جهت است كه هر كسى در عمل خود دخالت دارد، گو اينكه اعمال ما هم مخلوق خدايند، اما هر چه باشد نسبتى با خود ما دارند، به خلاف صلاح ذات ، كه هيچ چيز آن به دست خود ما نيست و لذا صلاح ذات را از پروردگار خود خواست ، ولى صلاح عمل را از او نخواست ، و نگفت : ((و اوزعنى العمل الصالح )) بلكه گفت : ((اوزعنى ان اعمل صالحا - اينكه عمل صالح كنم ))

أَمَّن يجِيب الْمُضطرَّ إِذَا دَعَاهُ وَ يَكْشِف السوءَ وَ يَجْعَلُكمْ خُلَفَاءَ الاَرْضِ أَ ءِلَهٌ مَّعَ اللَّهِ قَلِيلاً مَّا تَذَكرُونَ

● توضيح اينكه دعاى مضطر چون صادقانه است قطعا اجابت مى شود (امن يجيب المضطر اذادعاه و يكشف السوء)

مراد ((از اجابت مضطر وقتى كه او را بخواند)) اين است كه خدا دعاى دعا كنندگان را مستجاب و حوائجشان را بر مى آورد، و اگر قيد اضطرار را در بين آورد براى اين است كه در حال اضطرار، دعاى داعى از حقيقت برخوردار است و ديگر گزاف و بيهوده نيست ، چون تا آدمى بيچاره و درمانده نشود، دعاهايش آن واقعيت و حقيقت را كه در حال اضطرار واجد است ندارد، و اين خيلى روشن است .
قيد ديگرى براى دعا آورده و آن اين است كه فرموده : ((اذا دعاه - وقتى او را بخواند))، و اين براى آن است كه بفهماند خدا وقتى دعا را مستجاب مى كند كه داعى ، به راستى او را بخواند، نه اينكه در دعا رو به خدا كند و دل به اسباب ظاهرى داشته باشد و اين وقتى صورت مى گيرد كه اميد داعى از همه اسباب ظاهرى قطع شده باشد، يعنى بداند كه ديگر هيچ كس و هيچ چيز نمى تواند گره از كارش بگشايد، آن وقت است كه دست و دلش با هم متوجه خدا مى شود و در غير اين صورت همانطور كه گفتيم غير خدا را مى خواند.
پس ، اگر دعا صادق بود، يعنى خوانده شده فقط خدا بود و بس ، در چنين صورتى خدا اجابتش مى كند و گرفتاريش را كه او را مضطر كرده بر طرف مى سازد، همچنان كه در جاى ديگر فرموده : ((ادعونى استجب لكم )) كه در اين آيه بطورى كه ملاحظه مى فرماييد هيچ قيدى براى دعا نياورده جز اينكه فرموده در دعا مرا بخوانيد. باز در جاى ديگر فرموده : ((و اذا سئلك عبادى عنى فانى قريب اجيب دعوة الداع اذا دعان )) بطورى كه مى بينيد تنها اين شرط را آورده كه در دعا او را بخوانند
fatemeh59 Offline
#5 ارسال شده : 1398/11/26 07:16:00 ق.ظ
fatemeh59

رتبه: Advanced Member

گروه ها: Moderator, member
تاریخ عضویت: 1398/02/31
ارسالها: 91

ترجمه و فهم سوره نمل : نكات مهم تفسيري و پرسشهاي سوره نمل:

1-ترجیع بندِ «اَ اله مع الله» و جواب متفاوتِ آن در هر زمینه ای

در آیه 60 که زمینه سخن آفرینش آسمانها وزمین و فروفرستادن باران و رویش گیاهان است جواب ترجیع بند را «بد اختیاری» دانسته، و این مفهوم است، زیرا مواردِ ذکر شده از لحاظ انحصار در خداوند چنان در نزد همگان عیان بوده که شریک تراشی فریاد آشکار از لج و سوء اختیار را در خویش دارد.

در آیه 61 مواردی مطرح شده که به وضوح موارد آیه 60 نیست و درک آنها «علم»ی میخواهد.

در آیه 62 مواردی مطرح شده که درک آنها نیاز به «تجربه شخصی» دارد و کسی که در گرفتاریی گیر کرده و رفع آن را از خداوند میخواهد با «زبان خواهش»ش فقط او را مخاطب قرار میدهد، و هرکسی تجربه هائی از این نوع دارد، و لذا اغلب که پس از رفع گرفتاری رفتاری مغایر آنچه که در حال گرفتاری داشتند بروز میدهند، در مورد آنان فراموش کردنِ تذکری را که یافته بودند مطرح میفرماید.

همچنین است ظرائفی که در انتهای آیه های 63 و 64 اشاره فرموده که خودتان با روشی که ما در باره آیات 60 و 61 و 62 عرض کرده ایم ادامه دهید.

2-پراکنده گوئی؟
آیه 82 ناظر به وقایع نزدیک به وقوع قیامت است،
و آیه های 83 تا 85 ناظر به جریانات پس از وقوع قیامت،
و آیه 86 گرچه پرانتزی است اما از این لحاظ که در سوره های قبلی (البته به ترتیب نزول) زندگیِ پس از قیامت را قسمت جدیِ زندگی و این زندگی دنیا را قسمت نیمه جانِ آن معرفی کرده بود، به موضوع قیامت مربوط بوده و حالت بشارت دارد که از قیامت مترسید که زندگی بهتر و کاملتری به شما رو خواهد کرد،
و آیه 87 بازهم به حوادث کاملا نزدیک به قیامت مربوط است،
و آیه 88 بازهم به حوادث قبل از وقوع،
و آیه های 89 و 90 به چگونگیِ رسیدگی و ارزیابی اعمال مردم پرداخته که مربوط به پس از وقوع و استقرار آن است.

در اینجا خداوند سر راست و به ترتیب سکانس ها صحبت نفرموده است،
چرا؟
به نظر این قلم، موضوع منحصر به اینجا نیست و در جاهای دیگری نیز چنین طرز سخن گفتنی در قرآن دیده میشود و این نوع سخن گفتن همان چیزی است که سروش آن را «پریشان گوئیِ شخصِ خواب زده» نام نهاده و گفته این هم یک دلیل است بر اینکه قرآن «خواب نامه» پیامبر ص است، و به نظر این قلم سروش بی ربط گفته و کلام حق را نفهمیده و صورت مسئله را پاک کرده، و جواب او وامثال او که من آنان را «قرآن ندان» ارزیابی کرده ام (و به عده ای برخورده!) این است که خداوند عمدا در جاهائی از چنین روشی در سخن گوئی استفاده کرده که فرق کسانی که قرآن را حجت مطلق و سخن خداوند میدانند و کسانی که قرآن را سخن مشترک خدا و پیغمبر میدانند (شبستری به نقل از یکی از شاگردانش که در اینجا اسم نمی برم) و نیز کسانی که قرآن را پریشان گوئی و خوابنامه میدانند معلوم شود، و این «عمدی بودنِ این نوع از سخن الهی» در دو آیه ذیل عیان است (کذلک یضل الله من یشاء و یهدی من یشاء و ما یعلم جنود ربک الا هو <مدثر 31> و یضل به کثیرا و یهدی به کثیرا <بقره 26> )
اما حل مطلب: تمام فقرات مذکور در سوره های قبلی به نحوی که کوچکترین ابهامی نداشته باشد ذکر شده است و اگر کسی ترتیب نزول بداند میداند چه میگویم و لذا در پاراگراف مذکور (آیات 82 تا 92 نمل) ضرورتی نداشته که ترتیب سکانس را رعایت کرده باشد.

3-دابه الارض (آیه 82)
موضوع آیه 82 یکی از حوادثی است که نزدیک به وقوع قیامت رخ میدهد، و دلیل ما متن خود قرآن است. زیرا از آیه 66 تا 72 که صراحتا قیامتی است و این واضح است. آیات بعد هم به نوعی به همان موضوع مرتبط است، مثلا آنجا که به علم خداوند اشاره میکند و اینکه هیچ چیزی نیست مگر اینکه در «کتاب مبین» هست، و اینکه ای پیامبر! نگران تکذیب اینها مباش، . . همگی به موضوع قیامت مرتبط است، تا اینکه در آیه 82 دوباره برمیگردد به صراحت قبلی در موضوع قیامت.
با این توضیح، آیه 82 همسطح آیه «واذا الوحوش حشرت» در سوره تکویر است، و چیزی که در اینجا خاص است «تکلمهم ان الناس کانوا بآیاتنا لایوقنون» است، که چندان مایه تعجب نیست، زیرا در زمانِ نزدیک به وقوع قیامت (چنانکه تاکنون در سوره های پیشین دیده ایم) چنان اتفاقات عجیب و خارق العاده رخ میدهد که این موضوع در پیش آنها عجیب نیست، اما چیزی که اصلا مفهوم نیست روایت هایی است که «دابه الارض» مذکور را به امیرالمومنین (ع) تطبیق میدهند، و البته از این نوع روایاتی که چیزهایی را به آیه هایی ربط میدهند که واقعا هیچ ربطی ندارد، کم نیست، متاسفانه.

