logo
پر بازدید ترین عناوین تالار از ابتدا: مطالب زیبا با آیات (تعداد مشاهده:154677)    ایه 59 سوره احزاب(حجاب):زنان مسلمان،جلباب(روپوش) رابه بدن خود نزدیک کنند تا مورد اذیت قرار نگیرند (تعداد مشاهده:110254)    آیا زنان کفار که به اسارت مسلمانان در می آیند بر مسلمانان حلال میشوند و زناشویی با آنها اشکال ندارد (تعداد مشاهده:100668)    اوقات نماز های یومیه در قران (تعداد مشاهده:82588)      پر بازدید ترین عناوین سه ماه گذشته: دعاي سوار شدن بر مركب: اسب، ماشين، هواپيما و ....    *❇️ عتاب شدید الهى برای کسانی که آبروی دیگران را می برند    چرا در برخی ایات خدا خیر الحاکمین یا خیرالرازقین معرفی شده و درجای دیگر اینها را منحصر در خدا میداند    تدبر و فهم سوره فلق: پناه بردن به رب خالق از همه شرور انساني و طبيعي             

توجه

Icon
Error

ali Offline
#1 ارسال شده : 1401/06/12 02:55:17 ب.ظ
ali

رتبه: Advanced Member

گروه ها: Moderator, Administrators, member
تاریخ عضویت: 1390/03/24
ارسالها: 1,369

تشکرها: 4 بار
29 تشکر دریافتی در 29 ارسال

ترجمه تدبر و فهم سوره مومنون : نكات تفسيري ايات ابتدايي سوره مومنون

سئوال: معني افلح در قد افلح المومنون چيست؟

مؤمنون:1 قَدْ أَفْلَحَ الْمُؤْمِنُونَ
به راستی مؤمنان [نفس خود را با شكافتن حجاب‌ها و موانع رشد] شكوفان ساختند.

______________
1- «فِلاح» را رستگاری، موفقیت، نجات و پیروزی ترجمه کرده‌اند. ریشه این کلمه «فَلَحَ»، تداعی کننده شکافتن موانع برای انجام کار و پیشروی در مسیر است. در زبان عربی کشاورز را به خاطر شکافتن و شخم زدن زمین، «فلاّح» و کشاورزی را «فلاحت» مي‌گويند. به همین نحو دریانورد را نیز که دریا را مي‌شکافد و پیش مي‌رود فلاّح مي‌نامند.
کشاورز با شخم زدن زمین، امکان تنفس به زمین مي‌دهد تا دانه نهاده شده در آن، از دل خاک به افلاک سر کشد و در پرتو نور خورشید بالنده و بارور گردد. دانه قدسی آدمی نیز اگر از بار سنگین وابستگیهای مادّی، به مدد تزکیه نفس آزاد گردد، در هوای ایمان و معنویت، به رشد و تعالی مي‌رسد. قَدْ أَفْلَحَ مَنْ زَكَّاهَا وَقَدْ خَابَ مَنْ دَسَّاهَا [سوره شمس آیه 9 (91:9) و 10]
در آیة فوق، «افلح» در برابر «خاب»، و «زکیها» در برابر «دسیها» قرار گرفته است که از این تضاد و تقابل به معانی آنها بهتر مي‌توان پی برد. «خاب» از «خیبه»، معنای خسران، محرومیت و نومیدی دارد، فلاح برعکس آن، یعنی: موفقیت، برخورداری و امیدواری است. تزکیه، پاک کردن و حذف زوائد است [همچون هرس کردن درختان و برداشتن خاک اضافی روی دانه‌ها] و «دسیسه» [در: وَقَدْ خَابَ مَنْ دَسَّاهَا]، ریختن خاک [در زنده به گور کردن دختران- نحل 59 (16:59) ] و سرپوش گذاشتن و فریبکاری [در معاملات] است. آیا استفاده از واژه‌هائی که در زراعت به کار مي‌رود، در مورد رشد انسان، تفسیر کننده معنای اصیل و ریشه‌ای آنها نیست؟
اما «اَفْلَح»، در باب اِفعال آمده است و اصولا مشتقات فلاح در قرآن همگی در این باب آمده‌اند و مي‌دانيم این باب دلالت بر انجام کار مي‌کند؛ مثل: اسلام [نفس خود را تسلیم حق کردن]، اشغالِ [یک مکان]، اعمالِ [قدرت]، ابلاغِ [پیام]، اِنعام [نعمت بخشیدن] و...
معمولا «قَدْ أَفْلَحَ الْمُؤْمِنُونَ» را «مؤمنین رستگار شدند» ترجمه مي‌کنند، به نظر این قلم چنین ترجمه‌ای به خوبی بیانگر نقش عملی مؤمنین نیست؛ فعل افلح نشان مي‌دهد آنها نفس خود را به رُستن و شکفتن رسانده‌اند
. شکافتن حجاب‌ها و موانع، رَستن از وابستگیهای دنیائی و شکفتن استعدادهای خدائی است. در زبان انگلیسی نیز دوره رشد و پیشرفت انسان را با کلمة Fluorite ، و کسی یا چیزی را رشد و توسعه کرده باشد، با کلمة Flourish وصف مي‌کنند.

