logo
پر بازدید ترین عناوین تالار از ابتدا: مطالب زیبا با آیات (تعداد مشاهده:118398)    ایه 59 سوره احزاب(حجاب):زنان مسلمان،جلباب(روپوش) رابه بدن خود نزدیک کنند تا مورد اذیت قرار نگیرند (تعداد مشاهده:92015)    آیا زنان کفار که به اسارت مسلمانان در می آیند بر مسلمانان حلال میشوند و زناشویی با آنها اشکال ندارد (تعداد مشاهده:83388)    اوقات نماز های یومیه در قران (تعداد مشاهده:71510)      پر بازدید ترین عناوین سه ماه گذشته: دانلود رايگان اپليكيشن ترجمه فارسي خلاصه التحقيق في كلمات القران    تدبر و فهم سوره اعراف    تدبر وفهم سوره یونس:سنت خدا مهلت دهي به انسانهاست اما اكثرا غافلند.ايمان در لحظه عذاب سودي ندارد    اشتباه ادم و حوا چه بود؟ منظور از نمایان شدن زشتی هایشان چیست؟       آخرین رویداد تالار: تشکیل گروه زیست قرآنے در ایتا "واتساپ"و تلگرام      

توجه

Icon
Error

2 صفحه12>
admin1 Offline
#1 ارسال شده : 1399/09/06 08:29:19 ب.ظ
admin1

رتبه: Advanced Member

گروه ها: member, Administrators
تاریخ عضویت: 1390/02/14
ارسالها: 198

4 تشکر دریافتی در 3 ارسال
ترجمه تدبر و فهم سوره اعراف: نکات و پرسشهای تفسیری سوره اعراف

در ایه 2 سوره اعراف مراد از حرج در صدر پیامبر چیست؟

كِتَابٌ أُنْزِلَ إِلَيْكَ فَلَا يَكُنْ فِي صَدْرِكَ حَرَجٌ مِنْهُ لِتُنْذِرَ بِهِ وَذِكْرَى لِلْمُؤْمِنِينَ ﴿۲﴾

پاسخ 1:

گويا فرموده : اين كتاب ، كتاب مباركى است كه آيات پروردگارت را كه بر تو نازل كرده برايت بيان مى كند، بنابراين اگر مأمور به تبليغ آن و دعوت مردم به سوى آن شده اى دلتنگ مباش ، بلى اگر قرآن غير اين كتاب بود و از ناحيه غير پروردگارت مى بود روا بود كه از جهت زحمات و محنت هايى كه در تبليغ آن است دلتنگ باشى .

جمله (( لتنذر به (( نتيجه انزال كتاب و از نظر ادبى هم ظرفى است لغو و متعلق به آن ، نظير جمله (( و ذكرى للمؤمنين (( ، و هم نتيجه ديگرى است براى آن .

و اينكه فقط (( ذكرى (( را اختصاص به مؤ منين داده دليل بر اين است كه انذار اختصاص به آنان نداشته ، بلكه مؤمنين و غير مؤمنين را شامل مى شود. بنابراين ، معناى آيه چنين مى شود: اين كتاب بر تو نازل شده تا همه مردم را به آن انذار كرده مؤمنين را متذكر كنى ؛ چون تنها مؤ منين ند كه به وسيله اين آيات و معارف الهيى كه در آن است به آن متذكر مقام پروردگار خود شده به همين وسيله ايمان شان زيادتر شده چشمشان روشن مى گردد، نه عموم مردم .اثر اين كتاب در عموم مردم همان ترسانيدن آنان است ، بنابراين ، آياتى عموم مردم را متاءثر مى سازد كه سخط و عقاب دنيايى و آخرتى پروردگار را ذكر مى كند.

از اينجا معلوم مى شود اينكه بعضى گفته اند: جمله (( لتنذر به )) متعلق به (( حرج )) است ، و معناى آن اين است كه : (( از تبليغ آن مترس و دلتنگ مباش )) تا چه اندازه بى اساس است ؛ زيرا ذكر كردن جمله (( و ذكرى للمؤمنين (( بعد از جمله مزبور شاهد خوبى است براى فساد اين احتمال .

تفسیر المیزان

پاسخ 2:

اعراف:2

ـ [اين] کتابي است که بر تو نازل شده تا بدان [مشرکان را] هشدار دهي؛ و پندي است براي مؤمنين، پس سينه‌ات [از انکار کافران] تنگ نشود. 3

______________

3- «حرج» به محدوديت و تنگنائي گفته مي‌شود که شخص را به زحمت و دردسر مي‌اندازد و نوعي سخت‌گيري و تکليف شاق به شمار مي‌رود.

جملة «فَلا يَكُنْ فِي صَدْرِكَ حَرَجٌ مِنْهُ»، ظاهراً پرانتز و جمله معترضه‌اي است که در وسط آيه (به جاي آخر آن) آمده تا تأکيد گردد قرار نيست پيامبر خود را براي ابلاغ قرآن به رنج و سختي بيندازد و از انکار مخالفان دلتنگ گردد. اما در ترجمه فارسي براي رواني مطلب اين جمله در انتها آورده شده است. آيه دوم سوره طه نيز همين مسئله را به پيامبر تذکر مي‌دهد که ما قرآن را نفرستاديم تا خود را به مشقّت اندازي.


تفسیر اقای عبدالعلی بازرگان

کلمات کلیدی: تدبر تفسیر سوره اعراف قران

ویرایش بوسیله کاربر 1399/09/07 10:47:55 ق.ظ  | دلیل ویرایش: edit

مدیر تالار
ali Offline
#2 ارسال شده : 1399/09/11 09:43:41 ق.ظ
ali

رتبه: Advanced Member

گروه ها: Moderator, member, Administrators
تاریخ عضویت: 1390/03/24
ارسالها: 868

تشکرها: 4 بار
14 تشکر دریافتی در 14 ارسال
ترجمه، تدبر و فهم سوره اعراف: نکات تفسیری سوره اعراف

منظور از وزن و میزان در سنجش اعمال در قیامت چیست؟ ایا حسنات در یک کفه و سیئات در کفه دیگر قرار می گیرند؟

وَالْوَزْنُ يَوْمَئِذٍ الْحَقُّ فَمَنْ ثَقُلَتْ مَوَازِينُهُ فَأُولَئِكَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ ﴿۸﴾و در آن روز سنجش [اعمال] درست است پس هر كس ميزانهاى [عمل] او گران باشد آنان خود رستگارانند (۸)

وَمَنْ خَفَّتْ مَوَازِينُهُ فَأُولَئِكَ الَّذِينَ خَسِرُوا أَنْفُسَهُمْ بِمَا كَانُوا بِآيَاتِنَا يَظْلِمُونَ ﴿۹﴾و هر كس ميزانهاى [عمل] او سبك باشد پس آنانند كه به خود زيان زده‏ اند چرا كه به آيات ما ستم كرده‏ اند (۹)

آيه مورد بحث اثبات مى كند كه براى نيك و بد اعمال وزنى هست ، ليكن از آيه اولئك الذين كفروا بايات ربهم و لقائه فحبطت اعمالهم فلا نقيم لهم يوم القيامه وزنا استفاده مى شود كه اعمال حبط شده برايش وزنى نيست و تنها اعمال كسانى در قيامت سنجيده مى شود كه اعمالشان حبط نشده باشد، پس هر عملى كه حبط نشده باشد چه نيك و چه بد ثقلى و وزنى دارد، و ميزانى است كه آن وزن را معلوم مى كند.

ليكن اين آيات در عين اينكه براى عمل نيك و بد ثقلى و وزنى قائل است در عين حال اين سنگينى را سنگينى اضافى مى داند، به اين معنا كه حسنات را باعث ثقل ميزان و سيئات را باعث خفت آن مى داند، نه اينكه هم حسنات داراى سنگينى باشد و هم سيئات ، آن وقت اين دو سنگين با هم سنجيده شود هر كدام بيشتر شد بر طبق آن حكم شود، اگر حسنات سنگين تر بود به نعيم جنت و اگر سيئات سنگين تر بود به دوزخ جزا داده شود، نه ، از ظاهر آيات استفاده مى شود كه ميزان اعمال از قبيل ترازو و قپان نيست تا فرض ‍ تساوى دو كفه در آن راه داشته باشد، بلكه ظاهر آنها اين است كه عمل نيك باعث ثقل ميزان و عمل بد باعث خفت آن است ، چنانكه مى فرمايد: فمن ثقلت موازينه فاولئك هم ال مفلحون و من خفت موازينه فاولئك الذين خسروا انفسهم بما كانوا باياتنا يظلمون و فمن ثقلت موازينه فاولئك هم المفلحون و من خفت موازينه فاولئك الذين خسروا انفسهم فى جهنم خالدون و فاما من ثقلت موازينه فهو فى عيشه راضيه و اما من خفت موازينه فامه هاويه و ما ادريك ما هيه نار حاميه .


معناى وزن اعمال در روز قيامت ، تطبيق اعمال است بر حق و براى هر كدام ازاعمال انسان ميزانى است .

اين آيات بطورى كه ملاحظه مى كنيد سنگينى را در طرف حسنات و سبكى را در طرف سيئات اثبات مى كند. و امثال اين آيات اين احتمال را در نظر انسان تقويت مى كند كه شايد مقياس سنجش اعمال و سنگينى آن ، چيز ديگرى باشد كه تنها با اعمال حسنه سنخيت دارد، بطورى كه اگر عمل حسنه بود با آن سنجيده مى شود و اگر سيئه بود چون سنخيت با آن ندارد سنجيده نمى شود، و ثقل ميزان عبارت باشد از همان سنجيده شدن و خفت آن عبارت باشد از سنجيده نشدن ، عينا مانند موازينى كه خود ما داريم ، چون در اين موازين هم مقياسى هست كه ما آن را واحد ثقل مى ناميم مانند مثقال و خروار و امثال آن ، واحد را در يكى از دو كفه و كالا را در كفه ديگرى گذاشته مى سنجيم ، اگر كالا از جهت وزن معادل آن واحد بود كه هيچ ، وگرنه آن متاع را برداشته متاع ديگرى بجايش ‍ مى گذاريم ،

پس در حقيقت ميزان همان مثقال و خروار است نه ترازو و يا قپان و يا باسكول ، و اينها مقدمه و ابزار كار مثقال و خروارند كه به وسيله آنها حال متاع و سنگينى و سبكى آن را بيان مى كند، و همچنين واحد طول كه يا ذرع است و يا متر و يا كيلومتر و يا امثال آن ، كه اگر طول با آن واحد منطبق شد كه هيچ ، و اگر نشد آن را كنار گذاشته طول ديگرى را با آن تطبيق مى دهيم ، ممكن است در اعمال هم واحد مقياسى باشد كه با آن عمل آدمى سنجيده شود، مثلا براى نماز واحدى باشد از جنس خود آن كه همان نماز حقيقى و تمام عيار است ، و براى زكات و انفاق و امثال آنها مقياس و واحدى باشد از جنس خود آنها، و همچنين براى گفتار واحدى باشد از جنس خودش ، و آن كلامى است كه تماميش حق باشد و هيچ باطلى در آن راه نيافته باشد، همچنان كه آيه (( يا ايها الذين آمنوا اتقوا الله حق تقاته (( به آن اشاره دارد.

بنابراين ، بسيار به نظر قريب مى رسد كه مراد از جمله و الوزن يومئذ الحق اين باشد، كه آن ميزانى كه در قيامت اعمال با آن سنجيده مى شود همانا (( حق (( است ، به اين معنا كه هر قدر عمل مشتمل بر حق باشد به همان اندازه اعتبار و ارزش دارد، و چون اعمال نيك مشتمل بر حق است از اين رو داراى ثقل است . بر عكس عمل بد از آنجايى كه مشتمل بر چيزى از حق نيست و باطل صرف است لذا داراى وزنى نيست ،

پس ‍ خداى سبحان در قيامت اعمال را با (( حق (( مى سنجد و وزن هر عملى به مقدار حقى است كه در آن است . و بعيد نيست قضاوت به حقى هم كه در آيه (( واشرقت الارض بنور ربها و وضع الكتاب و جى ء بالنبيين و الشهداء و قضى بينهم بالحق و هم لا يظلمون (( است اشاره به همين معنا باشد. و مراد از كتابى كه در آن روز گذارده شده و خداوند از روى آن حكم مى كند همان كتابى است كه در آيه (( هذا كتابنا ينطق عليكم بالحق (( به آن اشاره شده است .

پس كتاب مقدار حقى را كه در عمل است تعيين نموده و ميزان ، مقدار ثقل آن حق را مشخص مى كند، بنابراين ، (( وزن (( در آيه مورد بحث به معناى ثقل است نه به معناى مصدريش (سنجيدن ). و اگر در آيه (( 103(( سوره (( مؤ منون (( و آيه (( 11(( سوره (( قارعه (( آن را به صيغه جمع آورده براى اين است كه دلالت كند بر اينكه ميزان اعمال يكى نيست ، بلكه براى هر كسى ميزان هاى زيادى به اختلاف اعمال وى هست ، حق در نمازش نماز واقعى و جامع همه اجزا و شرايط است ، و حق در زكاتش زكات جامع شرايط است ، خلاصه ، حق در نماز، غير حق در روزه و زكات و حج و امثال آن است

از بيان قبلى ما دو نكته روشن گرديد:

نكته اول : اين كه معناى وزن اعمال در روز قيامت تطبيق اعمال است بر حق ، به اين معنا كه هر شخصى پاداش نيكش به مقدار حقى است كه عمل او مشتمل بر آن است ، در نتيجه اگر اعمال شخصى ، به هيچ مقدارى از حق مشتمل نباشد از عملش جز هلاكت و عقاب بهره و ثمره عايدش ‍ نمى شود، و اين همان توزين عدلى است كه در ساير آيات بود.

نكته دوم : اينكه معلوم شد كه براى هر انسانى ميزان هاى متعددى است كه هر كدام ازعمل هايش با يكى از آنها سنجيده
مى شود، و ميزان هر عملى همان مقدار حقى است كه عمل مشتمل بر آن است ،
چون روز قيامت روزى است كه كسى جز حق ، سلطنت نداشته و ولايت در حق هم تنها و تنها در دست خداى تعالى است ، به شهادت اينكه از يكطرف مى فرمايد (( امروز روز حق است (( و از طرفى ديگر مى فرمايد: (( اينجا ولايت بر حق ، تنها و تنها براى خدا است (( و نيز مى فرمايد: (( هنالك تبلوا كل نفس ما اسلفت و ردوا الى الله موليهم الحق و ضل عنهم ما كانوا يفترون (( .
اشاره به اينكه ممكن است هر يك از اعمال ، واحدى براى سنجش داشته باشد و بيان معناى جمله : (( و الوزن يومئذ الحق ((

از تفسیر المیزان
ali Offline
#3 ارسال شده : 1399/09/12 08:23:07 ق.ظ
ali

رتبه: Advanced Member

گروه ها: Moderator, member, Administrators
تاریخ عضویت: 1390/03/24
ارسالها: 868

تشکرها: 4 بار
14 تشکر دریافتی در 14 ارسال
تدبر و فهم سوره اعراف: نكات و پرسشهاي تفسيري داستان افرينش در سوره اعراف

باز هم داستان دلکش آفرینش و برگزیدگی

در این پاراگراف، داستان شیرین آدم و همسرش و برگزیدگی او مطرح است.
قبلاً اشاره¬هائی در این خصوص در سوره¬های اسراء، طه، وحجر، دیدیم.
بخصوص آنچه در سوره طه دیدیم بسیار شبیه همین مطالب است و جالب است بدانیم که «درس» هر دو سوره هم شبیه یکدیگر است.
داستان در دو سطح مطرح شده یکی در سطح اتفاقی که در آسمانها افتاده و ملائکه مأمور به سجده به آدم شدند و این در فاز «نرم¬افزاری» است و حالت آیۀ اولِ سوره دهر در حال انجام است.
بقیه در سطح اتفاقی است که «در آن باغ» افتاده و آدم و همسرش خطائی کردند و از آن بیرون شده و به «زمین» تبعید شدند.



«شما» خطاب به کیست؟ ايا سجده فرشتگان به ادم بود يا نوع انسان؟

وَلَقَدْ مَكَّنَّاكُمْ فِي الأَرْضِ وَجَعَلْنَا لَكُمْ فِيهَا مَعَايِشَ قَلِيلاً مَّا تَشْكُرُونَ ﴿10﴾ وَلَقَدْ خَلَقْنَاكُمْ ثُمَّ صَوَّرْنَاكُمْ ثُمَّ قُلْنَا لِلْمَلآئِكَةِ اسْجُدُواْ لآدَمَ فَسَجَدُواْ إِلاَّ إِبْلِيسَ لَمْ يَكُن مِّنَ السَّاجِدِينَ ﴿11﴾

در آیه 10 کلمه «شما» به چه کسانی اشاره دارد؟
واضح است در درجه اول مخاطب¬های آن روزهای نازل شدن قرآن و در درجه بعد به همه انسانها چه قبل از ما و چه بعد از ما اشاره دارد زیرا مقید به قیدی نیست.

اما «شما»ی مورد بحث در آیه 11 چطور؟ وَلَقَدْ خَلَقْنَاكُمْ ثُمَّ صَوَّرْنَاكُمْ ثُمَّ قُلْنَا لِلْمَلآئِكَةِ اسْجُدُواْ لآدَمَ

واضح است که به قرینه «شما»ی مورد بحث در آیه 10، آنهم باید به کل انسانها مربوط باشد.
البته نکتۀ ملحوظ در این آیه این است که این مرحله، همان فاز اول، یعنی «فاز نرم-افزاری» باشد .
یعنی «استعداد شما» را در «برنامه» آفریدیم. (باز هم توجه کنید به آیه اول سوره دهر) یعنی نرم¬افزار آدم، یعنی استعداد آدم، و پروژه آدم، به ملائکه عرضه شده و از آنها خواسته شده باشد به این فکر، به این پروژه، به این استعداد، و بطور کلی به این نرم-افزار، سجده کنند (یعنی تعظیم کنند، یعنی همکاری کنند، یعنی در خدمت قرار گیرند) و آنها هم این کار را کرده باشند غیر از ابلیس ، و ابلیس هم از آسمانها اخراج شده باشد.
بعداً آن فکر تحقق یافته و آن پروژه کلید خورده و آن «کن» ، «یکون» شده و بشرنیز مانند ماهی¬ها و دوزیستان و پستانداران، در روی زمین ظاهر شده و یکی از میان آنها که لیاقت¬های بیشتری داشته، برگزیده شده و ما از نسل او شده و این داستان، روایت این دو مرحله مختلف (نرم¬افزاری و سخت¬افزاری) باشد.


اگر اینطور به موضوع نگاه کنیم تناقض¬ها رفع، و همه مطالب مربوط به موضوع پیدایش آدمیزاد حل می¬شود.

البته در اینجا چند کلمه هم باید معنی شود:
سجده: چنانکه از عبادات ما و نیز رسم و رسوم ملل مختلف بر می¬آید سجده نهائی-ترین مراتب نشان دادن احترام و خدمتگزاری است.

ملائکه: چنانکه تاکنون در مواضع مختلف دیده¬ایم، ملائکه نمادِ نیروهایِ کارگزاری در کلِ جهان آفرینش است. مثلاً باد و باران و گرما و جاذبه عمومی و غیره و غیره، که عامل¬های جهان آفرینش هستند، ما در قرآن، آنها را بنام ملائکه می¬شناسیم.

سجده ملائکه بر آدم: سجده ملائکه بر آدم نیز با توجه به دو تعریف فوق به این معنی است که خداوند در آن مرحله نرم¬افزاری، تمام عوامل و عناصر جهان را از لحاظ نرم¬افزاری و از لحاظ استعدادی و از لحاظ امکان، در حیطه تصرف و بهره¬برداری آدمی قرار داد.
مثلاً می¬بینیم آدمی از نیروی باد استفاده می¬کند و کشتی بادبانی را می¬راند و از طرف دیگر اگر آنرا نخواهد جلویش را می¬بندد (دیوار می¬کشد، پنجره و درب می¬بندد) و اگر آن موجود نباشد بوجودش می¬آورد (مثلاً بوسیله بادبزن و پنکه و کولر و غیره) و حتی از نیروی آن برق می¬گیرد (توربین¬های بادی) و علاوه بر اینها از متراکم کردن و پاشاندن آن قدرت ایجاد می¬کند (پمپ¬ها، تلمبه¬ها، موتورها، هاورکرافت¬ها، جت¬ها و غیره).
این فقط یک نمونه از فقط یک عنصر و یک عامل است و هنوز تسلط بشر بر فقط همان یک عنصر هم تکمیل و کامل نشده و خدا می¬داند آدمی در آینده از فقط همین یک عنصر چه استفاده¬های عجیبی خواهد نمود.
بقیه مثالها هم همین¬طور است.
بشر در طول زمان از عناصر و عوامل این جهان بطور دائم التزایدی استفاده بیشتر و بهتری خواهد کرد و سجده ملائکه بر آدم به این معنی است که کل عناصر و عوامل جهان مورد استفاده و بهره¬برداری این مخلوق( یعنی ماها و فرزندان ماها)قرار گیرند.

ارزیابی مقدار عقل و درجه استحکام استدلال ابلیسی
استدلال ابلیس در آیه 12 استدلال ضعیفی است و نشان از ضعف قدرت منطق او دارد زیرا:
1- از کجا معلوم که آتش از خاک بهتر باشد.
2- بفرض صحت از کجا معلوم چیزی که ماده اولیه¬اش آتش است از چیزی که ماده اولیه¬اش خاک است بهتر باشد.
3- بفرض صحت هر دو فرض، نافرمانی خداوند چه توجیهی دارد؟
4- واقعاً خیلی وقاحت می¬خواهد که کسی خداوند را به اغوای خویش متهم کند.
نه تنها خود را از کار زشتی که خودش کرده بیگناه بداند بلکه حتی دیگری را مسئول آن معرفی کرده و تازه آن دیگری هم خداوند باشد!
واقعاً برای همه اینها چقدر وقاحت لازم است!
بطور کلی اشخاص گناهکار و کافر نیز همین روش را دارند یعنی اینکه وقتی مرتکب کار زشتی می¬شوند چنین عنوان می¬کنند که گویا در ارتکاب آن هیچ نقش و مسئولیتی نداشته¬اند بلکه صد در صد نقش و مسئولیت به دیگران مربوط بوده است.
اما عمل ابلیس سخنش را باطل می¬کند (و همچنین است راجع به پیروانش) زیرا در آیه 14 مهلت می¬خواهد و در آیه¬های 16 و 17 اعلام می¬کند که برنامه¬ریزی دارد و معلوم می¬شود نه تنها آلت فعل ساده و بلا اراده¬ای نبوده، بلکه تمام امکانات لازم را برای رسیدن به مقاصد ناپسندش در نظر گرفته و تصمیم به استفاده از آنها دارد. بعلاوه اینکه امکانات او نیز مخلوق خداوند است.

«آن باغ» مطرح در آیه 19 کجاست؟ایراد و اشکال آدم در چه بود؟

این مرحله، شروعِ «فازِ سخت¬افزاری» است، و چنانکه قبلاً در سوره طه دیدیم «باغ» مورد اشاره در سوره طه که در اینجا هم قاعدتاً باید همان باشد در مقابل «زمین» آمده و فرق باغ و زمین چیست جز اینکه باغ زمینی است که درختهای زیادی در آن باشد و چنانکه در سوره طه دیده شد، آن باغ غذا و سایه و آب و گرمای مناسب داشت و از چنین توصیفی هرگز بهشتی در آسمانها به ذهن نمی¬آید بلکه یک قطعه جنگلی در مناطق نیمه حاره به ذهن می¬آید .
قصد قرآن هرگز طرح معما و یا به اشتباه انداختن مخاطب نیست بلکه آنچه مخاطبان اولیه آن روزها از آن می¬فهمیدند ملاک است و مخاطبان آن روزها چطور ممکن است از توصیفی که در سوره طه آمده «بهشتی در آسمانها» را بفهمند؟
هر چه باشد، در آن درخت مطرح در آیه 22 چیزی بود که خوردن از آن سبب تغییرات فیزیولوژیک عمیقی در آن دو می¬شد .
«گفت» یعنی «مقرر کرد» و چه مقرر کردنی روشن¬تر از «الزامات طبیعی و محیطی»؟
آدم و همسرش از لحاظ استعداد ذهنی در موقعیت بالاتری از آن زندگیی که داشتند بودند.
آن زندگی جنگلی در حد حیوانات بود و آدم تصوری از قدرت، و ذهنیتی از مفهوم «جاودانگی» داشت که در حالت «نرم¬افزاری» در او قرار داده شده بود و نمی¬توانست راضی به آن زندگیِ جنگلیِ سادۀ بی¬تناسب با مقام انسانیت باشد و اگر اینطور نبود، وسوسه شیطان در او اثر نمی¬کرد.
حتماً شیطان درباره انسان اطلاعاتی جمع¬آوری کرده و او را شناخته و تمایل قوی او را به پادشاهی (= قدرت) و جاودانگی (= دوام نعمت¬ها) دریافته بود و این کاملاً ممکن است زیرا ابلیس نرم¬افزار او را دیده بود، گرچه بر آن سجده نکرده بود.


سرزنش آدم برای چیست؟: آیا آدم از این لحاظ که تمایل به قدرت و دوام نعمتها داشت مذموم است؟
واضح است که نه.
آیا آدم از این لحاظ که گوش به حرف شیطان که برایش به خدا قسم خورده بوده، داد، مذموم است؟
نه.
زیرا نمی¬توانست تصور کند که ممکن است کسی به دروغ قسم هم بخورد.

پس سرزنش آدم مربوط به چیست؟
سرزنش آدم راجع به اشتباه محاسبه است.
او از طرفی در ذهن خویش این نهی را داشت که «به این درخت نزدیک هم نشوید» و از طرف دیگر کسی قسم به خدا خورد که من خیر شما را می¬خواهم و در این درخت این دو خاصیت مهم هست.
آنها که بشدت تمایل به قدرت و جاودانگی داشتند مردد شدند که کدام سخن را باید جدی¬تر بگیرند. و بالاخره در قضاوت دچار اشتباه شدند و از آنچه دلشان می¬خواست پیروی کردند .
«شِبه حجت» (قول کسی که برایشان قسم خورد که من خیرخواه شما هستم) را بر «حجت» (قول صریح منسوب به خدا که نزدیک این درخت هم نشوید) ترجیح دادند. و نقطه ضعف آدم هم همین بود. یعنی ضعف در قدرت قضاوت.

آیا «هبوط» آدم «سقوط» او بود؟
با توجه به آیه¬های 24و25 آیا بیرون آمدن از آن باغ و وارد زندگی زمینی شدن سقوط بود؟
این سئوال دو جواب دارد:
1- برای آدم سقوط بود زیرا از یک زندگی ساده بی¬رنج به یک زندگی سخت پررنج داخل شد.
2- اما از لحاظ بشریت، این نه تنها سقوط نبود بلکه آغاز «عصر انسانی» و شروع قدم زدن در جاده¬ای بود که به اینجا منتهی شده و هنوز هم در ابتدای راه راست و به جائی خواهد رسید که ما حتی تصورش را هم نمی¬توانیم بکنیم چنانکه انسان عصر حجر تصور زندگی امروزی را نمی¬توانست بکند.


از تفسير اقاي گنجه اي

farhang Offline
#4 ارسال شده : 1399/09/13 11:33:09 ق.ظ
سید کاظم فرهنگ

رتبه: Advanced Member

گروه ها: member, Administrators
تاریخ عضویت: 1390/02/31
ارسالها: 689
Iran (Islamic Republic Of)

36 تشکر دریافتی در 22 ارسال
تدبر و فهم سوره اعراف: نکات تفسیری آیات سوره اعراف

در ایه 26 منظور از نزول لباس چیست؟ ارتباط لباس ظاهری و لباس تقوا چیست؟


پاسخ 1:

«لباس» و «لباس تقوا»
در آیه 26 فرموده برایتان لباسی نازل کردیم در حالیکه می¬بینیم این لباسی را که پوشیده¬ایم از فلان خیاطی یا از فلان مغازه خریده¬ایم، یا از فلان کس هدیه گرفته¬ایم، و چیزی که اصلاً دیده نمی¬شود این است که این لباس از آسمان به زمین نازل شده باشد.

اگر در چگونگی تهیه لباس اندکی دقیق شویم خواهیم دید سه عامل در آن دخالت اصلی دارد:
1- مواد اولیه،
2- نیروی انسانی،
3- راهکار و روش تولید.
آیا هر سه این عوامل چنانکه در آیات بند قبل دیدیم منشاء آسمانی دارد یا نه؟

جواب «بله» است (زیرا باران که منشاء مواد اولیه است، و استعداد نیروی انسانی، و راهکار و روش تولید، منشاء آسمانی دارد)
بنابراین نباید چنین تصور کنیم که هر چیزی که «زمینی» است، نمی¬تواند «نازل شده» باشد .
نیز نباید تصور کنیم که هر چه که «نازل شده» هست، نمی¬تواند «زمینی» باشد.

خلاصه اینکه «برایتان لباس نازل کردیم» یعنی اینکه حالا که شما مانند حیوانات بدن پر از کرک و پشم و مو و پوست ضخیم ندارید، برای حفاظت بدن شما فکری کرده¬ایم که هم بهتر است، و هم همان کاری را می¬کند که پوست برای حیوانات می¬کند و هم علاوه بر آن سبب زیبائی¬تان هم می¬شود.
در آیه 26 ذهن مخاطب را آماده کرده به اینکه این لباسی را که بر تن می¬کنید و شما را از سرما و گرما و خشونت محیط حفظ می¬کند، به این سادگی¬ها نیست و ریشه آسمانی دارد تا ذهن برای مطالب آیه 27 آماده شود که این تازه لباس جسم شماست و شما برای روح خویش نیز نیاز به لباس دارید که همان تقوی باشد و همانطور که لباس جسم، بدن شما را از چیزهائی حفظ می¬کند، تقوی نیز روح شما را از چیزهائی حفظ می¬کند که عبارت باشد مثلاً از: فریب¬های شیطان و دعوت آنها به گناهان و اعمال زشت وغیره .


چنانکه تقریباً همگان می¬دانند، امروزه آتش نشان¬ها نوعی لباس خاص می¬پوشند و بی¬مهابا به داخل آتش می¬روند و مأموریت خویش را انجام داده و سالم بر می-گردند و نیز فضانوردها که در فضا از سفینه خود بیرون می¬آیند و در خارج از سفینه در فضای لایتناهی به جستجو و حرکت می¬پردازند نوعی لباس به تن دارند که بدون آن مرگشان فوری و حتمی خواهد بود.
این دو نوع لباس، چیزهائی نیست که هر کس بتواند داشته باشد زیرا برای تهیه آنها، علوم و فنون و تکنولوژی پیشرفته و صلاحیت استفاده نمودن مورد نیاز است.
اینکه تقوی را «لباس» نامیده از جهت مشابهتی است که دراین موضوع هست.
چه بسا جهانِ بعد از وقوع قیامت نیز مانند فضای بیرون از زمین، طوریست که بدون لباسهائی خاص امکان ادامه زندگی در آن میسر نباشد و تقوا تأمین کننده آن نوع لباس است.
(همانطور که علم و فن و سرمایه، تأمین کننده لباس آتش¬نشانی و غواصی و فضانوردی است)


از تفسیر مهندس گنجه ای

پاسخ 2:

اعراف:26

اي فرزندان آدم، ما لباسي براي شما مهيا کرديم 27 که شرمگاه تان را مي‌پوشاند 28 و [در ضمن وسيله آراستگي و] زينت شماست و [نيز] لباس تقوا [که رفتارهاي شرم‌آورتان را مي‌پوشاند، و مسلماً] اين بهتر است، اين از نشانه‌هاي خداست، 29 اي بسا که [بندگان به ضرورت تقوا] يادآوري گردند.
______________

27- نزول نوعي فرود آمدن است؛ نزول باران، فرود آمدني مکاني از آسمان به زمين است و نزول کتاب‌هاي ديني، فرود آمدني مفهومي، يعني نازل شدن حقايقي در سطح درک و فهم آدميان، در هر حال، نزول همواره از مقام يا موقعيتي فراتر است و نسبت دادن آن به خدا نشانگر نعمتي از جانب اوست، مثل: نزول آهن (حديد 25 (57:25) )، نزول هشت جفت حيوانات اهلي براي استفاده انسان (انعام 143 (6:143) و زمر 6 (39:6) )، نزول رزق آسماني «منّ و سلوي» براي قوم بني‌اسرائيل (بقره 57 (2:57) ، اعراف 160 (7:160) و طه 80 (20:80) ). کلمه «نُزُل» نيز پيشکشي است به مهمان تازه وارد، يا واردشدگان به بهشت يا جهنم (از جمله: کهف 102 (18:102) و 107 (18:107) ).