4-«خیر منها» نسبت به چه؟ (آیه 89)
میفرماید کسی که با خودش «حسنه» آورده باشد «فله خیر منها» یعنی در ازاء آن حسنه چیز بهتر گیرش می آید، لذا، ذکر کلمه معادل پاداش (مثلا کلمه ای مانند جزاء) محذوف به قرینه شده است.

مروري بر سوره نمل

در پاراگراف 1 می فرماید : ای پیامبر! قرآنی که به تو وحی شده چیزی بسیار بلند مرتبه است و کسانی که به آن کفر می¬ورزند مشکلی دارند که نمی توانند این رادرک کنند .
در پاراگراف 2 ضمن شرحی از چگونگی برگزیدگی موسی می فرماید : ای پیامبر ! تو نیز مانند موسی از جانب ما تایید خواهی شد و موفق خواهی گردید .
در پاراگراف 3 می فرماید : ای پیامبر ! تو نیز مورد تاییدات ماهستی لذا به کاررسالتت محکم ومطمئن ادامه ده .
در پاراگراف 4 می فرماید : ای پیامبر ! تو و پیروانت موفق خواهید شد ، لذا بدون کوچکترین نگرانی با قوت به پیگیری رسالتت مشغول باش .

در پاراگراف 5 می فرماید : «ای پیامبر! توجه مردم را به این افعال و صفات الهی و در عین حال توجه آنان رابه معنی و نتیجه عقاید مشرکانه شان جلب کن ، و مشکل فکری یهودیان توسط قرآن قابل حل است، اما اگر گرایش نشان ندادند مهم نیست.

در پاراگراف 6 هشدار شدید به کافران میدهد (که عاقبتتان – درصورتیکه برهمین حال کفربمانید – این است .....) و ای پیامبر ! این حقیقت رابرای آنان بیشتر مطرح کن که اهمیت «حرمت» مکه (که به سبب وجود کعبه در آن است) فرع است بر حرمت دینی که «پروردگار این شهر» شما را به آن می¬خواند ، و اینکه توفرستاده کسی هستی که اساسا مبنای این «حرمت»ها از ناحیه او است و وظایفی داری که می باید به آنها پایبند باشی .

تفسير مهندس گنجه اي

ویرایش بوسیله کاربر 1398/12/04 02:04:30 ب.ظ  | دلیل ویرایش: edit

fatemeh59 Offline
#6 ارسال شده : 1398/11/28 01:51:20 ب.ظ
fatemeh59

رتبه: Advanced Member

گروه ها: Moderator, member
تاریخ عضویت: 1398/02/31
ارسالها: 91

استاد سید کاظم فرهنگ:
آيه 14 ـ اين جا انكار و تكذيب كافران نسبت به نشانه هاى ربانى موسى(عليه السلام) پس از يقيين كردن آنان آمده است، كه تنها از جهت ستم و خودخواهى آنها را انكار كرده اند، «انفسهم» در اين جا به معناى «قلوبهم» نيست، زيرا يقيين قلبى خود عصمت و يا تالى تلو عصمت است، كه حتى گمان قلبى هم برابر با دلباختگى در برابر حق آمده، چنان كه در وصف خاشعان و دلباختگان فرمايد: "الذين يظنون انهم ملاقوا ربهم" (2:46)، بنابراين «انفسهم» در اين جا به معناى عقل هاى آنان مى باشد كه اين نشانه هاى ربانى را در بعد عقلى پذيرفته اند، ليكن هرگز اين پذيرش را به دلهاشان راه نداده اند، و از روى ستم و خودخواهى در ظاهر آن را انكار نمودند.

آيه 30 ـ اين جا "بسم الله الرحمن الرحيم" در متن آيه اى قرآنى است، و اين خود دليلى قاطع است بر اين كه "بسم الله" كلا از قرآن است، چه بخشى از آيه اى همچون اين آيه و چه آيه اى مستقل همچون آغازگر (113) سوره و آيا مى توان گفت كه "بسم الله" اين جا آيه است و در ساير جاها آيه نيست.
در اين باره گفتگويى با امام جماعت مسجدالحرام به ميان آمد، نخست به وى گفتم: آيا شما در مكه خودتان هستيد و در جاهاى ديگر خودتان نيستيد؟ گفت: اين پرسش بسيار عجيب است. گفتم: بلكه همانندش عجيب تر است، آيا "بسم الله" در سوره نمل قرآنى است و در ساير سوره هايى كه در ابتدا آمده جزو قرآن نيست؟ فوراً تسليم شد و وعده داد كه از ين پس در نمازهايش "بسم الله" را در آغاز سوره حمد بخواند، ولى آهسته كه متهم نشود. اما باز بعد از تكبيرة الاحرام بدون فاصله آغاز به "الحمدلله" كرد، پس از نمازش به او گفتم: به وعده خويش عمل نكردى! گفت: فكر كردم با آهسته خواندن بسم الله هم مورد اتهام مى شوم; لذا از ترسم آن را ترك كردم. گفتم: در هر صورت بر خلاف آنچه ائمه مذهب شما گمان برده اند "بسم الله" ازمتن قرآن است، بلكه تكرارش و معناى عالى جامعش دليلى است روشن بر اين كه مهم ترين آيه قرآنى است، چنان كه روايات بسيارى از فريقين نيز گواه همين حقيقت است.

آيه 65 ـ در اين آيه علم غيب مطلق در انحصار خدا دانسته شده پيامبران هم اگر بهره اى از غيب ربانى دارند تنها ويژه وحى احكام و شريعت ربانى است، كه حتى به عمق معجزات رسالتى شان ـ بر حسَب آياتى چند ـ آگاهى ندارند، تا چه رسد به آگاهى كلى، آرى اين بزرگواران اضافه بر علم وحى بر مبناى تأييدهاى رسالتشان از برخى موضوعات در مثلث زمان نيز به وسيله وحى ـ براى تثبيت بيشتر رسالتهاشان ـ آگاهى هايى دارند و ديگر هيچ.

آيات (82) تا (87) اين آيات گزارشى است بس شگفت انگيز از سه جريان در آخر زمان:
نخست حيوانى كه خدا او را از زمين برون مى آورد; و با گمراهان اين گونه سخنى مى گويد: كه اين مردمان به نشانه هاى ربانى ايمان نمى آورده اند، و اين كه يك حيوان با مردم سخن گويد به خواست خدا و اعجاز است.
دوم مكذبان هر امتى از امت هاى جهان را خدا گرد مى آورد، همان گونه كه صالحان درجه اول را نيز زنده مى سازد، اين ويژگى در دو بعدش دليلى روشن است بر اين كه آن روز روز رستاخيز جهانى نيست، بلكه روز رجعت است كه پيش از رستاخيز و در زمان دولت جهان شمول مهدوى (عج) است، و اين جا جاى اين پرسش است كه "دابة من الارض" كه طبعاً يك حيوان است با چه كسانى سخنى مى گويد؟ پاسخ اين است كه «هُمْ» در «تكلمهم» شايد گروهى شاخص از زمامداران كفرند، كه اين سخن را از آن حيوان مى شنوند، و آن گاه آن رابراى پيروانشان نقل مى كنند. زيرا در زمان ظهور حضرت ولى امر (عج) وسايل براى ديدن ها و شنيدن ها از راه هاى دور ـ كلا ـ مقرر است، چنان كه در رواياتى چند بيان گشته و اكنون هم تا اندازه اى محقق است.
در هر صورت جاى شك نيست كه اين «دابة» يك حيوان است و طبعاً اين حيوان آن چنان بزرگ نيست كه به پهناى كره زمين باشد، بلكه حيوانى معمولى است كه سخنى نامعمول مى گويد، و گروهى كه بايد آن را بشنوند به هر ترتيب ممكن مى شنوند، و اين حيوان همچون دستگاه فرستنده جهان شمول حجت عينى عليه اين كافران است كه در آن هنگامه "وقع القول عليهم": امر تعذيبشان از جانب پروردگار صادر گشته، با اين گونه حجت ها و آيات ربانى پيش از تحقق عذاب روبرو خواهند شد، و پيامد همين روز است كه آيه (83) بيان گر آن مى باشد.
و اين گردآورى تكذيب كنندگان در طول تاريخ در آن زمان ـ و نه گردآورى همگان ـ دليلى روشن است بر اين كه آن روز رستاخيز كلى جهان نيست، چون رستاخيز يوم الجمع است، كه همه مكلفان و بلكه همه جانداران در آن روز براى پاداش زشت و زيباى اعمال شان محشور خواهند شد، و چنان كه در آيه (85) وارد است "وقع القول عليهم" به معناى تحقق بخشيدن همان كلمه عذاب است، كه در آيه (82) نسبت به آنان گذشت، پس اين دو روز يك روز است، گرچه آغازش سخنگويى حيوانى است و انجامش عذاب اين بدتر از حيوان ها،و گواه ديگر بر اين كه اين روز رستاخيز جهان نيست آيه (87) "يوم ينفخ فى الصور" است.
«صور» ـ بر خلاف آنچه گمان مى شود ـ جمع صورت نيست، زيرا جمعش صُوَر است، بلكه به معناى ناقور و بوقى است جان خراش كه تمامى جان هاى جانداران را فراتر ازمرگ بى جان مى كند "الا من شاء الله" جز آن كه را خدا خواسته كه مشمول اين مرگ در پايان برزخ نمى گردند، و اين احترامى ويژه است نسبت به اين بزرگواران.
جهان آخرين داراى دو بعد است: نخست مرگ همگان به جز "من شاء الله" و سپس زنده شدن آنان، اين جا از اين مرگ تعبير به «فزع» شده، و در آيه ديگر به «صعقة» به معناى بى هوشى كلى، و اين بى هوشى كلى طبعاً از مرگ فراتر است، و در عين آن كه جان ها و ارواح در اصل همچنان زنده اند ولكن در اين بى هوشى هيچ ادراكى بالفعل ندارند، مانند عضو كِرِخ شده انسان كه هيچ احساسى ندارد ولى زنده است، در آن هنگام ارواح كرخ مى گردند و نه آن كه به كلى نابود گردند. زيرا نابود شدنشان پيامد ثواب عقاب را از آنان بر مى دارد چرا كه آنان كه با زشت و زيباى اعمالشان مرده اند، اكنون رفته اند و ديگر چه و كه جايگزين آنها خواهد بود؟!