به کار بردن فعل نزول براي لباس، که از جمله بافته‌ها و ساخته‌هاي بشري است، ظاهراً براي متوجه ساختن آدميان به منشأ الياف طبيعي يا مصنوعي است که در صنعت پارچه بافي به کار مي‌رود، و ضمير جمعي «أَنْزَلْنَا» نيز مشارکت بندگان در استفاده از توليدات گياهي، حيواني و صنعتي را در تهيه لباس نشان مي‌دهد وگرنه ضمير متکلم وحده مورد استفاده قرار مي‌گرفت.

28- «سَوْآتِ» هر آن چيزي است که آشکار شدنش موجب شرم گردد. اندام جنسي مصداقي مهم از اين موارد مي‌باشد و اگر منظور فقط همان بود، کلمه «عورات» به کار مي‌رفت.

29- قرآن همچنانکه «مودّت و رحمت» ميان همسران را از آيات خدا شمرده (روم 21 (30:21) )، تقوا را نيز، که پليس دروني، وجدان خدائي، ترمز و نيروي مهار کننده نفس در تحريکات شيطاني يا نفس اماره است، از نشانه‌هاي خدا شمرده تا در پيدايش آن در ضمير خود تدبّر کنيم.

از تفسیر عبدالعلی بازرگان
سیدکاظم فرهنگ
farhang Offline
#5 ارسال شده : 1399/09/14 01:02:30 ب.ظ
سید کاظم فرهنگ

رتبه: Advanced Member

گروه ها: member, Administrators
تاریخ عضویت: 1390/02/31
ارسالها: 689
Iran (Islamic Republic Of)

36 تشکر دریافتی در 22 ارسال
تدبر و فهم سوره اعراف: بررسی تكات تفسیری سوره اعراف

قَالَ فَبِمَا أَغْوَيْتَنِي لَأَقْعُدَنَّ لَهُمْ صِرَاطَكَ الْمُسْتَقِيمَ ﴿۱۶﴾گفت پس به سبب آنكه مرا به بيراهه افكندى من هم براى [فريفتن] آنان حتما بر سر راه راست تو خواهم نشست (۱۶)

ثُمَّ لَآتِيَنَّهُمْ مِنْ بَيْنِ أَيْدِيهِمْ وَمِنْ خَلْفِهِمْ وَعَنْ أَيْمَانِهِمْ وَعَنْ شَمَائِلِهِمْ وَلَا تَجِدُ أَكْثَرَهُمْ شَاكِرِينَ ﴿۱۷﴾آنگاه از پيش رو و از پشت‏ سرشان و از طرف راست و از طرف چپشان بر آنها مى‏ تازم و بيشترشان را شكرگزار نخواهى يافت (۱۷)

منظور از جهات چهارگانه كه شيطان سراغ انسانها مي ايد 17 چیست؟

پاسخ 1:

جمله (( ثم لاتينهم من بين ايديهم و من خلفهم و عن ايمانهم و عن شمائلهم (( بيان نقشه و كارهاى او است ، مى گويد: ناگهان بندگان تو را از چهار طرف محاصره مى كنم تا از راهت بدر برم . و چون راه خدا امرى است معنوى ناگزير مقصود از جهات چهارگانه نيز جهات معنوى خواهد بود نه جهات حسى .

از آيه يعدهم و يمنيهم و ما يعدهم الشيطان الا غرورا و آيه انما ذلكم الشيطان يخوف اولياء و آيه و لاتتبعوا خطوات الشيطان و آيه الشيطان يعد كم الفقر و يامركم بالفحشاء. نيز مى توان در اين باره چيزهايى فهميد، و از آن استفاده كرد

كه مقصود از (( من بين ايديهم - جلو رويشان (( حوادثى است كه در زندگى براى آدمى پيش مى آيد، حوادثى كه خوشايند و مطابق آمال و آرزوهاى او يا ناگوار و مايه كدورت عيش او است ؛ چون ابليس در هر دو حال كار خود را مى كند.

و مراد از (( خلف - پشت سر(( اولاد و اعقاب او است ؛ چون انسان نسبت به آينده اولادش نيز آمال و آرزوها دارد، و درباره آنها از پاره اى مكاره مى انديشد. آرى ، انسان بقا و سعادت اولاد را بقاء و سعادت خود مى داند، از خوشبختى آنان خوشنود و از ناراحتى شان مكدر و متألم مى شود. انسان هر چه از حلال و حرام دارد همه را براى اولاد خود مى خواهد و تا بتواند آتيه آنان را تأمين نموده ، و چه بسا خود را در اين راه به هلاكت مى اندازد.

و مقصود از سمت راست كه سمت مبارك و نيرومند آدمى است سعادت و دين او است . و (( آمدن شيطان از دست راست (( به اين معنا است كه وى آدمى را از راه ديندارى بى دين مى كند، و او را در بعضى از امور دينى وادار به افراط نموده به چيزهايى كه خداوند از آدمى نخواسته تكليف مى كند. و اين همان ضلالتى است كه خداوند آن را (( اتباع خطوات الشيطان (( نام نهاده است .

و منظور از (( سمت چپ (( بى دينى مى باشد، به اين معنا كه فحشا و منكرات را در نظر آدمى جلوه داده وى را به ارتكاب معاصى و آلودگى به گناهان و پيروى هواى نفس و شهوات وادار مى سازد


گر چه ابليس در كلام خود طريقه گمراه كردن ابناى بشر را ذكر نكرده و ليكن در كلامش اشاره به دو حقيقت هست ، و آن دو حقيقت يكى اين است كه سبب اضلالش هم ضلالتى است كه در نفس خود او جايگزين شده ، و مانند آتش كه به هر چيز برخورد از حرارت خود در آن اثر مى گذارد او نيز هر كسى را كه بخواهد گمراه كند با او تماس حاصل مى كند و به همين وسيله از گمراهى خود چيزى در نفس او باقى مى گذارد. اين معنا از آيه (( احشروا الذين ظلموا و ازواجهم ... و اقبل بعضهم على بعض يتسائلون قالوا انكم كنتم تاتوننا عن اليمين قالوا بل لم تكونوا مؤمنين ... فاغويناكم انا كنا غاوين (( 1 نيز استفاده مى شود.

ديگر اينكه آن چيزى كه ابليس خود را به آن تماس مى دهد شعور انسانى و تفكر حيوانى او است كه مربوط به تصور اشياء و تصديق به سزاوار و غير سزاوار آنها است

تفسیر المیزان


پاسخ 2

اعراف:17

سپس [در زندگي‌شان] از پيش و پس و راست و چپ شان [=از همه سو و از هر طريق] حتماً به سراغ آنها خواهم رفت و بيشترشان را [=متعاقبا] شاکر نخواهي يافت. 15

______________

15- ذکر اين جهات چهارگانه، نه مکاني، بلکه موضوعي و معرفتي است؛ به نظر مي‌رسد منظور از پيش رو (بين ايديهم) وعده دادنهاي فريبکارانه به آينده، و منظور از پشت سر، توجيه خلاف کاريهاي گذشته و ممانعت از عبرت و توبه باشد. مفهوم يمين در قرآن خجستگي و نيکوئي‌ها، و شِمال، شومي و بدي‌هاست. شيطان هم احسان آدمي را با منّت گذاري و رياکاري تباه مي‌سازد، و هم در بدي‌ها او را تحريک و تشويق مي‌کند.

تفسیر اقای بازرگان

پاسخ 3:

آيه 16 ـ اينجا شيطان بسى تأكيد مى كند كه راه راست را بر بندگان خدا مى بندد، و در آيه هفدهم آنها را چهارجانبه محاصره مى كند، كه از راه آينده برزخ و رستاخيزشان. و از گذشته دنياشان، و از طريق دينشان و از راه شهواتشان ـ اكثريت آنان را از راه به در مى سازد.

ثُمَّ لأََتِيَنَّهُم مِّنم بَيْنِ أَيْدِيهِمْ وَمِنْ خَلْفِهِمْ وَعَنْ أَيْمَـنِهِمْ وَعَن شَمَآلـِلِهِمْ وَلاَ تَجِدُ أَكْثَرَهُمْ شَـكِرِينَ17
«سپس بى گمان از پيش رويشان ]:آخرت[ و از پشت سرشان ]: دنيا[ و از طرف راستشان]: دينشان[ و از طرف چپشان ]: شهواتشان[ همواره بر آنها مى تازم، و بيشترشان را شكرگزار نخواهى يافت.» 17

آيه 17 ـ اين چهار بعد در دو جريان است 1) جريان مماس و درونى، كه متقضاى عقل و نفس امّاره است 2) و دو جريان متفصل كه نخست دنياست كه پياپى از آن فاصله مى گيرند، سپس برزخ و قيامت كه در پيش دارند، و بر مبناى هر دو جريان برونى و درونى شيطان شيطنتهاى خود را با كمال اصرار ادامه مى دهد.
يعنى دين را وارونه جلوه مى دهد، و شهوت را نمايان مى سازد، دنيا را زينت مى دهد و قيامت و برزخ را دور و ناچيز نمايان مى سازد.


تفسیر فرقان

ویرایش بوسیله کاربر 1399/09/20 10:48:30 ب.ظ  | دلیل ویرایش: edit

سیدکاظم فرهنگ
ali Offline
#6 ارسال شده : 1399/09/17 08:53:17 ق.ظ
ali

رتبه: Advanced Member

گروه ها: Moderator, member, Administrators
تاریخ عضویت: 1390/03/24
ارسالها: 868

تشکرها: 4 بار
14 تشکر دریافتی در 14 ارسال
تدبر و فهم سوره اعراف: نکات تفسیری سوره اعراف

منظور از اقیموا وجوهکم عند کل مسجد در ایه 29 اعراف چیست؟

قُلْ أَمَرَ رَبِّي بِالْقِسْطِ وَأَقِيمُوا وُجُوهَكُمْ عِنْدَ كُلِّ مَسْجِدٍ وَادْعُوهُ مُخْلِصِينَ لَهُ الدِّينَ كَمَا بَدَأَكُمْ تَعُودُونَ ﴿۲۹﴾بگو پروردگارم به دادگرى فرمان داده است و [اينكه] در هر مسجدى روى خود را مستقيم [به سوى قبله] كنيد و در حالى كه دين خود را براى او خالص گردانيده‏ ايد وى را بخوانيد همان گونه كه شما را پديد آورد [به سوى او] برمى‏ گرديد (۲۹)

پاسخ 1

(( قسط(( بنابه گفته راغب ، هم بهره عادلانه را گويند. خداوند مى فرمايد: (( ليجزى الذين آمنوا و عملوا الصالحات بالقسط(( و (( اقيموا الوزن بالقسط(( . و هم به معناى جور و گرفتن بهره ديگران آمده ، چيزى كه هست اين ماده (قسط) در باب افعال معناى اول را مى رساند مانند (( و اقسطوا ان الله يحب المقسطين (( و در باب ثلاثى مجرد معناى دوم را، مانند (( و اما القاسطون فكانوا لجهنم حطبا((

و پس بنا به گفته راغب مقصود از جمله مزبور اين خواهد بود: (( بگو پروردگار من امر به گرفتن بهره عادلانه و ملازمت ميانه روى در همه امور و ترك افراط و تفريط كرده (( و معلوم است كه راه ميانه در عبادت اين است كه مردم به سوى خدا بازگشت نموده به جاى پرستش بت ها و تقليد از بزرگان قوم به معابد در آمده خدا را به خلوص عبادت كنند.

(( و اقيموا وجوهكم عند كل مسجد(( - اين جمله به حسب ظاهر معطوف است به چيزى كه رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) بايد به مردم برساند، براى اينكه جمله (( پروردگار من امر به ميانه روى كرده (( در حقيقت به منزله اين است كه بفرمايد: (( ميانه رو باشيد(( . و بنابراين ، تقدير اين دو جمله چنين است : (( بايد ميانه رو باشيد و روى خود را متوجه هر مسجد كنيد


وجه هر چيز آن قسمتى است كه با آن با چيزهاى ديگر روبرو مى شود، و اقامه وجه در هنگام عبادت در يك انسان كامل عبارت از اين است كه خود را طورى سازد و آنچنان حواس خود را تمركز دهد كه امر به عبادت قائم به او شود و او بتواند آن امر را بطور كامل و شايسته و بدون هيچ نقصى امتثال كند. پس برگشت اقامه وجه در هنگام عبادت به اين است كه انسان در اين موقع دلش چنان مشغول خدا باشد كه از هر چيز ديگرى منقطع شود.

بنابراين ، جمله (( و اقيموا وجوهكم عند كل مسجد(( به ضميمه (( و ادعوه مخلصين له الدين (( اين معنا را افاده مى كند كه : بر هر عابد واجب است كه در عبادت خود توجه را از غير عبادت ، و در بندگى براى خدا توجه را از غير خدا منقطع سازد. يكى از چيزهايى كه غير خدا است همان عبادت او است ، پس عابد نبايد به عبادت خود توجه كند زيرا عبادت توجه است نه متوجه اليه ، و توجه به عبادت ، معناى عبادت و توجه به خدا بودن آن را از بين مى برد.


ترجمه تفسير الميزان جلد 8 صفحه : 91

پاسخ 2:

اعراف:29

بگو: پروردگارم [نه به زشتي، که] به عدالت فرمان داده است 34 و [اينکه] توجه [موحّدانه] خود را در هر مسجدي [از توجه به امور نازل دنيائي] برتر آوريد 35 و او را با اخلاص در دين بخوانيد 36 [و بدانيد] همانگونه که شما را در آغاز بيافريد [دگربار در قيامت] باز مي‌گرديد.

______________

34- عدالت، متعادل و هماهنگ بودن، و فحشاء از تعادل و تناسب خارج شدن است. تقابل اين دو کلمه در اين آيه، تضاد آن دو را نشان مي‌دهد.

35- «اقامه» را برپا داشتن معنا کرده‌اند، که مفهوم اهميت دادن و جدي گرفتن دارد. مثل: اقامه صلات، اقامه وزن (رعايت عدالت در معاملات)، اقامه شهادت براي خدا (گواهي دادن به نفع مظلومان)، اقامه وجه (توجه و رويکرد جدي به اهداف متعالي). معناي ظاهري «وجه»، همان چهره و روي آدمي است، اما از آنجائي که روي آوردن به هر چيز، نشانه رويکرد دل به آن است، معناي باطني اين کلمه اهداف و آرمان‌هائي است که به آن روي مي‌آوريم. مثلا آنگاه که ابراهيم(ع) پس از روي آوردن به ستاره و ماه و خورشيد و مشاهده افول آنان، به آفريدگار آنها روي آورد، گفت: «إِنِّي وَجَّهْتُ وَجْهِيَ لِلَّذِي فَطَرَ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضَ...» (انعام 79 (6:79) )، مسلماً متوجه ساختن وجه خود، همان نگاه دل و هدفگيري در زندگي است.

36- موضوع «خالص كردن دين در عبادت خدا» 12 بار در قرآن تکرار شده است که اهميت فوق‌العاده اين امر را در خداپرستي نشان مي‌دهد و سورة «زمر» بيش از بقية سوره‌ها (4 بار در آيات: 2، 3، 11، و 14) به اين امر پرداخته است. براي کلمه «دين» متأسفانه برگرداني جامع به زبان فارسي نداريم. گفته شده معناي دين، جزا و پاداش است؛ البته به اين معنا نيز در قرآن آمده است، اما بُعد ديگر واژة دين، «قانون اساسي و نظامات حکومتي» است (يوسف 76 (12:76) ) که بر اساس آن شهروندان جزا داده مي‌شوند. واژه «ايدئولوژي» نيز، که از کلمات وارداتي غرب است، از جهاتي مشابه معناي دين است. به هر حال، خالص کردن دين براي خدا، احتراز از شرک و انگيزه‌هاي غير‌خدائي در عبادت مي‌باشد.

از تفسیر اقای بازرگان
admin Offline
#7 ارسال شده : 1399/09/19 11:14:49 ق.ظ
admin

رتبه: Administration

گروه ها: Administrators, Moderator, member
تاریخ عضویت: 1391/10/20
ارسالها: 395

8 تشکر دریافتی در 8 ارسال
تدبر و فهم سوره اعراف: نکات تفسیری سوره اعراف

پرسش: در آیه 31 سوره اعراف مظور از برگرفتن زینتها در مساجد چیست؟


يَا بَنِي آدَمَ خُذُوا زِينَتَكُمْ عِنْدَ كُلِّ مَسْجِدٍ وَكُلُوا وَاشْرَبُوا وَلَا تُسْرِفُوا إِنَّهُ لَا يُحِبُّ الْمُسْرِفِينَ ﴿۳۱﴾

اى فرزندان آدم جامه خود را در هر نمازى برگيريد و بخوريد و بياشاميد و[لى] زياده‏ روى مكنيد كه او اسرافكاران را دوست نمى دارد (۳۱)

پاسخ 1:

معناى (( به همراه برداشتن زينت در موقع رفتن به سوى مسجد)) آرايش ظاهرى نيست ، بلكه آرايشى است معنوى كه مناسب با نماز و طواف و ساير عبادات باشد. پس معناى آيه بر مى گردد به امر به زينت كردن نيكو براى نماز و غير آن و اطلاق آن شامل نماز اعياد و جماعات و نمازهاى يوميه و ساير وجوه عبادت و ذكر مى شود.


تفسیر المیزان

پاسخ 2:

آيه 31 ـ "خذوا زينتكم عند كلّ مسجد" چنانكه زينتهاى روحانى و جسمانى انسان را در بر دارد، كه بايستى با لباس و بدن پاك و پاكيزه و آراسته، و روح پيراسته در سجده گاههاى رسمى ـ كه مساجد است و يا غير رسمى كه هر جاى شايسته براى سجده و نماز مى باشند ـ مال و فرزندان را بر حسب آيه (46:19) "المال و البنون زينة الحياة الدنيا" نيز در بردارد، كه انسان به هنگام نماز يا بهتر شركت در جماعت بايستى كلّ اين زينتها را تا حد توان به همراه داشته باشد، دو زينت خودى براى تكامل و احترام در محضر خدا، و دو زينت ديگر به منظور پرداختن مال به نيازمندان، و سازماندهى فرزندان در اين اجتماع عبادتى است، كه عبادتش براى خدا و بهره اجتماعيش بسود بندگان خدا است.
اينها زينتهائى است كه بايد در هر سجده گاهى با خود داشت كه «كم» است، و نيز «عنكم» زينتهائى است كه بايد در حال نماز از خود دور داشت مانند طلا و ابريشم براى مردان و پوششهاى هوس انگيز براى زنان.

تفسیر فرقان ایت اله صادقی تهرانی

پاسخ 3:
اعراف:31

اي فرزندان آدم، زينت‌هاي خويش [=پوشش آراسته و زيور خود] را در هر مسجدي برگيريد 37 و [نيز] بخوريد و بياشاميد و[لي] اسراف نکنيد که خدا اسراف کنندگان را دوست ندارد. 38

______________

37- معمولا عادت بر اين است که لباس‌هاي فاخر و تزئينات را در مهماني و محفل‌هاي رسمي و تشريفاتي مي‌پوشند تا جلب توجه نمايند، اما ظاهراً احساس نمازگزاران در مسجد چندان اهميتي ندارد که عده‌اي به آراستگي ظاهر و تميز بودن جوراب يا پيراهن زير خود اهميت نمي‌دهند! به راستي چرا نبايد مسجد را ضيافت ربّ العالمين تلقي کرد!؟ در ضمن اين مجموعه آيات خطاب به «بني آدم» است (نه فقط مسلمانان) و منظور از مسجد، همه پرستشگاه‌ها و معابدي است که خدا در آنها خوانده مي‌شود.
38- «سَرَفَ» ضدّ ميانه‌روي و تعادل، و مسرفين همان متجاوزين‌اند که از حدّ اعتدال خارج مي‌شوند. مصرف نکردن زينت‌ها و روزي‌هاي پاک ناشکري نعمت‌ها محسوب مي‌شود.

تفسیر اقای عبدالعلی بازرگان

farhang Offline
#8 ارسال شده : 1399/09/19 08:45:04 ب.ظ
سید کاظم فرهنگ

رتبه: Advanced Member

گروه ها: member, Administrators
تاریخ عضویت: 1390/02/31
ارسالها: 689
Iran (Islamic Republic Of)

36 تشکر دریافتی در 22 ارسال
تدبر و فهم سوره اعراف: نکات تفسیری سوره اعراف

پرسش: منظور از تقاضای موسی برای رویت خداوند چه بود؟ ایا لن ترانی شامل نفی رویت خدا در قیامت هم هست؟


پاسخ 1:معناى رؤيت در كلام موسى (ع ): رب ارنى انظر اليك


اگر مسأله رويت و نظر انداختن را عرضه به فهم عوام و مردم متعارف كنيم بدون درنگ آن را حمل بر رويت و نظر انداختن به چشم مى كنند، و ليكن اين حمل صحيح نيست ، زيرا ما شك نداشته و نخواهيم داشت در اينكه رويت عبارت است از اينكه جهاز بينائى بكار بيفتد و از صورت جسم مبصر، صورتى به شكل آن و به رنگ آن برداشته و در ذهن انسان رسم كند، خلاصه اينكه عملى كه ما آن را ديدن مى خوانيم عملى است طبيعى و محتاج به ماده جسمى در مبصر و باصر هر دو، و حال آنكه بطور ضرورت و بداهت از روش تعليمى قرآن بر مى آيد كه هيچ موجودى به هيچ وجهى از وجوه شباهت به خداى سبحان ندارد، پس از نظر قرآن كريم خداى سبحان جسم و جسمانى نيست ، و هيچ مكان ، جهت و زمانى او را در خود نمى گنجاند، و هيچ صورت و شكلى مانند و مشابه او و لو به وجهى از وجوه يافت نمى شود.

بنابراين بطور مسلم اگر موسى (عليه السلام ) در آيه مورد بحث تقاضاى ديدن خدا را كرده غرضش از ديدن غير اين ديدن بصرى و معمولى بوده ، و قهرا جوابى هم كه خداى تعالى به وى داده نفى ديدنى است غير اين ديدن ، چه اين نحو ديدن امرى نيست كه سؤال و جواب بردار باشد، موسى آن را تقاضا كند و خداوند دست رد به سينه اش بزند.

لن ترانی چگونه با ایاتی که رویت خدا را اثبات میکند، قابل جمع است؟

خواهيد گفت پس معناى رويت خدا در آيه مورد بحث و همچنين در آيه (( وجوه يومئذ ناضره الى ربها ناظره (( و آيه (( ما كذب الفواد ما راى (( و آيه (( من كان يرجوا لقاء الله فان اجل الله لات (( و آيه (( اولم يكف بربك انه على كل شى ء شهيد الا انهم فى مريه من لقاء ربهم الا انه بكل شى ء محيط(( و آيه (( فمن كان يرجوا لقاء ربه فليعمل عملا صالحا و لا يشرك بعباده ربه احدا(( و نيز آيات بسيار ديگرى كه رويت خدا و لقاى او را اثبات مى كند چيست ؟ و آيا شما بين اين آيات و آياتى كه صريحا امكان رويت را نفى مى كند مانند جمله (( لن ترانى (( از آيه مورد بحث و همچنين مانند آيه (( لا تدركه الابصار و هو يدرك الابصار(( و امثال آن چگونه جمع مى كنيد؟ و به چه بيانى منافاتى را كه بين اين دو دسته از آيات به چشم مى خورد بر طرف مى سازيد؟

جواب اين سؤال را ديگران هم داده و گفته اند: مراد از اين رؤيت قطعى ترين و روشن ترين مراحل علم است ، و تعبير آن به رؤيت براى مبالغه در روشنى و قطعيت آن است



البته بطورى كه از كلام مجيد خداى تعالى استفاده مى شود، اين علم كه از آن به رؤيت و لقاء تعبير شده تنها براى صالحين از بندگانش آن هم در روز قيامت دست مى دهد، همچنان كه فرمود: (( وجوه يومئذ ناضره الى ربها ناظره (( .

آرى ، قيامت ظرف و مكان چنين تشرفى است ، نه دنيا كه آدمى در آن مشغول و پابند به پروراندن تن خويش و يكسره در پى تحصيل حوائج طبيعى خويشتن است ، دنيا محل سلوك و پيمودن راه لقاى خدا و به دست آوردن علم ضرورى به آيات او است ، و تا به عالم ديگر منتقل نشود به ملاقات پروردگارش نائل نمى شود، همچنان كه فرموده : (( يا ايها الانسان انك كادح الى ربك كدحا فملاقيه (( و در اين معنا آيات بسيار ديگريست كه دلالت دارند بر اينكه مرجع و بازگشت و منتهاى همه به سوى اوست . و همه در تلاش رسيدن به اويند

در اينجا به تفسير آيه مورد بحث برگشته و مى گوييم : بنابر آنچه كه گذشت موسى (عليه السلام ) در جمله (( رب ارنى انظر اليك (( از پروردگار متعال درخواست كرده كه او را علم ضرورى به مقام پروردگارش ارزانى بدارد، چون خداى تعالى قبلا به وى علم نظرى (پى بردن از آيات و موجودات او به خود او) را به وى ارزانى داشته بود، از اين هم بيشتر و بالاتر، او را براى رسالت و تكلم كه همان علم به خدا از طريق سمع است برگزيده بود، موسى (عليه السلام ) مى خواست از طريق رؤ يت كه همان كمال علم ضرورى است نيز علم به او پيدا كند، و خداوند بهترين مايه اميد است .


حاصل سخن در مراد از رؤيت در كلام خدا


پس به وجوهى كه ذكر شد معلوم گرديد كه خداى تعالى در كلام خود رؤيتى را اثبات كرده كه غير از رؤيت بصرى و حسى است ، بلكه يك نوع درك و شعورى است كه با آن حقيقت و ذات هر چيزى درك مى شود، بدون اينكه چشم و يا فكر در آن به كار رود، شعورى اثبات كرده كه آدمى با آن شعور بوجود پروردگار خود پى برده معتقد مى شود، غير آن اعتقادى كه از راه فكر و استخدام دليل به وجود پروردگار خود پيدا مى كند، بلكه پروردگار خود را به وجدان و بدون هيچ ستر و پرده اى درك مى كند، و اگر نكند به خاطر اين است كه به خود مشغول شده و دستخوش گناهانى شده است كه ارتكاب نموده ، و اين درك نكردن هم غفلت از يك امر موجود و مشهود است نه اينكه علم به كلى از بين رفته باشد. در هيچ جاى از قرآن هم آيه اى كه دلالت كند بر زوال علم ديده نمى شود بلكه همه جا از اين جهل به غفلت تعبير شده كه معنايش ‍ اشتغال به علمى ديگر و در نتيجه از ياد بردن او است نه اينكه علم به وجود او به كلى از بين رفته باشد،



نفى رؤيت خدا (( لن ترانى (( مربوط به دنيا است و معناى نفى رؤيت نفى طاقت و قدرت بر آن است .


و قهرا وقتى مسأله رؤيت خدا به آن معنا كه گفته شد در چند جاى قرآن براى روز قيامت اثبات شد نفى ابدى آن در جمله (( لن ترانى (( راجع به دنيا خواهد بود، و معنايش اين مى شود: مادامى كه انسان در قيد حيات دنيوى و به حكم اجبار سرگرم اداره جسم و تن خويش و بر آوردن حوائج ضرورى آن است هرگز به چنين تشريفى مشرف نمى شود، تا آنكه بطور كلى و به تمام معناى كلمه از بدنش و از توابع بدنش منقطع گردد (يعنى بميرد) و تو اى موسى هرگز توانائى ديدن من و علم ضرورى مرا در دنيا ندارى ، مگر اينكه بميرى و به ملاقات من آئى ، آن وقت است كه آن علم ضرورى را كه درخواست مى كنى نسبت به من خواهى يافت

پس جمله (( و لكن انظر الى الجبل فان استقر مكانه فسوف ترينى (( استدلال بر محال بودن تجلى نيست ، به شهادت اينكه براى كوه تجلى كرد، بلكه غرض از آن نشان دادن و فهماندن اين معنا است كه موسى قدرت و استطاعت تجلى را ندارد و اگر تجلى خدا واقع شود او در جاى خود قرار نمى گيرد، و خواسته است به وى بفهماند اگر تجلى كنم وجودت به كلى از بين مى رود، همانطورى كه ديدى كوه از بين رفت .

جمله (( فلما تجلى ربه للجبل جعله دكا و خر موسى صعقا(( اين معنا را به خوبى افاده مى كند، چون خداى تعالى وقتى كه براى كوه تجلى نمود كوه را مدكوك و متحول به صورت ذراتى از خاك گردانيد، و هويت كوه بودنش را نيز به كلى از بين برد.

و بطورى كه از ظاهر سياق بر مى آيد بيهوشى موسى از هول و هيبت آن منظره اى بوده كه مشاهده كرده ، و ليكن اين ظاهر قابل قبول نيست ، براى اينكه موسى از مظاهر قدرت پروردگارش چيزهايى ديده بود كه مسأله از هم پاشيدن كوه در مقابل آن خيلى مهم نبود، موسى همان كسى است كه عصاى خود را مى انداخت و فورا اژدهايى دمان مى شد و هزاران هزار مارها و طناب ها را مى بلعيد، اين همان كسى است كه دريا را شكافت و در يك لحظه هزاران هزار از آل فرعون را در آن غرق كرد، و كوه را از ريشه كند و بر بالاى سر بنى اسرائيل مانند سايه نگهداشت ، موسى صاحب چنين معجزاتى بود كه به مراتب هول انگيزتر از متلاشى شدن كوه بوده ، پس چگونه تصور مى شود در اين قضيه از ترس مرده و يا بيهوش شده باشد، با اينكه بر حسب ظاهر مى دانسته كه در اين تجلى آسيبى به خود او نمى رسد، و خدا مى خواهد او سالم باشد، و تجلى به كوه را ببيند. پس معلوم مى شود كه غير از مسأله متلاشى شدن كوه چيز ديگرى او را به اين حالت در آورده ، گويا در آن صحنه ، قهر الهى براى او و در مقابل درخواستش مجسم گرديده و او خود را به مشاهده آن مشرف ديده ، كه چنان اندكاك عجيبى به او دست داده و نتوانسته حتى يك چشم بر هم زدن در جاى خود و به روى پاهايش قرار بگيرد، استغفارى هم كه بعد از به حال آمدن كرده شاهد اين معنا است .

تفسیر المیزان

پاسخ2:

آیه 143: خداوند نامحدود و بشر محدود است و نامحدود در محدود نمی¬گنجد و این نکته معمولی که ما آدمهای معمولی می¬دانیم، چطور ممکن است حضرت موسی(ع) با چنان ظرفیت و شخصیتی نداند و تقاضای رویت خداوند را کند؟
لذا موضوع را باید اینطور توضیح نمود که او چنانکه در ابتدای رسالتش هم تجربه داشت، لذت شنیدن صدائی را درک کرده بود که از سوی خدا برای او فرستاده می¬شد و اینک او یک علامت بصری هم تقاضا کرده بود.

توضیح بیشتری که میتوان در این رابطه داد این است که حضرت موسی (ع) از شنیدن صدا از آن «درخت» تا وارد شدن به مصر و آن بلاهای عظیم و نجات دادن بنی اسرائیل و آوردن آنها تا پای آن کوه یک «مامور الهی» بود که به کمک معجزات متنوع توانسته بود موفق شود و ماموریت خویش را به انجام برساند ، اینک او چه بسا خیلی پر افتخار و خیلی پرباد به میقات آمده بود که «خدایا دیدی چه کاری کردم کارستان؟» و ظاهرا چنین مقدمه ای می باید مشوق او بوده باشد که بگوید «ارنی انظر الیک» و البته جوابش را هم گرفت که «لن ترانی» و پس از تجلی و غش و بهوش آمدن ظاهرا باید به حالتی از درک واقعیت ها رسیده باشد که به خویش گفته باشد «اهای ای موسی ! اگر آنهمه معجزات الهی کمکت نمیکرد که نمیتوانستی موفق شوی» و پس از این خودآگاهی حالتی جدید از فروتنی یافته باشد که او را شایسته برگزیدگی برای پیامبری مجدد همان قومی که فقط به ضرب و زور معجزات نجات یافته بودند را راهبری کند .

تفسير مهندس گنجه اي

پاسخ 3:

موسى(عليه السلام) در آغاز رفتنش به كوه طور براى يهوديان اينگونه وانمود كرد كه من سى شب به ميعادگاه خدا مى روم تا در تأخير ده شب پايانى براى آنان آزمونى باشد، اينان به حضرتش پيشنهاد كردند كه بايد خدا خود را به تو و هفتاد برگزيده همراهت نشان دهد،

او هم با إذن خدا چنان خواست، ولى اين خواستار داراى دو بعد بود:
1ـ إجابت اين يهوديان با اذن الهى; 2ـ درخواست بالاترين معرفت ربانى كه در اختصاص حضرت محمد(صلى الله عليه وآله) و محمديان معصوم(عليهم السلام) است. در پاسخ "لَن ترانى" هر دو جهت را نفى نمود

با اين فرقِ كه «لن» در پاسخ سؤال نخستين به معنى استحاله ذاتى است كه هرگز خدابا چشم سَر ديدنى نيست، ولى در بعد دوم استحاله در موفقيت موسى و حكمت ربانى مى باشد كه موسى تاموسى است استعداد رويت معرفتى حضرت اقدس الهى را ـ با چشم سِر ـ يكسان با محمد و محمديان ندارد; و اينجا بر كوه طور به عنوان مثال بيش از توانش تجلّى قدرت كرد، و كوه طور با ديگران منهدم شدند، و فقط موسى بود كه در حال بى هوشى زنده ماند، و اين خود بيانگر اين حقيقت است كه ديدن ذات خدا هم با چشم سر محال است كه گنجايش چنان نگرشى هرگز براى احدى نيست، و هم با چشم سر و بصيرت در بعد اعلى كه موسى آنرا در خواست كرد بدين سبب كه اين زمينه بالاترين معرفت خدا در حدّ موسى نيست و اگر براى او حاصل گردد موسى هرگز نخواهد ماند چون پرتو اين معرفت زيادتر از استعداد معرفتى موسى بوده است، و ديگر استمرار رسالت برايش ممكن نيست، كه در آخر كار پس از بازگشتن به حالت عاديش گفت: پروردگارا از اين دو گونه روئيت منزهى، و من از اين درخواست به سوى تو بازگشت كردم


تفسیر فرقان

ویرایش بوسیله کاربر 1399/10/04 01:12:40 ب.ظ  | دلیل ویرایش: edit

سیدکاظم فرهنگ
ali Offline
#9 ارسال شده : 1399/09/21 11:17:25 ق.ظ
ali

رتبه: Advanced Member

گروه ها: Moderator, member, Administrators
تاریخ عضویت: 1390/03/24
ارسالها: 868

تشکرها: 4 بار
14 تشکر دریافتی در 14 ارسال
تدبر و فهم سوره اعراف: نکات تفسیری سوره اعراف

1-در ایه 33 سوره اعراف تفاوت فواحش با اثم و بغی چیست؟

قُلْ إِنَّمَا حَرَّمَ رَبِّيَ الْفَوَاحِشَ مَا ظَهَرَ مِنْهَا وَمَا بَطَنَ وَالْإِثْمَ وَالْبَغْيَ بِغَيْرِ الْحَقِّ وَأَنْ تُشْرِكُوا بِاللَّهِ مَا لَمْ يُنَزِّلْ بِهِ سُلْطَانًا وَأَنْ تَقُولُوا عَلَى اللَّهِ مَا لَا تَعْلَمُونَ ﴿۳۳﴾

بگو پروردگار من فقط زشتكاريها را چه آشكارش [باشد] و چه پنهان و گناه و ستم ناحق را حرام گردانيده است و [نيز] اينكه چيزى را شريك خدا سازيد كه دليلى بر [حقانيت] آن نازل نكرده و اينكه چيزى را كه نمیدانید به خدا نسبت دهيد (۳۳)

پاسخ 1:
● معناى (( فواحش ))، (( اثم (( و (( بغى ((

قُلْ إِنَّمَا حَرَّمَ رَبىَ الْفَوَحِش مَا ظهَرَ مِنهَا وَ مَا بَطنَ ...

مراد از (( فواحش (( گناهانى است كه حد اعلاى شناعت و زشتى را داشته باشد، مانند زنا، لواط و امثال آن . و منظور از (( اثم (( گناهانى است كه باعث انحطاط، ذلت و سقوط در زندگى گردد، مانند مى گسارى كه آبروى آدمى و مال و عرض و جانش را تباه مى سازد.
منظور از (( بغى (( تعدى و طلب كردن چيزى است كه حق طلب كردن آن را نداشته باشد، مانند انواع ظلم ها و تعديات بر مردم و استيلاى غير مشروع بر آنان .

توصيف (( بغى (( به وصف (( غير حق (( از قبيل توصيف به لازمه معنا است ، نه تقسيم بغى به حق و غير حق ، همچنان كه تقييد شرك در (( و ان تشركوا(( به قيد (( ما لم ينزل به سلطانا(( از اين باب است ، نه تقسيم شرك به شرك با دليل و بدون دليل .

گويا شنونده پس از شنيدن خطاب اباحه زينت و طيبات رزق علاقه مند مى شود به اينكه بفهمد غير طيبات چه چيزهايى است ، لذا در اين آيه چيزهايى را كه غير طيب است به طور فهرست و خلاصه و به بيانى كه شامل تمام انواع گناهان باشد بيان كرده است ، چون محرمات دينى از دو حال خارج نيستند: يا محرمات مربوط به افعالند و يا مربوط به اقوال و عقايد. كلمات : (( فواحش (( ، (( اثم (( و (( بغى (( مربوط به قسم اول و جملات : (( و ان تشركوا بالله (( و (( ان تقولوا على الله (( قسم دوم را خلاصه مى كند، قسم اول هم دو نوع است : يكى آنهايى كه مربوط به حق الناس است كه كلمه (( بغى (( جامع آنها است ، و ديگرى گناهانى است كه مربوط به حق الناس نيست ، اين نيز دو گونه است : يكى آنهايى كه زشت و شنيعند و كلمه (( فاحشه (( اشاره به آنها است . و ديگرى گناهانى است كه تنها داراى مفسده و ضرر براى گنهكار است و كلمه (( اثم (( عنوان اينگونه گناهان است . قسم دوم نيز يا شرك به خدا است و يا افتراء بر او.

تفسير الميزان

پاسخ 2:

اعراف:33

بگو: پروردگار من تنها زشتکاري‌ها را، چه عيان چه نهان، و [نيز] خودخواهي تنگ نظرانه 41 و تجاوز ناحق [به حقوق مردم] را حرام کرده است، و اينکه، چيزي را که [خدا] هيچ دليل مسلطي [=موجّه و مقبولي] براي آن نازل نکرده، [در عبادت و اداي حاجات،] با خدا شريک بدانيد و اينکه چيزي را که نمي‌دانيد [در شفاعت واسطه‌ها و امثال آن] به خدا نسبت دهيد [=به عنوان حکم دين به مردم تعليم دهيد]. 42
______________

41- اغلب مترجمين، واژة «اثم» را معادل گناه گرفته‌اند. ذنب، جور و جرم و... را هم گناه ترجمه مي‌كنند، در حاليكه هر كدام از اين واژه‌ها معناي ويژة خود را دارند. واژة «اثم» مقابل واژة «بـِرّ» مي‌باشد. بـِرّ، دلالت بر همه جانبه بودن نيكي و تعميم آن و وسعت نظر مي‌كند و «اثم» كاملا برعكس است و دلالت بر تنگ‌نظري، خودخواهي و محدوديّت ديد آدمي دارد.

فحشاي ظاهري و باطني دلالت بر زشتکاري‌هاي علني و آشکار، و زشتکاري‌هاي نهان در باطن نفوس مي‌کند. آية 151 سورة انعام (6:151) نيز بر همين موضوع است.


42- تاريخ اديان شاهد آشکار چنين شرک و انحرافي از ناحيه متوليان دين و توده‌هاي متعصّب و مقلّد مي‌باشد. نقش بسياري از متوليان ديني در مذاهب مختلف، وضع قوانيني به نام خدا در مورد خوردني‌ها و احکام عبادي براي سوء استفاده از احساسات ديني مردم و سلطه يافتن بر ملت‌ها بوده است. آنها بهره بردن از زينت‌ها و نعمت‌ها را حرام مي‌شمرند و سخت‌گيري و تعصّب را تقويت مي‌کنند، اما خداوند در اين آيه حرام‌هاي اصلي را منحصر به زشتکاري‌هاي ظاهري و باطني، تجاوز به حقوق مردم، شرک و شريعت سازي کاذب مي‌شمارد.

2-

اگر انسان به جايى برسد كه باطل را حق بپندارد، اميدى به رستگارى و هدايت يافتن او نيست .

فَرِيقًا هَدَى وَفَرِيقًا حَقَّ عَلَيْهِمُ الضَّلَالَةُ إِنَّهُمُ اتَّخَذُوا الشَّيَاطِينَ أَوْلِيَاءَ مِنْ دُونِ اللَّهِ وَيَحْسَبُونَ أَنَّهُمْ مُهْتَدُونَ ﴿۳۰﴾

[در حالى كه] گروهى را هدايت نموده و گروهى گمراهى بر آنان ثابت‏ شده است زيرا آنان شياطين را به جاى خدا دوستان [خود] گرفته‏ اند و مى ‏پندارند كه راه‏يافتگانند (۳۰)


(( و يحسبون انهم مهتدون (( اين جمله نسبت به جمله قبل به منزله عطف تفسير است ، و معناى تحقق ضلالت و لزوم آن را تفسير نموده مى فهماند انسان وقتى به راه باطل افتاد و از حق دور شد مادامى كه اعتراف به باطل بودن آن داشته و حق را از ياد نبرده اميد برگشتن به حق در او هست ، و اما اگر كارش بجايى رسيد كه به حق بودن باطل ايمان پيدا كرد و معتقد شد كه راه هدايت همان راهى است كه او مى رود، آن وقت است كه در گمراهى استوار شده و ضلالتش حتمى و براى هميشه اميد رستگاريش قطع مى گردد، پس وقتى چنين پندارى از لوازم ضلالت باشد جمله (( و يحسبون انهم مهتدون (( به منزله تفسير جمله (( حقت عليهم الضلاله (( خواهد بود، همچنان كه همين پندار در آيه (( قل هل ننبئكم بالاخسرين اعمالا الذين ضل سعيهم فى الحيوه الدنيا و هم يحسبون انهم يحسنون صنعا(( و آيه (( ان الذين كفروا سواء عليهم اانذرتهم ام لم تنذرهم لا يومنون ختم الله على قلوبهم و على سمعهم و على ابصارهم غشاوه (( بعنوان يكى از لوازم ضلالت ذكر شده و آن را تفسير كرده است .

تفسير الميزان

ویرایش بوسیله کاربر 1399/09/26 12:59:16 ق.ظ  | دلیل ویرایش: edit

ali Offline
#10 ارسال شده : 1399/09/26 01:07:49 ب.ظ
ali

رتبه: Advanced Member

گروه ها: Moderator, member, Administrators
تاریخ عضویت: 1390/03/24
ارسالها: 868

تشکرها: 4 بار
14 تشکر دریافتی در 14 ارسال
ترجمه، تدبر و فهم سوره اعراف: تفسير ايات مهم سوره اعراف

پرسش: در ايه 37 سوره اعراف ،منظور از اينكه نصيب هركسي از كتاب باو ميرسد، چيست؟ ايا در دنيا يل در اخرت ،مراد است؟


أُولَئك يَنَالهُُمْ نَصِيبهُم مِّنَ الْكِتَبِ حَتى إِذَا جَاءَتهُمْ رُسلُنَا ...

منظور از (( كتاب (( قضايى است كه خداوند گذرانيده ، و مقدراتى است كه در مورد عمر، معيشت ، بى نيازى صحت ، مال و اولاد انسان و ساير بهره هاى حياتى او حتمى نموده ، بدليل اينكه آن را مقيد و محدود به آمدن (( رسل (( فرموده كه مراد از آن همان فرا رسيدن اجل و مرگ است ، و معلوم است كه با فرا رسيدن مرگ ، زندگى دنيا با همه شئونش ‍ خاتمه پيدا مى كند.

منظور از (( نصيب از كتاب سهمى (( است كه هر فردى از مقدرات دارد. و اينكه فرمود: (( بهره هر يك از آنان از كتاب به ايشان مى رسد(( و حال آنكه به حسب ظاهر انسان به آن بهره ها مى رسد نه آن بهره ها به انسان ، براى اين است كه دلالت كند بر اينكه نصيب هر كس بطور مسلم به او خواهد رسيد، و چيزى كه براى او مقدر نشده مسلما برايش دست نخواهد داد.

بنابراين ، معناى آيه چنين مى شود: كسانى كه با ارتكاب شرك و عبادت بت ها به خداوند دروغ بسته و يا با رد همه احكام دين و يا بعضى از آن آيات او را تكذيب نمودند، بهره شان از كتاب و آنچه كه از خير و شر در حقشان مقدر شده در خلال زندگى دنيويشان به آنان خواهد رسيد، تا آنكه اجلهايشان سر آمده و فرستادگان ما كه همان ملك الموت و ياران اويند بر ايشان نازل شده جانشان را بستانند، آن وقت است كه از ايشان سؤال مى شود كجايند آن شركايى كه براى خداوند اتخاذ كرده آنها را شفيع درگاه خدا مى دانستيد؟

در جواب مى گويند: ما نمى بينيم آنها را، يعنى آنها را آن اوصافى كه برايشان قائل بوديم نمى يابيم . آرى ، عليه خود شهادت مى دهند به اينكه در دنيا كافر بوده اند، چون با مشاهده حقيقت امر را مى بينند، و معلومشان مى شود كه غير از خداى سبحان چيزى نيست كه مستقلا داراى نفع يا ضررى باشد، و آن نسبت ها كه به اولياى خود مى دادند همه خطا بوده

تفسير الميزان

پاسخ 2:

پاراگراف (آیات 37 تا 43) شامل 7 آیه است که 6 آیه اش مربوط به اوضاع دو گروه متضاد در آخرت است و تفاوت های موقعیت آنها را شرح میدهد و همه این 6 آیه هم در توضیح و تفسیر آیه مورد نظر آمده ، لذا ، کلمه کتاب را باید به معنی «قانون دادرسی آخرتی» (به همان معنی که در سوره مطففین آمده) بگیریم.

اقاي جمال گنجه اي

پاسخ 3:


اعراف:37

پس کيست ستمگرتر از آنکه بر خدا دروغي بربندد 46 [=مطالبي خودبافته را بنام دين بر مردم عرضه نمايد]، يا آيات او را دروغ شمارد؟ آنها البته بهره [=تمتّعات دنيائي] خويش را از کتاب [تقدير و مهلت دنيائي] خواهند داشت تا آن زمان که فرشتگان ما براي گرفتن جانشان به سراغ آنها بيايند [=دم مرگ] 47 ، [آنگاه از آنها] مي‌پرسند: کساني که به جاي خدا آنها را [در مشکلات خود] مي‌خوانديد کجايند؟ گويند: از نظر ما گم شده‌اند [=اثري از آنان نيست]! و [با سراب يافتن اميدهاي کاذبشان به غير خدا] بر عليه خويش شهادت مي‌دهند که به واقع کافر [به حقايق ايماني] بوده‌اند.

اقاي عبدالعلي بازرگان

admin Offline
#11 ارسال شده : 1399/09/27 11:14:37 ق.ظ
admin

رتبه: Administration

گروه ها: Administrators, Moderator, member
تاریخ عضویت: 1391/10/20
ارسالها: 395

8 تشکر دریافتی در 8 ارسال
ترجمه تدبر و تفسیر سوره اعراف: نکات تفسیری سوره اعراف


1- چرا هم عذاب رهبران مضاعف است و هم عذاب پیروان؟

حَتى إِذَا ادَّارَكوا فِيهَا جَمِيعاً...

كلمه (( اداركوا(( در اصل (( تداركوا(( بوده ، و معنايش رسيدن به يكديگر است ، يعنى تا آنكه همه در آتش جمع شوند.

(( قالت اخريهم لاوليهم (( - (( اولى (( و (( اخرى (( يا به حسب رتبه است ، و منظور از (( اولى (( رؤساى ضلالت و ائمه كفر است كه پيروان خود را در گمراهى كمك مى كنند، و يا به حسب زمان و مراد اسلاف و پيشينيان است كه براى آيندگان خود فتح باب ضلالت كرده و راه كج را براى آنان هموار مى سازند.

( قال (( خداى تعالى فرمود: (( لكل (( عذاب براى اولى و آخرى هر دو (( ضعف (( است اما براى اولى ، به جهت اين كه هم خودشان گمراه بودند و هم ديگران را در گمراهى اعانت كردند، و اما براى شما، از اين جهت كه هم خودتان گمراه بوديد و هم در اين گمراهى به گمراه كردن آنان كمك كرديد و حرفه ايشان را پذيرفته و دعوتشان را اجابت كرديد، و با پيوستن به آنان باعث سياهى لشكرشان شديد، (( و لكن لا تعلمون (( نمى فهميد و نمى توانيد بفهميد، چون فهميدن مقدار عذاب فرع علم و ادراك است ، و عذاب خود شما، شما را چنان احاطه كرده كه نمى توانيد نسبت به مقدار عذاب آنان علم پيدا كنيد، تنها از دور مى بينيد كه آنان نيز در آتشند، و لذا خيال مى كنيد كه عذاب آنان مثل عذاب شما است ، آنان نيز همين خيال را مى كنند و حال آنكه چنين نيست ، هم عذاب آنان ضعف است ، و هم عذاب شما.


2-● جمله : (( لاتكلّف نفسا الّا وسعها(( مفيد رفع نگرانى از عدم قدرت بر انجام دادن جميع اعمال صالح است .


جمله (( لانكلف نفسا الا وسعها(( براى تقويت دلهاى مؤمنين و اميدوار ساختن آنان است ، چون قبلا ايمان را مقيد به عمل صالح كرده بود، و معلوم است كمتر كسى از مؤمنين موفق مى شود جميع اعمال صالح را انجام داده و به مقتضاى كلمه (( الصالحات (( كه جمع با الف و لام و مفيد استغراق است هيچ يك از اعمال صالح را ترك نكند، و اين خود باعث نوميدى بيشتر مؤمنين است ،

لذا در جمله مورد بحث بخاطر رفع اين نگرانى مى فرمايد: تكليف هر كس به قدر وسع و استطاعت او است ، پس هر كس اعمال صالح به قدر طاقت خود انجام دهد ولو خود را به مشقت هم نيندازد باز از اهل اين آيه و از اصحاب بهشت جاودان خواهد بود.
farhang Offline
#12 ارسال شده : 1399/09/28 10:56:59 ق.ظ
سید کاظم فرهنگ

رتبه: Advanced Member

گروه ها: member, Administrators
تاریخ عضویت: 1390/02/31
ارسالها: 689
Iran (Islamic Republic Of)

36 تشکر دریافتی در 22 ارسال
ترجمه تدبر و فهم سوره اعراف: سنت و رویه مورد اشاره در ایات 94-99 سوره اعراف در خصوص هلاکت اقوام، ایا دائمی است؟


وَمَا أَرْسَلْنَا فِي قَرْيَةٍ مِنْ نَبِيٍّ إِلَّا أَخَذْنَا أَهْلَهَا بِالْبَأْسَاءِ وَالضَّرَّاءِ لَعَلَّهُمْ يَضَّرَّعُونَ ﴿۹۴﴾و در هيچ شهرى پيامبرى نفرستاديم مگر آنكه مردمش را به سختى و رنج دچار كرديم تا مگر به زارى درآيند (۹۴)
ثُمَّ بَدَّلْنَا مَكَانَ السَّيِّئَةِ الْحَسَنَةَ حَتَّى عَفَوْا وَقَالُوا قَدْ مَسَّ آبَاءَنَا الضَّرَّاءُ وَالسَّرَّاءُ فَأَخَذْنَاهُمْ بَغْتَةً وَهُمْ لَا يَشْعُرُونَ ﴿۹۵﴾آنگاه به جاى بدى [=بلا] نيكى [=نعمت] قرار داديم تا انبوه شدند و گفتند پدران ما را [هم مسلما به حكم طبيعت] رنج و راحت مى ‏رسيده است پس در حالى كه بى خبر بودند بناگاه [گريبان] آنان را گرفتيم (۹۵)
وَلَوْ أَنَّ أَهْلَ الْقُرَى آمَنُوا وَاتَّقَوْا لَفَتَحْنَا عَلَيْهِمْ بَرَكَاتٍ مِنَ السَّمَاءِ وَالْأَرْضِ وَلَكِنْ كَذَّبُوا فَأَخَذْنَاهُمْ بِمَا كَانُوا يَكْسِبُونَ ﴿۹۶﴾و اگر مردم شهرها ايمان آورده و به تقوا گراييده بودند قطعا بركاتى از آسمان و زمين برايشان مى‏ گشوديم ولى تكذيب كردند پس به [كيفر] دستاوردشان [گريبان] آنان را گرفتيم (۹۶)
أَفَأَمِنَ أَهْلُ الْقُرَى أَنْ يَأْتِيَهُمْ بَأْسُنَا بَيَاتًا وَهُمْ نَائِمُونَ ﴿۹۷﴾آيا ساكنان شهرها ايمن شده‏ اند از اينكه عذاب ما شامگاهان در حالى كه به خواب فرو رفته‏ اند به آنان برسد (۹۷)
أَوَأَمِنَ أَهْلُ الْقُرَى أَنْ يَأْتِيَهُمْ بَأْسُنَا ضُحًى وَهُمْ يَلْعَبُونَ ﴿۹۸﴾و آيا ساكنان شهرها ايمن شده‏ اند از اينكه عذاب ما نيمروز در حالى كه به بازى سرگرمند به ايشان دررسد (۹۸)

أَفَأَمِنُوا مَكْرَ اللَّهِ فَلَا يَأْمَنُ مَكْرَ اللَّهِ إِلَّا الْقَوْمُ الْخَاسِرُونَ ﴿۹۹﴾آيا از مكر خدا خود را ايمن دانستند [با آنكه] جز مردم زيانكار [كسى] خود را از مكر خدا ايمن نمى‏ داند (۹۹)

سنن الهى در مورد امت هايى كه به سويشان پيامبر مى فرستاد


آرى ، خداى سبحان هر پيغمبرى را كه به سوى امتى از آن امت ها مى فرستاد به دنبال او آن امت را با ابتلاى به ناملايمات و محنت ها آزمايش مى كرد، تا به سويش راه يافته و به درگاهش تضرع كنند، و وقتى معلوم مى شد كه اين مردم به اين وسيله كه خود يكى از سنت هاى نامبرده بالاست متنبه نمى شوند سنت ديگرى را به جاى آن سنت بنام (( سنت مكر(( جارى مى ساخت ، و آن اين بود كه دلهاى آنان را بوسيله قساوت و اعراض از حق و علاقمند شدن به شهوات مادى و شيفتگى در برابر زيبائيهاى دنيوى مهر مى نهاد.

بعد از اجراى اين سنت ، سنت سوم خود يعنى (( استدراج (( را جارى مى نمود، و آن اين بود كه انواع گرفتاريها و ناراحتى هاى آنان را بر طرف ساخته زندگيشان را از هر جهت مرفه مى نمود،و بدين وسيله روز به روز بلكه ساعت به ساعت به عذاب خود نزديكترشان مى كرد، تا وقتى كه همه شان را به طور ناگهانى و بدون اينكه احتمالش را هم بدهند به ديار نيستى مى فرستاد، در حالى كه در مهد امن و سلامت آرميده و به علمى كه داشتند و وسايل دفاعيى كه در اختيارشان بود مغرور گشته و از اينكه پيشامدى كار آنها را به هلاكت و زوال بكشاند غافل و خاطر جمع بودند.

خداى تعالى در اين آيات علاوه بر خلاصه گيرى از آيات قبل يك حقيقت خالى از هر شائبه اى را هم خاطر نشان ساخته و در جمله (( و لو ان اهل القرى آمنوا و اتقوا لفتحنا عليهم بركات من السماء(( بدان اشاره نموده است ، و آن حقيقت عبارت است از چيزى كه معيار و مدار اساس ‍ نزول نعمت و نقمت بر آدميان است .



لَوْ أَنَّ أَهْلَ الْقُرَى ءَامَنُوا وَ اتَّقَوْا لَفَتَحْنَا عَلَيهِم بَرَكَتٍ ...

(( بركات (( به معناى هر چيز كثيرى از قبيل امنيت ، آسايش ، سلامتى ، مال و اولاد است كه غالبا انسان به فقد آنها مورد آزمايش قرار مى گيرد.

در جمله (( لفتحنا عليهم بركات من السماء و الارض (( استعاره به كنايه به كار رفته ، براى اينكه بركات را به مجرائى تشبيه كرده كه نعمت هاى الهى از آن مجرا بر آدميان جريان مى يابد، باران و برف هر كدام در موقع مناسب و به مقدار نافع مى بارد، هوا در موقعش گرم و در موقعش سرد شده ، و در نتيجه غلات و ميوه ها فراوان مى شود، البته اين در موقعى است كه مردم به خداى خود ايمان آورده و تقوا پيشه كنند وگرنه اين مجرا بسته شده و جريانش قطع مى گردد.

جمله (( و لو ان اهل القرى آمنوا و اتقوا...(( دلالت دارد بر اينكه افتتاح ابواب بركت ها مسبب از ايمان و تقواى جمعيت ها است ، نه ايمان يك نفر و دو نفر از آنها، چون كفر و فسق جمعيت ، با ايمان و تقواى چند نفر، باز كار خود را مى كند.

جمله (( و لكن كذبوا فاخذناهم بما كانوا يكسبون (( دلالت دارد بر اينكه عذابى كه بر جمعيت ها نازل مى شده به عنوان مجازات بوده ، در بيان قبلى هم اين معنا را روشن و برهانى نموده و اثبات كرديم كه اينگونه عذاب ها در حقيقت اعمال خود مردم است كه به آنان بر مى گردد.


اوَ أَمِنَ أَهْلُ الْقُرَى أَن يَأْتِيَهُم بَأْسنَا ضحًى وَ هُمْ يَلْعَبُونَ

كلمه (( ضحى (( به معناى اوائل روز و موقع پهن شدن نور خورشيد است . و منظور از (( لعب (( تنها بازى نيست ، بلكه همين كارهايى هم كه انسان به منظور رفع حوائج زندگى دنيا و برخوردار شدن از مزاياى شهوات انجام مى دهد در صورتى كه بخاطر تحصيل سعادت حقيقى و خلاصه در راه طلب حق نبوده باشد لعب است . پس اينكه فرمود: و (( هم يلعبون (( كنايه است از اشتغال به دنيا، و چه بسا گفته شده كه لعب استعاره از هر عملى است كه سودى در آن نباشد، اگر اين معنا را قبول كنيم ممكن است بگوييم : جمله و (( هم نائمون (( در آيه قبلى هم استعاره از غفلت است


چكيده سخن در سنت لايتغير الهى

اين بود آن حقيقت برهانى كه گفتيم آيات مورد بحث به آن اشاره مى كند، و حاصلش اين شد كه : انسان مانند ساير انواع موجودات ، وجودش ‍ مربوط و بسته به ساير اجزاى عالم است ، و اعمالى كه از او سر مى زند و حركاتى كه در مسير زندگيش و در سير بسوى سر منزل سعادت از خود نشان مى دهد با ساير اجزاى عالم كه محيط به او است ارتباط كامل دارد،

بطورى كه اگر حركاتش صالح و سازگار با آن اجزاء و موجودات باشد آن موجودات نيز سازگار با او خواهند بود، و بركات آسمان به سويش ‍ سرازير خواهد شد، و اگر سازگار نباشد عالم نيز با او سازگارى نداشته و در نابود ساختن او سعى خواهد نمود، مگر اينكه دست از گناه و فساد بردارد وگرنه به تدريج به تباهى خو گرفته و ناگهان همه اجزاى عالم در تباه ساختنش دست بهم داده و اثرى از وجودش باقى نمى گذارند، و زمين را از لوث وجودش پاك مى كنند

تفسیر المیزان


نظر المیزان در بالا بکلی خطا و باطل است و نمونه اش هم خود تاریخ نبوت پیامبر عزیزمان (ص) که قرآن خالی است از موضوعی نظیر آنچه در دو آیه مذکور گفته، و علاوه بر آن مورخان نیز کوچکترین اشاره ای به وقایعی که مورد نظر قانون های سه گانه ادعائی المیزان است ندارند، زیرا چنین چیزهایی نبوده، و در مورد حضرت عیسی (ع) هم در انجیل ها چنین چیزی دیده نمیشود، و این نوع بیان (ما ارسلنا من نبی الا که حصر و بی استثنایی را میرساند) از باب کثرت موارد است نه کلیت آن (تا المیزان چنان قانونی منتزع کند) و خلاصه اینکه موضوع به طرز بیانی قرآن (که در اینجا به روش مبالغه بیان نموده) مربوط میشود (که نزد مانیز عادی و شایع است – مثلا میگوئیم قربونت برم یا میگوئیم قدم روی چشم ما گذاشتی یا میگوئیم به اینجام رسیده که همه از نوع مبالغه است و کسی واقعا منظور ندارد که قربانی دیگری شود یا اینکه کسی دیگری را دعوت کند که قدم بر چشم او بگذارد و . . )

در این پاراگراف، «فلسفه تاریخ» گفته می¬شود.

چنانکه در پاراگراف های قبل، یعنی قسمت های مربوط به قوم نوح و عاد و ثمود و لوط و صالح، دیدیم، ترجیع بند «دعوت به توحید، تکذیب و استکبار، نزول عذابِ هلاکت»، تکرار می¬گردید.
با توجه به دو آیه 94 و 95 معلوم می¬شود نوعاً مردم قدیم در همه شهرها، با پیامبرانشان مخالفت می¬کردند و گرنه لحن عامِ بدون استثناءِ آیه 94 موجه نبود.

با توجه به آیه 95 معلوم می¬شود همه اقوام قبلی از لحاظ محکوم بودن به چنین مکانیزمی با یکدیگر مشابهت داشتند.
اما این هم هست که این مطلب به همان سادگی که از ظاهر آیه¬های 94 و 95 فهمیده می¬شود نیست زیرا:
1- در قرآن کریم این نکته نیز هست که حضرت نوح (ع) نهصد و پنجاه سال پیامبری کرد. بنابراین مکانیزمی که در آیه¬های 94 و 95 مطرح شده لزوماً لازم نیست خلق¬الساعه و سریع¬الاتفاق باشد. لااقل اینکه آن حالت (یعنی تکذیب و مخالفت و عناد، در ابتدای پیامبری او نبوده)

2- در این سوره پس از این پاراگراف، داستان حضرت موسی(ع) می¬آید. چرا خداوند داستانهای نوح و عاد و ثمود و لوط و صالح(ع) را نقل نمود وسپس «فلسفه تاریخ» فرمود و پس از آن به داستان موسی(ع) اشاره نمود؟ چه بسا به این خاطر باشد که داستان موسی در «دوره تاریخی» اتفاق افتاده اما داستان آن پیامبران مربوط به «ما قبل تاریخ» است، و «فلسفه تاریخِ دوره تاریخی» با «فلسفه تاریخ دوره ماقبل تاریخ» فرق دارد!
حقیقت این است که باید چنین فرضیه¬ای را بپذیریم زیرا مکانیزم مطرح شده در آیه¬های 94 و 95 درباره تاریخ اسلام هم صادق نیست. و حتی اگر دامنه این فکر را کمی بازتر بکنیم درباره مسیحیت نیز نشانی از آن نمی¬بینیم و حتی راجع به کل انبیاء بنی¬اسرائیل هم این مطلب را نمی¬بینیم، غیر از زمان خود حضرت موسی(ع) که آنهم راجع به خود فرعون و سپاهیانش مصداق پیدا کرده است نه راجع به کل مردم مصر.

3- اینکه بند بعد اینطور شروع می¬شود که «سپس بعد از آنها موسی را برانگیختیم ...» نیز موید این فرضیه است زیرا گویا این «فلسفه تاریخِ» مطرح در این پاراگراف، حلقه وسط زنجیر نبوت است که حضرت موسی(ع) را که مربوط به «دوره تاریخی» است، از دوره انبیاء پیشین جدا می¬کند.