اين جا رواياتى جعلى اين حيوان زمينى را به معناى مردى آسمانى چون حضرت على(عليه السلام) خوانده، با اين كه «دابة» در (14) آيه و دواب در چهار آيه به معناى حيوان است. و نه تنها انسان، آن هم برترين انسان هاى معصوم، وانگهى صرف سخن گفتن انسان كه معجزه نيست تا آن را به حضرت على(عليه السلام) تفسير كنيم. و روايتى است از درالمنثور كه شخص ناصبى بر حضرتش گذر كرد و به او گفت: سلام بر تو اى "دابة الارض" در پاسخش فرمود: من "دابة الارض" نيستم كه داراى دُم و پشم نمى باشم، و اين در حالى است كه اين شخص ناصبى به رواياتى شيعى استناد مى كند!

آيه 88 ـ اين جا مخاطب كل مكلفانند، چه در جهان تكليف و چه روز رستاخيز كه كوه ها را در بينش آغازين و ظاهرى بى حركت مى بينند در حالى كه همچون ابرها داراى حركاتى تند يا كند هستند، چه حركات درونى كه كل جهان آفرينش مشمول اين حركت است، ـ و اصولا حركت درونى از لوازم ذاتى تمام مواد جهان مى باشد ـ و چه برونى كه دومين گام جابجا شدن كوه هاست، و بر حسَب علم زمين شناسى احياناً كوه هايى جاهاى خود را عوض مى كنند، و سومين گام حركت زمين است، و كوه ها كه لنگرهاى اين كيهان پيما در اقيانوس بى كران فضا مى باشند پيرو حركات زمين در حركتند، و در رستاخيز نيز اين حركت آشكارتر است، و در عين حال اين حركات گوناگون زمينى به اندازه اى رام و آرام مى نمايد كه گويى اصلا دچار حركتى نيست و اين خود از اتقان سازمان ربانى است.
اين آيه در عين حالى كه ميان آيات آخرت واقع است، در بعد محورى اش شامل دنيا نيز مى باشد، و هرگز اختصاصى به حركت رستاخيزى اين كوه ها ندارد; زيرا "مرّ السحاب" حركت ناپيداى ابرهاست در حالى كه حركت كوه ها در انفجار جهانى براى همگان پيداست، و در اين جا لفظ «تَمُرُّ» شامل حركات ناپيداى كل مواد جهان و همين طور حركات زمين با كوه هاست، و در ضمن شامل حركات اين كوه ها در انفجار كلى جهان است، و اين «صُنْع الله» نيز دليلى متقن است بر ترجيح دو گونه حركت زمين گرچه خرابى سازمان جهان هم در حاشيه ساختن آن "صنع الله" است، و روى اين اصل در ابعادى چند اين آيه در درجه اول شامل حركات زمين، و در حاشيه حركات كوه ها در جهان آخرت است.
حركات ابرها احياناً ديدنى است كه تكه ابرى در آسمان جابجا گردد، ليكن اگر كل آسمان را در افق بينندگان ابر فرا گيرد جابجايى آنها معلوم نيست، و نيز گاهى حركت ابر به قدرى كند است كه با چشم نمى توان آن را تشخيص داد. همين گونه است حركات برونى زمين يعنى جابجا شدن آن كه گروهى اندك اخيراً با چشم علم آن را نگريسته و مى نگرند، و مسلمين با چشم وحى بر حسب آياتى گوناگون آن را ديده و مى بينند، ولى ديگران كه نه چشم وحى دارند و نه چشم علم از ديدار اين حركات برونى محروم بوده اند.

آيه 92 ـ تلاوت قرآن كه پس از مطلق عبادت براى رسول خدا مورد مأموريت است، تنها به معناى خواندن قرآن نيست، زيرا اولا اين جا (عليكم) نيامده تا مقصود تلاوت قرآن بر مكلفان باشد، بلكه تلاوت قرآن مطلق است، وانگهى تلاوت در اصل لغت به معناى پيروى است، چنان كه "والقمر اذا تلاها" (91:2) ماه را پيرو خورشيد دانسته و نه آن كه ماه خورشيد را بخواند! روى اين اصل محور رسالت رسول الله(صلى الله عليه وآله) پس از خودسازى شايسته اش كه در "امرت أن اعبد رب هذه البلدة" و همچنين "امرت أن اكن من المسليمن" عبادت و تسليم كامل در برابر خدا را براى خودسازى رسالتى حضرتش مقرر كرده، و سپس كل رسالتش در جريان تلاوت قرآن اختصار يافته كه به معناى پيروى از آن است، و اين پيروى داراى دو بخش خودى و غير خودى است، گام نخستين پيروى خود رسول از كل قرآن است، و گام دومين دعوت كل مكلفان به پيروى از قرآن كه در نتيجه بر حسَب آيه موردبحث هر كس در پرتو اين تلاوت رسالتى قرآن راه يابد به سود اوست، و هر كس به بى راهه رود به زيان خود اوست، و پيامبر بزرگوار تعهدش تنها تبليغ شايسته رسالت است.

تفسير فرقان
fatemeh59 Offline
#7 ارسال شده : 1398/11/29 06:33:51 ب.ظ
fatemeh59

رتبه: Advanced Member

گروه ها: Moderator, member
تاریخ عضویت: 1398/02/31
ارسالها: 91

تدبر و فهم سوره نمل: نكات و پرسش هاي تفسيري سوره نمل


چند سئوال از ايات انتهاي سوره نمل


1-ايه مشهور امن يجيب المضطر اذا دعاه ...ايا بر هر مضطري اطلاق دارد؟ و تعريف مضطر چيست؟

با توجه به اينكه نعمات و ايات الهي ذكر شده در ايات قبل،محسوس و قابل مشاهده و غير قابل انكار توسط مخاطبان يعني مشركان مي باشند،ايا اجابت مضطر هم اينگونه است؟

2- ايا اين جمله با جمله بعدي و يجعلكم خلفائ الارض،ارتباط مفهومي دارد؟ يا دو نشانه جدا هستند؟



پاسخ:

ابتدا معاني كلمات خليفه و مضطر را مرور كنيم

اما خليفه مانند:خَلَف،صفت است، با اين تفاوت كه هرگاه به خداي متعال منتسب شود، منظور از آن، تأخّر كيفي است و خلائف، جمع خليفه است، اما خُلَفاء جمع خَليف است و تاء در خَليفَة - مثل: علّامَة - براي مبالغه است، بنابراين دلالتش بر مفهوم وصفي اش از خليف بيشتر است، همچنان كه خَلائِف بر وصف، تأكيد و تثبيت بيشتري نسبت به خُلَفاء دلالت ميكند. اما خَوالِف، جمع خالِفَۀ است و در معنايش تنها خَلَفيّت موجود است؛ يعني اين كه آنان به طور ظاهري بعد از گروهي و درپشت ايشان باشند.

التحقيق في كلمات القران


خليفه بمعني نائب و جانشين است در مفردات و اقرب ميگويد: خلافت نيابت از غير است در اثر غيبت منوب عنه و يا براي مرگش و يا براي عاجز بودنش و يا براي شرافت نائب و از اين قبيل است كه خداوند اولياء خويش را در ارض خليفه كرده يعني براي شرافت اولياء مثل هُوَ الَّذِي جَعَلَكُمْ خَلٰائِفَ الْأَرْضِ انعام: ۱۶۵. راغب ميگويد: خلائف جمع خليفه و خلفاء جمع خليف است مثل «جَعَلَكُمْ خُلَفٰاءَ مِنْ بَعْدِ قَوْمِ نُوحٍ» نا گفته نماند اين سخن بنا بر قاعدۀ جمع است و گرنه مؤنّث و مذكّر در آن حساب نيست در بارۀ حضرت داود آمده جَعَلْنٰاكَ خَلِيفَةً فِي الْأَرْضِ ص: ۲۶ در اقرب الموارد ميگويد: خلفاء و خلائف هر دو جمع خليفه است. خلفاء مذكّر است گويند: «ثلاثة خلفاء» ولي در خلائف تذكير و تأنيث هر دو جايز است گفته ميشود: «ثلاثة خلائف و ثلث خلائف» و هر دو (خلائف و خلفاء) لغت فصيح اند شاهد قول اقرب آنست كه هر دو در قرآن مجيد آمده است.