4- چیزی که ما در بندهای قبل دیدیم، (یعنی مربوط به قوم نوح و عاد و ثمود و لوط و مدین) مربوط به «آخر دوره» آنها بود. آیا وضعیت قوم نوح در طی نهصد و پنجاه سال عینِ آخرِ آن دوره بود؟ ایا قوم لوط از همان اول پیدایش شهر و تمدن خویش منحرف جنسی بودند یا اینکه این جریان مربوط به اواخر دوره آنها بود؟ و همچنین درباره اقوام دیگر جای همین سئوال هست.

بنابراین، چاره¬ای نداریم که این دو نکته را بپذیریم که مکانیزم مطرح شده در آیه¬های 94 و 95 :
1- مربوط به دوره ماقبل تاریخ است؛ 2- مربوط به اواخر عمر هر «قریه» (= تمدن) است.
یعنی اینکه بطور خلاصه هر «قریه» (= تمدن) سه مرحله دارد:
1- مرحله اول که شروع آن تمدن است و پیامبر مربوطه این مرحله نقش آموزش و هدایت دارد. 2- مرحله دوم که آغاز انحراف است.3- مرحله سوم که آخر عمر آن تمدن است و آیات 94 و 95 ناظر بر این مرحله است.
تفسیر اقای جمال گنجه ای



وَلَوْ أَنَّ أَهْلَ الْقُرَى ءَامَنُواْ وَاتَّقَوْاْ لَفَتَحْنَا عَلَيْهِم بَرَكَـت مِّنَ السَّمَآءِ وَالأَْرْضِ وَلَـكِن كَذَّبُواْ فَأَخَذْنَـهُم بِمَا كَانُواْ يَكْسِبُونَ 96
و اگر اهل مجتمع ها: شهرها و آبادى ها، ايمان آورده و به تقوا گراييده بودند (ما هم) بى گمان بركاتى از آسمان و زمين بر ايشان مى گشوديم. ولى تكذيب كردند; پس آنان را به آنچه به دست آورده بوده اند (بر)گرفتيم96

آيه 96 ـ «لو» اينجا به معنى استحاله با اختيار است، كه اگر مجتمعات انسانى كلا ايمان و تقوى پيشه كنند، افزون بر اجرهاى پس از مرگ در برزخ و قيامت، در زندگى دنيا هم بركاتى بسيار از آسمان و زمين بر سر و سامانشان فرود مى آوريم، و اين خود تكذيب مجتمعات بشرى است كه موجب زندگيهاى نكبت بارشان گرديده، و در پاسخ اين پرسش كه اگر ميان ايمان و تقوى و بركات دنيوى نيز ملازمت است.

پس چرا گروههايى از مؤمنان و متقيان كه در ميان منحرفان زندگى مى كنند بيشتر بركات دنيوى از آنان سلب مى گردد؟ پاسخ اين است القرى كه جمع با الف و لام است، به معنى كل مجتمعات مكلفان از زمينيان و آسمانيان، از انسان و جنيان كه در اين صورت هرگز زندگيشان زيانبار نيست، چون زيانرسانى هم از طرف ناكسانى كه هرگز وجود ندارند در كار نيست ولى در وضع موجود معمولى كه كافران مكذبان و فاسقان بسى بيشتر از مؤمنان و متقيانند، در چنين وضعى زندگى رحمت و پربركت دنيا برايشان تضمين نگشته، زيرا اگر چه اين كسان مؤمن استحقاِق كل زندگى هاى درخشان را دارند، اما ناكسان نه تنها با آنان هميارى و همكارى ندارند كه بر ضد آنان و بر زيانشان شبا روز كوشايند و دنيا هم عالم تكليف و امتحان است، و هرگز اجبارى در زشت و زيباى اعمال مكلفان در كار نيست.

تفسير فرقان



اعراف:94

وَمَا أَرْسَلْنَا فِي قَرْيَةٍ مِّن نَّبِيٍّ إِلَّا أَخَذْنَا أَهْلَهَا بِالْبَأْسَاءِ وَالضَّرَّاءِ لَعَلَّهُمْ يَضَّرَّعُونَ

هيچ پيامبري را [براي هدايت] به شهري نفرستاديم، مگر آنکه اهل آن را [پس از انکار پيام الهي] به سختي و گزند [=نابساماني‌هاي اجتماعي ناشي از عملکردشان] گرفتار کرديم، باشد تا تضرّع کنند 128 [=از قلة غرور در برابر حق فرود آيند و تکبرشان به تواضع تبديل شود].

______________

128- عذاب مورد نظر در اين آيه، نه عذاب اخروي، بلکه همين نابساماني‌ها، ناملايمات و عوارض فردي و اجتماعي است که دامنگير جوامع منحرف از حق و عدالت مي‌شود. معناي عذاب، همان درد و رنجي است که از برآورده نشدن خواسته‌هاي مادي و معنوي و فردي و اجتماعي ناشي مي‌شود و چون در نظام خدا و طبق قوانين اوست که چنين عواقبي عارض مي‌شود، اين عذاب را به خود و مجموعه عواملي که مقدر کرده نسبت داده است. اين عذاب موقت و مختصر (در مقايسه با عذاب آخرت) همچون چراغ قرمز هشداردهنده ماشين‌ها، رحمتي به شمار مي‌آيد.

«بَأْسَاءِ وَالضَّرَّاءِ» ظاهراً به دو نوع نابساماني اشارت دارد؛ سختي و رنجي که از خشم و خشونت دشمن و عوامل بيروني ناشي مي‌شود (بأس)، و درد و رنجي که دروني است (ضراء)، مثل: بيماري، بيکاري، افسردگي، اعتياد و... . همه اينها عذابي ااست که از عملکرد خود مردم ناشي مي‌شود. به تعبير قرآني: روم 41 (30:41) - به خاطر دستاورد (آثار اعمال شرک ‌آميز) مردم است که فساد (آلودگي در محيط زيست) در خشکي و دريا ظاهر شده تا نتيجه آِچه را که کرده‌اند به آنها بچشاند تا شايد از خطا برگردند.

تضرّع اظهار ذلت و خضوع در برابر قدرت ربوبي است که اغلب با اشک و زاري همراه مي‌شود. «ضرع» به پستان گفته مي‌شود که به راحتي و مهر سرازير مي‌شود و کودک را سيراب مي‌کند. انسان در برابر پروردگار نيز بايد همچون کودک طلب نياز کند تا شير رحمت او بجوشد.

تفسير اقاي عبدالعلي بازرگان

ویرایش بوسیله کاربر 1399/10/02 01:31:24 ب.ظ  | دلیل ویرایش: edit

سیدکاظم فرهنگ
ali Offline
#13 ارسال شده : 1399/09/30 08:21:25 ق.ظ
ali

رتبه: Advanced Member

گروه ها: Moderator, member, Administrators
تاریخ عضویت: 1390/03/24
ارسالها: 868

تشکرها: 4 بار
14 تشکر دریافتی در 14 ارسال

تدبر و فهم سوره اعراف: پرسش ها و نكات تفسيري سوره اعراف



تِلْكَ الْقُرَى نَقُصُّ عَلَيْكَ مِنْ أَنبَآئِهَا وَلَقَدْ جَاءتْهُمْ رُسُلُهُم بِالْبَيِّنَاتِ فَمَا كَانُواْ لِيُؤْمِنُواْ بِمَا كَذَّبُواْ مِن قَبْلُ كَذَلِكَ يَطْبَعُ اللّهُ عَلَىَ قُلُوبِ الْكَافِرِينَ ﴿101﴾

«تکذیب قبلی» در آیه 101 یعنی چه؟

پاسخ 1:

بعبارت دیگر این «قبلاً» مربوط به چه زمانی است؟
یعنی «قبل از چه اتفاقی» آنها تکذیب کرده بودند؟
توضیحاً عرض می¬کنیم که اگر فرضیه مذکور را بپذیریم که این آیات «فلسفه تاریخِ» ناظر به اقوام «ماقبل تاریخ» و همچنین ناظر به اواخر عمر تمدن آنان است، آنها با نوع زندگی خویش بطور عملی در جهت خلاف تعالیم انبیاء راه می-سپردند یعنی به آن «تکذیبِ عملی» عادت کرده بودند و لذا نمی¬توانستند ضمن تکذیب عملیِ جا افتاده، تصدیق زبانی هم بکنند.
بنابراین، «قبلِ» مورد بحث عبارت است از «قبل از ظهور پیامبران مربوط به آخرین دوره تمدن آنها».


تفسير اقاي گنجه اي


پاسخ 2:

( فما كانوا ليومنوا بما كذبوا من قبل (( - از ظاهر آيه چنين بر مى آيد كه كلمه (( بما(( متعلق به جمله (( ليومنوا(( است ، و بنابر اينكه چنين باشد، حرف (( ما(( موصوله خواهد بود. جمله (( فما كانوا ليومنوا بما كذبوا به من قبل و هرگز ايمان نمى آوردند به چيزى كه قبلا تكذيبش ‍ كرده بودند(( هم كه همين مضمون را افاده مى كند مويد موصوله بودن لفظ (( ما(( است . براى اينكه اين معنا در آيه مذكور روشن تر به چشم م مى خورد، چون كه دارد: (( بما كذبوا به (( و ضمير (( ها(( در (( به (( دليل روشنى است بر اينكه لفظ (( ما(( موصوله است ، بنابراين برگشت معناى آيه به اين مى شود كه : ايشان تكذيب كردند آنچه را كه بار اول به آن دعوت شدند، و در بار دوم هم كه از راه نبوت دعوت شدند ايمان نياوردند.

و نيز ظاهر جمله (( فما كانوا ليومنوا(( مؤيد آن است ، براى اينكه اين سنخ تركيب و جمله بندى دلالت دارد بر اينكه ايشان قبلا هم آمادگى نداشتند، مثلا وقتى مى گوييم : (( ما كنت لاتى فلانا(( يا مى گوييم : (( ما كنت لا كرم فلانا و قد فعل كذا(( معنايش اين است كه من هرگز حاضر نيستم به ديدن فلانى بيايم ، و نمى توانم خود را آماده و حاضر كنم كه از او احترام به عمل آورم با آن كارهايى كه كرد. در قرآن كريم هم كه مى فرمايد: (( ما كان الله ليذر المؤمنين على ما انتم عليه حتى يميز الخبيث من الطيب (( معنايش اين است كه خداوند حاضر نبوده و نيست كه مؤمنان را بر اين حال كه شمائيد بگذارد، تا آنكه پليد را از پاك جدا كند.

و نيز آنجا كه مى فرمايد: (( لم يكن الله ليغفر لهم و لا ليهديهم سبيلا(( معنايش اين است كه خداوند بنايش بر اين نبوده كه ايشان را بيامرزد، و نه اينكه به راهى هدايت شان كند. آيه بعد از آيه مورد بحث هم كه مى فرمايد: (( و ما وجدنا لاكثرهم من عهد و ان وجدنا اكثرهم لفاسقين (( اين معنا را تاءييد مى كند، براى اينكه ظاهر سياقش مى رساند كه نسبت به جمله (( فما كانوا ليومنوا بما كذبوا من قبل (( عطف تفسير است ، و آن را به اين بيان شرح و تفسير مى كند كه ايشان قبلا با خدا عهدى بسته بودند و نسبت به آن عهد وفا نكرده و بلكه در همان موقع عهد بستن زير بار نرفته و عهد خدا را تكذيب كردند. وقتى هم كه انبياء برايشان معجزاتى آوردند ايشان را تكذيب كرده ، و به آنان ايمان نياوردند، و اين ايمان نياوردنشان بخاطر همان تكذيبى است كه قبلا كرده بودند.

آيه مورد بحث دنباله اى دارد كه مى رساند اين ايمان نياوردن ايشان كه خود مسبب از تكذيب سابق شان بود يكى از مصاديق مهر بر دل داشتن است ، و آن دنباله عبارت است از جمله (( كذلك يطبع الله على قلوب الكافرين (( . و مقصود از اين جمله كه مى فرمايد: (( خداوند اينچنين بر دلهاى كفار مهر مى زند(( اين است كه خداوند صفت تكذيب انبياء و لجاجت در مقابل آنها را در دلهايشان راسخ و جايگزين كرده ، بطورى كه ديگر جايى براى قبول و پذيرفتن دعوت انبياء (عليهم السلام ) در آن نمانده ، چون همه ظرفيت آن مشغول به ضد دعوت آنان است .

بنابراين ، آيه مورد بحث و آيه بعديش همان معنايى را مى رسانند كه دو آيه اول آيات مورد بحث در صدد بيان آن است ، زيرا اين دو آيه نيز مانند آن دو آيه سنت پروردگار را چنين توصيف مى كنند كه خداوند نخست آيات و معجزاتى كه دلالت كند بر حقانيت اصول دعوت انبيا - از توحيد و غير آن - فرستاده ، و به منظور راه يافتن بندگان به در خانه اش و آشنا شدنشان به آن درگاه دچار باساء و ضراءشان نموده ، پس آنگاه سنت تبديل سيئه به حسنه را اجراء و در آخر مهر بر دلهايشان مى زند.

بنابراين معنى آيه مورد بحث اين مى شود كه : انبياى آنها به سويشان آمدند و ليكن از آنجايى كه به آيات داعيه بر تضرع و بر شكر نعمت ايمان نياورده بودند و در آن ترديد نموده و آن را بر عادت دهر حمل كرده بودند از اين رو آيات نازله به انبياى خود را نيز تكذيب نموده و چون ايشان را به دين حق دعوت كردند زير بار نرفتند، زيرا خداى تعالى دل هاى ايشان را به خاطر تكذيبى كه قبلا كرده بودند مهر كرده بود.


خلاصه اينكه ايمان نياوردن كفار به دعوت انبياء در اثر مهرى است كه خدا بر دلهايشان زد، و مهر خدا هم اثر تكذيبى است كه نسبت به دلالت باساء و ضراء و سپس دلالت تبديل سيئه به حسنه بر وجود صانع روا داشته و گفتند باساء و ضراء كار دهر است .

تفسير الميزان
ali Offline
#14 ارسال شده : 1399/10/02 02:03:32 ب.ظ
ali

رتبه: Advanced Member

گروه ها: Moderator, member, Administrators
تاریخ عضویت: 1390/03/24
ارسالها: 868

تشکرها: 4 بار
14 تشکر دریافتی در 14 ارسال
تدبر و فهم سوره اعراف: نكات تفسيري سوره اعراف:

در ايه 145 اعراف، منظور از ياخذوا باحسنها چيست؟

وَكَتَبْنَا لَهُو فِى الأَْلْوَاحِ مِن كُلِّ شَىْء مَّوْعِظَةً وَتَفْصِيلاً لِّكُلِّ شَىْء فَخُذْهَا بِقُوَّة وَأْمُرْ قَوْمَكَ يَأْخُذُواْ بِأَحْسَنِهَا سَأُوْرِيكُمْ دَارَ الْفَـسِقِينَ 145

و در الواح ]: تورات[ براى او از هر چيزى پندى و تفصيلى نگاشتيم. پس: «آن را به جد و جهدى كامل برگير و قوم خود را فرمان ده (تا) با بهترين روش ]: كاوش و كوشش[ آن را فراگيرند. به زودى سراى نافرمانان را به شما مى نمايانم.»

پاسخ 1:
از ظاهر جمله (( و امر قومك ياخذوا باحسنها(( بر مى آيد كه ضمير (( ها(( به آن مواعظ و آداب و شرايعى بر مى گردد كه جمله (( من كل شى ء(( اشاره به آن مى كرد، و (( اخذ به احسن (( ، كنايه است از حسن ملازمت در آن امور، و پيروى و اختيار آن ، وجه اين كنايه هم اين است كه اگر كسى در كارهايش همواره پى خوبى باشد طبعا از خوب و بد هر چيز و هر عمل ، خوب آن را انتخاب مى كند و همچنين از خوب ، خوبتر را زيرا غريره زيبا پسنديش او را وادار مى كند به اينكه خوب تر را برگزيند.
پس اخذ به احسن امور، لازمه زيباپسندى است . و بنابراين ، معناى جمله اين است كه : قوم خود را دستور ده تا از گناهان و زشتى ها دورى نموده و ملازمت كنند آنچه را از حسنات كه تورات به سوى آن هدايت مى كند.

نظير اين آيه در كنايه آيه شريفه (( الذين يستمعون القول فيتبعون احسنه اولئك الذين هديهم الله و اولئك هم اولوا الالباب (( است

تفسير الميزان

اينجا «من» از "كل شى موعظة" كه براى تبعيض است، شامل برخى از مواعظ مى باشد، كه جمعاً اخلاقيات و احكامى در حدود شريعت اسرائيلى را در بردارد، و در اين صورت اين موعظه مطلق نيست، و "لِكل شى" هم كه مورد تفصيل است، روى همين مبنا كليت مطلقه نيست، بلكه جداسازى و تبيينى است از براى آنچه به گونه اى غير مطلق مربوط به شريعت اسرائيلى است.

و اين مأموريت اسرائيليان ـ كه از اين موعظه و تفصيل بهترينش را بايد برگزينند ـ خود دليل است بر اينكه در اين موعظه جمعى از واجبات و مستحبات بوده كه طبعاً احسنش همان واجبات است و حسن آن هم مستحبات، زيرا اگر احسن و احسنش هر دو واجبات اسرائيلى باشند هر دو مورد امر به نگهبانى مى باشند، و نه آنكه واجبتر انجام گردد، و واجب كوچكتر تركش جايز باشد.

تفسير فرقان


تورات نسبت به معارف و شرايعى كه مورد نياز بشر است كتاب كاملى نيست


كلمه (( من (( در جمله (( من كل شى ء(( به شهادت سياق بعديش ، تبعيض را مى رساند، و از ظاهر سياق بر مى آيد كه كلمه (( موعظه (( بيان (( كل شى ء(( است و جمله (( و تفصيلا لكل شى ء(( عطف است بر آن ، و اگر (( تفصيلا(( را نكره آورده براى اين است كه ابهام و تبعيض ‍ را افاده كند. بنابراين برگشت معناى آيه به اين مى شود كه ما براى موسى در الواح كه همان تورات است منتخبى از هر چيز نوشتيم ، به اين معنا كه ما براى او مقدارى موعظه نوشته و از هر مطلب اعتقادى و عملى آن مقدارى را كه مورد احتياج قوم او بود تشريح نموده و تفصيل داديم .

بنابراين ، آيه شريفه به خوبى دلالت دارد بر اينكه تورات نسبت به معارف و شرايعى كه مورد نياز بشر است كتاب كاملى نيست
، و همينطور هم هست ، همچنان كه در آيه (( و انزلنا اليك الكتاب بالحق مصدقا لما بين يديه من الكتاب و مهيمنا عليه (( بعد از ذكر تورات و انجيل ، قرآن را مهيمن و مكمل آن دو خوانده است .

تفسير الميزان

ویرایش بوسیله کاربر 1399/10/02 03:51:43 ب.ظ  | دلیل ویرایش: edit

ali Offline
#15 ارسال شده : 1399/10/03 02:29:27 ب.ظ
ali

رتبه: Advanced Member

گروه ها: Moderator, member, Administrators
تاریخ عضویت: 1390/03/24
ارسالها: 868

تشکرها: 4 بار
14 تشکر دریافتی در 14 ارسال
تدبر و فهم سوره اعراف: نكات تفسيري داستان ميقات موسي و قومش،گوساله سامري و پرخاش موسي به هارون


معناى جمله : (( اعجلتم امر ربّكم ))

و (( عجلتم (( از (( عجله (( است كه معنايش طلب كردن چيزى است قبل از رسيدن موقعش ، راغب در كتاب مفردات مى گويد: وقتى گفته مى شود (( عجلت امرا كذا(( معنايش اين است كه تو فلان كار را قبل از رسيدن موقعش انجام دادى . در نتيجه معناى آيه اين مى شود: وقتى موسى به سوى قوم خود بازگشت در حالى كه خشمگين و اسفناك بود - چون خداى تعالى او را در هنگام مراجعتش از گمراهى و گوساله پرستى قومش خبر داده بود - ايشان را مذمت و توبيخ نمود و گفت : چه بد جانشينانى براى من بوديد، چرا از فرمان پروردگارتان پيشتر رفتيد؟ و حال آنكه فرمان او فرمان كسى است كه خير و صلاح شما به دست اوست ، و او هيچ فرمانى نمى دهد مگر اينكه همه به مقتضاى حكمت بالغه او است ، و عجله ديگران و رضايت و كراهتشان هيچ اثرى در كارهاى او ندارد. و از ظاهر سياق بر مى آيد كه مراد از امر همان چيزى بوده كه خداوند بخاطر او موسى را به ميقات خود دعوت فرمود، و آن مساءله نزول تورات بوده .

بعضى از مفسرين جمله (( اعجلتم امر ربكم (( را چنين معنا كرده اند: چرا شتاب كرديد در پرستش گوساله و صبر نكرديد تا از ناحيه پروردگارتان امر صادر شود ؟ بعضى ديگر در معناى آن گفته اند: باعث اين گمراهى شما و گوساله پرست شدنتان اين بود كه شما درباره وعده ثوابى كه خداوند در مقابل پرستش داده بود عجله كرديد و چون وعده خداوند به آن زودى كه شما انتظار داشتيد نرسيد از عبادت او به عبادت گوساله عدول كرديد، و چرا عجله كرديد؟ بعضى ديگر گفته اند معنايش ‍ اين است كه : شما درباره آن امرى كه خداوند به شما كرده بود كه منتظر برگشتن موسى باشيد و در غيابش عهد او را حفظ كنيد عجله كرديد و پيش خود گفتيد مدتى را كه موسى مقرر كرده بود به پايان رسيد و باز نگشت ، پس ديگر باز نمى گردد، آنگاه عهد وى را شكسته و آن را تغيير داديد. و از ميان اين چند معنايى كه براى اين جمله شده آن معنايى كه ما ذكر كرديم با سياق آيه مناسب تر است



ممكن است كسى بپرسد آيا اين مقدار اشتباه از موسى بن عمران (عليهماالسلام ) با عصمت آنجناب منافات ندارد؟
جوابش اين است كه : نه ، ادله عصمت انبياء اين سنخ اشتباهات را كه در حقيقت اختلاف در سليقه و مشى است نفى نمى كند، تنها امورى را نفى مى كند كه مربوط به حكم خداى سبحان باشد، نه چيزهائى كه مربوط به زندگى و مشى در زندگى است .

و همچنين است گرفتن موى سر هارون و كشيدن آن ، چون اين نيز اثر آن خيالى بود كه موسى (عليه السلام ) درباره هارون كرد، و مقدمه زدن او بود، موسى (عليه السلام ) مى خواسته برادر خود را در يك امر ارشادى تاديب كرده باشد نه در يك حكمى از احكام مولوى پروردگار، تا اشتباه در آن منافات با عصمت داشته باشد، و لذا مى بينيم وقتى هارون جريان را برايش شرح داد و موسى فهميد كه وى بى تقصير و معذور بوده براى خودش و او دعا نمود و عرض كرد: (( رب اغفر لى و لاخى ...(( .



انتخاب هفتاد نفر از بنى اسرائيل و حضور آنان در ميقات و نزول رجفه ، جزئى از داستان ميقات و نزول تورات است .


و اين آيه دلالت دارد بر اينكه خداى سبحان براى بنى اسرائيل ميقاتى معين كرده بود تا براى امر عظيمى در آن ميقات حاضر شوند، و موسى (عليه السلام ) هفتاد نفر از ايشان را براى اينكار انتخاب كرد، و اما اينكه اين امر عظيم چه بوده آيه شريفه از آن ساكت است ، و تنها اين جهت را ذكر كرده كه بعد از حضور در ميقات بخاطر ظلم بزرگى كه مرتكب شده بودند زلزله مهيبى ايشان را هلاك كرد، چون در آيه شريفه دارد كه موسى عرض كرد: (( پروردگارا اگر مى خواستى مرا و اين قوم را قبل از اين هلاك مى كردى آيا ما را بخاطر كار زشتى كه سفهائى از ما مرتكب شده اند هلاك مى فرمايى (( ، از اين جمله به خوبى بر مى آيد كه خداوند ايشان را با رجفه هلاك ساخته .

و همين معنا اين احتمال را تأييد مى كند كه قصه مذكور در اين آيه همان قصه اى است كه خداوند در آيه شريفه (( و اذ قلتم يا موسى لن نومن لك حتى نرى الله جهره فاخذتكم الصاعقه و انتم تنظرون ثم بعثناكم من بعد موتكم لعلكم تشكرون (( و در آيه شريفه (( يسئلك اهل الكتاب ان تنزل عليهم كتابا من السماء فقد سالوا موسى اكبر من ذلك فقالوا ارنا الله جهره فاخذتهم الصاعقه بظلمهم ثم اتخذوا العجل من بعد ما جاءتهم البينات فعفونا عن ذلك (( به آن اشاره فرموده است .

وقتى داستان وارده در آيه مورد بحث همان داستان باشد قهرا مقصود از (( رجفه (( كه در آيه مورد بحث است همان رجفه صاعقه اى خواهد بود كه در آن داستان بوده ، نه رجفه در اندام ايشان كه بعضى از مفسرين احتمالش را داده اند، و اين اختلاف در تعبير در آيات راجع به داستان صالح (عليه السلام ) نيز ديده مى شود، يكى مى فرمايد: (( فاخذتهم الرجفه فاصبحوا فى دارهم جاثمين (( و يكى مى فرمايد: (( فاخذتهم صاعقه العذاب الهون (( .

و از آيه (( 153(( سوره (( نساء(( كه چند سطر قبل نقل شد بر مى آيد كه درخواست رؤيت مربوط به نزول كتاب بوده ، و گوساله پرستى ايشان بعدا اتفاق افتاده ، و چنين استفاده مى شود كه همراهان موسى به اين منظور در ميقات حاضر شدند كه نزول تورات را ناظر باشند، و مقصودشان از رؤيت اين بود كه نزول تورات را به چشم خود ببينند، تا كاملا اطمينان پيدا كنند به اينكه تورات كتابى است آسمانى ، و نازل از طرف خداى تعالى شاهد ديگر اين معنا اين است كه از ظاهر آيه بر مى آيد همراهان موسى كه موسى ايشان را از ميان بنى اسرائيل انتخاب كرده بود نسبت به اصل دعوت وى ايمان داشته اند، و غرضشان از اينكه گفتند: (( ما هرگز ايمان نمى آوريم تا خدا را آشكارا ببينيم (( اين بوده كه ايمان خود را از جهت نزول تورات مشروط و متعلق بر مشاهده و رؤيت كرده باشند.

و همه اين قرائن شاهد بر اين است كه داستان مورد نظر آيه مورد بحث جزئى از داستان ميقات و نزول تورات است ، و از مجموع آيات بر مى آيد كه موسى وقتى خواست به ميقات برود و تورات را بگيرد از ميان بنى اسرائيل اين هفتاد نفر را انتخاب كرده ، و نامبردگان ، به شنيدن صداى خدا و اينكه چگونه با پيغمبر خود سخن مى گويد قناعت نكرده از وى درخواست كردند تا خدا را به ايشان نشان دهد، و بخاطر همين درخواست صاعقه اى بر ايشان نازل شد و همه را هلاك كرد، و خداوند با دعاى موسى دوباره ايشان را زنده نمود، آنگاه خود موسى درخواست رؤيت نموده و آن وقايع پيش آمد، كه از جمله آنها داستان گوساله پرستى قوم بود در ايام غيبت موسى


تفسير الميزان

در اين آيه دو كار از موسى(عليه السلام) انجام شد. اولش اينكه الواح تورات را افكند، و دوم سر برادرش را بسوى خود كشيد، و در اين دو جريان نه اهانت است نسبت به الواح تورات، و نه نسبت به برادرش، زيرا افكندن الواح وحى داراى ابعادى است:
1ـ اهانت به الواح كه از كمترين ايمان اسرائيلى هم شايسته نيست تا چه برسد به مانند موسى(عليه السلام) كه ولى عزم رسالت است 2ـ اينكه در دست داشتن اين الواح پيامد رسالتى داشت كه موسى اين الواح را پس از انتظارات اسرائيليان برايشان بخواند.

ولى هنگامى كه گوساله پرست شدند خواندن الواح وحى براى گوساله پرستان بى معنى است 3ـ اينكه اين اسرائيليان كه بر خلاف وحى و الواح توحيدى وحى در غياب موسى بت پرست شدند، و در حقيقت اين الواح وحى را فرو افكندند، موسى هم با افكندن اين الواح اين نمود سلبى شان را در برابرشان انجام داد، روى اين اصل در اين مثلث هرگز منافاتى با عصمت رسالتى ندارد.

تفسير فرقان


اعراف:155

وَاخْتَارَ مُوسَى قَوْمَهُ سَبْعِينَ رَجُلًا لِّمِيقَاتِنَا فَلَمَّا أَخَذَتْهُمُ الرَّجْفَةُ قَالَ رَبِّ لَوْ شِئْتَ أَهْلَكْتَهُم مِّن قَبْلُ وَإِيَّايَ أَتُهْلِكُنَا بِمَا فَعَلَ السُّفَهَاءُ مِنَّا إِنْ هِيَ إِلَّا فِتْنَتُكَ تُضِلُّ بِهَا مَن تَشَاءُ وَتَهْدِي مَن تَشَاءُ أَنتَ وَلِيُّنَا فَاغْفِرْ لَنَا وَارْحَمْنَا وَأَنتَ خَيْرُ الْغَافِرِينَ

و موسي هفتاد تن از مردان قومش را براي وعده گاه ما [در زمان و مکان معين] برگزيد، و چون [با وجود آيات فراوان قبلي، باور کردن سخنان موسي را مشروط بر ديدن آشکار خدا کرده بودند] زلزله سختي آنان را گرفت 204 [و هلاک شدند، موسي] گفت: پروردگارا! اگر مي‌خواستي [مي‌توانستي و] آنها و مرا پيش از اين نابود مي‌کردي [نه اکنون که با توبه به درگاهت پناه آورده‌ايم]، آيا ما را به خاطر کاري که نابخردان ما کرده‌اند هلاک مي‌کني؟ توئي مولاي ما [يار و ياورمان] پس ما را بيامرز و بر ما رحمت آر که تو بهترين آمرزندگاني.

______________

204- آيات 55 و 56 سوره بقره (2:55) به صراحت اين موضوع را بيان مي‌کند (وَإِذْ قُلْتُمْ يَا مُوسَى لَنْ نُؤْمِنَ لَكَ حَتَّى نَرَى اللهَ جَهْرَهً فَأَخَذَتْكُمُ الصَّاعِقَهُ وَأَنْتُمْ تَنْظُرُونَ ثُمَّ بَعَثْنَاكُمْ مِنْ بَعْدِ مَوْتِكُمْ لَعَلَّكُمْ تَشْكُرُونَ)

تفسير اقاي بازرگان

ویرایش بوسیله کاربر 1399/10/20 10:11:14 ق.ظ  | دلیل ویرایش: edit

admin Offline
#16 ارسال شده : 1399/10/04 11:29:31 ق.ظ
admin

رتبه: Administration

گروه ها: Administrators, Moderator, member
تاریخ عضویت: 1391/10/20
ارسالها: 395

8 تشکر دریافتی در 8 ارسال
ترجمه،تدبر و فهم سوره اعراف : داستان ماهیگیران روز شنبه و ترک نهی از منکر و عذاب قوم

ایا متخلفان یوم سبت، به بوزینه تبدیل شدند؟

1-
اعراف:163

وَاسْأَلْهُمْ عَنِ الْقَرْيَةِ الَّتِي كَانَتْ حَاضِرَةَ الْبَحْرِ إِذْ يَعْدُونَ فِي السَّبْتِ إِذْ تَأْتِيهِمْ حِيتَانُهُمْ يَوْمَ سَبْتِهِمْ شُرَّعًا وَيَوْمَ لَا يَسْبِتُونَ لَا تَأْتِيهِمْ كَذَلِكَ نَبْلُوهُم بِمَا كَانُوا يَفْسُقُونَ

و از آنان [=يهوديان معاصر پيامبر اسلام] دربارة [ساکنان يهودي] آن شهر ساحلي بپرس، آنگاه که [از حکم تورات در تعطيل کار] در روز شنبه سرپيچي مي‌کردند، آن زمان که ماهيان منطقه آنان [با تشخيص غريزي از تعطيل طولاني مدّت ماهيگيري در روز شنبه] آن روز بر آنها آشکار مي‌شدند و روزهائي که تعطيل نمي‌کردند [به سطح آب] نمي‌آمدند. بدين‌سان آنها را با حرمت‌شکني مستمرشان 220 مي‌آزموديم.