[قاموس قران - اشاره - صفحه۶۰۶]


اضطرار: بمعني احتياج و اجبار است، (اقرب). آن در واقع حمل غير بر ضرر است تحميل كننده شايد از كنار باشد و شايد حالت و امري در خود شخص باشد مثل گرسنگي و مرض و غيره: «ثُمَّ أَضْطَرُّهُ إِليٰ عَذٰابِ النّٰارِ» بقره: ۱۲۶. «نُمَتِّعُهُمْ قَلِيلًا ثُمَّ نَضْطَرُّهُمْ إِليٰ عَذٰابٍ غَلِيظٍ» لقمان: ۲۴. در اين دو آيه تحميل از كنار است و از طرف خداوند ميباشد يعني: سپس او را بعذاب آتش مجبورش ميكنيم و باجبار در آتش ميكشم. هكذا آيۀ دوم.
علي هذا مضطرّ بمعني در مانده و ناچار است «أَمَّنْ يُجِيبُ الْمُضْطَرَّ إِذٰا دَعٰاهُ وَ يَكْشِفُ السُّوءَ» نمل: ۶۲. رجوع شود به «دعو».
[قاموس قران - ضرر: ؛ ج ۴، ص: ۱۷۶ - صفحه۱۲۴۹]


اضطرار: بر وزن افتعال و اصلش اضترار است و بر اختيار ضَرّ دلالت ميكند؛ يعني ضرري كه به اختيار باشد. ميگويند: اضطرّه؛ يعني او را عمداً به ضرر انداخت، كه به فاعل: مُضطَرِر و به مفعول: مُضطَرَر ميگويند، كه بعد از ادغام، در لفظ با هم يكسان شدهاند؛
مُضطَرّسوره مباركه نمل آيه 62: أَمَّنْ يُجِيبُ الْمُضْطَرَّ إِذا دَعاهُ وَ يَكْشِفُ السُّوءَ، يا [كيست] آنكس كه درمانده را- چون وی را بخواند- اجابت میكند و گرفتاری را برطرف میگردانداين كلمه اسم مفعول است؛ زيرا انسان به ميل خود و از روي اختيار به خود ضرر نميزند، تا بتوانيم مُضطَرّ را اسم فاعل بدانيم. اما گاهي انسان، مُضطَرّ به صيغه مفعول ميشود؛ يعني نقصان، عذاب، سختي و رنج، براي او در بدن يا متعلقاتش، پيش ميآيد. نتيجه اضطرار و حصول نقصان: ايجاد حالت التجاء (پناه خواهي) و احتياج است و كلمه ضرورت - به معناي نقصان و شرّ -، گاهي به معناي التجاء و احتياج به كار رفته است و اين كلمه يا اسم مزيد است - مانند: ضَرورۀ -، يا مصدر مجرد است بر وزن فَعول - مانند: قبول -؛ كه به معناي حالت نقصان و عروض (پديد آمدن) شرّ است

التحقيق في كلمات القران

پاسخ 1:

أَمَّن يجِيب الْمُضطرَّ إِذَا دَعَاهُ وَ يَكْشِف السوءَ وَ يَجْعَلُكمْ خُلَفَاءَ الاَرْضِ أَءِلَهٌ مَّعَ اللَّهِ قَلِيلاً مَّا تَذَكرُونَ

● توضيح اينكه دعاى مضطر چون صادقانه است قطعا اجابت مى شود (امن يجيب المضطر اذادعاه و يكشف السوء)

مراد ((از اجابت مضطر وقتى كه او را بخواند)) اين است كه خدا دعاى دعا كنندگان را مستجاب و حوائجشان را بر مى آورد، و اگر قيد اضطرار را در بين آورد براى اين است كه در حال اضطرار، دعاى داعى از حقيقت برخوردار است و ديگر گزاف و بيهوده نيست ، چون تا آدمى بيچاره و درمانده نشود، دعاهايش آن واقعيت و حقيقت را كه در حال اضطرار واجد است ندارد، و اين خيلى روشن است .
قيد ديگرى براى دعا آورده و آن اين است كه فرموده : ((اذا دعاه - وقتى او را بخواند))، و اين براى آن است كه بفهماند خدا وقتى دعا را مستجاب مى كند كه داعى ، به راستى او را بخواند، نه اينكه در دعا رو به خدا كند و دل به اسباب ظاهرى داشته باشد و اين وقتى صورت مى گيرد كه اميد داعى از همه اسباب ظاهرى قطع شده باشد، يعنى بداند كه ديگر هيچ كس و هيچ چيز نمى تواند گره از كارش بگشايد، آن وقت است كه دست و دلش با هم متوجه خدا مى شود و در غير اين صورت همانطور كه گفتيم غير خدا را مى خواند.

و يجعلكم خلفاء الا رض )) - آنچه از سياق استفاده مى شود اين است كه : مراد از ((خلافت ))، خلافت زمينى باشد كه خدا آن را براى انسانها قرار داده ، تا با آن خلافت در زمين و هر چه مخلوق زمينى است به هر طورى كه خواستند تصرف كنند همچنان كه درباره اين خلافت فرمود: ((اذ قال ربك للملائكة انى جاعل فى الارض خليفة ))


● خليفه بودن انسان در زمين مستلزم كشف سوء او و رفع موانع از پيش پاى اوست

توضيح اينكه تصرفاتى كه انسان در زمين و مخلوقات زمين مى كند، امورى است كه با زندگى و معاشش ارتباط دارد و گاهى ناگواريها و عوامل سوء او را از اين تصرف باز مى دارد، در نتيجه آن سوء كه وى را مضطر و بيچاره نموده و از خدا كشف آن سوء را مى خواهد، حتما چيزى است كه نمى گذارد او تصرفى را كه گفتيم بكند، يا تصرفات او را محدود مى سازد و از بعضى از آنها جلو گيرى مى كند و درب زندگى و بقاء و همچنين ساير تعلقات زندگى را به روى او مى بندد، پس اگر خداى تعالى در چنين فرضى به دعاى آن شخص مضطر، كشف سوء از او بكند، در حقيقت خلافتى را كه به او داده بود تكميل كرده است .

پس خليفه قرار دادن انسان مستلزم اين اجابت دعا و كشف سوئى است كه او را مضطر و بيچاره مى كند. بعضى از مفسرين گفته اند، معناى آيه اين است كه : خداوند شما را جانشين امتهايى كه قبل از شما در زمين بودند مى كند، تا در مسكن ايشان در زمين مسكن كنيد و بعد از رفتن آنان در زمين تصرف كنيد، ليكن معنايى كه ما براى آيه كرديم با سياق آيه مناسب تر است .

تفسير الميزان

پاسخ2:

آيه 62 ـ اين جا اجابت مضطران و بيچارگان از سوى خداى منان به ميان آمده، البته در صورتى كه او را بخوانند و هم از او بخواهند، و اين جريان در طول تاريخ تكليف در هر زمين و زمانى كما بيش بوده و هست جز آن كه زُدودن تمامى بديها و اضطراب ها و اضطرارها، چه از نظر درونى يا برونى فردى و يا اجتماعى و از هر نظر ديگر زندگى آرام انسانى تنها در زمان دولت جهان شمول حضرت مهدى (عج) خواهد بود، كه در آن هنگام و هنگامه بزرگ خلافت و دولت جهانى ويژه شايستگان است، چنان كه اين جا از آنان به "خلفاء الارض" تعبير شده، در آيه نور نظير همين تعبير تكرار گشته، و اصولا مؤمنانى كه زير سلطه ديگران زندگى مى كنند هرگز در امان نيستند، و حتى آنان كه خود داراى سلطه اى محدودند و احياناً حكومت اسلامى تشكيل مى دهند، در برابر ساير مستكبران نيز كلا در امان نمى باشند، زيرا اين خود سلطه ها و حكومت هاست كه نقش هاى زشت يا زيبا دارند، ولى آن هنگام و هنگامه بزرگ كه مؤمنان كلا "خلفاء الارض" شدند، كه هم فرمانده كل حضرت مهدى (عج) و مانند او از ساير معصومان خواهند بود و هم فرمانداران و كارگزارن دولت جهانى اسلامى از مؤمنان به حق مى باشند. در اين صورت مكلفان همگى در أمن مطلق و زندگى بسيار شايسته اى خواهند بود.