______________

220- معناي «فسق»، خروج از حريم و حدود و نظاماتي است که خدا مقرّر کرده و نوعي عصيان و قانون‌شکني و دريدن پرده و پوسته محافظ محسوب مي‌شود. فسقِ ابليس، خارج شدن از صف سجده کنندگان و نقض امر الهي بود.

در ضمن معناي «سَبْتِ» تعطيل است. همان طور که قرآن خوابِ شب را عامل تعطيل کار و تلاش روزانه (سُبات) ناميده است (فرقان 47 (25:47) و نبأ 9 (78:9) ). حکم توراتي تعطيل روز شنبه براي همين بود تا يهوديانِ مال دوست و منفعت طلب، حداقل هفته‌اي يکروز را تعطيل کرده و به امور عبادي يا اجتماعي برسند و از پيله شخصي منافع فردي بيرون بيايند.

اعراف:164

وَإِذْ قَالَتْ أُمَّةٌ مِّنْهُمْ لِـمَ تَعِظُونَ قَوْمًا اللَّهُ مُهْلِكُهُمْ أَوْ مُعَذِّبُهُمْ عَذَابًا شَدِيدًا قَالُوا مَعْذِرَةً إِلَى رَبِّكُمْ وَلَعَلَّهُمْ يَتَّقُونَ

و آنگاه که گروهي از آنها [به انتقادکنندگان از حرمت‌شکني روز شنبه] گفتند: چرا مردمي را که خدا [به خاطر اعمال‌شان] هلاک کننده و عذاب کننده آنهاست [بيهوده] اندرز مي‌دهيد؟ 221 [انتقاد کنندگان] گفتند: [اين اندرزها] عذري است به درگاه پروردگارتان و چه بسا [با همین انتقادها، از حرمت‌شکني] پروا کنند. 222

______________

221- در اين ماجرا، عملکرد سه گروه مورد بررسي قرار گرفته است: 1- حرمت‌شکنان، 2- مؤمنانِ معترض، 3- مؤمنانِ ساکت. تکليف گروه اول مشخص است؛ آنها يکسره قانون شنبه را زير پا گذاشته بودند. اما گروه دوم و سوم مؤمن بودند، با اين تفاوت که گروه دوم معترض به وضع موجود بود، ولي گروه سوم اين اعتراض را، با توجه به اکثريت داشتن خلافکاران يا قدرت آنها، بي‌فايده مي‌دانست و معتقد بود خدا خودش آنان را به کيفر خواهد رساند. اين تقسيم بندي همچنان در روزگار ما حاکم است و گروه دوم همچنان در اقليت مطلق هستند.
222- پاسخ مؤمنانِ معترض به مؤمنانِ ساکت و محافظه‌کار بسيار پندآموز است؛ اول آنکه مي‌خواستند به تکليف خود عمل کنند و عذري نزد پروردگار داشته باشند که ما بي‌تفاوت نبوديم و سکوت نکرديم. دوم آنکه بدبين به حرمت‌شکنان و خواستار عذاب يا هلاکت آنها نيستيم، بلکه اميدواريم از خلافکاري دست بردارند.


درضمن ضمير «کم» (در رَبِّكُمْ، به جاي رَبَّنا) حاوي اين تذکر است که شما نيز بايد نزد پروردگارتان عذري داشته باشيد!

اعراف:165

فَلَمَّا نَسُوا مَا ذُكِّرُوا بِهِ أَنجَيْنَا الَّذِينَ يَنْهَوْنَ عَنِ السُّوءِ وَأَخَذْنَا الَّذِينَ ظَلَمُوا بِعَذَابٍ بَئِيسٍ بِمَا كَانُوا يَفْسُقُونَ

پس چون تذکراتي را که به آنها داده شده بود به فراموشي سپردند [=اعتنائي به آن نکردند]، کساني را که از بدي‌ها نهي مي‌کردند نجات داديم و ستمگران را به سبب حرمت‌شکني مستمرشان به سختي گرفتار کرديم. 223

______________

223- مي‌گويند: سکوت علامت رضاست. نارضايتي قلبي اگر منجر به اظهار زباني و ممانعت از ناحق نگردد، به باطل جرأت و جسارت مي‌بخشد و راه بسط و گسترش آن را مي‌گشايد. در منطق قرآن سکوت مؤمنين در برابر ستم، نشانه نفاق و محافظه‌کاري و هم‌سوئي با ستمگران و هم‌ساني با سرنوشت آنها محسوب مي‌شود.

در اين آيه تصريح گشته است که تنها مؤمنينِ معترض نجات يافتند و متخلفان و مؤمنينِ ساکت هرکدام به دليلي ظالم و فاسق شمرده شده و هلاک گشتند.


اعراف:166

فَلَمَّا عَتَوْا عَن مَّا نُهُوا عَنْهُ قُلْنَا لَهُمْ كُونُوا قِرَدَةً خَاسِئِينَ

پس چون از آنچه نهي شده بودند سرپيچيدند، به آنان گفتيم: بوزينه‌هائي مطرود باشيد! 224

______________

224- لفظ «قِرَدَهً» سه بار در قرآن، و همواره درباره قومي از بني‌اسرائيل را که حرمت شرعي روز شنبه را شکستند، آمده است (بقره 65 (2:65) ، مائده 60 (5:60) و اعراف 166 (7:166) ). آيا واقعاً آن متخلفان تغيير خلقت داده و از نظر جسمي تبديل به ميمون شده بودند!؟ يا منظور تغيير و تبديل روحيه و شخصيت آنها به ميمون صفتي و تقليد از يکديگر در خلافکاري بوده است!؟ والله اعلم. آيه 60 سوره مائده (5:60) علاوه بر لفظ قِرَدَه، از الفاظ: خنزيز (خوک) و طاغوت پرست استفاده کرده است که مبين صفات حرام خواري و برده صفتي مي‌باشد.

اما «خَاسِئِينَ» ، از خَسَأ، دفع و طردي همراه با حقارت و زبوني است. مسلماً انسان آزاده‌اي که در مقلّدصفتي به مرحلة ميموني سقوط کرده باشد، از مقام انساني نزول مي‌کند.

تفسیر اقای عبدالعلی بازرگان

2-
وَ إِذْ قَالَت أُمَّةٌ مِّنهُمْ لِمَ تَعِظونَ قَوْماً اللَّهُ مُهْلِكُهُمْ ...: رویارویی دو گروه مومن در خصوص نهی از منکر

معلوم مى شود امت ديگرى بوده كه اين امت را موعظه مى كرده اند، آن زمان كه امتى از ايشان به امت ديگرى كه ايشان را موعظه مى كرد گفتند .... و ظاهر اينكه گفتند: (( چرا موعظه مى كنيد مردمى را كه خدا هلاكشان خواهد كرد(( اين است كه ايشان اهل تقوا بوده اند، و از مخالفت امر خدا پروا داشته اند جز اينكه ديگران را كه اهل فسق بودند نهى از منكر نمى كردند، چون اگر خود اين امت نيز اهل فسق و تعدى بودند آن قوم ديگر ايشان را نيز موعظه مى كردند و در پاسخ اعتراض و ملامتشان نمى گفتند: (( معذره الى ربكم - تا نزد پروردگار شما معذور باشيم ((

و نيز از گفتار عده اى كه سكوت كردند بر مى آيد كه اهل فسق و فجور مسأله تجاوز و عصيان را به حدى رسانده بودند كه علنا مرتكب فسق مى شدند، و ديگر نهى از منكر در ايشان اثر نمى كرده ، چيزى كه هست آن امت ديگر كه سكوت نكرده و همچنان نهى از منكر مى كردند ماءيوس از موعظه نبودند و هنوز اميدوار بودند بلكه در اثر پافشارى بر موعظه و نهى از منكر دست از گناه بردارند، و لااقل چند نفرى از ايشان ، تا اندازه اى به راه بيايند.

علاوه بر اين ، غرضشان از اصرار بر موعظه اين بوده كه در نزد خداى سبحان معذور باشند، و بدين وسيله مخالفت با فسق ، و انزجار خود را از طغيان و تمرد اعلام داشته باشند. و لذا در پاسخ امت ساكت كه به ايشان مى گفتند: (( چرا موعظه مى كنيد(( اظهار داشتند: (( معذره الى ربكم و لعلهم يتقون - تا هم نزد پروردگارتان معذور باشيم و هم شايد ايشان از گناه دست بردارند(( .

و در اينكه گفتند: (( نزد پروردگارتان (( و نگفتند (( نزد پروردگارمان (( اشاره است به اينكه نهى از منكر به ما اختصاص ندارد، شما هم كه سكوت كرده ايد مسئوليد، و بايد اين سكوت را شكسته و اين قوم را نصيحت كنيد، براى اينكه اعتذار به سوى پروردگار بخاطر مقام ربوبيتيش بر هر كسى واجب است ، و همه مربوبين اين پروردگار بايد ذمه خود را از تكاليفى كه به ايشان شده و وظائفى كه به آنان محول گشته فارغ سازند، همانطور كه ما مربوب اين رب هستيم شما نيز هستيد، پس آنچه كه بر ما واجب است بر شما نيز واجب است


فَلَمَّا نَسوا مَا ذُكرُوا بِهِ أَنجَيْنَا الَّذِينَ يَنهَوْنَ عَنِ السوءِ

مقصود از فراموشى تذكرها بى تاءثير شدن آن در دل هاى ايشان است ، هر چند به ياد آن تذكرها بوده باشند، زيرا اخذ الهى مسبب از بى اعتنايى به اوامر او و اعراض از تذكرهاى انبياى او است ، وگرنه اگر مقصود فراموشى باشد عقوبت معنا نداشت چون فراموشى بحسب طبع خودش مانع از فعليت تكليف و حلول عقوبت است


تفسیر المیزان

3-

کلاه شرعی

این موضوع می¬باید مربوط به همان یهودیانی باشد که حوضچه¬هائی می¬ساختند و روز شنبه که ماهی¬ها می¬آمدند، برای خروج آنها مانع می¬گذاشتند و روز بعد آنها را براحتی می¬گرفتند و باین ترتیب با کلاه شرعی کار خودشان را می¬کردند. به این معنی که اولاً بخیال خودشان حرمت روز شنبه را که می¬باید به عبادت بگذرانند و به امور اقتصادی نپردازند رعایت کرده باشند، و ثانیاً، واقعاً ماهیِ زیادی گرفته باشند زیرا صیدی که بعداً می¬کردند مال مانعی بود که روز شنبه گذاشته بودند.

آنها نمونه کامل کسانی هستند که صورت ظاهر را درست می¬کنند اما هدف را از بین می¬برند که همیشه و در همه جا هستند و اختصاص به یهود هم ندارد و ما مسلمانان نیز از این موارد به وفور داریم.
واقعاً اگر ما بجای آنها بودیم از آنهمه ماهی که فقط در روز شنبه می¬آمدند و در روزهای دیگر امکان صیدشان به آن آسانی و وفور نبود، می¬گذشتیم؟


امروز رباخواری با آنهمه حرمتی که دارد که در حکم جنگ با خدا و رسول است، با چنان انواعی از کلاه شرعی چنان رواجی دارد که حیرت¬انگیز است.
همچنین است وضع گناه¬های فوق¬العاده بزرگ دیگری که غیر از ربا به روشنی و صراحت تحت عناوین متنوع دیگری انجام می¬شود که ذکر آنها به این تفسیر تحلیلی مربوط نمیشود .



از آیات 163 تا 167 تلویحا به مسلمانان میگوید که پس از رهائی از شرایط موجود مانند بنی اسرائیل دنبال کلاه شرعی نروید.
از آیه 165 معلوم می¬شود که اگر قرار است عذاب دسته¬جمعی به قومی فرود آید، اهل نهی از منکر را شامل نخواهد شد و لذا در این آیه به این موضوع هم ترغیب میکند .

از آیات 175 تا 179 فهمیده میشود که تلویحا دارد به علماء مسلمانان پیام میدهد

تفسیر مهندس گنجه ای

4-

آيات 163 و 164 ـ بيانگر كلاه شرعى! يهوديان در صيد ماهى روز شنبه است; چون صيد روز شنبه بر حسب شريعت تورات ممنوع بوده، و ماهيان كه خود را در اين روز آزاد ميديدند در برابر چشمان يهوديان نشيب و فراز مى كردند، ولى روزهاى ديگر از ديدگان آنان پنهان مى شدند، يهوديان با حيله اين گونه چاره انديشيدند كه روزهاى شنبه راه برگشتن آنانرا مسدود مى كردند، و روزهاى ديگر به صيد آنان مى پرداختند، كه اينان در اثر اين حيله گرى تبديل به بوزينه گشته اند، و گروهى هم كه در اين جريان ساكت بودند، و يا نهى كنندگان از اين منكر را نهى مى كردند، در حاشيه آنان نيز به غذابى گرفتار آمدند.

آغاز آيه (164) واو عطف است كه معطوف عليه آن محذوف مى باشد، و اين محذوف از خود اين آيه پيداست كه گروهى از يهوديان اين نابكاران را مؤعظه و پند دادند، ولى گروهى ديگر همين واعظان را از كارشان باز مى داشتند، كه شما چرا اين نابكاران را ـ كه يا خدا هلاكشان مى كند و يا به عذابى سخت گرفتارشان مى نمايد ـ نهى از منكر مى كنيد،

پاسخشان اين بود كه اين نهى ما يا عذرى است نزد خدا، و يا تأثيرپذير است، اينجا اين حقيقت در باب نهى از منكر بدست مى آيد كه هرگز شرط تأثير ـ بر خلاف گفته فقيهان ـ در كار نيست، كه اگر عامل منكر در ظاهر هرگز دست از منكرش بر ندارد، اين نهى از منكر همچنان پابرجا و واجب است، و در آخر كار اگر هيچ اثر بخش نباشد عذرى است نزد خدا، و اضافه بر آن تكرار نهى خود تكرار بازدارى ربانى بوده، و سپس امكان تأثير هم بر خلاف جريان ظاهرى است، كه "لعلهم يتقون" و روى اين مبنا نهى از منكر همچون امر به معروف هرگز مشروط به تأثير نيست.

و تنها كسانى در اين جريان نجات يافته اند كه همواره نهى از منكر كردند، با اينكه بر حسب گفته گروهى ديگر اين نهيشان هرگز اثرى نداشت، ولى اينان در پاسخشان مى گفتند كه نخست كارمان عذر نزد پروردگار است، كه ما وظيفه خود را انجام داديم، و در ثانى شايد هم بر خلاف آنچه پيداست اين منكر را ترك كنند.

در اين معركه يهوديان چهار گروه بودند: گروهى كه با حيله ماهى را صيد مى كردند، چنانكه "فلماعتوا..." خدا اين ناكسان را تبديل به بوزينه ها كرد، گروهى ديگر كه يا نهى از منكر نكردند و از اين جريان ساكت بودند يا ناهيان از منكر را مورد نهى قرار دادند كه هر دو در پرتو لفظ «ظلموا» مشمول عذابى كمتر شدند، و گروه چهارم آن رادمردانى بودند كه پياپى آن حيله گران را نهى از منكر مى كردند كه «انجينا» ويژه آنان شد.

فَلَمَّا نَسُواْ مَا ذُكِّرُواْ بِهِى أَنجَيْنَا الَّذِينَ يَنْهَوْنَ عَنِ السُّوءِ وَأَخَذْنَا الَّذِينَ ظَـلَمُواْ بِعَذَابِم بَـِيسِم بِمَا كَانُواْ يَفْسُقُونَ165
پس هنگامى كه آنچه را بدان يادآورى شد، فراموش كردند، كسانى را كه از اين (كار) بد باز مى داشتند نجات داديم، و كسانى را (هم) كه ستم كردند، به سزاى آنكه نافرمانى مى نمودند، به عذابى بس ناخوشايند گرفتار كرديم165

آيه 165 ـ نسيان اينجا نسيان ناخواسته نيست، بلكه در زمينه تجاهل حكم خداست، با آنكه آنرا مى دانستند، چنانكه در جاى جاى قرآن بدين معنى آمده و بالاخره «ظلموا» شامل اين نسيان كاران گشته و مبتلاى به عذابى بد گشتند، زيرا همواره فسق كردند، روى اين اصل نسيان در مثلث تذكرشان، و سپس ظلم و فسقشان گناهى بس بزرگ بوده است، اين نسيان در مقابل "فلما عتوا" نابكارانى مادون حيله ورزان شنبه را شامل است، روى اين اصل نسيان عادى از روى قصور مطلق هرگز عذابى ندارد، و نسيان بر مبناى تقصير هم اگر تجاهل و تناسى نباشد ـ كه تقصير او را به فسق روا داشته است ـ گناهى اندك است.

تفسیر فرقان




ali Offline
#17 ارسال شده : 1399/10/06 09:22:37 ق.ظ
ali

رتبه: Advanced Member

گروه ها: Moderator, member, Administrators
تاریخ عضویت: 1390/03/24
ارسالها: 868

تشکرها: 4 بار
14 تشکر دریافتی در 14 ارسال
ترجمه، تدبر و فهم سوره اعراف: نكات تفسيري آيه 157 سوره اعراف

مشخصات پيامبر اسلام در تورات و انجيل چيست؟ معناي برداشتن اصر از گردن ها چيست و چگونه پيامبر اسلام اين كار را كرده است؟ منظور از نوري كه با او ،ارسال شده چيست؟

الَّذِينَ يَتَّبِعُونَ الرَّسُولَ النَّبِيَّ الْأُمِّيَّ الَّذِي يَجِدُونَهُ مَكْتُوبًا عِنْدَهُمْ فِي التَّوْرَاةِ وَالْإِنْجِيلِ يَأْمُرُهُمْ بِالْمَعْرُوفِ وَيَنْهَاهُمْ عَنِ الْمُنْكَرِ وَيُحِلُّ لَهُمُ الطَّيِّبَاتِ وَيُحَرِّمُ عَلَيْهِمُ الْخَبَائِثَ وَيَضَعُ عَنْهُمْ إِصْرَهُمْ وَالْأَغْلَالَ الَّتِي كَانَتْ عَلَيْهِمْ فَالَّذِينَ آمَنُوا بِهِ وَعَزَّرُوهُ وَنَصَرُوهُ وَاتَّبَعُوا النُّورَ الَّذِي أُنْزِلَ مَعَهُ أُولَئِكَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ ﴿۱۵۷﴾

همانان كه از اين فرستاده پيامبر درس نخوانده كه [نام] او را نزد خود در تورات و انجيل نوشته مى‏ يابند پيروى مى كنند [همان پيامبرى كه] آنان را به كار پسنديده فرمان مى‏ دهد و از كار ناپسند باز مى دارد و براى آنان چيزهاى پاكيزه را حلال و چيزهاى ناپاك را بر ايشان حرام مى‏ گرداند و از [دوش] آنان قيد و بندهايى را كه بر ايشان بوده است برمى دارد پس كسانى كه به او ايمان آوردند و بزرگش داشتند و ياريش كردند و نورى را كه با او نازل شده است پيروى كردند آنان همان رستگارانند (۱۵۷)


(( الذين يتبعون الرسول النبى الامى ...(( اين آيه بحسب ظاهر سياق ، بيان جمله (( و الذين هم باياتنا يومنون (( است ، و ظاهر آن نيز بيان بودنش را تأييد مى كند، براى اينكه رسول خدا را پيغمبرى درس ‍ نخوانده معرفى مى كند كه امر به معروف و نهى از منكر كرده و هر پاك و پاكيزه اى را بر بشر حلال و هر ناپاك و پليدى را حرام مى كند، و موانع و غل و زنجيرهايى را كه مانع سعادت بشر است از دست و پاى آنان باز مى كند، و همه اينها آيات و نشانه هاى نبوت آن حضرت و خاتميت نبوت او است ، و همان آياتى است كه خداوند قبلا در تورات و انجيل براى ايشان بيان كرده بود پس ايمان به آنها ايمان به آن آيات است ، و يهود و نصارا اگر بخواهند دستورات اكيد تورات و انجيل را درباره ايمان به آيات بكار ببندند ناگزيرند به نشانه هاى نبوت خاتم النبيين (صلى الله عليه و آله و سلم ) نيز ايمان بياورند.

اين آن معنايى است كه از ظاهر سياق آيه استفاده مى شود، و ليكن انصاف اين است كه نمى توان به چنين معنايى ملتزم شد، و بدون شك نمى توان گفت آن رحمتى كه خداوند بر يهود واجب كرد به شرط اينكه تقوا پيشه كرده و به آيات خداوند ايمان بياورند تنها شامل آن عده معدود و انگشت شمارى است كه معاصر عصر رسول خدا بوده و به دعوت وى ايمان آورده اند، و ميليون ها يهود حتى پارسايان بى شمارى كه از زمان موسى و استجابت دعايش تا زمان بعثت خاتم انبياء (صلى الله عليه و آله و سلم ) به دنيا آمده و رفته اند همه از آن رحمت محرومند، توهم اين معنا را هم نمى توان كرد، چرا كه خود قرآن شهادت مى دهد به اينكه گروه بى شمارى از بنى اسرائيل دعوت الهى موسى را اجابت نموده و خداوند هم ايمانشان را پذيرفته و وعده خيرشان داده است ، با اين حال چطور ممكن است رحمت الهى مبسوط بر بنى اسرائيل را منحصر در عده قليلى از ايشان دانست .

بنابراين ، جمله (( الذين يتبعون الرسول النبى الامى ...(( گر چه بيان جمله (( و الذين هم باياتنا يومنون (( است و ليكن در سعه و ضيق مساوى با آن نيست ، بلكه بيان خاصى است كه از مبين عام خود، استخراج و انتزاع شده ، و در آن از هزاران نفر يهود - كه مشمول مبين عام است - تنها مؤمنين به نبوت خاتم النبيين و آيات آن ذكر شده تا غرض از سوق كلام كه همان بيان حقيقت دعوت محمدى (صلى الله عليه و آله و سلم ) و لزوم اجابت آن بر يهوديان است معلوم گردد.

بنا بر آنچه گذشت برگشت بيان بودن جمله (( الذين يتبعون الرسول (( به استخراج بيان از بيان براى تطبيق دادن بيان بر مورد حاجت است ، و مثل اين است كه فرموده باشد: وقتى رحمت مكتوب بر بنى اسرائيل منحصرا براى كسانى مكتوب و واجب شده است كه تقوى پيشه كنند و زكات دهند و به آيات ما ايمان بياورند، در اين زمان كه زمان بعثت آخرين پيغمبر ما است مصداق آن اشخاص از بنى اسرائيل تنها كسانى هستند كه اين پيغمبر را پيروى كنند، براى اينكه در اين عصر تنها ايشانند كه تقوى داشته و زكات مى دهند و هم به آيات ما ايمان دارند، موسى و عيسى و محمد (صلى الله عليه و آله و سلم ) را تصديق نموده و آيات و معجزات و شرايع و احكامى را كه ما بوسيله ايشان فرستاديم پذيرفتند، آرى ، تنها ايشانند كه به آيات و امارات نبوت محمد (صلى الله عليه و آله و سلم ) و علامات ظهور دعوت وى كه در تورات و انجيل آمده ايمان آوردند.


اوصاف پيامبر اسلام در انجيل و تورات

از اينكه رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) را اسم نبرده و با سه وصف (( رسول (( ، (( نبى (( و (( امى (( ياد كرده و مخصوصا از اينكه دنباله اش فرموده : (( الذى يجدونه مكتوبا عندهم فى التوراه و الانجيل (( به خوبى بدست مى آيد كه آنجناب در تورات و انجيل هم به همين سه وصف معرفى شده است ، چون غير از آيه مورد بحث كه راجع به شهادت تورات و انجيل بر نبوت آن حضرت است در هيچ جاى ديگر قرآن رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) به مجموع اين اوصاف يكجا توصيف نشده ، و اگر منظور از توصيف وى به اين اوصاف تعريف آن جناب به اوصاف آشناى در نظر يهود و نصارا نبود در خصوص اين آيه وى را به اين اوصاف و مخصوصا صفت سوم توصيف كردن هيچ نكته اى را افاده نمى كرد.

چرا فرموده است نوري كه با او نازل شده است؟

غرض از اين تعبير اين است كه بفهماند قرآن كريم نورى است كه راه زندگى و آن طريقى را كه انسان بايد براى رسيدن به سعادت و كمال خود بپيمايد روشن مى سازد، چون زمينه كلام اثبات همين معنا است .

و در اينكه فرمود (( انزل معه نازل - شده با او(( و نفرمود (( انزل عليه - نازل شد بر او(( و يا (( انزل اليه - نازل شد بسوى او(( با در نظر گرفتن اينكه كلمه (( مع (( به معناى همراه بودن چيزى با چيز ديگرى است ، اشاره و تلويح است به همان معناى شهادتى كه گفتيم ، و همين يك كلمه معناى آيه را به اين بر مى گرداند كه پيروى كنيد نورى را كه نازل بر وى شده در حالى كه اين نور (قرآن ) با شرايعى كه در بر داشته و اظهار مى كند خود شاهد صدق وى است و گواه بر اين است كه وى همان كسى است كه انبياى خود شما و كتاب هاى آسمانى تان از آمدنش خبر داده است . و بنابراين ، كلمه (( معه (( حال از نائب فاعل (( انزل (( خواهد بود. و نظير اين تعبير در آيه (( فبعث الله النبيين مبشرين و منذرين و انزل معهم الكتاب بالحق ليحكم بين الناس فيما اختلفوا فيه (( نيز به كار رفته .

وجوهى كه در معناى جمله : (( انزل معه (( و علت تعديه كلمه :(( انزل (( با (( مع (( گفته شده است


مفسرين ديگر در توجيه اين تعبير و معناى كلمه مزبور اختلاف كرده ، بعضى گفته اند: ظرف (( مع (( متعلق است به (( انزل (( و ميان كلمه مزبور و ضميرى كه بدان اضافه شده است مضاف ديگرى است كه حذف شده ، و آن يا رسالت است و يا نبوت ، و تقدير كلام (( مع نبوته (( و يا (( مع رسالته (( است ، براى اينكه اگر اين مضاف را در تقدير نگيريم معناى آيه (( پيروى مى كنند قرآنى را كه با او نازل شده (( مى شود و حال آنكه قرآن با رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) نازل نشده بلكه با جبرئيل نازل شده .

بعضى ديگر گفته اند: كلمه مذكور متعلق است به (( اتبعوا(( و معناى آيه (( پيروى و شركت مى كنند با او در پيروى كردن قرآن (( است ، و يا اين است كه (( با پيروى كردن او قرآن را نيز پيروى مى كنند(( .

بعضى ديگر گفته اند: حال از فاعل (( اتبعوا(( است و معنايش اين است كه (( پيروى مى كنند قرآن را در حالى كه در پيروى كردنشان با رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) هستند(( .

عده اى ديگر گفته اند: كلمه (( مع (( به معناى (( على (( است . و بعضى ديگر گفته اند: در معناى كلمه (( عند - نزد(( مى باشد.

و ليكن دور بودن اين معانى از ظاهر آيه شريفه بر كسى پوشيده نيست .



معناى (( اصر(( در (( و يضع عنهم اصرهم ((

راغب در مفردات گفته است : (( اصر(( به معناى گره زدن و حبس كردن به قهر است ، گفته مى شود: (( اصرته فهو ماصور(( يعنى زندانى كردم او را و او فعلا زندانى است ، كلمه (( ماصر و ماصر(( - به فتح صاد و كسر آن - به معنى زندان كشتى است ،
در قرآن هم كه مى فرمايد: (( و يضع عنهم اصرهم (( معناى ش اين است كه خداوند چيزهايى را كه مانع ايشان از خيرات و رسيدن به صواب مى شود از آنان بردارد، و در آنجا كه مى فرمايد: (( و لا تحمل علينا اصرا(( نيز به همين معنا است ، گر چه بعضى ها گفته اند معنايش ثقل و سنگينى است ، و ليكن تحقيقش همان است كه من گفتم . و (( اغلال (( جمع (( غل (( و به معناى طوق و بندى است كه به دست و پاى اشخاص مى اندازند.



پس حد اعلا و كامل امور پنجگانه مذكور در آيه مورد بحث كه عبارت بود از: 1 - امر به معروف 2 - نهى از منكر 3 - تحليل طيبات 4 - تحريم خبائث 5 - برداشتن تكاليف شاقه جعلى و غير الهى ، تنها و تنها در اسلام يافت مى شود، هر چند در ساير اديان نمون هاى از هر يك آنها ديده مى شود.

و همين معنا صرف نظر از شهادت تورات و انجيل بر حقانيت اسلام ، خود بهترين شاهد و روشن ترين گواه بر صدق ادعاى آورنده آن است ،


پس اينكه فرمود: (( فالذين آمنوا به و عزروه و نصروه و اتبعوا النور ...(( به منزله تفسيرى است براى صدر آيه كه فرمود: (( الذين يتبعون الرسول (( و توضيح مى دهد كه منظور از پيروى رسول بطور حقيقت ، همانا پيروى كتاب خداست كه مشتمل است بر شرايع و احكام خدا، و آن چيزى كه براى او معناى اتباع را دارد همان ايمان به نبوت و رسالت او و تكذيب نكردن و احترامش را رعايت كردن و در برابر اوامرش تسليم بودن و در انجام مقاصد ياريش كردن است .

و اين جمله يعنى جمله (( فالذين آمنوا به ...(( نتيجه اى است كه بر صدر آيه يعنى جمله (( الذين يتبعون الرسول ...(( متفرع مى شود، چنانكه قبلا هم گفتيم جمله دوم بيان خاصى است كه از بيان عام (( و الذين هم باياتنا يومنون (( استخراج شده است ، و معنايش اين است كه : وقتى پيروى رسولى كه داراى اين صفات است همان ايمان به آيات ما باشد كه ما آن را به بنى اسرائيل توصيه نموده و پاداش آن را بسط رحمت در دنيا و آخرت قرار داده و گفتيم اگر به آيات ما ايمان بياوريد با رسيدن به حسنه در دنيا و آخرت رستگار مى شويد، پس كسانى كه از يهود به وى ايمان آورده و او را يارى كنند همانا اينان رستگارند.


والذين هم باياتنا يومنون (( ايمان آوردن به آيات به معناى تسليم در برابر هر آيه و نشانه اى است كه از ناحيه خداوند رسيده باشد، چه اينكه آن نشانه معجزه باشد، مانند معجزات موسى و عيسى و رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) و چه اينكه احكام آسمانى باشد، مانند شرايع دين موسى و دستورات ساير انبياء (عليهم السلام ) و چه خود انبياء باشند، و يا علامتى از علامات نبوت پيغمبرى باشد، مانند علائمى كه خداوند در كتاب تورات موسى و انجيل عيسى براى محمد (صلى الله عليه و آله و سلم ) ذكر كرده ، همه اينها آيات خداوند هستند كه بر هر كس واجب است در برابر آن تسليم شود و آن را تكذيب نكند.

پس اينكه فرمود: (( و الذين هم باياتنا يومنون (( و نفرمود: (( و الذين هم باياتى يومنون (( براى اين است كه به نحو لطيفى آيات بعدى را با آيات قبل از آيه مورد بحث متصل سازد و اين از عجائب سياقات قرآنى است - دقت بفرماييد كه جاى دقت است -.


تفسير الميزان


اعراف:157

ـ [و از جمله و اينک در دوران نبوّت پيامبر اسلام و پس از آن] کساني که از اين فرستادهِ پيام آورِ اُمّي که [نام و نشان و بشارت ظهور] او را در تورات و انجيل نوشته شده مي‌يابند، [اين پيامبر] آنان را به نيکي‌ها فرا مي‌خواند و از زشتي‌‌ها باز مي‌دارد، پاکيزه‌ها را براي آنان حلال و پليدي‌ها را بر آنها حرام مي‌کند و بارهاي سنگين [فرهنگ شرک] و غُل و زنجيرهائي [از وابستگي به مال و ثروت دنيا] را که بر آنهاست برمي‌دارد [=آزادشان مي‌کند]. پس [با چنين برکاتي در پيروي از او] کساني که به او ايمان آورند و گرامي‌اش بدارند و ياري‌اش کنند و از نوري [=کتاب هدايتي] که به همراهش نازل شده پيروي کنند، چنين کساني همان رستگارانند. 207


______________

207- چرا در دعوت بني‌اسرائيل به اسلام، به جاي نام «محمّد(ص)» از عناوين: رسول، نبي و امّي استفاده شده است؟ به نظر مي‌رسد اين دعوتِ غير شخصي ناظر به سه عنوان: 1- رسالت (مأموريت الهي)، 2- نبوت (پيام آوري از طرف خدا) و 3- امّي بودن، به معناي بکر و خالص بودن از آموزه‌هاي آن عصر و زمان و انحصار تعليم و تربيت و تأثيرپذيري آن رسول از ربّ کريم بوده است که علماي بني‌اسرائيل ويژگي‌هاي او را به خوبي مي‌دانستند (شعراء 197 (26:197) ) و اهل کتاب او را همچون فرزندان‌شان مي‌شناختند (بقره 146 (2:146) و انعام 20 (6:20) ).

اين آيه منافع ششگانه‌اي را براي کساني از اهل کتاب که از پيامبر اسلام تبعيت کننده برشمرده است: 1- امر به معروف، 2- نهي از منکر، 3- حلال کردن پاکيزه‌ها، 4- تحريم ناپاکي‌ها، 5- برداشتن بارها از دوش آنها، 6- برداشتن غُل و زنجيرها از آنها.


هيچکس دوست ندارد مورد امر به معروف و نهي از منکر قرار گيرد، ولي اين بزرگترين خدمت به انسان است که حُسن و قُبح عقلي و نقاط ضعف و اشتباهاتش تذکر داده شود تا از خواب غفلت و خودپسندي بيدار گردد. ارائه احکام الهي در مورد حلال و حرام‌هاي عقلاني (نه من درآوردي)، خدمت بزرگي است به قومي که اسير صدها حکم فقاهتي متوليان ديني در خوردني‌ها شده و ناچار به نظام «کوشر» آنها گردن نهاده است.

پنجمين منفعت، برداشتن «اِصْر» از آنهاست، به آنچه سنگيني‌اش آدمي را متوقف و محبوس سازد اِصر گفته مي‌شود. اين واژه که مصاديق مختلفي دارد سه بار در قرآن تکرار شده که مهمترين‌اش بار سنگين گناه يا تکاليف سختي است که بعضاً متوليان ديني بر گُرده پيروان مي‌نهند. شريعت سهل و آسان اسلام بار شاخ و برگهاي فقاهت بشري را که در طول قرنها بر دوش بني‌اسرائيل سنگيني کرده است برمي‌دارد. و بالاخره ششمين منفعت، برداشتن «غُل»هائي از وابستگي است که بر گردن و دست و پاي آنان بسته شده است. غُل همان وزنه سنگيني است که زنداني را از حرکت باز مي‌دارد.

در انتهاي آيه چهار شرط براي رستگاري قائل شده است: 1- ايمان به رسالت او، 2- گرامي داشتن او، 3- ياري دادنش در برابر دشمنان، 4- پيروي از نور هدايتي (قرآني) که به همراهش نازل شده است.

تفسير اقاي عبدالعلي بازرگان


اينجا در "يحل لهم الطيبات" جاى اين پرسش است كه مگر طيبات در شرايع گذشته براى مردم حلال نبوده، كه اكنون در شريعت اسلام حلال گشته؟ پاسخ اينست كه در شريعت يهود بعضى از طيبات طبق آياتى چند به عنوان جزاى اعمال ناهنجارشان تحريم شده بود، و اگرچه در انجيل بعضى از آنها تحليل گشته. ولى تحليل كلى طيبات در شريعت قرآن صورت گرفته است.

در پاسخ اين پرسش كه پيامبر شخصاً نه تحليل كننده است، و نه تحريم كننده پس چرا ايندو به آن حضرت نسبت داده شده، بايد گفت اين خود تحليل و تحريم رسالتى است كه طبعاً به وحى ربانى بوده اصولا در كتاب و در حاشيه اش در سنت رسالتى است.

"يحرم عليهم الخبائث" تمامى ناپاكها و پليدها را بر مكلفان حرام كرده، كه شامل تمام نيازهاى انسان از خوردنى، آشاميدنى، پوشيدنى، ازدواج، مكان، سخن، علم، فكر، عقيده و عمل است كه ناپاكى در كل اين جريانات بيانگر حرمت آنها است، چنانكه در برابر آنها كل طيبات درونى و برونيش حلال است،

و اين نور كه با حضرتش نزول يافته همان قرآن است و بار گران و زنجيرهايى كه بر سرو سامان يهوديان در شريعت تورات بسته شده بود و حتى احكامى حرجى و جانفرسا و نفس گير داشته اند ـ اين حرج در شريعت قرآن تبديل به «يسر» شد.

و اين "انزل معه" و نه انزل اليه نكته اى بس لطيف دارد، درست است كه قرآن به سوى پيامبر نازل گشته ولى نزول ربانى در دو بعد شامل پيامبر هم مى شود، و با نزول قرآن كه هم سخن با مكلفان است پيامبر قرآن نيز نازل گشته، تا با كل مكلفان اين برخورد نزولى را داشته باشد، كه اگر حضرتش با عقل رسالتى و نبوتى والا با مردم سخن مى گفت هرگز قابل فهمشان نبود، چنانكه قرآن هم در حالت علم ربانيتش اگر به همان گونه نزول مى يافت حتى پيغمبر فهم هم نبود تا چه رسد به ديگران.


تفسير فرقان

ویرایش بوسیله کاربر 1399/10/16 10:27:01 ق.ظ  | دلیل ویرایش: edit

ali Offline
#18 ارسال شده : 1399/10/08 11:32:15 ق.ظ
ali

رتبه: Advanced Member

گروه ها: Moderator, member, Administrators
تاریخ عضویت: 1390/03/24
ارسالها: 868

تشکرها: 4 بار
14 تشکر دریافتی در 14 ارسال
ترجمه تدبر و تفسير سوره اعراف: فهم ايات سوره اعراف


پرسش: در آيه 179 سوره اعراف، منظور از اينكه بسياري از جن و انس براي جهنم افريده شدند، چيست؟ ايا خدا انها را براي دوزخي شدن افريده است؟

وَلَقَدْ ذَرَأْنَا لِـجَهَنَّمَ كَثِيرًا مِّنَ الْجِنِّ وَالْإِنسِ لَهُمْ قُلُوبٌ لَّا يَفْقَهُونَ بِهَا وَلَهُمْ أَعْيُنٌ لَّا يُبْصِرُونَ بِهَا وَلَهُمْ آذَانٌ لَّا يَسْمَعُونَ بِهَا أُولَئِكَ كَالْأَنْعَامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ أُولَئِكَ هُمُ الْغَافِلُونَ


پاسخ 1:
و بي‌گمان بسياري از جن و انس [=آدميان ناشناخته يا مأنوس با شما] را براي جهنم آفريده‌ايم 239 [اختيار و حق انتخابي که به انسان داده‌ايم، بسياري از آنها را به پيروي از شيطان مي‌کشاند] آنها را قلب‌هائي است که با آن [حق و باطل را] درنمي‌يابند و چشم‌هائي که با آن [حقايق] را نمي‌بينند و گوش‌هائي که با آن [کلام خدا را] نمي‌شنوند. آنها [در به کار نبستن ابزار سه گانه شناخت، با هبوط از مقام انسانيت] همچون چهارپايان‌اند [که فاقد چنين استعدادي هستند]، بلکه گمراه‌تر؛ آنها همان بي‌خبرانند. 240

______________

239- بديهي است که خداوند هيچکس را براي دوزخ نيافريده و نمي‌آفريند، همچنانکه هيچکس را مستقل از عمل خودش به بهشت نمي‌برد، در غير اينصورت، ارسال رسولان و انزال کتابهاي هدايت عبث مي‌شود. نيمه دوم آيه به روشني نشان مي‌دهد علت دوزخي شدن بسياري از آدميان، نديدن و نشنيدن و تعقل نکردن، يعني به کار نبستن ابزار سه گانه شناخت است. حرف «لام» (در: لِـجَهَنَّمَ) به اصطلاح فني لام عاقبت و سرانجام است، نه لام تعليل.
240- تفاوت انسان با حيوان در همين ابزار شناخت (سمع و بصر و فؤاد)، تجزيه و تحليل و پردازش اطلاعات و بالاخره اصلاح مسير و تغيير شيوه زندگي است. اگر آدمي از چنين ابزاري در وصول به مقصود استفاده نکند، در حقيقت به مرحله حيواني، بلکه پائين‌تر از آن سقوط کرده است. در اين مَثل، همچون مَثل سگ، منظور تحقير حيوانات نيست، بلکه عملکرد طبيعي آنها را، که براي خودشان کاملا منطقي است، به مقايسه و تشبيه آورده است.


تفسير اقاي عبدالعلي بازرگان
پاسخ 2:


● توضيح عدم منافات بين آياتى كه دلالت دارند بر اينكه نتيجه خلقت ، رحمت است با آيه: (( لقد ذراءنا لجهنم كثرا من الجن و الانس (( و آيات مشابه آن



كلمه (( ذرء(( به معناى آفريدن است ، و در اين آيه خداى تعالى جهنم را نتيجه و غايت آفريدن بسيارى از جن و انس دانسته ، و اين با تعريفى كه در جاى ديگر كرده و فرموده نتيجه آفريدن خلق رحمت است كه همان بهشت آخرت باشد، از قبيل آيه (( الا من رحم ربك و لذلك خلقهم (( منافات ندارد، براى اينكه معناى غرض بحسب كمال فعل و آن هدفى كه فعل منتهى به آن مى شود مختلف مى گردد.

توضيح اينكه ، نجار وقتى بخواهد دربى بسازد نخست به چوب هايى كه براى اينكار تهيه ديده مى پردازد، آنگاه آنها را ورانداز نموده سپس به اره كردن و تيشه زدن و رنده نمودن آن مى پردازد تا در آخر، درب مورد نظر خود را مى سازد، پس كمال غرض نجار از اينكارها كه روى انجام مى دهد تنها و تنها به عمل آوردن درب است ، و اين از يك جهت است ، و از جهت ديگر نجار از همان اول امر مى داند

كه تمامى اين چوب ها (مثلا اگر بيست من است همه اين بيست من ) صالح براى درب شدن نيست ، چون درب هياءت مخصوصى دارد غير هياتى كه اين الوارها و چوب ها دارند، و برگرداندن هيأت آنها به هيأت يك جفت درب مستلزم اين است كه مقدارى از آن ضايع گشته و به صورت هيزم در آيد، چون اين مقدار، از هندسه و نقشه عمل بيرون است ، و اين هيزم شدن مقدارى از ابعاض چوب و دور ريختن آن در نقشه و قصد نجار داخل بوده ، و نجار نسبت به آن اراده اى داشته كه بايد آن را اراده ضرورى ناميد، پس اين نجار نسبت به اين الوار و تيرهايى كه در جلو خود گذاشته دو نوع غايت در نظر دارد، يكى غايت كمالى است ، و آن اين است كه اين چوب ها را به صورت دربى در آورد، دوم غايتى است تبعى و آن اين است كه مقدارى از اين چوب ها را درب بسازد و مقدارى را كه استعداد درب شدن ندارد، ضايع كرده و دور بريزد.


خداى تعالى نيز مشيتش تعلق گرفت به اينكه در زمين موجودى خلق كند تمام عيار و كامل از هر جهت به نام انسان تا او را بندگى نموده و بدين وسيله مشمول رحمتش شود، و ليكن اختلاف استعداداتى كه در زندگى دنيوى كسب مى شود، و اختلافى كه در تأثيرات هست نمى گذارد تمامى افراد اين موجود (انسان ) در مسير و مجراى حقيقى خود قرار گرفته و راه نجات را طى كند، بلكه تنها افرادى در اين راه قرار مى گيرند كه اسباب و شرايط برايشان فراهم باشد، اينجاست كه غرض خداى تعالى هم مانند آن نجار و زارع به دو اعتبار متعدد مى شود، و صحيح است بگوييم : براى خداى تعالى غايتى است در خلقت انسان مثلا و آن اين است كه رحمتش ‍ شامل آنان گشته و همه را به بهشت ببرد، و غايت ديگرى است در خلقت اهل خسران و شقاوت ، و آن اين است كه ايشان را با اينكه براى بهشت خلق كرده به دوزخ ببرد، ولى غايت اولى غايتى است اصلى ، و غايت دوم غايتى است تبعى و ضرور

تفسير الميزان

پاسخ 3:

آيه 179 ـ «ذرأنا» در اين آيه معناى آشكارش، آشكار كردن دوزخيان است در اين جهان، و نه آنكه مقصود از آفرينش اينان دوزخ باشد، بلكه همانگونه كه خدا بهشتيان را در عالم تكليف آشكار كرده است، جهنميان را نيز آشكار فرموده، چنانكه آياتى مانند (11:42) بر اين حقيقت گواه است، كه بر مبناى اختيار همگان را با زشت و زيباى اين جهان آزموده، ولى بيشترشان همان دوزخيانند زيرا با دلهايشان تفَقُه و دقت نمى كنند، و با ديدگانشان نگرشى درست و انسانى ندارند، و با گوشهاشان همچون انسان نمى شنوند، و با به كار نبردن اين سه منبع ادراك انسانى همچون حيوانات بلكه از آنان نيز گمراهترند، در اينجا سه مرحله در آفرينش اينان و آنان متصور است.

نخست اصل آفرينش كه «خلقنا» است و نه «ذرأنا» سپس نمود كفرآميز يا ايمانى اين آفريدگان، كه به اختيار خودهاشان مى باشد، و اينجا نسبت به جهنميان ذرأنا آمده، و سوم سبب اين نمودهاست كه دلها و ديدگان و گوشهاشان در عين هدايت ربانى به ضلالت گرائيده است، و در نتيجه "اولئك هم الغافلون" و اين «كثيراً» كه در برابرش قليلا مى باشد، كثرت جهنيمان را با دركات گوناگونشان در برابر قلت بهشتيان آورده است،
اين «كالانعام» تنها در بعد عدم ديد و شنيد و دريافت انسانى است، و چون نبودن اين ادراكات از براى حيوانات قصور است و نه تقصير "بل هم اضل" آن را جبران كرده، كه ضلالت نخستين قصور حيوانات است و ضلالت دوم كه بدتر است، ضلالت تقصيرى است كه انسان با داشتن بهترين استعدادات از حيوان هم پست تر مى شود و "هُم الغافلون" غفلتى است ويژه، كه همان تقصير است، وگرنه حيوانات هم از اين ادراكات انسانى غافلند ولى از روى قصور است.

تفسير فرقان


ali Offline
#19 ارسال شده : 1399/10/09 09:56:09 ق.ظ
ali

رتبه: Advanced Member

گروه ها: Moderator, member, Administrators
تاریخ عضویت: 1390/03/24
ارسالها: 868

تشکرها: 4 بار
14 تشکر دریافتی در 14 ارسال
ترجمه تدبر و فهم ايات سوره اعراف: نكات تفسيري داستان بلعم باعورا

در ايات 179-180 سوره اعراف به داستان فردي اشاره شده است كه در تفاسير انرا بر بلعم باعورا از علماي يهود منطبق دانسته اند. علت تشابه او با سگ چيست؟

اعراف:176

وَلَوْ شِئْنَا لَرَفَعْنَاهُ بِهَا وَلَكِنَّهُ أَخْلَدَ إِلَى الْأَرْضِ وَاتَّبَعَ هَوَاهُ فَمَثَلُهُ كَمَثَلِ الْكَلْبِ إِن تَحْمِلْ عَلَيْهِ يَلْهَثْ أَوْ تَتْرُكْهُ يَلْهَث ذَّلِكَ مَثَلُ الْقَوْمِ الَّذِينَ كَذَّبُوا بِآيَاتِنَا فَاقْصُصِ الْقَصَصَ لَعَلَّهُمْ يَتَفَكَّرُونَ

و اگر مي‌خواستيم [و در مشيّت ما آگاهي از حق، الزاماً به ايمان منتهي مي‌شد]، حتماً او را بدان [علم و شناخت از آيات، از نظر ايماني] بالا مي‌برديم، 236 ولي او احساس جاودانگي در زمين کرد [=به زمين و زندگي مادّي چسبيد و به دوام آن اعتماد نمود] و هواي نفس خويش را پيروي کرد؛ مَثَل او [=شباهت حکايت‌اش] همچون سگي است که [به هنگام تشنگي و گرما، بنا به غريزه، يکسره] له له مي‌زند، 237 چه او را از اينکار بازداري، چه به حال خويش رهايش سازي، چنين است مَثل کساني که [با ادعاي ايمان، عملا] آيات ما را تکذيب کردند، اين داستانها را [براي مردم] بخوان، اي بسا تفکر کنند. 238

______________

236- علم و آگاهي، هرچند شرط لازم براي ايمان است، اما کافي نيست. آنچه ايمان را تحقق مي‌بخشد، «عمل صالح» به نيروي تقواست. توده‌هاي مردم همين که کسي را در کسوت ديني ببينند، يا به مدارجي که در حوزه‌هاي علميه طي و به القابي که کسب کرده يادآورد شوند، او را مؤمن و شايسته پيروي مي‌پندارند، اين آيه به وضوح نشان مي‌دهد چه بسا کسي به عالي‌ترين مدارج علمي در دروس مذهبي رسيده باشد، ولي بوئي از ايمان و آدميت نبرده باشد! فرق علم با ايمان اين است که اولي را با تفکر و تمرين و تکرار مي‌توان آموخت، اما ايمان را جز با کاربرد علم (تعقل) و عشق قلبي نمي‌توان به دست آورد.

237- با زمينه‌اي که سگ و سنگ زدن به آن! در فرهنگ ما دارد، کساني پنداشته‌اند که غرض از اين مثال، تحقير آن عالم و تشبيه او به سگ است! اما آفريدگار عالم، منزه از چنين تعبيري درباره چنان موجودي مفيد است. در اين تشبيه، مسئله تشنگي ذاتي مطرح است، سگ به هنگام گرما به طور طبيعي ناچار است با له له زدن تنفس کند و اين کار ارتباطي به رفتار صاحبش ندارد، تشنگي ذاتي برخي آدميان به شهرت و شهوت و جاه و مقام چنين است و با ايمان و آگاهي تشنگي‌شان سيراب نمي‌گردد.

در ضمن جمله «إِنْ تَحْمِلْ عَلَيْهِ» را اغلب «اگر بر او حمله کني» ترجمه کرده‌اند، اما نه تنها در 7 باري که فعل «تحمل» در قرآن آمده، بلکه در 64 مرتبه‌اي که مشتقات «حَمَلَ» در کتاب خدا آمده است، يکبار هم مفهوم «حمله کردن» در آنها ديده نمي‌شود! فعل «تَحْمِلْ» دلالت بر حمل و برداشتن باري مادي (مثل: حامله شدن) يا مجازي (مثل‌: بار مسئوليت، بار امانت الهي، بار خطا و گناه و...) مي‌کند.

از قضا در قرآن دريافت هدايت و آگاهي از تورات را باري که بايد بني‌اسرائيل بر دوش گيرند و «حمل کنند» توصيف کرده است (جمعه 5 (62:5) - مَثَلُ الَّذِينَ حُمِّلُوا التَّوْرَاهَ ثُمَّ لَمْ يَحْمِلُوهَا...)، از مهمترين کساني که اين بار را حمل نکردند، همان عالم بزرگ اين قوم بود که مثالش گذشت.

با توجه به مفهوم تعليم و تربيت و آموزش که در کلمه «حمل» وجود دارد، آيا نمي‌توان جملة «إِنْ تَحْمِلْ عَلَيْهِ» را چنين تعبير کرد که اگر سگ خود را وادار کني و از او بخواهي زبانش را درنياورد، باز هم بنا به طبيعت‌اش ناچار است در گرما بدينگونه تنفس کند؟ (مفهوم تکليف کردن و مسئوليت پذيري را در فعل تحمل، از جمله در آيه 54 سوره نور (24:54) مي‌توان ديد: ...فَإِنْ تَوَلَّوْا فَإِنَّمَا عَلَيْهِ مَا حُمِّلَ وَعَلَيْكُمْ مَا حُمِّلْتُمْ...).

پيام اصلي اين داستان همين است که دينداري با دانش ديني تفاوت مي‌کند؛ علم و دانش تنها چراغ است که اگر در کف دزد درآيد گزيده‌تر برد کالا! و همچنان که حفظ انقلاب از وقوع آن سخت‌تر است وگرنه از اهداف اوليه خود منحرف مي‌شود؛ حفظ ايمان نيز از حصول آن سخت‌تر است. بايد دعا کرد خدا لحظه‌اي ما را به حال خود وانگذارد! تضمين ايمان به اخلاص در دين و ترجيح هدايت و رضايت ربّ به هواي نفس و رضايت خود است. شيطان در کمين همه، حتي ديندارترين‌هاست! و همه را تعقيب مي‌کند، همين که لغزيديم، دستمان را به راه خود مي‌کِشد. داستان بلعم باعورا داستان همه ماست. بايد عبرت بگيريم!
238- داستان و سرگذشت را از اين جهت قصه مي‌گويند که مطالبش پشت هم و پيوسته است و گوينده يا خواننده آن را تعقيب مي‌کند. مفهوم تعقيبِ محتوا و منظور نيز در واژه قصه وجود دارد تا تلاوت کنندهِ کتاب در ماجراهاي جاذب آن متوقف نشده و به پند و پيام سرگذشت بپردازد (ر ک: يوسف 112 (12:112) ، انعام 57 (6:57) و 130 (6:130) ، نمل 76 (27:76) ، اعراف 35 (7:35) و 176 (7:176) ، نحل 118 (16:118) ).

تعقيب جاي پا در مسير طي شده هم با همين کلمه در قرآن بيان شده است (کهف 64 (18:64) ).

تفسير اقاي عبدالعلي بازرگان


كسى كه در بين راه درباره مقصد خود متحير مى شود (( غوى (( است و كسى كه با حفظ مقصد از راه منحرف مى شود (( ضال (( است ، و تعبير اولى نسبت به خبرى كه در آيه است مناسب تر است ، براى اينكه بلعم بعد از انسلاخ از آيات خدا و بعد از اينكه شيطان كنترل او را در دست گرفت راه رشد را گم كرد و متحير شد، و نتوانست خود را از ورطه هلاكت رهايى دهد، و چه بسا هر دو كلمه يعنى غوايت و ضلالت در يك معنا استعمال شود، و آن خروج از طريق منتهى به مقصد است .

تفسير الميزان


واکنش¬های سگی
در مثالی که در آیه 176 آورده نکته¬ایست که خوب است به آن توجه کنیم: سگ چه وقتی که به او حمله کنیم و چه وقتی که به او پشت کنیم، پارس می¬کند، علت آن این است که پارس کردن برای او یک عمل غریزی است که از عقل و منطق سرچشمه نمی¬گیرد .
در مثالِ موردِ بحث، آن شخص که آیات خدا را کنار گذاشت بخوبی با این بیان سازگار است.
آیات خدا، از نوع علم و عقل و صفات پسندیده و تقوا، صاحب خویش را به این امر می-کند که در شرایط مختلف واکنش¬هائی نشان دهد که با عقل و علم و تقوا و صفات پسندیده متناسب است ، اما کسی که خود را از آنها رها کرد، در حقیقت حالتی را انتخاب کرده که واکنش¬های خویش را براساس هوای نفس (و بعبارت دیگر غرایز) قرار داده و شباهت او با سگ نیز در همین است.


تفسير اقاي جمال گنجه اي

ali Offline
#20 ارسال شده : 1399/10/10 08:17:54 ق.ظ
ali

رتبه: Advanced Member

گروه ها: Moderator, member, Administrators
تاریخ عضویت: 1390/03/24
ارسالها: 868

تشکرها: 4 بار
14 تشکر دریافتی در 14 ارسال
تدبر و فهم و تفسير سوره اعراف: نكات تفسيري اخر سوره اعراف:

مفهوم خذالعفو خطاب به پيامبر چيست؟ منظور از نزغ شيطان كه ممكن بوده به پيامبر برسد، چيست؟


وَإِمَّا يَنزَغَنَّكَ مِنَ الشَّيْطَـنِ نَزْغٌ فَاسْتَعِذْ بِاللَّهِ إِنَّهُو سَمِيعٌ عَلِيمٌ 200
«و اگر بى گمان از شيطان وسوسه اى افسادگر به تو در رسد (كه تو را به كارى افسادگر با حيله برگمارد) پس به خدا پناه ببر. به راستى او بسيار شنواى بسيار داناست.» 200

آيه 200 ـ «ك» در «بنزغنَّك» خطابى عمومى و بدلى است، كه هر يك هر يك مكلفان را شامل است، و اختصاصى به رسول گرامى ندارد، چنانكه جملاتى گذشته همچون تدعوهم در آيه (198) بر اين حقيقت گواه است، زيرا «تدعوا» جمع مفردش «تدعُهُم» است، كه جزم واو مقتضاى فعل شرط مى باشد، ولى «تدعوا» تدعون بوده كه جمع است.
وانگهى اگر هم اين «نزغ» و بازدارى شيطان در آيه مورد بحث در اختصاص رسول گرامى باشد، اين خود بر خلاف عصمت نيست
زيرا شيطان بازدارى از حق را نسبت به كل مكلفان بويژه معصومان ادامه مى دهد، و لكن در معصومان بر مبناى مقام عصمت اختياريشان، و پناه خاصشان به حضرت اقدس الهى از بازداريهاى شيطان كلا در امانند، وانگهى ادله اى عقلى و آياتى بسيار دليل بر عصمت معصومان است، تا چه رسد به سر سلسله آنان رسول گرامى اسلام.

خُذِ الْعَفْوَ وَأْمُرْ بِالْعُرْفِ وَأَعْرِضْ عَنِ الْجَـهِلِينَ 199
«گذشت را (پيش) بگير و به (كار) شناخته شده ]: پسنديده[ فرمان ده، و از نادانان روى بگردان.» 199
آيه 199 ـ "خُذِ العَفو" دستورى است كامل و شامل كه تمامى معانى پنجگانه عفو را نسبت به ديگران بر مكلفان واجب كرده كه از جمله زندگى مصلحانه و شايسته است، چنانكه چشم پوشى از برخى ستمهاى ستمكاران و نيز پرداخت اموالى اضافه بر مصرفتان، و همچنين زندگى ميانه برون از افراط و تفريط را واجب كرده است.
امر به عرف داراى ابعادى است، از جمله امر عارفانه و پسنديده، و نيز امر به معروف، و همچنين اين امر در هر دو بعدش مورد پسند و شناخت شريعت ربانى باشد. بدين معنى كه بدون هيچ گونه اختلاف و يا امكان اختلافى از ضرورتهاى اوليه شرعيه بوده، زيرا واجبات مورد اختلاف چون داراى وجوب همگانى نيستند امر به آنها نيز همگانى و قانونى نيست.

تفسير فرقان



اعراف:199

خُذِ الْعَفْوَ وَأْمُرْ بِالْعُرْفِ وَأَعْرِضْ عَنِ الْجَاهِلِينَ

ـ [با اين حال، شيوة] عفو را در پيش گير و به عُرف [=ارزش‌هاي معروف و شناخته شده براي همگان] دعوت کن 257 و از جاهلان، روي بگردان [=با آنان درگير مشو]. 258
______________

257- به پاورقي 192 همين سوره (7:145) رجوع شود. درضمن امر کردن به عُرف، در حالي که ممکن بود امر به شرع، دين، عبادت و... باشد، مي‌رساند مردم را به چيزي بايد فراخواند که به آن معرفت پيدا کرده و پذيرفته باشند و اين کمال منزلتي است که خداوند در کتابش براي بندگان قائل شده تا کسي آنها را به تقليد و انجام کاري ندانسته مجبور نکند.

258- معناي اعراض روي گرداندن از اشخاص است، اما وقتي با حرف اضافه «عن» آمده باشد، معناي معترض نشدن و رها کردن طرف مقابل به حال خود دارد. همچنانکه در آيه 95 سوره توبه (9:95) آمده است: «منافقان، هنگامي که از جهاد برگشتيد شما را سوگند مي‌دهند تا از آنان «اعراض» کنيد، پس اعراض کنيد...» (سَيَحْلِفُونَ بِاللهِ لَكُمْ إِذَا انْقَلَبْتُمْ إِلَيْهِمْ لِتُعْرِضُوا عَنْهُمْ فَأَعْرِضُوا عَنْهُمْ) اعراض کردن در اين موارد ترک مذمّت و انتقاد است.

تفسير اقاي عبدالعلي بازرگان


خُذِ الْعَفْوَ وَ أْمُرْ بِالْعُرْفِ وَ أَعْرِض عَنِ الجَْهِلِينَ

● معناى عفو در: (( خذالعفو و اءمر بالعرف ((


(( اخذ به چيزى (( ، به معناى ملازمت و ترك نكردن آن چيز است پس ‍ معناى اينكه فرمود: (( بگير عفو را(( اين است كه همواره بدى هاى اشخاصى كه به تو بدى مى كنند بپوشان و از حق انتقام كه عقل اجتماعى براى بعضى بر بعضى ديگر تجويز مى كند صرف نظر نما و هيچ وقت اين رويه را ترك مكن ، البته اين چشم پوشى نسبت به بديهاى ديگران و تضييع حق شخص است ، و اما مواردى كه حق ديگران با اسائه به ايشان ضايع مى شود عقل در آنجا عفو و اغماض را تجويز نمى كند، براى اينكه عفو در اينگونه موارد وادار كردن مردم به گناه است ، و مستلزم اين است كه حق مردم بنحو اشد تضييع گردد و نواميس حافظ اجتماع لغو و بى اثر شود، و تمامى آيات ناهيه از ظلم و افساد و كمك به ستمكاران و ميل و خضوع در برابر ايشان و بلكه تمامى آياتى كه متضمن اصول شرايع و قوانين است از چنين اغماضى جلوگيرى مى كند، و اين خود روشن است .

پس منظور از اينكه فرمود: (( خذ العفو(( اغماض و نديده گرفتن بديهايى است كه مربوط به شخص آن جناب بوده ، و سيره آن حضرت هم همين بود كه در تمامى طول زندگيش از احدى براى خود انتقام نگرفت ، كما اينكه در بعضى از روايات راجع به ادب آنجناب گذشت .

كلمه (( عرف (( به معناى آن سنن و سيره هاى جميل جارى در جامعه است كه عقلاى جامعه آنها را مى شناسند، به خلاف آن اعمال نادر و غير مرسومى كه عقل اجتماعى انكارش مى كند (كه اينگونه اعمال عرف (( معروف (( نبوده بلكه منكر است )


وَ إِمَّا يَنزَغَنَّك مِنَ الشيْطنِ نَزْغٌ فَاستَعِذْ بِاللَّهِ إِنَّهُ سمِيعٌ عَلِيمٌ

راغب در مفردات مى گويد: (( نزغ (( وارد شدن و مداخله در امرى براى خرابكارى و فاسد كردن آن است ، و در آيه (( من بعد ان نزغ الشيطان بينى و بين اخوتى بعد از آنكه شيطان ميان من و برادرانم را بهم زد(( به اين معنا است .

و بعضى ديگر گفته اند: به معناى تكان دادن و از جاى كندن و وادار كردن است ، و غالبا در حال غضب بكار مى رود، بعضى ديگر گفته اند: (( نزغ شيطان (( به معناى كمترين وسوسه او است ، و ليكن همه اين معانى نزديك به همند، البته نسبت به آيه مورد بحث معناى دوم نزديكتر است ، چون با آيه قبلى هم كه دستور مى داد تا از جاهلان اعراض كند مناسبت دارد، زيرا تماس گرفتن جاهلان با آدمى و مشاهده جهالت ايشان خودش يك نوع مداخله اى است از شيطان براى عصبانى كردن و آتش ‍ بجان كردن آدمى ، آرى ، برخورد زياد با جاهل ، آدمى را بسوى جهالت و مثل او شدن سوق مى دهد.

تفسير الميزان

آیات 199 تا 201 را وقتی می فهمیم که پاراگراف قبل را فهمیده باشیم ،
با توجه به پاراگراف قبل به آنحضرت توصیه میکند که هنوز وقتش نشده و لذا از آنها روی بگردان و اگر این موضوع را (یعنی رویگرداندن از آنها را) فراموش کردی پس از اینکه دو باره متذکر شدی این کار را (یعنی روی گرداندن را) کن .