و چنان كه اشاره شد اضطرارها داراى ابعادى چند است كه كم و يا زياد در طول زمان هاى تكليف در اثر دعاهاى شايسته از شايستگان زدوده مى گردد، ولى اين جا "يجعلكم خلفاء الارض" كه كل مؤمنان شايسته را فرمانداران كل زمين تكليف خوانده است، اضطرارهاى جمعى افزون بر اضطرارهاى فردى در پرتو حكومت جهان شمول مهدوى زدوده خواهد گرديد، و نابكاران يا نابود مى گردند يا همچون گروهى از يهوديان و نصرانيان تحت سلطه جهانى مهدوى خواهند بود، كه بالاخره قدرت تنها قدرت ايمان اسلامى است و بس.

تفسير فرقان

پاسخ3:

آیه 62: کسی را که همه راه¬ها به روی او بسته شده، «بی¬چاره» می¬خوانیم که معادل کلمه «مضطرّ» است که در متن آیه آمده. در این آیه تلویحاً وعده داده شده که خداوند فریاد بیچاره را می¬شنود و اضطرارش را رفع می¬کند. هر کسی مواردی از این نوع را که برایش اتفاق افتاده، بیاد می¬آورد. هر کس بیاد می¬آورد که هنگام بیچارگی، فقط خداوند را یاد می¬کند و حل مشکلش را فقط از او می¬خواهد و اغلب «جواب» هم می¬گیرند.

اما نکته ای در اینجا هست که نمیتوان ناگفته اش گذاشت، این آیه که مستند اینهمه «ختم های امّن یجیب» است مطلق نیست، و همیشه به اجابت نمیرسد، و به قرینه «یجعلکم خلفاءالارض» که درست پس از آن آمده، اطلاقش در باره مبارزات اجتماعی حق طلبانه است، و فقط در آن زمینه است که – به شهادت تاریخ بشر – همیشه درست در می آید، ولو اینکه ظاهرا چنین به نظر آید که درست در نیامده است، مثلا مورد امام حسین علیه السلام ظاهرا به نظر میآید که آنحضرت مغلوب شده، اما واقعا آنحضرت پیروز شده است، زیرا اولا در مدتی کوتاه گفتمان غالب تغییر کرد، ثانیا دودمان بنی امیه بربادرفت، ثالثا پس از گذشت ازمنه و دهور و اعصار و قرون روز بروز بر احترام آنحضرت و نفرت از مخالفانش افزوده میشود.

خطاي الميزان واضح است. زیرا مواردی که نتیجه گیری المیزان درست در نیامده بسیار زیاد است ، بطوریکه هر کسی مواردی از آن را سراغ دارد، از جمله در همین ایام (که اینک اواخر آذر ماه 93 است) در خبر ها دیدیم که چند کشتی در دریا غرق شدند و همگی سر نشینان مردند. حتما در بین آنهمه آدم در آن کشتی های مغروق لا اقل یکنفر وجود داشت که مطابق فرضیات المیزان خداوند را خوانده، اما دیدیم که اجابت نشد و سوء برطرف نگردید، دلیلش هم این است که المیزان در تفسیر موضوع خطا نموده و موضوع مطلق نیست، بلکه مقید است به زمینه مطلب که مبارزات اجتماعی حق طلبانه است. زیرا درست بعد از آن فرموده و یجعلکم خلفاء الارض که جمله اخیر به مبارزات اجتماعی حق طلبانه میخورَد.

تفسير اقاي گنجه اي

ویرایش بوسیله کاربر 1398/12/04 04:36:02 ب.ظ  | دلیل ویرایش: edit

fatemeh59 Offline
#8 ارسال شده : 1398/12/01 04:29:58 ب.ظ
fatemeh59

رتبه: Advanced Member

گروه ها: Moderator, member
تاریخ عضویت: 1398/02/31
ارسالها: 91

استاد سید کاظم فرهنگ:
و يجعلكم خلفاء الا رض )) - آنچه از سياق استفاده مى شود اين است كه : مراد از ((خلافت ))، خلافت زمينى باشد كه خدا آن را براى انسانها قرار داده ، تا با آن خلافت در زمين و هر چه مخلوق زمينى است به هر طورى كه خواستند تصرف كنند همچنان كه درباره اين خلافت فرمود: ((اذ قال ربك للملائكة انى جاعل فى الارض خليفة ))




● خليفه بودن انسان در زمين مستلزم كشف سوء او و رفع موانع از پيش پاى اوست

توضيح اينكه تصرفاتى كه انسان در زمين و مخلوقات زمين مى كند، امورى است كه با زندگى و معاشش ارتباط دارد و گاهى ناگواريها و عوامل سوء او را از اين تصرف باز مى دارد، در نتيجه آن سوء كه وى را مضطر و بيچاره نموده و از خدا كشف آن سوء را مى خواهد، حتما چيزى است كه نمى گذارد او تصرفى را كه گفتيم بكند، يا تصرفات او را
ترجمه تفسير الميزان جلد 15 صفحه : 549
محدود مى سازد و از بعضى از آنها جلو گيرى مى كند و درب زندگى و بقاء و همچنين ساير تعلقات زندگى را به روى او مى بندد، پس اگر خداى تعالى در چنين فرضى به دعاى آن شخص مضطر، كشف سوء از او بكند، در حقيقت خلافتى را كه به او داده بود تكميل كرده است .
اين معنا وقتى بيشتر واضح و روشن مى شود كه دعا و درخواست در جمله ((اذا دعاه )) را، بر اعم از دعاى زبانى و غير زبانى حمل كنيم ، دعاى زبانى كه آيه ((و اتيكم من كل ما سالتموه )) و دعاى غير زبانى كه آيه ((يساله من فى السموات و من فى الارض )) متعرض آن است : چون بنا بر اين تمامى آنچه كه به انسان داده شده و هر تصرفى كه ارزانى شده ، همه از مصاديق كشف سوء از مضطر محتاج خواهد بود، البته كشف سوء بعد از دعاى او. پس خليفه قرار دادن انسان مستلزم اين اجابت دعا و كشف سوئى است كه او را مضطر و بيچاره مى كند. بعضى از مفسرين گفته اند، معناى آيه اين است كه : خداوند شما را جانشين امتهايى كه قبل از شما در زمين بودند مى كند، تا در مسكن ايشان در زمين مسكن كنيد و بعد از رفتن آنان در زمين تصرف كنيد، ليكن معنايى كه ما براى آيه كرديم با سياق آيه مناسب تر است .

مقصود از اينكه فرمود: ((يبدء الخلق ثم يعيده ))

((بدء خلق )) به معناى ايجاد خلق است ابتداء و براى اولين بار و اعاده خلق به معناى دوباره خلق كردن و برگرداندن آنان در قيامت است

الوهيت كه به معناى استحقاق عبادت است ملازم با ربوبيت است ، چون كسى مستحق عبادت و پرستش است كه رب باشد، يعنى مالك و مدبر باشد، پس عبادت مشركين به هر طريقى كه معمول ايشان است يا به اين منظور است كه شكر نعمت معبود باشد، يا اينكه باعث شود كه معبود عابد را از شر و نقمت حفظ كند و هر چه باشد و به هر منظورى باشد عبادت مشرك مربوط به تدبيرى است كه از شئون ربوبيت است .
ترجمه تفسير الميزان جلد 15 صفحه : 552
و چون غرض در فصول مذكور ابطال الوهيت خدايان دروغى است ، همچنان كه ديديم بعد از هر فصلى مى فرمود: ((ءاله مع اللّه - آيا با خدا خدايى ديگر است ))؟، لذا در جمله مورد بحث ، رسول گرامى خود را دستور مى فرمايد از مشركين مطالبه برهان كند، كه به چه دليل خدايان شما خدايند؟ تا وقتى از آوردن برهان عاجز ماندند خود بفهمند كه در ادعاى خويش گزاف گو و در عقيده شان خرافى هستند، چون اگر بخواهند به راستى درباره الوهيت ، دليلى بياورند بايد آن دليل تدبير ناحيه اى از عالم باشد، در حالى كه ثابت شد كه تدبير تمامى خلايق از خدا به تنهايى است