تفسير اقاي گنجه اي
admin Offline
#21 ارسال شده : 1399/10/12 11:12:13 ق.ظ
admin

رتبه: Administration

گروه ها: Administrators, Moderator, member
تاریخ عضویت: 1391/10/20
ارسالها: 395

8 تشکر دریافتی در 8 ارسال
ترجمه تدبر و فهم سوره اعراف

وَإِذَا قُرِئَ الْقُرْءَانُ فَاسْتَمِعُواْ لَهُو وَأَنصِتُواْ لَعَلَّكُمْ تُرْحَمُونَ 204
و هنگامى كه قرآن خوانده شود، گوش (هوش)بدان فرا بداريد و (خود و ديگران را) خاموش كنيد، شايد مورد رحمت قرار گيريد204

آيه 204 ـ در اين آيه استماع و انصات نسبت به قرآن را به هنگام خوانده شدنش بر آنان كه مى شنوند واجب دانسته، چه صداى قرآن بوسيله انسانى در نزد شما باشد، و يا از دستگاههاى ضبط و صداو سيما صداى قرآن به گوش شما برسد، در همه اين موارد مكلفان مكلفند نخست «فاستمعواله» و نه «فاستمعوه» و يا «فاسمعوه» زيرا فاسمعوه مطلق شنيدن است، و «فاستمعوا» شنيدن با دقت و بررسى مى باشد، كه همان گونه كه به صدا و نداى قرآن گوش مى دهد همراه و همگام آن به ديگر صداها نيز گوش فرا داريد، ولى اينجا استماع قرآن را انحصارى دانسته، زيرا اين استماع «له» و براى قرآن است، و نه براى قرآن و غير آن و سپس «أنصتو» و نه «اُنصتوا»، زيرا دومى به معنى ساكت شدن مى باشد، ولكن «اَنصتوا» ـ كه از باب افعال و متعدى مى باشد ـ به معنى ساكت كردن است. كه به گونه اى مطلق همه صداها و نداها و توجهات غير قرآنى را كلا سلب كرده، و اين استماع را در انحصار شنيدن قرآن قرار داده. كه بايستى تنها به صداى آن گوش فرا داريد و نه يا صداهاى ديگران كه گاه اين و گاه آن و با هر دو را گوش دهيد، در ثانى «وأَنصتو» كه خاموش كنيد ـ و نه تنها خاموش باشيد ـ بدين معنا كه هم كل شنوائيها و دريافتهاى خود را از غير قرآن خاموش و ويژه قرآن كنيد، و نيز ديگران را هم كه خاموش نيستند و يا گوش فرا ندارند آنان را نيز خاموش نمائيد،

روى اين اصل «أَنصتو» دليلى بر وجوب خاموش كردن خود و ديگران است. كه اگر شما هم استماع كنيد و هم خاموش باشيد كافى نيست، زيرا «اَنصتوا» دوگانگى در گوش داشت قرآن است، بلكه بر حسب اين دو نص تنها بايد گوشهاتان فراداشت و بسيج براى شنود قرآن باشد، و اضافه بر آنچه گفتيم گوش سَر و سرّ را توأمان در بردارد، كه با تمام حواس بيرونى و درونى براى دريافت قرآن بايستى گوش فرا داريد، تا در آخر "لعلكم ترحمون" شايد مورد رحمت پروردگار شويد، بويژه آنكه اگر در اين استماع و «انصات» در معانى آن نيز توجه و تدبير كنيد و در برابر اين رحمت ـ كه با مراتبش پيامد مراتب استماع و انصات است ـ اگر تقصيرى كنيد رحمت خدا را از شما سلب مى گردد، و طبعاً رحمت كه رفت جايگزينش عذاب خواهد بود.

اضافه بر اين نص ـ در وجوب استماع و انصات براى قرآن ـ طبع عاقلانه و ايمانى نيز چنان است، كه اگر بزرگى با شما سخن گويد، بايد در برابرش گوش باشيد، و در غير اينصورت نسبت به او اهانت كرده ايد. تا چه رسد به آخرين پيام وحيانى ربانى ـ :قرآن، كه سراسر نسبت به مكلفان خطاب است، كه در صورت ناشنودن اين خطاب و در پى آن تأمل نكردنش اين خود اهانتى است به مقام مقدس ربوبيت

اين انصات در كل حالات خوانده شدن قرآن در صورت شنيدن آن واجب است، و حتى در حالت نماز جماعت كه در اين زمينه سكوت مأمومان همچنان واجب است، و روى همين مبنا امام به جاى مأمومان در خواندن حمد و سوره تحمل مى كند.

و حتى در نمازهايى كه حمد و سوره را امام آرام مى خواند. اينجا نيز در صورت شنيدن آن سكوت واجب است، ولى در صورت تقطع و پراكندگى در شنود و ناشنود اين حمد و سوره آهسته بر مبناى حرج خواندش واجب نيست.
در ركعت سوم و چهارم نمازهاى واجب كه سبحانيات خوانده مى شود ـ اگر امام به جاى سبحانيات حمد بخواند و شنيده شود اينجا هم سكوت مأموم واجب است.
و اگر كسى به تنهايى نماز مى خواند شما در صورت شنود حمد و سوره اش حق نداريد مقارن با او نماز بخوانيد

شنيدن قرآن در صورت امكان بر كل مكلفان واجب است، ولى خواندن آن بر حسب آيه "فاقرأو ما يَستَرَ منه" (20:73) كلا واجب نيست، بلكه به اندازه اى و در صورتى كه ميسر است.

«القرآن» در كل لغتهاى قرآنى چه اصليش و چه ترجمه اش قرآن است. و در صورتى كه ترجمانى قرآنى به راستى و بدون هيچ گونه اعوجاجى خوانده شود. شنيدن آن نيز واجب است، ولى اگر ترجمه اى بر خلاف حقيقت باشد همانندخود قرآن كه با تحريفى لفظى خوانده شود نه تنها شنيدن آن واجب نيست بلكه حرام است، و از باب نهى از منكر بايستى از آن جلوگيرى مى گردد.


در پاسخ اين پرسش كه اين وجوب اگر براى فهم معانى قرآن است، در انحصار عربها و عربى دانهاخواهد بود؟ بايد گفت نخست دانستن ترجمه قرآن بر كل مكلفان واجب است. چنانكه در آيات و رواياتى اين حقيقت روشن مى باشد، كه در جاهاى خود به تفصيل بيان شده. وانگهى اگر هم معانى قرآن را شنونده نمى داند. هدف استماع آن نخست احترامى است نسبت به مقام اقدس رب العالمين كه گوينده اين آيات مقدسات است، كه اين واجبى است همگانى، وانگهى اين وجوب والا در استماع قرآن خود مستمعان را وادار مى كند به كوشش و كاوش در فهم معناى قرآن.

در پاسخ اين پرسش هم كه "لعلكم ترحمون" تنها احتمال رحمت ربانى را در نتيجه استماع قرآن مقرر داشته، بايد گفت كه چون «استمعوا» كل مراتب استماعها دريافتها و برداشتهاى برونى و درونى راحتى در بعد عصمت در بردارد، و همه مكلفان توان اين گونه استماع شمولى را ندارند، روى اين اصل مناسب همين است كه شايد مورد رحمت قرار بگيريد، در ذيل آيه آمده است كه اين شايد براى بعضى بايد است، و از براى بعضى ديگر شايد، كه خود مقدمه اى است از براى بايدها، مانند "اهدنا الصراط المستقيم" و "واعبد ربك حتى يأتيك اليقين" كه نازل ترين مسلمانان را با رسول بزرگوار و ساير معصومان محمدى، و همچنين ميانگين در بين اين دورا شامل است.


تفسیر فرقان ایت اله صادقی تهرانی



(( انصات (( سكوت توام با استماع است ، و بعضى گفته اند: به معناى استماع با سكوت است ، و معناى (( انصت الحديث و انصت للحديث (( اين است كه به حديث گوش مى داد در حالى كه سكوت كرده بود، و (( انصته غيره (( يعنى ديگرى به سخن او گوش داد و (( انصت الرجل (( يعنى ساكت شد، پس معناى جمله مورد بحث اين شد كه : گوش فرا دهيد به قرآن و ساكت شويد. هر چند گفته اند اين آيه درباره نماز جماعت و گوش دادن به قرائت امام جماعت است و ليكن بحسب دلالت عام است

تفسیر المیزان


اعراف:204

وَإِذَا قُرِئَ الْقُرْآنُ فَاسْتَمِعُوا لَهُ وَأَنصِتُوا لَعَلَّكُمْ تُرْحَمُونَ

و [حال که چنين است] هرگاه قرآن خوانده مي‌شود، بدان گوش فرا دهيد و سکوت کنيد باشد تا در معرض رحمت قرار گيريد. 264
______________

264- اين فرمان الهي برخلاف شيوه منکران است که به توده‌هاي مردم توصيه مي‌کردند به آيات قرآن گوش ندهند و هنگام تلاوت آن همهمه و سروصدا کنند تا مانع شنيدن ديگران شوند (فصلت 26). همچنانکه گروه‌هاي فشار به شيوه کافران عهد جاهليت، در جوامع استبدادزده، امروز مانع برگزاري مجالس سخنراني و بحث و گفتگوي غيرخودي‌ها مي‌شوند.

از تفسیر اقای عبدالعلی بازرگان
ali Offline
#22 ارسال شده : 1399/10/13 01:38:59 ب.ظ
ali

رتبه: Advanced Member

گروه ها: Moderator, member, Administrators
تاریخ عضویت: 1390/03/24
ارسالها: 868

تشکرها: 4 بار
14 تشکر دریافتی در 14 ارسال

ترجمه تدبر و فهم سوره اعراف:نكات جالب تفسيري سوره اعراف از تفسير اقاي جمال گنجه اي


در آیات 26 تا 36 که با تاکید و تکرار کلمه «بنی آدم» را بکار برده دارد میگوید مخاطبانت منحصر به این اهالی مکه نخواهد ماند بلکه تمام انسانها را متوجه خویش خواهد نمود .

اولین قانون اساسی اولیه

اگر بیاد داشته باشیم مضمون آیه آخر پاراگراف قبلی این بوده که شما در زمین زندگی خواهید کرد و در آن خواهید مرد و از آن دوباره زنده خواهید شد.
در این پاراگراف، «مقررات عمومی» و بعبارت دیگر «قوانین اساسی» زندگی در روی این زمین را اندکی برای مخاطب باز می¬کند و بطور اجمال می¬گوید که:
تقوی داشته باشید (آیه 26)،
گول شیطان¬ها را که مواظبتان هستند نخورید (آیه 27)،
مسئولیت اعمالتان را بپذیرید (آیه 28)،
به عبادات توجه داشته باشید (آیه¬های 31 و 32)،
زندگی کنید و در آن میانه¬رو باشید (آیه¬های 31 و 32)،
دنبال کارهای زشت، چه آشکار و چه پنهان نباشید (آیه 33)،
عاقبت همه مرگ است و سپس جهان دیگر است و برای آن جهان کار کنید (آیات 34 تا 36)


اشخاص بی¬ایمان اخلاق ابلیسی دارند

با توجه به آیه 28 چنانکه در بند قبل دیدیم ابلیس نافرمانی و کج¬فهمی و گناه و تمرد خویش را به خداوند نسبت داده بود و در این آیه نیز می¬فرماید اشخاص بی¬ایمان هم صاحب همان اخلاق می¬شوند یعنی مسئولیت اعمال زشت خویش را به دیگران ارجاع داده و خود را کاملاً مجبور و بی¬اراده و در نتیجه بی¬گناه قلمداد می¬کنند.
آنچه در انتهای آیه آمده نوعی تعیین ملاک است برای تشخیص خدائی یا شیطانی بودن چیزی.
اگر شائبه¬ای از زشتی در کاری بود، آن کار، خدائی نیست.

به ارث بردن بهشت
آیه 43: البته برای مؤمنان و معتقدان این کاملاً طبیعی است که بگویند ما این بهشت را بدست نیاورده ایم بلکه بما لطف شده است ، زیرا وجودشان و توفیقات و پیامبران و هدایت¬ها از آنِ خداوند است و لذا «هدایت شدن آنان» نیز میوه-ایست از میوه¬های این درخت ، و طبیعی است که تصاحب بهشت را به خویش نسبت ندهند و آنرا به خدا نسبت بدهند.
آیه 43:موضوع «ارث» از لحاظ اینکه بسیار در قرآن تکرار شده قابل توجه است.
اتفاقی که در فرایند ارث بردن می¬افتد این است که آدمی چیزی را بدست می-آورد که برای آن زحمتی نکشیده است.
بهشت نیز چنین است.در مقابل این عباداتِ کم زحمتِ ما ، بهشت جایزه عظیمی است و مانند ارث بردن است.

به زبان مخاطب
در آیه 51، به زبان مخاطب فرموده و «امروز فراموششان می¬کنیم...» یعنی «امروز رفتاری با شما می¬کنیم که شبیه رفتاریست که با کسانی می¬شود که فراموش شده باشند»

وَمَا وَجَدْنَا لأَكْثَرِهِم مِّنْ عَهْدٍ وَإِن وَجَدْنَا أَكْثَرَهُمْ لَفَاسِقِينَ ﴿102﴾

«عهد» مطرح شده در آیه 102 چه بوده؟آنها کدام «عهد»ی را بسته بودند که دیگر به آن پابند نبودند؟


برای توضیح باید به این نکته بدیهی توجه کنیم که هیچ اجتماع بشری شکل نمی¬گیرد مگر اینکه براساس یکنوع «توافق عمومی» بوده باشد.شبیه به چیزی که امروز به آن «قانون اساسی» می¬گوئیم.
البته این «قانون اساسی اولیه» در زمانهای ماقبل تاریخ، می¬توانست یک چیز غیر مکتوب باشد اما نمی¬توانست وجود نداشته باشد زیرا معقول نیست.

و معمولاً قوانین اساسی در ابتدا براساس عدالت و مساوات در حقوق و مسئولیت ها و برابریِ حقوق قانونی شکل می¬گرفته، و اگر غیر از این باشد چرا مردم باید با هم «جمع» شوند؟ معنی ندارد چند نفر با یکدیگر تشکیل جمعیتی بدهند اما از همان اول با هم توافق کنند که بعضی از آنها نسبت به بعضی دیگر «حقوق و مزایای انسانی و اجتماعیِ بیشتر»، و «مسئولیت کمتر» داشته باشد.

اما کم کم بعضی¬ها بدنبال کسب امتیازات بیشتر، قانون اساسی اولیه را در جهت منافع خود دستکاری می¬کردند و این دستکاری با مرور زمان بیشتر و بیشتر می¬شد تا می¬رسید به آنجا که دیگر آن جامعه قابل دوام نبود. در این حال، پیامبرانِ مرحله آخرِ عمر تمدن آنها، هشدار می¬دادند اما همان صاحبانِ امتیازاتِ بیشتر برای حفظ امتیازات خویش تمام اهرمهای قدرت را در جهت مقابله با آن پیامبران تجهیز می¬کردند.
لذا اینکه می¬فرماید آنها نمی¬توانستند چیزی را که قبلاً (بطور عملی) تکذیب کرده بودند تصدیق کنند راجع به این دوره است و نیز آیه 102 که می¬فرماید آنها را پایبند به «عهد» نیافتیم نیز همان «عهد»ی است که مایه اصلی اتحاد و اتفاق و هسته شکل¬گیری تمدن آنها بود.


آیات 134-130: خشکسالی و کمبود میوه¬جاتِ ذکر شده، و نیز مطالب بعد تا آیه 134 نشان می¬دهد که بین «قضیه جادوگران» تا «برخورد نهائی» سالها طول کشیده است.
آیه 132: در سوره¬های اسراء و نمل دیدیم که معجزاتی که حضرت موسی، برای وادار نمودن قوم فرعون به ایمان، می¬آورده نُه مورد بوده است. معجزاتی هم که تاکنون در این سوره از حضرت موسی سراغ داریم اینهاست:
1- عصا،
2- دستِ سفید شونده،
3- خشکسالی،
4- کمبود محصولات،
5- طوفان،
6- ملخ،
7- شپشک،
8- قورباغه،
9- خون.

آیه 137: اینکه فرموده «آنچه را که فرعون و قومش ساخته و پرداخته بودند و آنچه که بالا برده بودند ویران نمودیم» یعنی چه؟ ظاهراً چنین بنظر می¬رسد که منظور از «فرعون»، آن فرعونی باشد که همزمان با موسی(ع) بوده. (یعنی رامسس دوم یا «رَعْ مَسیس» دوم) و اگر این تلقی درست باشد می¬باید ساخته¬های او ویران شده باشد نه ساخته¬های کل فراعنه. و البته «ساخته»، اعم است از فیزیکی و اجتماعی.

«جادو»ی مذکور در این داستان چه بود؟

آنچه که «جادوگران فرعون» ارائه کردند، در حقیقت، جادو از نوعی که در آیه 103 بقره ذکر شده نبوده بلکه نوعی از شعبده بازی بوده که منشاء شیمی (جیوه و . . ) و فیزیک (حرارت) و مهارت انسانی (مدیریتِ میزان و چگونگیِ اِعمال حرارت و تمرینات زیاد) داشته است.
امروز میدانیم که این نوع موضوعات در شاخه سرگرمی های علمی در تماشا خانه ها در همه جای دنیا ارائه میشود


علیرغم ابتدائی بودن تمدن مصر باستان در شاخه مکانیک، که به قولی هنوز به اختراع چرخ و اهرم هم توفیق نیافته بود، اما در بخش شیمی (مومیایی کردن اجساد بطوریکه بتوانند آنها را قرن ها نگهدارند) پیشرفت های قابل توجهی داشته اند و چون مومیایی کردن اجساد برای عموم مردم نبود و فقط به «بزرگان نظام فرعونی» اختصاص داشت، این بخش از پیشرفت های آنان در معرض مردم قرار نگرفته بود.
در قضیه برخورد عصای موسی با ارائه آن باصطلاح جادوگران، فرعون چنان صلاح دید که آن بخش پنهان از پیشرفت های شیمی دانان دستگاه خویش را برای مردم «رو» کند.

البته انجام این ارائه یک شاهکار بزرگ بود که آن را به عنوان یک امر مافوق بشری به عوام الناس قالب میکردند، و راز ایمان آوردن آن باصطلاح جادوگران این بود که خودشان مکانیزم کارشان را می شناختند و هنگامی که دیدند عصای موسی آمد و همه آنها را خورد، دانستند که کار موسی از نوعی دیگر و از نوع «فوق انسانی» است

آیه 138: «دریا»ی مطرح در این آیه علیرغم تصریحی که توراتِ فعلی دارد که «دریای سرخ» است بشرحی که در سوره طه عرض کردیم نمی¬تواند آن باشد بلکه منظور همان رود نیل است.


بازگشت به بت¬پرستی؟ آن هم این قدر زود؟
در رابطه با آیات 140-138 مطلب بسیار قابل تعمق است.
تصورش را بفرمائید، بنی¬اسرائیل تا همین چند روز پیش اسیر دست سفاکانی بودند که شاخصه آنها بت¬پرستی بود و حضرت موسی(ع) بنام خدای واحد و با آن همه معجزات آنها را آزاد کرد، و با وجود این، اولین آثار بت¬پرستی را که دیدند، همه آن چیزها را فراموش، و نه تنها هوس بت¬پرستی کردند، بلکه از پیامبر غیور خداوند می-خواهند او وسایل بت¬پرستی آنها را فراهم کند!
همه اینها بسیار عجیب و غیرقابل باور است اما اگر کمی درباره¬اش بررسی کنیم خواهیم دید آنقدرها هم عجیب نیست.

در روایات توراتی آمده که بنی¬اسرائیل 400 سال بنده فراعنه بوده¬اند.
البته اگر تخمین هم بزنیم، این رقم معقول است.
در این مدت طولانی، کم¬کم ارزشهای ارباب¬ها به برده¬ها منتقل و آنها روش درست را همان می¬پندارند که اربابان در پیش می¬گیرند و فکر صحیح از نظر آنها همان خواهد بود که اربابان آنطور فکر می¬کنند.

طبعاً بت¬پرستی نیز برای آنها تنها شکل مناسک دینی می¬شود و اگر هم خاطرۀ ضعیفی از توحید خالص آباء و اجدادی داشته باشند، اینهمه ذلت و خواری دیگر چیزی از آن برایشان باقی نمی¬گذارد و طبیعی است که این مدت کوتاهی که از نجاتشان می¬گذرد به هیچ وجه کافی نیست که چیزی را که در طول چندین قرن در ذهنشان رسوخ کرده بزداید.



آیه 141: در سوره¬های قبلی عرض کردیم که منظور این است که «نسل معترض» بر این رابطه ظالمانه اربابیِ قبطیان و بردگی بنی¬اسرائیل را حذف می¬کردند.

آیه¬های 158-157: فرع بر آیه 156 است.
صفتی که برای پیامبر اکرم(ص) در این آیه¬ها آورده و بمعنی «درس ناخوانده» است، برای همگان یک صفت منفی بمعنی «نافرهیخته» است اما برای پیامبران صفت لازم و واجب و مثبت است زیرا اگر پیامبران معلمی دیده باشند چه بسا این شائبه پیش آید که مطالبی را که می¬گویند از القائات آن معلم است. قبلاً هم در سوره یس دیدیم که شاعری را از پیامبر اکرم(ص) نفی کرده و آن را یک نعمت قلمداد کرده بود.


آیه 157: تنها آیه¬ای در قرآن است که «آزادی» را برای بشر چنین مفصل تعریف نموده است.

آیات 162-160: نعمتهای عجیبی را برای بنی¬اسرائیل بر می¬شمارد و آنها حتی بسیار بالاتر از نعمتهائیست که آدم و همسرش در دوره¬ای که «در آن باغ» بودند داشتند یعنی بهترین آب (آب معجزه¬ای) و بهترین غذا (غذای آسمانی) و بهترین سقف (ابر هدایت شده) و بهترین راهنما.


امیدبخشی و هشدار توأم با یگدیگر
در این پاراگراف طولانی به داستان موسی(ع) و بنی¬اسرائیل پس از خروج از مصر می-پردازد و باید دانست که نزول سوره اعراف در زمان نزدیک به وقوع هجرت صورت پذیرفته و بنا بر تخمین، دو سال مانده به هجرت نازل شده و محتوای آن نیز بطور عبرت¬انگیزی با این نکته تناسب دارد.
زیرا از طرفی با توجه به ذکر پیامبران گذشته مانند نوح(ع) و هود(ع) و صالح(ع) و لوط(ع) و غیره و نابودی تکذیبگرانِ آنها و نجات مؤمنان، مسلمانانِ آنروزها را دلداری می¬دهد که شما و پیامبرتان نیز نجات خواهید یافت، و مکذبان مغلوب و منکوب خواهند شد،

اما با ذکر داستانهایِ پس از نجاتِ بنی¬اسرائیل از دست فرعون و انحرافاتی که به آنها دچار شدند تلویحاً به مسلمانان هشدار می¬دهد که مبادا شما با رسولتان چنین کنید و خودتان چنان شوید و چنانکه خواهیم دید از این پس هر چه از داستانهای مربوط به بنی¬اسرائیل نازل می¬شود (غیر از یکی دو استثناء) دیگر به آن قسمت ناراحتی و عذاب و اسارت آنها در دست فرعونیان نمی¬پردازد بلکه به بعد از آزادی آنها نظر دارد و این نیست مگر توجه دادن و هشدار مسلمانان به خطر انحراف از مسیر حق و قبول رهبری شیطان و سقوط از ایده¬آل¬های مکتب و خروج از رهبری رسول اکرم(ص).
لذا این پاراگراف را باید با این دید «عبرت»ی و «هشدار»ی بخوانیم.


از آیات 163 تا 167 تلویحا به مسلمانان میگوید که پس از رهائی از شرایط موجود مانند بنی اسرائیل دنبال کلاه شرعی نروید.
از آیه 165 معلوم می¬شود که اگر قرار است عذاب دسته¬جمعی به قومی فرود آید، اهل نهی از منکر را شامل نخواهد شد و لذا در این آیه به این موضوع هم ترغیب میکند .
از آیات 175 تا 179 فهمیده میشود که تلویحا دارد به علماء مسلمانان پیام میده


از آیات 189 تا 198 اینطور فهمیده میشود که خداوند دارد معاذیری در دهان کافران معمولی (نه فعالان کفر) قرار میدهد که آنها را به ریشه های عقاید باطلشان آگاه کند و غیر مستقیم به راه حق هدایت کند و در این راه به آنها میگوید در خلوت تان (وقتی که در مشکلی گیر میکنید) تمام عناصر اعتقادات باطلتان از یادتان میرود و به عنوان موثر در رفع مشکل فقط به خداوند رو میکنید اما چون در فرهنگ شرک بزرگ شده اید پس از اینکه اوضاعتان عادی شد دوباره به حالتی که به آن عادت کرده اید بر میگردید و ادامه با ذکر دلایلی آنها را به ترک عقاید عادتی شان تشویق میکند .

آیات 199 تا 201 را وقتی می فهمیم که پاراگراف قبل را فهمیده باشیم ،
با توجه به پاراگراف قبل به آنحضرت توصیه میکند که هنوز وقتش نشده و لذا از آنها روی بگردان و اگر این موضوع را (یعنی رویگرداندن از آنها را) فراموش کردی پس از اینکه دو باره متذکر شدی این کار را (یعنی روی گرداندن را) کن .
از آیه 206 فهمیده میشود گاهی آنحضرت با خویش این فکر را میکرد که من حالا فلان کمک موثر را نیاز دارم و در آیه مذکور به او خاطر نشان میشود کمکی که تو نیاز داری عبادت است (تا مثلا صبر و تحملت زیاد شود )

ارتکاب گناه توسط مؤمن« موردی »و« موقتی »است

آیههای 201و202کنایه است از ارتکاب گناه. توضیح اینکه اهل تقوا، معمولاً دنبال گناهان نیستند اما این بمعنی آن نیست که هرگز گناه نمیکنند.
آنها گاهی هم به گناهانی دچار میشوند اما فوراً پشیمان شده و استغفار میکنند ، اما سایرین نه تنها از ارتکاب گناه ناراحت نشده ،بلکه ادامه هم میدهند.
عبارت «عبور کنندهای شیطانی» که در آیه 201 آمده عبارتی است کنایه ای ازدچــــارشدن آنان و ناخواسته بودن ارتکاب گناهانشان.

تصور کنید کسی دارد راه خودش را میرود و به این و آن کاری ندارد اما یکی دیگر هست که او را زیر نظر دارد و خود را به او نزدیک میکند و تنه محکمی به او میزند. شخصِ اول البته اندکی دچار دگرگونی میشود اما خود را جمع و جور میکند و دوباره به راه خویش ادامه میدهد.
در این مثال، رفتار نفر دوم که تنه زده و مزاحم شده همان است که تحت عنوان «عبور کنندهای شیطانی» مورد اشاره قرار گرفته است.

تقوا داران وقتي که عبور کننده اي شيطاني برخوردي با آنها کند متوجه خداوند ميشوند و فورا به بصيرت مي آيند (201) و برادران شيطان صفتِ آن ديگران، آنها را در همان گمراهي شان كمكشان مي كنند وکوتاه نمي آيند (202)

مرور سوره اعراف
در پاراگراف 1 که ابتدای سوره است می فرماید : ای مردم ! از رسولی که بسویتان آمده پیروی کنید وگرنه دچار خسران خواهید شد و مبادا جذب القائات شیطانی شوید ، که درآنصورت به تعالیم این رسول بی توجه شده و در دو جهان دچار خسران خواهید شد.

در پاراگراف 2 اولین خطابها و هشدارها و تشریع قانون کلی به انسانهای اولیه را ذکر میفرماید .

در پاراگراف 3 می فرماید : ای مردم ! عاقبت حتمی شما فرارسیدن قیامت و ضمن ارائه ای از قسمتی از وقایع آن روز میفرماید عاقبت تان دوحالت ممکنِ متضاد دارد . اینک این شما هستید که راه های منتهی به هر حالت را انتخاب میکنید .

در پاراگراف 4 گوشهای از الطاف و نعمتهای الهی را یادآوری می فرماید .

در پاراگراف 5 می فرماید : ای مردم ! به اقوام منقرض شده قبلی بنگرید ! این تازه وضـع دنیوی شان بود ، وضع آخرتی شان راهم که میدانید ! برای خویش چه می پسندید؟

در پاراگراف 6 یک قانون مهم درباره هلاکت تمدن ها را بیان می فرماید .

در پاراگراف 7 می فرماید : ای مسلمانان ! نه این کفار از فرعون و نیروهایش قوی ترند ونه این پیامبر کمتر مورد تاییدات الهی است ، پس ، دل خوش دارید شاید پیـــروزی نزدیک باشد .

در پاراگراف 8 می فرماید : ای مسلمانان ! مبادا شما هم پس از پیروزی همین عقبگرد ها را بکنید !

در پاراگراف 9 می فرماید : ای مسلمانان ! با خداوند رو راست باشید و از همین اول و قبل از پیروزی و آزادی هشیار باشید که باید از «اخلاق یهودی» بپرهیزید و اینکه بنیاسرائیل در زمین پراکنده شدند و هم بد وهم خوب در بین آنها بود-والبته بدها غلبه داشتند- و از سوی خداوند مورد امتحانات، و حتی تهدیدهای جدّی هم قـرار میگرفتند تا شاید دین خویش را به محکمی حفظ کنند و اینکه انسان، ذاتاً و فطرتاً معترف به ربوبیت خداوند است و کسانی را که نسبت به آیات الهی که به آن دسترسی دارند قدر ناشناسند و اینکه در اساسیترین امور بیاندیشید و با استعانت از نامهای نیکوی الهی و از کسانی که تمایل به حق دارند و به آن راهبری میکنند کمک بگیرید.

در پاراگراف اخر می فرماید : ای پیامبر(ص) درباره قیامت و امور وابسته به آن چنین بگوی و اینکه انسان باید به جایی رو کند که علم و قدرت داشته باشد و بتواند نیازهای او را برآورد و اینکه ای پیامبر ! با پیروانت زیاد سختگیر نباش زیرا «اصل کار»شان (که همان ایمانشان باشد) درست است و همان هم آنها را دوباره به مسیرصحیح بر میگرداند ضمنا به کافران هم چندان اهمیتی نده و خودت هم دائما برای خدا متواضع باش

درس سوره: بي توجهي به خداوند و سر کشي در مقابل پيامبران مايه هلاکت دو جهان است

ali Offline
#23 ارسال شده : 1399/10/14 08:18:39 ق.ظ
ali

رتبه: Advanced Member

گروه ها: Moderator, member, Administrators
تاریخ عضویت: 1390/03/24
ارسالها: 868

تشکرها: 4 بار
14 تشکر دریافتی در 14 ارسال


تدبر و فهم سوره اعراف: نكات تفسيري سوره اعراف:

آيا ميقات موسي و اصحابش جداگانه بوده يا باهم؟

در سوره اعراف ابتدا به میقات موسی با خدا اشاره شده است

وَلَمَّا جَاءَ مُوسَى لِمِيقَاتِنَا وَكَلَّمَهُ رَبُّهُ قَالَ رَبِّ أَرِنِي أَنْظُرْ إِلَيْكَ قَالَ لَنْ تَرَانِي وَلَكِنِ انْظُرْ إِلَى الْجَبَلِ فَإِنِ اسْتَقَرَّ مَكَانَهُ فَسَوْفَ تَرَانِي فَلَمَّا تَجَلَّى رَبُّهُ لِلْجَبَلِ جَعَلَهُ دَكًّا وَخَرَّ مُوسَى صَعِقًا فَلَمَّا أَفَاقَ قَالَ سُبْحَانَكَ تُبْتُ إِلَيْكَ وَأَنَا أَوَّلُ الْمُؤْمِنِينَ ﴿۱۴۳﴾

سپس در چند ایه بعد به میقات موسی و قومش با خداوند اشاره شده است.
وَاخْتَارَ مُوسَى قَوْمَهُ سَبْعِينَ رَجُلًا لِمِيقَاتِنَا فَلَمَّا أَخَذَتْهُمُ الرَّجْفَةُ قَالَ رَبِّ لَوْ شِئْتَ أَهْلَكْتَهُمْ مِنْ قَبْلُ وَإِيَّايَ أَتُهْلِكُنَا بِمَا فَعَلَ السُّفَهَاءُ مِنَّا إِنْ هِيَ إِلَّا فِتْنَتُكَ تُضِلُّ بِهَا مَنْ تَشَاءُ وَتَهْدِي مَنْ تَشَاءُ أَنْتَ وَلِيُّنَا فَاغْفِرْ لَنَا وَارْحَمْنَا وَأَنْتَ خَيْرُ الْغَافِرِينَ ﴿۱۵۵﴾

در ایات سوره بقره همین ترتیب رعایت شده است.