بَلِ ادَّرَك عِلْمُهُمْ فى الاَخِرَةِ بَلْ هُمْ فى شكٍ مِّنهَا بَلْ هُم مِّنْهَا عَمُونَ
كلمه ((ادارك )) در اصل ((تدارك )) بوده ، و تدارك به معناى اين است كه اجزاى چيزى يكى پس از ديگرى (مانند حلقه زنجير) بيايد تا تمام شود و چيزى از آن باقى نماند و در اينجا معناى ((تدارك علمشان در آخرت )) اين است كه ايشان علم خود را تا آخرين جزءش درباره غير آخرت مصرف كردند، تا بكلى تمام شد، و ديگر چيزى از آن نماند، تا با آن امر آخرت را دريابند بنا بر اين ، جمله مذكور در معناى اين آيه است كه مى فرمايد: ((فاعرض عمن تولى عن ذكرنا و لم يرد الا الحيوة الدنيا، ذلك مبلغهم من العلم )) و كلمه ((عمون )) جمع عمى است .
بعد از آنكه احتجاج خداى تعالى در آيه قبل بدينجا منتهى شد كه احدى غير از خداى تعالى هنگام بعث را نمى داند و با همين جمله مشركين را مجاب كرد، در آيه مورد بحث رو به پيغمبر خود مى كند و به يادش مى آورد كه مشركين قابل خطاب نيستند و از اين مرحله ها بدورند، چون هيچ خبرى از امور آخرت ندارند، تا چه رسد به وقت و ساعت آن ، و اين بدان جهت است كه ايشان آنچه استعداد براى درك و علم داشتند، همه را در ماديات و زندگى دنيا مصرف كردند، در نتيجه نسبت به امور آخرت در جهل مطلقند، بلكه اصلا در باره آخرت ترديد مى كنند، چون از طرز احتجاجاتشان بر نبود قيامت كه جز استبعاد، اساسى ندارد، همين معنا برمى آيد، بلكه از اين بالاتر، آنان نسبت به امور آخرت كورند، يعنى خدا دلهايشان را از تصديق بدان و اعتقاد به وجود آن كور كرده است .
پس از اين بيان معلوم شد كه چرا كلمه ((بل )) كه براى اعراض است در يك آيه تكرار شده ؟ و روشن گرديد كه مراتب محروميت مشركين از علم به آخرت مختلف است و آيه شريفه
ترجمه تفسير الميزان جلد 15 صفحه : 554
آن مراتب را مى فهماند و مى فرمايد كه مشركين در اعلا مرتبه آن محروميتند، پس معناى جمله ((بل ادارك علمهم فى الا خرة )) اين است كه علمى بدان ندارند، به گوششان نخورده و معناى جمله ((بل هم فى شك منها)) اين است كه اگر هم خبر قيامت به گوششان خورده و به دلهاشان وارد شده ، ليكن يقين بدان نيافته اند و درباره آن در شكند و تصديقش نكرده اند و معناى اينكه فرمود: ((بل هم منها عمون )) اين است كه اگر از اعتقاد به قيامت بى بهره شدند. به اختيار خود نشده اند و اصولا مربوط به آنان نيست ، بلكه خداى سبحان قلوبشان را از درك آن كور كرده ، و در نتيجه ديگر نخواهند توانست آن را درك كنند.
بعضى از مفسرين گفته اند: مراد از تدارك علم مشركين ، تكامل علم ايشان و رسيدنش به حد يقين است ، يعنى علم مشركين به خاطر تكامل حجتهاى ما كه بر حقيقت بعث دلالت مى كند تكامل يافته است ، و اين را از باب استهزاء فرموده ، و ليكن به نظر ما اين معنا با دنباله آن كه دو نوبت اضراب مى كند - يك بار در شك ، و يك بار در كورى آنان - نمى سازد

پس اينكه مى فرمايد: ((و ترى الجبال - و مى بينى كوهها را)) خطاب در آن به رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) است و مراد از آن مجسم كردن واقعه است ، همچنان كه در آيه ((و ترى الناس سكارى )) حال مردم را در آن روز مجسم مى كند، نه اينكه تو الا ن ايشان را
ترجمه تفسير الميزان جلد 15 صفحه : 575
مى بينى ، بلكه اگر مى ديدى حال ايشان را آنچه از وضعشان كه ديدنى است اينطور به نظرت مى رسيد كه مستند.
((تحسبها جامدة )) - يعنى كوهها را مى بينى و آنها را جامد گمان مى كنى ، اين جمله بعد از جمله قبلى ، جمله اى است معترضه و معناى آن دو اين است كه : ((تو در آن روز كوهها را - كه امروز جامد گمان مى كنى -، مى بينى چون ابر به حركت درمى آيند))، ممكن هم هست آن را جمله اى حاليه گرفت ، كه در اين صورت معنايش اين مى شود: ((تو در آن روز كوهها را - در حالى كه جامد گمانش مى كنى - مى بينى چون ابر به حركت درمى آيند)) و جمله ((و هى تمر مرالسحاب )) حال است از كلمه ((جبال )) و عامل آن فعل ((ترى )) است و معنايش اين است كه : تو كوهها را وقتى در صور دميده مى شود، در حالى مى بينى كه سير مى كنند مانند سير ابرها در آسمان .

((آيات )) - همانطور كه در آيه قبلى هم گفتيم - مطلق آيات است كه بر حق دلالت كند و جمله ((و لم تحيطوا بها علما)) جمله اى
ترجمه تفسير الميزان جلد 15 صفحه : 571
است حاليه و معنايش اين است كه : آيات مرا تكذيب كرديد، در حالى كه هيچ علمى به آن نداشتيد، چون از آن اعراض داشتيد، پس چگونه چيزى را تكذيب كرديد كه نمى شناختيد؟ و چگونه نسبت دروغ به آن داديد، در حالى كه هيچ دليلى علم آور بر گفته خود نداشتيد؟. ((ام ما ذا كنتم تعملون )) يعنى غير از تكذيبى كه كرديد چه كارها مى كرديد.
و معناى آيه اين است كه : از هر امتى فوجى از تكذيب كنندگان به آياتمان را محشور مى كنيم و همچنان بازداشت مى شوند، تا آنكه در محضر خطاب ، حضور به هم رسانند، در آن هنگام خداى تعالى به ايشان مى فرمايد: آيا آيات مرا تكذيب كرديد در حالى كه هيچ احاطه علمى به آن نداشتيد؟ و يا چه كارها غير از تكذيب مى كرديد؟ و اين سوال متضمن توبيخ آنان است از اين جهت كه جز تكذيب آيات كار ديگرى نداشته اند.
وَ وَقَعَ الْقَوْلُ عَلَيهِم بِمَا ظلَمُوا فَهُمْ لا يَنطِقُونَ
حرف ((باء)) در جمله ((بما ظلموا)) سببيت را مى رساند و ما مصدريه است و معنايش اين است كه : قول ، به سبب اينكه ظالم بودند، عليه ايشان واقع گشت و جمله ((فهم لا ينطقون )) تفريعى است بر وقوع قول
عليه ايشان .
با اين بيان ، اين احتمال تأييد مى شود كه مراد از آن قولى كه عليه ايشان واقع مى شود اين قول است كه ((ان اللّه لا يهدى القوم الظالمين )) و معنا اين است كه ايشان به خاطر اينكه در تكذيبشان به آيات ستمكار بودند، به عذرى كه با آن اعتذار جويند راه نيافتند و در نتيجه از سخن فرو ماندند ((فهم لا ينطقون ))
و چه بسا مفسرينى كه وقوع قول عليه ايشان را تفسير كرده اند به وجوب عذاب بر ايشان و مناسب تر آن است كه بنا بر اين تفسير مراد از قول واقع عليه ايشان ، قضاى خداى تعالى به عذاب در حق ستمكاران باشد، كه در امثال آيه ((الا ان الظالمين فى عذاب مقيم )) خاطر نشان شده و آن وقت معناى آيه چنين باشد: ((ايشان به خاطر اينكه ستمكارند قضاى عذاب در ايشان رانده شد و ديگر چيزى نخواهند داشت كه سخن بدان آغاز كنند))، و ليكن وجه سابق وجيه تر است .

مقصود از نفخ در صور در آيه : ((و يوم ينفخ فى الصور ففزع من فى السموات و منفى الارض ...)) كدام نفخه است ؟

بعضى گفته اند: مراد از اين نفخ صور، نفخه دومى است كه با آن ، روح به كالبدها دميده مى شود، و همه براى فصل قضاء مبعوث مى گردند، مؤيد اين ، جمله ذيل آيه است كه مى فرمايد: ((و كل اتوه داخرين )) يعنى همگى با ذلت و خوارى بدانجا مى آيند، چون مراد از ((اتوه - مى آيند آن را)) حضورشان نزد خداى سبحان است و نيز مؤيد ديگر آن استثناى ((من شاء اللّه - هر كس را كه خدا بخواهد))، از حكم فزع است ، كه بعد از آن جمله ((و هم من فزع يومئذ امنون ))، را در باره نيكوكاران آورده و همين خود دلالت مى كند بر اينكه فزع مذكور همان فزع در نفخه دوم است .
بعضى ديگر گفته اند: مراد از آن ، نفخه اول است كه با آن همه زندگان مى ميرند، به دليل اينكه در جاى ديگر فرمود، ((و نفخ فى الصور فصعق من فى السموات و من فى الا رض الا من شاء اللّه ثم نفخ فيه اخرى فاذا هم قيام ينظرون )) چون ((صعقه ))، در اين آيه همان فزع در آن آيه است ، كه در هر دو آيه ، نتيجه نفخه اولى گرفته شده و بنا بر اين ، مراد از جمله ((كل اتوه داخرين )) رجوعشان به سوى خدا به سبب مردن مى باشد.
و بعيد نيست كه مراد نفخ در صور، در اين صورت مطلق نفخ باشد، چه آن نفخى كه با آن مى ميرند و يا آن نفخى كه با آن زنده مى شوند، براى اينكه ، نفخه هر چه باشد از مختصات قيامت است و اينكه بعضى در فزع و بعضى در ايمنى هستند و نيز كوهها به راه مى افتند، همه از خواص ‍ نفخه اول باشد و اينكه مردم با خوارى نزد خدا مى شوند، از خواص ‍ نفخه دوم باشد، كه بنا بر اين احتمال ، اشكالى كه چه بسا ممكن است بر هر دو وجه سابق بشود دفع مى گردد.