با توجه به ایات قران، سئوالات زیر چه پاسخی خواهند داشت؟
1- ایا این دو میقات برهم منطبق بوده است ؟ یا ابتدا موسی رفته و پس از برگشت، با قومش رفته است؟
2-در سوره بقره اشاره شده که انها تقاضای رویت خداوند را داشتند. ایا ابتدا انها درخواست کردند و مردند و زنده شدند و سپس موسی درخواست رویت کرد؟
یا موسی هم همزمان با انها درخواست کرد انها مردند اما موسی دچار صعق شد؟
یا قومش پس از درخواست موسی این درخواست را مطرح کردند؟


پاسخ 1:

و اين آيه دلالت دارد بر اينكه خداى سبحان براى بنى اسرائيل ميقاتى معين كرده بود تا براى امر عظيمى در آن ميقات حاضر شوند، و موسى (عليه السلام ) هفتاد نفر از ايشان را براى اينكار انتخاب كرد، و اما اينكه اين امر عظيم چه بوده آيه شريفه از آن ساكت است ، و تنها اين جهت را ذكر كرده كه بعد از حضور در ميقات بخاطر ظلم بزرگى كه مرتكب شده بودند زلزله مهيبى ايشان را هلاك كرد، چون در آيه شريفه دارد كه موسى عرض كرد: (( پروردگارا اگر مى خواستى مرا و اين قوم را قبل از اين هلاك مى كردى آيا ما را بخاطر كار زشتى كه سفهائى از ما مرتكب شده اند هلاك مى فرمايى (( ، از اين جمله به خوبى بر مى آيد كه خداوند ايشان را با رجفه هلاك ساخته .

و همين معنا اين احتمال را تأييد مى كند كه قصه مذكور در اين آيه همان قصه اى است كه خداوند در آيه شريفه (( و اذ قلتم يا موسى لن نومن لك حتى نرى الله جهره فاخذتكم الصاعقه و انتم تنظرون ثم بعثناكم من بعد موتكم لعلكم تشكرون (( و در آيه شريفه (( يسئلك اهل الكتاب ان تنزل عليهم كتابا من السماء فقد سالوا موسى اكبر من ذلك فقالوا ارنا الله جهره فاخذتهم الصاعقه بظلمهم ثم اتخذوا العجل من بعد ما جاءتهم البينات فعفونا عن ذلك (( به آن اشاره فرموده است .

وقتى داستان وارده در آيه مورد بحث همان داستان باشد قهرا مقصود از (( رجفه (( كه در آيه مورد بحث است همان رجفه صاعقه اى خواهد بود كه در آن داستان بوده ، نه رجفه در اندام ايشان كه بعضى از مفسرين احتمالش را داده اند، و اين اختلاف در تعبير در آيات راجع به داستان صالح (عليه السلام ) نيز ديده مى شود، يكى مى فرمايد: (( فاخذتهم الرجفه فاصبحوا فى دارهم جاثمين (( و يكى مى فرمايد: (( فاخذتهم صاعقه العذاب الهون (( .

و از آيه (( 153(( سوره (( نساء(( بر مى آيد كه درخواست رؤيت مربوط به نزول كتاب بوده ، و گوساله پرستى ايشان بعدا اتفاق افتاده ، و چنين استفاده مى شود كه همراهان موسى به اين منظور در ميقات حاضر شدند كه نزول تورات را ناظر باشند، و مقصودشان از رؤيت اين بود كه نزول تورات را به چشم خود ببينند، تا كاملا اطمينان پيدا كنند به اينكه تورات كتابى است آسمانى ، و نازل از طرف خداى تعالى شاهد ديگر اين معنا اين است كه از ظاهر آيه بر مى آيد همراهان موسى كه موسى ايشان را از ميان بنى اسرائيل انتخاب كرده بود نسبت به اصل دعوت وى ايمان داشته اند، و غرضشان از اينكه گفتند: (( ما هرگز ايمان نمى آوريم تا خدا را آشكارا ببينيم (( اين بوده كه ايمان خود را از جهت نزول تورات مشروط و متعلق بر مشاهده و رؤيت كرده باشند.

و همه اين قرائن شاهد بر اين است كه داستان مورد نظر آيه مورد بحث جزئى از داستان ميقات و نزول تورات است ، و از مجموع آيات بر مى آيد كه موسى وقتى خواست به ميقات برود و تورات را بگيرد از ميان بنى اسرائيل اين هفتاد نفر را انتخاب كرده ، و نامبردگان ، به شنيدن صداى خدا و اينكه چگونه با پيغمبر خود سخن مى گويد قناعت نكرده از وى درخواست كردند تا خدا را به ايشان نشان دهد، و بخاطر همين درخواست صاعقه اى بر ايشان نازل شد و همه را هلاك كرد، و خداوند با دعاى موسى دوباره ايشان را زنده نمود، آنگاه خود موسى درخواست رؤيت نموده و آن وقايع پيش آمد، كه از جمله آنها داستان گوساله پرستى قوم بود در ايام غيبت موسى


ترجمه تفسير الميزان جلد 8 صفحه : 351

پاسخ 2:

و موسي هفتاد تن از مردان قومش را براي وعده گاه ما [در زمان و مکان معين] برگزيد، و چون [با وجود آيات فراوان قبلي، باور کردن سخنان موسي را مشروط بر ديدن آشکار خدا کرده بودند] زلزله سختي آنان را گرفت 204 [و هلاک شدند، موسي] گفت: پروردگارا! اگر مي‌خواستي [مي‌توانستي و] آنها و مرا پيش از اين نابود مي‌کردي [نه اکنون که با توبه به درگاهت پناه آورده‌ايم]، آيا ما را به خاطر کاري که نابخردان ما کرده‌اند هلاک مي‌کني؟ توئي مولاي ما [يار و ياورمان] پس ما را بيامرز و بر ما رحمت آر که تو بهترين آمرزندگاني. 155

______________

204- آيات 55 و 56 سوره بقره (2:55) به صراحت اين موضوع را بيان مي‌کند (وَإِذْ قُلْتُمْ يَا مُوسَى لَنْ نُؤْمِنَ لَكَ حَتَّى نَرَى اللهَ جَهْرَهً فَأَخَذَتْكُمُ الصَّاعِقَهُ وَأَنْتُمْ تَنْظُرُونَ ثُمَّ بَعَثْنَاكُمْ مِنْ بَعْدِ مَوْتِكُمْ لَعَلَّكُمْ تَشْكُرُونَ). گويا موسي پس از انحراف قومش در گوساله پرستي، اين عده را که مستعدتر براي ايمان به نظر مي‌رسيدند، برگزيده و به ميقات برده بود تا در محيط و مهبط وحي با تمرکز و توجه بيشتر، حالت معنوي را تجربه و تمرين کنند و به صدق سخنان او باور نمايند، ولي آنها لجبازانه ايمان آوردن را مشروط به ديدن رو در روي خدا کردند!

تفسير عبدالعلي بازرگان

پاسخ 3:

در عهد عتیق ذکر می‌شود که هفتاد نفر در میقات نخست، خدای اسرائیل را دیدند (خروج 24: 9، 11؛ قس: همان 34: 21). ابوالفتوح رازی (8/ 375) شاید به تأثیر از همین گزارش تورات می‌گوید که تقاضای رؤیت یک بار انجام شد و همان یک میقاتی بود که موسی با هفتاد تن از سران قوم انجام داد. این نوع تفسیر از آیات قرآن در سده‌های نخست چنان در بین بسیاری از مفسران مشهور بود (رک‍: طبرسی، 4/ 368 یادکرد ابوعلی جُبّائی، ابومسلم، و قمی) که نظر دیگر ـ انتخاب هفتاد نفر بعد از میقات خصوصی و اولی موسی‌ـ شاذ محسوب می‌شد (طبرسی، همانجا).

بااینحال، برخی دیگر از مفسران هم گفته‌اند که اول تقاضای رؤیت و در پی آن مرگ مشایخ اتفاق افتاد و بعد از آن که خداوند مشایخ قوم را زنده کرد، میقات دوم و خصوصی موسی (ع) آغاز شد. واقعۀ گوساله‌پرستی قوم نیز بعد از این همه روی داد (ابن ابی‌حاتم، 5/ 1574؛ سورآبادی، 2/ 798؛ نیز رک‍: طبرسی، 4/ 368).

بر پایۀ قرآن، از این دو نوبت میقات، یکی میقات خصوصی خدا با موسی (ع) در همان مدت چهل شب است. این میقات هیچ ارتباطی با قوم ندارد. از همین رو وقتی موسی (ع) از ارتداد قوم آگاه می‌شود، سخت برآشفته به‌سوی آنان روان می‌گردد (رک‍: طه/ 83ـ87). میقات دوم به همراه هفتاد تن از سران قوم یهود، پس از بازگشت از طور اتفاق می‌افتد (اعراف/ 155). سبب آن است که قوم سخنان وی را نپذیرفته (بقره/ 64، 93) و از وی خواسته‌اند آنها را با خود به به میقات ببرد؛ باشد که شاهد تکلم خدا با او و بلکه رؤیت خدا باشند (نیز برای تفاصیل بحث، رک‍: ابن اثیر، 1/ 191ـ192).

خلاف این تصویر بازنموده در قرآن، برخی مفسران ترتیب وقایع را برعکس، و گاه نیز تنها یک میقات، آن هم به همراه سران قوم برای موسی (ع) برشمرده‌اند (رک‍: ابوالفتوح رازی، 8/ 375؛ آلوسی، 9/ 74). چنان که مشهود است، بسیاری از اختلاف آرای مفسران به میزان تأثیرپذیری مستقیم یا غیر مستقیم آنان از تورات بازمی‌گردد


بر پایۀ قرآن، موسی (ع) بعد از میعاد با خدا نزد قوم خود برگشت و ماجرای تکلم، تقرب و نجات خود را گفت (اعراف/ 142 بب‍؛ نیز رک‍: فیض کاشانی، 2/ 233). عده‌ای از قوم برای اطمینان، خواستند که موسی (ع) در حضور آنان با خدا تکلم کند (بقره/ 55)؛ مبادا کسی در خفا با موسی تبانی کرده، و سخن گفته باشد (طبری، 1/ 412ـ413). از این رو، موسی 70 نفر از مردان قوم را برای میقات دوم انتخاب کرد (بقره/ 55؛ نساء/ 153؛ نیز رک‍: طبرسی، 4/ 368؛ آلوسی1270، 9/ 73). در روایاتی سخن از این می‌رود که در میقات نخست به او امر شده است 70 نفر از قوم خویش را برای میقات دوم انتخاب کند (ابولیث سمرقندی، 1/ 568).

تعدادی از مفسران متقدم ـ و به تَبَعِ آنان مفسران سده‌های بعد ـ گفته‌اند افراد قوم می‌خواستند توبه کنند؛ از این رو از موسی درخواست کردند که تعدادی از بهترینها و رؤسای آنان را انتخاب کند و با خود به میقات ببرد؛ باشد که نزد خدا توبه کنند (طبری، 9/ 97ـ98؛ ابن ابی‌حاتم، 5/ 1574؛ نظام الدین نیشابوری، 3/ 326؛ جلالین، 216). این میان، برخی به‌صراحت این دیدگاه خویش را برگرفته از تورات بازگو نموده‌اند (ابن عاشور، 9/ 123) و البته، مفسران دیگری، هم این قول را ضعیف دانسته‌اند (برای نمونه، رک‍: بیضاوی، 3/ 36).

این تفسیر تا حدودی متأثر از تورات است؛ چرا که در عهد عتیق، سبب برقراری میقات دوم و خصوصیِ موسی (ع) توبه از گوساله‌پرستی قوم بیان می‌شود (رک‍: تثنیه 9: 25)؛ حال آن که قرآن خلاف تورات، مجازات گناه گوساله‌پرستی و ارتداد قوم را کشتن نفس می‌داند و همین حکم را در بارۀ گوساله‌پرستان قوم موسی (ع) نیز روا داشته است (بقره/ 54).


. در قرآن کریم دوبار صعود موسی (ع) به کوه طور گزارش می‌شود؛ بار اول بعثت او اتفاق می‌افتد که قرآن نام میقات بر آن نمی‌نهد؛ زیرا وعده و وقت قبلی در کار نیست. بار دومِ صعود، داستان دو میقات به‌طور اجمالی، نه با ذکر جزئیات، در در آیاتی چند از سوره‌های بقره، اعراف و طه مطرح می‌گردد.

نیز، بر پایۀ گزارش قرآن، میقات اول شامل مراحلی چون مواعدۀ خدا با موسی (ع)، اتمام مدت میقات بعد از گذر چهل شبانه روز، شروع تکلم خدا با موسی، اعطای الواح و درخواست رؤیت رَبّ است. گزارشهای قرآنی حاکی از آن است که بعد از بازگشت موسی (ع) بین قوم، میقات دوباره‌ای به درخواست بنی‌اسرائیل صورت گرفته، که به همراهی هفتاد نفر از مشایخ قوم با موسی (ع) برای رؤیت پروردگار انجامیده است.


نقل از مقاله میقات موسی (ع) در قرآن، عهد عتیق و تفاسیر اسلامی

نویسنده:مژگان سرشار

مجله مطالعات تاريخي قران و حديث

ویرایش بوسیله کاربر 1399/10/16 11:11:30 ق.ظ  | دلیل ویرایش: edit

ali Offline
#24 ارسال شده : 1399/10/16 10:05:53 ق.ظ
ali

رتبه: Advanced Member

گروه ها: Moderator, member, Administrators
تاریخ عضویت: 1390/03/24
ارسالها: 868

تشکرها: 4 بار
14 تشکر دریافتی در 14 ارسال
تدبر و فهم سوره اعراف: نكات تفسيري سوره اعراف از تفسير فرقان:


وَلِكُلِّ أُمَّة أَجَلٌ فَإِذَا جَآءَ أَجَلُهُمْ لاَ يَسْتَأْخِرُونَ سَاعَةً وَلاَ يَسْتَقْدِمُونَ 34
و براى هر امتّى زمانى پايانى ]: اجلى[ است; پس چون اجلشان فرا رسد نه (مى توانند) لحظه اى (از آن) تأخير بخواهند و نه (بر آن) پيشى جويند. 34

آيه 34 ـ "لكلّ أُمَة أجل" بدين معنى است كه براى هر گروه ملكّف وحيانى زمانى معيّن است، كه زمانهاى محدود شريعت نوح، ابراهيم، موسى و عيسى(عليهم السلام) گذشته، و پايان شريعت اسلام تا پايان زمان تكليف است، و هيچكدام نمى توانند از وقت معيّن خود پيش و پس افتند. و چون اجل عمرى شخصى است ـ و نه گروهى ـ روى اين اصل اجل گروهى همان اجل شرع است، آرى بعضى از امتها و گروهها اجل عمرى هم دارند، اما اين كليت ندارد و آيه مورد بحث به امتهايش كليت داده، و بر مبناى همان اجل شريعتى هم نمى توان گفت: چنانكه شريعتهاى چهارگانه قبلى وقتى معين و محدود داشته اند شريعت اسلام نيز چنان است تا نغمه هايى بهائى، قاديانى و مانندشان بر اين مبنا سرزند، بلكه اجل شريعت چنانكه گفتيم در اختصاص اجل محدود نيست، بلكه بر حسب ضرورت اسلامى از نظر كتاب و سنت اجل شريعت اسلام تا پايان زمان تكليف است.

وَنُودُواْ أَن تِلْكُمُ الْجَنَّةُ أُورِثْتُمُوهَا بِمَا كُنتُمْ تَعْمَلُونَ 43
آيه 43 ـ اين ميراث بهشت براى بهشتيان بدين معنى است كه وسعت بهشت را خدا به گنجايش كلّ مكلفّان قرارداده و روى اين اصل جهنميان كه خود با انحرافاتشان بهشت را از دست داده اند، جايگاه بهشتيشان به ميراث براى آنان خواهد بود، و سخن بهشتيان كه هدايت خودشان را با حمد خدا مربوط دانسته اند به دو معنى است.
نخست اينكه فرستادگانى براى هدايت از جانب خدا و حقانيت بر ايشان آمده اند. دوم: اينكه با پذيرش اين رسالتها خدا هم آنانرا تأييد كرده; و درين مثلث هدايت ضلع اختيار كه پذيرش رسالتهاست همچنان محفوظ است.


ادْعُواْ رَبَّكُمْ تَضَرُّعًا وَخُفْيَةً إِنَّهُو لاَ يُحِبُّ الْمُعْتَدِينَ 55
پروردگارتان را در حال زارى و نهانى بخوانيد; بى گمان او تجاوزكنندگان را دوست نمى دارد. 55

آيه 55 ـ اينكه خواندن پروردگار به حالت زارى و پنهانى مورد امر است، تجاوز از اين جريان داراى ابعاد زيرين مى باشد.
1) خواندن و درخواست از غير خدا. 2) درخواست از خدا بدون خضوع و تضرّع. 3) درخواست از او با تضرع ولى بر مبناى ريا كه در ميان كسانى خودنمائى كند. 4) اينكه در عين درخواست ـ با تضرع و بى ريا از خدا، دعايش با صداى بلند باشد، به گمان اينكه خدا صداى پنهان را نمى شنود، اين چهار مرحله با اختلاف مراحلش تجاوزى است در باب درخواست از خدا، و روى اين اصل كل دعاها و درخواستهاى از خدا كافى است كه پنهان باشد مگر از براى تعليم ديگران و يا همصدا شدن با آنان كه مزيد بر روحانيت است،

و در آياتى چند از جمله آيه (17:110) اين گونه آمده است كه اصولا نماز را نه به گونه اى بايد بلند خواند كه ديگران آن را بشنوند، و نه چنان آرام كه خود هم آن را نشنود، از بررسى اين آيه و آياتى ديگر چنان نتيجه مى شود كه نمازهاى پنچگانه يك گونه است و نه دو گونه، روى اين اصل اگر عنوان تعليم يا مرجهاتى ديگر در پيش باشد كل نمازها را مى شود بلند خواند و در غير اين صورت كل نمازها آرام خوانده مى شود مگر در دو ركعت نماز جمعه بر حسب سنت قطعه.



آيات 60 تا 63 ـ جريان تبادل سخنانى ميان نوح و كفار به ميان آمده، و ادب رسالتى نوح به گونه اى است، كه در پاسخ نسبت ضلالت به حضرتش آن را به اين كافران برگشت نمى دهد، بلكه نخست اين ضلالت را از خود سلب مى كند، و سپس هدايت مطلقه رسالتش را با جمله آخرين آيه تثبيت مى فرمايد و در آيه (62) خويشتن را تنها مبلغ رسالات ربانى و نصحيت گر براى اينان دانسته، و در آخر كار مى فرمايد: آنچه را شما از خدا نمى دانيد من مى دانم.

و در جمع ادب رسالتى پيامبران ربانى هرگز فحش و ناسزا به كافران نبوده، و والاتر اين كه در پاسخ ناسزاگويى هاى آنان آنها را به خود ايشان برگشت نمى دادند، و اين خود بر اين اساس است كه پزشك هرگز نبايد به داد و فرياد و ناسزاى بيمار گوش فرا دهد، بلكه چشم بر هم نهاده و ناشنوده بايد به كار بهبود او بپردازد، كافران هم حتى معاندشان كه سخت بيمارند، و نسبتهايى ناروا به پيامبران الهى مى دادند تنها كار پيامبران نخست نفى اين نسبتهاى ناروا از خودشان، و سپس ادامه دعوت وحيانى نسبت به ايشان بوده، و اين است ادب امر به معروف و نهى از منكر و دعوت الى الله نه خشونت و سختگيرى و دست رد بر سينه ناشايستگان زدن.


منظور از حبط اعمال نيك كافران چيست؟
«حبط» اعمال مكذبان نيز فرو ريختن و نابود شدن زشتكاريهاشان نيست، بلكه احياناً اگر اعمالى پسنديده داشته اند هرگز جزايى پسنديده نخواهد داشت، و اين خود نتيجه كفر و تكذيبشان به آيات ربانى و لقايى آخرت است.
و در پاسخ اين پرسش كه اصولا عمل شايسته پاداشى شايسته دارد ـ چه در دنيا و چه بهتر در آخرت ـ پس چرا اعمال نيك اين مكذبان ناچيز خواهد بود، در آيه (14:20) آمده است كه پاداش نيك آنان در انحصار همان زندگى دنياست، و اين بر دو مبناست: 1ـ اين كه اصولا اعمال نيك دنيوى ـ كه از نظر اخروى از لحاظ كفر محض تحقق يافته ـ شايسته جزاى اخروى نيست، و جزاى دنيوى هم آنگونه كه شايسته است داده مى شود،
و اگر گفته شود كه مخترعان كه خدماتى بزرگ و زندگى ساز انجام داده اند و پاداشى چندان در برابر اين خدمتشان نديده اند، چگونه مشمول ناچيز گشتن خيراتشان خواهند بود؟ پاسخ اين است كه كل مخترعان در طول تاريخ از موحدان بوده اند، و نسبت به اينان كه اعمالى شايسته هم بر مبناى توحيدشان به حساب شريعتشان كرده و هرگز عنادى هم با حقيقت نداشتند، اينها نيز مورد پاداش خير پس از مرگ مى باشند.
و اگر هم احياناً مخترعانى از غير موحدان وجود داشته باشند جزاى خيرشان در انحصار دنياست، زيرا اينگونه خيرها كه مبناى ايمانى ندارند در هر صورت پس از مرگ هم پيامد خيرى نخواهد داشت.



"ورثوا اللكتاب" با "اوتو اللكتاب" و "اهل اللكتاب" فرقِ دارد كه «ورثوا» تكليفى مماس است كه همواره نزول كتاب وحيانى در زمانشان برايشان حضور داشته، و در عين حال تخلفاتى كلى كرده اند، ولى "اوتو اللكتاب" اعم از اينانند كه مكلف به كتاب وحيانى بوده و مى باشند، سپس "اهل الكتاب" در بعدى وسيعتر اعم از "ورثو الكتاب" است، و بالاخره هر سه جمله كل يهوديان و نصرانيان را با مراتبى چند شامل است.

ویرایش بوسیله کاربر 1399/10/16 10:30:13 ق.ظ  | دلیل ویرایش: edit

ali Offline
#25 ارسال شده : 1399/10/17 10:09:10 ق.ظ
ali

رتبه: Advanced Member

گروه ها: Moderator, member, Administrators
تاریخ عضویت: 1390/03/24
ارسالها: 868

تشکرها: 4 بار
14 تشکر دریافتی در 14 ارسال


ترجمه تدبر و تفسیر سوره اعراف:

سئوالی از آیات 37و 38 سوره اعراف

فَمَنْ أَظْلَمُ مِمَّنِ افْتَرَى عَلَى اللَّهِ كَذِبًا أَوْ كَذَّبَ بِآيَاتِهِ أُولَئِكَ يَنَالُهُمْ نَصِيبُهُمْ مِنَ الْكِتَابِ حَتَّى إِذَا جَاءَتْهُمْ رُسُلُنَا يَتَوَفَّوْنَهُمْ قَالُوا أَيْنَ مَا كُنْتُمْ تَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ قَالُوا ضَلُّوا عَنَّا وَشَهِدُوا عَلَى أَنْفُسِهِمْ أَنَّهُمْ كَانُوا كَافِرِينَ ﴿۳۷﴾پس كيست ‏ستمكارتر از آن كس كه بر خدا دروغ بندد يا آيات او را تكذيب كند اينان كسانى هستند كه نصيبشان از آنچه مقرر شده به ايشان خواهد رسيد تا آنگاه كه فرشتگان ما به سراغشان بيايند كه جانشان بستانند مى‏ گويند آنچه غير از خدا مى‏ خوانديد كجاست مى‏ گويند از [چشم] ما ناپديد شدند و عليه خود گواهى مى‏ دهند كه آنان كافر بودند (۳۷)

قَالَ ادْخُلُوا فِي أُمَمٍ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِكُمْ مِنَ الْجِنِّ وَالْإِنْسِ فِي النَّارِ كُلَّمَا دَخَلَتْ أُمَّةٌ لَعَنَتْ أُخْتَهَا حَتَّى إِذَا ادَّارَكُوا فِيهَا جَمِيعًا قَالَتْ أُخْرَاهُمْ لِأُولَاهُمْ رَبَّنَا هَؤُلَاءِ أَضَلُّونَا فَآتِهِمْ عَذَابًا ضِعْفًا مِنَ النَّارِ قَالَ لِكُلٍّ ضِعْفٌ وَلَكِنْ لَا تَعْلَمُونَ ﴿۳۸﴾مى‏ فرمايد در ميان امتهايى از جن و انس كه پيش از شما بوده‏ اند داخل آتش شويد هر بار كه امتى [در آتش] درآيد همكيشان خود را لعنت كند تا وقتى كه همگى در آن به هم پيوندند [آنگاه] پيروانشان در باره پيشوايانشان مى‏ گويند پروردگارا اينان ما را گمراه كردند پس دو برابر عذاب آتش به آنان بده [خدا] مى‏ فرمايد براى هر كدام [عذاب] دو چندان است ولى شما نمیدانید (۳۸)

ایا وقایع ایه 38 در ادامه 37 در برزخ اتفاق میفتد یا در صحنه قیامت یا در جهنم اخروی؟


پاسخ 1:

آيه 37 ـ اينجا "قالوا ضلواعنا" و «شهدوا» به هنگامى كه مرگ گريباشان را گرفته ـ خود از ادله قرآنى براى زندگى برزخى است، زيرا سخن گفتن به هنگام مرگ سخن دنيوى نيست. چون در ان هنگام تمامى حواس انسان محكوم مرگ است، و هرگز سخنی اين گونه جز احياناً داد و فغان نخواهد داشت.
و اصولا فرشتگان مرگ و غير مرگ ـ بر حسب آياتى چند ـ قابل ديدن و شنيدن سخنانشان به ويژه براى كافران نيستند، مگر به هنگام مرگ.

و نيز اين اعتراف: كه بتهامان از نظرهامان گم گشته اند، و ما كافر بوده ايم نيز دليل است بر زندگى برزخى پس از مرگ، زيرا كافران ـ بويژه معاندانشان ـ تا آخرين لحظه زندگى تكليفى ـ انحراف خود را نه به زبان مى آورند، و نه به دل مى گيرند.

قَالَ ادْخُلُواْ فِى أُمَم قَدْ خَلَتْ مِن قَبْلِكُم مِّنَ الْجِنِّ وَ الإِنسِ فِى النَّارِ كُلَّمَا دَخَلَتْ أُمَّةٌ لَّعَنَتْ أُخْتَهَا حَتَّى إِذَا ادَّارَكُواْ فِيهَا جَمِيعًا قَالَتْ أُخْرَلـهُمْ لأُِولَـلـهُمْ رَبَّنَا هَـؤُلآَءِ أَضَلُّونَا فَـَاتِهِمْ عَذَابًا ضِعْفًا مِّنَ النَّارِ قَالَ لِكُلّ ضِعْفٌ وَلَـكِن لاَّ تَعْلَمُونَ 38
فرمود: «در ميان امّت هايى از جن و انس - كه پيش از شما بوده اند - داخل آتش شويد.» هر بار امتى (به آتش) در آيد، همگنان خود را لعنت كند، تا هنگامى كه همگان در آن آماده شوند. (آن گاه) آخرينشان درباره ى اولينشان گويد: «پروردگارمان! اينان ما را گمراه كردند، پس عذابى از آتشى افزون به آنان بده.» (خدا) فرمود: «براى هر كدام (آتشى) افزون است، ولى شما نمى دانيد.» 38

اين آيه به گونه اى روشنتر بيانگر زندگى برزخى پس از مرگ است، كه اين كافران مأموريت يافته اند تا پس از پيشينيانشان ـ از جن و انسان ـ در آتش وارد شوند، و اين آتش طبعاً اخروى نيست، چون امر فعلى است، پس آتش نيز بايستى فعلى باشد، سپس در هنگامه اى كه همگان در آن گرد آمده اند، با يكديگر چنان مى گويند. در آخر كار "فذوقوا العذاب": عذاب را بچشيد، دليلى ديگر بر زندگى برزخى است، و نه عذاب آخرت كه در آينده اى دور خواهد بود.

تفسیر فرقان

پاسخ 2:
قَالَ ادْخُلُوا فى أُمَمٍ قَدْ خَلَت مِن قَبْلِكم مِّنَ الْجِنِّ وَ الانسِ

اين خطاب از ناحيه خود پروردگار است ، نه ملائكه كه واسطه هاى او در مسأله موت و غير آنند. مخاطبين به اين خطاب به حسب سياق لفظ بعضى از كفارند كه قبل از ايشان امت هايى مانندشان از جن و انس بوده و درگذشته اند، ظاهر سياق چنين است ، و ليكن خطاب در معناى اين است كه فرموده باشد: (( داخل شويد در آنچه كه داخل شدند گذشتگان و آيندگان شما، و اگر سياق را آنطور منتظم نمود، براى اين است كه زمينه را براى ذكر مشاجرات اهل دوزخ و اعتراضاتى كه هر تازه واردى به دوزخيان قبل از خود دارد فراهم نمايد، چنانكه مى فرمايد: (( ان ذلك لحق تخاصم اهل النار(( .


كلَّمَا دَخَلَت أُمَّةٌ لَّعَنَت أُخْتهَا

اين يكى از مشاجرات دوزخيان است كه هر كدام كه در آتش داخل مى شوند، كسانى را كه قبل از ايشان وارد شده اند لعنت مى كنند، يعنى مى گويند: از رحمت خدا و از هر چيز ديگرى دور باشى ، كلمه (( اخت (( در اينجا به معناى مثل و مانند است .

حَتى إِذَا ادَّارَكوا فِيهَا جَمِيعاً...

كلمه (( اداركوا(( در اصل (( تداركوا(( بوده ، و معنايش رسيدن به يكديگر است ، يعنى تا آنكه همه در آتش جمع شوند.

ترجمه تفسير الميزان جلد 8 صفحه : 142

پاسخ 3:

ـ [خدا در روز قيامت به مشرکان] گويد: شما [نيز] در خيل گروه‌هائي از جن 48 [=ناشناخته براي شما از معاصران دور و نزديک يا نسل‌هاي قبل و بعد] و انس [=مردمان مأنوس و شناخته شده تان] که پيش از شما [از دنيا] رفتند، به آتش [دوزخ] در آئيد، [بدينسان] هر گاه گروهي به آتش وارد شود، ياران خود را [که آنها را عامل بدبختي و انحراف خود مي‌شمارد] لعنت مي‌کند، تا همگي در دوزخ گردآيند. [آنگاه] آخرين‌شان درباره اولين [پيروان مقلد، درباره پيشوايان کفر] گويند: پروردگارا، اينها ما را گمراه کردند، پس عذابشان را از آتش دوچندان کن؛ [خدا] گويد: همگي‌تان را [عذاب] دو چندان است [آنها شما را گمراه، و شما آنها را بُت کرديد]، اما [تأثيرات متقابل اجتماعي را] نمي‌دانيد. 49


49- فرافکني و تخاصم اهل آتش و مجادله آنها در روز قيامت را قرآن در آيات متعددي مطرح کرده است، از جمله: ص 58 (38:58) تا 64، سبا 31 (34:31) تا 33، ابراهيم 21 (14:21) تا 22، بقره 166 (2:166) و 167، غافر 46 (40:46) تا 50.

تفسير اقاي عبدالعلي بازرگان

ویرایش بوسیله کاربر 1399/10/20 10:00:27 ق.ظ  | دلیل ویرایش: edit

کاربرانی که در حال مشاهده انجمن هستند
Guest
2 صفحه12>
جهش به انجمن  
شما مجاز به ارسال مطلب در این انجمن نمی باشید.
شما مجاز به ارسال پاسخ در این انجمن نمی باشید.
شما مجاز به حذف مطلب ارسالی خود در این انجمن نمی باشید.
شما مجاز به ویرایش مطلب ارسالی خود در این انجمن نمی باشید.
شما مجاز به ایجاد نظر سنجی در این انجمن نمی باشید.
شما مجاز به رای دادن در این انجمن نمی باشید.

قدرت گرفته از YAF 1.9.6.1 | YAF © 2003-2021, Yet Another Forum.NET
این صفحه در مدت زمان 2.330 ثانیه ایجاد شد.