از ظاهر آيه برمى آيد كه حشر در آن ، حشر در غير روز قيامت است ، زيرا حشر در روز قيامت اختصاص به يك فوج از هر امت ندارد، بلكه تمامى امتها در آن محشور مى شوند و حتى به حكم آيه ((و حشرناهم فلم نغادر منهم احدا))، يك نفر هم از قلم نمى افتد و اما در اين آيه مى فرمايد: از هر امتى فوجى را محشور مى كنيم .
بعضى

مؤيد گفتار ما - كه منظور حشر در قيامت نيست - اين است كه اين آيه و دو آيه بعدش بعد از داستان بيرون شدن دابه از زمين واقع شده اند، كه خود يكى از علائمى است كه
ترجمه تفسير الميزان جلد 15 صفحه : 570
قبل از قيامت واقع مى شود، قيامتى كه در چند آيه بعد درباره آن مى فرمايد: ((و نفخ فى الصور)) و تا چند آيه بعد اوصاف وقايع آن روز را بيان مى كند، و معنا ندارد كه قبل از شروع به بيان اصل قيامت و وقايع آن ، يكى از وقايع آن را جلوتر ذكر كند، چون ترتيب وقوعى اقتضاء مى كند كه اگر حشر فوج از هر امتى هم جزو وقايع قيامت باشد آن را بعد از مسأله نفخ صور ذكر فرمايد، ولى اينطور ذكر نكرد، بلكه قبل از نفخ صور مسأله حشر فوج از هر امتى را آورده ، پس معلوم مى شود اين حشر جزو وقايع قيامت نيست .

سيريكم آياته فتعرفونها)) - اين جمله اشاره است به مطالب قبل كه از آيه ((و اذا وقع القول عليهم اخرجنا لهم دابة من الارض )) شروع مى شد و ظهور جمله ((آياته )) در عموم ، دليل بر اين است كه منظور، آيت مخصوصى نيست ، بلكه هر آيتى است كه مردم را ناگزير از قبول حق كند و هر آيتى است كه قبل از قيام قيامت و بعد از آن اتفاق مى افتد.
و جمله ((و ما ربك بغافل عما تعملون ))، خطاب در اين جمله به رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) است و اين جمله به منزله تعليل و بيان مطالب گذشته است و معنايش اين است : اعمال شما بندگان در برابر ديدگان پروردگار تو است ، پس هيچ چيز از آنچه حكمت در قبال اعمال شما اقتضاء مى كند از او فوت نمى شود، اگر حكمت اقتضاء دعوت و هدايت داشته باشد، مى كند و اگر اقتضاى اضلال و نشان دادن آيات و سپس پاداش نيكوكاران و كيفر بدكاران را داشته باشد، انجام مى دهد.

و من ضل فقل انما انا من المنذرين )) - يعنى و هر كس هدايت نشود و از ياد پروردگارش اعراض كند، ضلالتش به ضرر خودش و وبال كفرش به گردن خودش است ، نه من ، براى اينكه من جز بيم رسانى نيستم ، مأمورم كه مردم را از خطرى كه در پيش دارند بيم دهم ، ولى وكيل آنان نيستم ، خدا وكيل بر ايشان است .
پس اگر مى بينيم به جاى اينكه بفرمايد: ((و من ضل فانما انا من المنذرين )) با اينكه ظاهر كلام هم همان را اقتضاء داشت ، فرمود ((فقل انما انا من المنذرين )) و كلمه ((بگو)) را اضافه فرمود، براى اين بود كه رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) را متذكر آن عهدى
ترجمه تفسير الميزان جلد 15 صفحه : 580
كند كه قبلا تذكرش داده بود و آن اين بود كه غير از انذار پستى ندارد و هيچگونه مسئوليت در باره امور مردم ندارد و موظف است كه بر خدا توكل كند و امور ايشان را محول به او نمايد، همچنان كه فرمود: ((فتوكل على اللّه انك على الحق المبين انك لا تسمع الموتى ...))
پس گويى كه به رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) فرموده : و هر كس ‍ گمراه شد به او بگو: من از پروردگارم شنيده ام كه به غير از انذار مسئوليتى به گردنم نينداخته ، پس من از ضلالت هر كس گمراه شود بازخواست نخواهم شد.

حمل آيه : ((و ترى الجبال تحسبها جامدة و هى تمرّمرّ السحاب )) بر حركت جوهرى و برحركت انتقالى زمين

البته در آيه ((و ترى الجبال تحسبها جامدة و هى تمر مر السحاب )) دو قول ديگر هست . يكى اينكه : آن را حمل كرده اند بر حركت جوهرى و اينكه تمامى موجودات با جوهره ذاتشان به سوى غايت وجود خود در حركتند و اين همان معناى حشر و رجوع به خداى سبحان است .
و اين معنا، از نظر اشاره اى كه در جمله ((تحسبها جامدة - تو آنها را جامد مى پندارى )) هست - به اينكه همين امروز كه قيامتى به پا نشده ، متحركند - مناسب ترين معناست ، براى اينكه نمى شود روز قيامت را ظرف گرفت هم براى جامد ديدن كوهها و هم براى حركت آنها چون ابر.
دوم اينكه : آن را حمل كرده اند بر حركت انتقالى زمين . و اين معنا از نظر آيه - فى نفسها - معناى خوبى است ، الا اينكه دوتا اشكال متوجه آن مى شود، اول اينكه : بنا بر اين معنا، آيه شريفه از ما قبل و ما بعد خود بريده و غير مربوط مى شود، چون هم ما قبل آن و هم ما بعدش راجع به قيامت بود، دوم اينكه با اين بريدگى اتصال جمله ((انه خبير بما تفعلون )) به ما قبلش نيز به هم مى خورد.

مؤلف : روايات در اين باب از طرق شيعه بسيار زياد است .
و در مجمع البيان از محمد بن كعب ، قرظى ، روايت كرده كه گفته است : على (عليه السّلام ) از دابه در اين آيه پرسيد، حضرت فرمود: آگاه باشيد به خدا سوگند اين جنبده اى دمدار نيست ، بلكه ريش دارد.
مؤلف : در اين كه اين دابه چگونه خلقتى دارد، روايات بسيارى است ، كه حرفهاى عجيب و غريب در آنها آمده و در عين حال با هم متعارض ‍ هم هستند، اگر كسى
ترجمه تفسير الميزان جلد 15 صفحه : 582
بخواهد به آنها دست يابد بايد به كتب جوامع حديث مانند الدر المنثور و يا تفاسير طولانى چون روح المعانى مراجعه كند
fatemeh59 Offline
#9 ارسال شده : 1398/12/04 07:51:57 ق.ظ
fatemeh59

رتبه: Advanced Member

گروه ها: Moderator, member
تاریخ عضویت: 1398/02/31
ارسالها: 91

استاد سید کاظم فرهنگ:
سلام

سئوالاتي از آيات اخر سوره #نمل

1-در ايه 82 كه خروج دابه من الارض اشاره شده، به چه زماني اشاره دارد؟انتهاي زندگي دنيوي در زمين است يا در عرصه محشر؟
مصداق وقع القول عليهم چيست؟ مرگ است يا عذاب دنيوي يا عذاب اخروي؟

2-ايه 83 كه به حشر فوجي از مكذبين اشاره كرده، به چه زماني مربوط است؟ قبل از قيامت و حشر همگاني اموات يا بعد از ان؟

3-وقع القول ايه 85 ايا متفاوت از ايه 82 است؟

4-ايه 87 به نفخ صور اول اشاره دارد يا نفخه دوم؟

5-در ايه 88 تري الجبال تحسبها جامده ايا به ديدن وضع فعلي كوهها اشاره دارد يا وضع كوهها در قيامت را بيان ميكند؟
fatemeh59 Offline
#10 ارسال شده : 1398/12/04 07:53:42 ق.ظ
fatemeh59

رتبه: Advanced Member

گروه ها: Moderator, member
تاریخ عضویت: 1398/02/31
ارسالها: 91

استاد سید کاظم فرهنگ:
((آيات )) - همانطور كه در آيه قبلى هم گفتيم - مطلق آيات است كه بر حق دلالت كند و جمله ((و لم تحيطوا بها علما)) جمله اى
ترجمه تفسير الميزان جلد 15 صفحه : 571
است حاليه و معنايش اين است كه : آيات مرا تكذيب كرديد، در حالى كه هيچ علمى به آن نداشتيد، چون از آن اعراض داشتيد، پس چگونه چيزى را تكذيب كرديد كه نمى شناختيد؟ و چگونه نسبت دروغ به آن داديد، در حالى كه هيچ دليلى علم آور بر گفته خود نداشتيد؟. ((ام ما ذا كنتم تعملون )) يعنى غير از تكذيبى كه كرديد چه كارها مى كرديد.
و معناى آيه اين است كه : از هر امتى فوجى از تكذيب كنندگان به آياتمان را محشور مى كنيم و همچنان بازداشت مى شوند، تا آنكه در محضر خطاب ، حضور به هم رسانند، در آن هنگام خداى تعالى به ايشان مى فرمايد: آيا آيات مرا تكذيب كرديد در حالى كه هيچ احاطه علمى به آن نداشتيد؟ و يا چه كارها غير از تكذيب مى كرديد؟ و اين سوال متضمن توبيخ آنان است از اين جهت كه جز تكذيب آيات كار ديگرى نداشته اند.
وَ وَقَعَ الْقَوْلُ عَلَيهِم بِمَا ظلَمُوا فَهُمْ لا يَنطِقُونَ
حرف ((باء)) در جمله ((بما ظلموا)) سببيت را مى رساند و ما مصدريه است و معنايش اين است كه : قول ، به سبب اينكه ظالم بودند، عليه ايشان واقع گشت و جمله ((فهم لا ينطقون )) تفريعى است بر وقوع قول
عليه ايشان .
با اين بيان ، اين احتمال تأييد مى شود كه مراد از آن قولى كه عليه ايشان واقع مى شود اين قول است كه ((ان اللّه لا يهدى القوم الظالمين )) و معنا اين است كه ايشان به خاطر اينكه در تكذيبشان به آيات ستمكار بودند، به عذرى كه با آن اعتذار جويند راه نيافتند و در نتيجه از سخن فرو ماندند ((فهم لا ينطقون ))
و چه بسا مفسرينى كه وقوع قول عليه ايشان را تفسير كرده اند به وجوب عذاب بر ايشان و مناسب تر آن است كه بنا بر اين تفسير مراد از قول واقع عليه ايشان ، قضاى خداى تعالى به عذاب در حق ستمكاران باشد، كه در امثال آيه ((الا ان الظالمين فى عذاب مقيم )) خاطر نشان شده و آن وقت معناى آيه چنين باشد: ((ايشان به خاطر اينكه ستمكارند قضاى عذاب در ايشان رانده شد و ديگر چيزى نخواهند داشت كه سخن بدان آغاز كنند))، و ليكن وجه سابق وجيه تر است .

مقصود از نفخ در صور در آيه : ((و يوم ينفخ فى الصور ففزع من فى السموات و منفى الارض ...)) كدام نفخه است ؟

بعضى گفته اند: مراد از اين نفخ صور، نفخه دومى است كه با آن ، روح به كالبدها دميده مى شود، و همه براى فصل قضاء مبعوث مى گردند، مؤيد اين ، جمله ذيل آيه است كه مى فرمايد: ((و كل اتوه داخرين )) يعنى همگى با ذلت و خوارى بدانجا مى آيند، چون مراد از ((اتوه - مى آيند آن را)) حضورشان نزد خداى سبحان است و نيز مؤيد ديگر آن استثناى ((من شاء اللّه - هر كس را كه خدا بخواهد))، از حكم فزع است ، كه بعد از آن جمله ((و هم من فزع يومئذ امنون ))، را در باره نيكوكاران آورده و همين خود دلالت مى كند بر اينكه فزع مذكور همان فزع در نفخه دوم است .
بعضى ديگر گفته اند: مراد از آن ، نفخه اول است كه با آن همه زندگان مى ميرند، به دليل اينكه در جاى ديگر فرمود، ((و نفخ فى الصور فصعق من فى السموات و من فى الا رض الا من شاء اللّه ثم نفخ فيه اخرى فاذا هم قيام ينظرون )) چون ((صعقه ))، در اين آيه همان فزع در آن آيه است ، كه در هر دو آيه ، نتيجه نفخه اولى گرفته شده و بنا بر اين ، مراد از جمله ((كل اتوه داخرين )) رجوعشان به سوى خدا به سبب مردن مى باشد.
و بعيد نيست كه مراد نفخ در صور، در اين صورت مطلق نفخ باشد، چه آن نفخى كه با آن مى ميرند و يا آن نفخى كه با آن زنده مى شوند، براى اينكه ، نفخه هر چه باشد از مختصات قيامت است و اينكه بعضى در فزع و بعضى در ايمنى هستند و نيز كوهها به راه مى افتند، همه از خواص ‍ نفخه اول باشد و اينكه مردم با خوارى نزد خدا مى شوند، از خواص ‍ نفخه دوم باشد، كه بنا بر اين احتمال ، اشكالى كه چه بسا ممكن است بر هر دو وجه سابق بشود دفع مى گردد.

از ظاهر آيه برمى آيد كه حشر در آن ، حشر در غير روز قيامت است ، زيرا حشر در روز قيامت اختصاص به يك فوج از هر امت ندارد، بلكه تمامى امتها در آن محشور مى شوند و حتى به حكم آيه ((و حشرناهم فلم نغادر منهم احدا))، يك نفر هم از قلم نمى افتد و اما در اين آيه مى فرمايد: از هر امتى فوجى را محشور مى كنيم .
بعضى

مؤيد گفتار ما - كه منظور حشر در قيامت نيست - اين است كه اين آيه و دو آيه بعدش بعد از داستان بيرون شدن دابه از زمين واقع شده اند، كه خود يكى از علائمى است كه
ترجمه تفسير الميزان جلد 15 صفحه : 570
قبل از قيامت واقع مى شود، قيامتى كه در چند آيه بعد درباره آن مى فرمايد: ((و نفخ فى الصور)) و تا چند آيه بعد اوصاف وقايع آن روز را بيان مى كند، و معنا ندارد كه قبل از شروع به بيان اصل قيامت و وقايع آن ، يكى از وقايع آن را جلوتر ذكر كند، چون ترتيب وقوعى اقتضاء مى كند كه اگر حشر فوج از هر امتى هم جزو وقايع قيامت باشد آن را بعد از مسأله نفخ صور ذكر فرمايد، ولى اينطور ذكر نكرد، بلكه قبل از نفخ صور مسأله حشر فوج از هر امتى را آورده ، پس معلوم مى شود اين حشر جزو وقايع قيامت نيست .
fatemeh59 Offline
#11 ارسال شده : 1398/12/05 06:41:18 ب.ظ
fatemeh59

رتبه: Advanced Member

گروه ها: Moderator, member
تاریخ عضویت: 1398/02/31
ارسالها: 91

استاد سید کاظم فرهنگ:
پرسش هم‌اندیشی:

سئوال از سوره #نمل

إِنَّ هَذَا الْقُرْآنَ يَقُصُّ عَلَى بَنِي إِسْرَائِيلَ أَكْثَرَ الَّذِي هُمْ فِيهِ يَخْتَلِفُونَ {76}
بى‏ گمان اين قرآن بر فرزندان اسرائيل بيشتر آنچه را كه آنان در باره‏اش اختلاف دارند حكايت مى‏كند {76}
وَإِنَّهُ لَهُدًى وَرَحْمَةٌ لِّلْمُؤْمِنِينَ {77}
و به راستى كه آن رهنمود و رحمتى براى مؤمنان است {77}
إِنَّ رَبَّكَ يَقْضِي بَيْنَهُم بِحُكْمِهِ وَهُوَ الْعَزِيزُ الْعَلِيمُ {78}
در حقيقت پروردگار تو طبق حكم خود ميان آنان داورى مى‏كند و اوست ‏شكست‏ ناپذير دانا {78}

1-مراد از مومنین درایه 77 کیست؟ بنی اسراییلی که به قران ایمان اورند یا مسلمانان ؟ یا مومنینی که در ایه 2 توصیف شده است؟

2-مرجع ضمیر هم در ایه 78 یقضی بینهم کیست؟
بین مومنان یا بین مومنان و بنی اسراییل

3-غرض ایات بالا چیست؟ با توجه به اینکه بقیه سوره راجع به پیامبر و مشرکان است و اشاره دیگری به رفتار بنی اسراییل با پیامبر و قران نشده،
این ایات چه نکته ای را میخواسته به سایر مطالب سوره بیفزاید؟
کاربرانی که در حال مشاهده انجمن هستند
Guest
جهش به انجمن  
شما مجاز به ارسال مطلب در این انجمن نمی باشید.
شما مجاز به ارسال پاسخ در این انجمن نمی باشید.
شما مجاز به حذف مطلب ارسالی خود در این انجمن نمی باشید.
شما مجاز به ویرایش مطلب ارسالی خود در این انجمن نمی باشید.
شما مجاز به ایجاد نظر سنجی در این انجمن نمی باشید.
شما مجاز به رای دادن در این انجمن نمی باشید.

قدرت گرفته از YAF 1.9.6.1 | YAF © 2003-2020, Yet Another Forum.NET
این صفحه در مدت زمان 0.407 ثانیه ایجاد شد.
logo-samandehi