تفسير بازرگان

مؤمنان بى گمان (خودشان و ديگران را) رستگار كردند. _…_1_ كسانى كه ايشان در نمازشان دلباختگانند. _…_2_
آيات 1 و 2 ـ اينجا هشت امتياز براى مؤمنان ياد شده: در آيه اول و دوم اولين امتياز مؤمنان راستين را افلاح و رستگار كردن خود و ديگران به سبب خشوع و خضوع در نمازهاشان معرفى كرده كه: "الَّذينهُمْ فى صَلَوتهِمْ خاشعُونَ" خشوع تنها در دل است كه بوسيله آن فطرت، عقل، علم، عقيده،اخلاِ و ساير صفات حسنه درونى حاصل مى گردد كه پيامدش خضوع ظاهرى انسان در برابر خداى متعال است.

تفسیر فرقان

الّذين هم فى صلاتهم خاشعون ))

● معناى ((خشوع ))

((خشوع )) به معناى تأثير خاصى است كه به افراد مقهور دست مى دهد، افرادى كه در برابر سلطانى قاهر قرار گرفته اند، به طورى كه تمام توجه آنان معطوف او گشته و از جاى ديگر قطع مى شود و ظاهرا اين حالت حالتى است درونى كه با نوعى عنايت ، به اعضاء و جوارح نيز نسبت داده مى شود،


مراد از عَلى صلَوَتهِمْ يحَافِظونَ چيست؟ چه تفاوتي با فى صلاتهم خاشعون دارد؟

((صلوات )) جمع ((صلوة : نماز)) است . و اينكه فرموده : نماز را محافظت مى كنند خود قرينه اين است كه مراد محافظت از عدد آن است پس مؤمنين محافظت دارند كه يكى از نمازهايشان فوت نشود و دائما مراقب آنند. حق ايمان هم همين است كه مؤمنين را به چنين مراقبتى بخواند.
و به همين جهت كلمه ((صلوة )) را در اينجا با صيغه جمع آورده و در جمله ((فى صلاتهم خاشعون )) مفرد، براى اينكه خشوع در جنس ‍ نماز، به طور مساوى شامل همه است ، و ديگر لازم نيست كه جمع آورده شود.


تفسیر المیزان

«صلاتهم» در آيه اول دستورى فردى است نسبت به يك يك مؤمنان كه بايد در نمازهاشان خاشع باشند و «صلواتهم» در آيه نهم افزون بر محافظت فردى، محافظت جمعى را نيز دربردارد كه نه تنها وظيفه مؤمن نگهبانى و پاسدارى نسبت به نماز خود اوست، بلكه نسبت به نمازهاى ديگران نيز از باب دعوت الى الخير و امر به معروف بايستى همان نگهبانى را داشته باشند،

نكته اى ديگر كه نماز قبل و بعد اين جريانات مالى و ناموسى و امانتدارى و عهد و پيمان تكرارشده اين است كه نماز با خشوع و محافظت، خود حفاظتى است براين مثلث كه اينها از پيامدهاى چنان نمازى است «يحافظون» حفاظتى طرفينى است كه آغازش از اين مؤمنان است و در نتيجه همين نماز آنان را حفظ مى كند، و «على» نظر به سلطه اى درين محافظت دارد، چه از مؤمنان و چه در نهايت از اين نماز كه مورد حفاظت است

تفسير فرقان

روايات در تفسير شريف كنزالدقائق هست كه محافظ بر صلوات‌اند (سوره مو منون) ناظر به فريضه است اما ﴿الَّذِينَ هُمْ عَلَي صَلاَتِهِمْ دَائِمُونَ﴾ كه در سوره ي مباركه ي «معارج» هست آن ناظر به نمازهاي مستحبّي است
در سوره ي مباركه ي «معارج» دارد كه آيه ي نوزده به بعد ﴿إِنَّ الْإِنسَانَ خُلِقَ هَلُوعاً ٭ إِذَا مَسَّهُ الشَّرُّ جَزُوعاً ٭ وَإِذَا مَسَّهُ الْخَيْرُ مَنُوعاً ٭ إِلَّا الْمُصَلِّينَ﴾ احكام فراواني را براي نمازگزاران ذكر مي‌كند كه ﴿الَّذِينَ هُمْ عَلَي صَلاَتِهِمْ دَائِمُونَ﴾ آن را بر صلات مستحبّي حمل كردند. در ذيل اين گونه از آيات، رواياتي را مرحوم صاحب وسائل(رضوان الله عليه) نقل كرده كه اگر كسي دائماً به ياد خدا باشد مشمول همين حديث است كه ﴿الَّذِينَ هُمْ عَلَي صَلاَتِهِمْ دَائِمُونَ﴾

تفسیر تسنیم

اعراض از لغو يعني چه؟

ايمان به خدا هم وقتى اثر خود را مى بخشد و آدمى را به اعمال صالح و صفات پسنديده نفسانى از قبيل خشيت و خشوع و اخلاص و امثال آن مى كشاند كه انگيزه هاى باطل و مكرهاى شيطانى بر آن غلبه نكند. و يا به عبارت ديگر، ايمان ما مقيد به يك حال معين نباشد، هم چنانكه خداى تعالى بدان اشاره فرموده است : ((و من النّاس من يعبد اللّه على حرف ))

پس ، مؤمن وقتى على الاطلاق مؤمن است كه آنچه مى كند مبتنى بر اساسى حقيقى و واقعى و مقتضاى ايمان باشد چون ايمان اقتضا دارد كه اگر انسان عبادت مى كند خشوع داشته باشد، و هر كارى كه مى كند خالى از لغو و امثال آن باشد.
كارهاى لغو درنظر دين ، آن اعمال مباح و حلالى است كه صاحبش ‍ در آخرت و يا در دنيا از آن سودى نبرد و سر انجام آن ، منتهى به سود آخرت نگردد


خداى عزوجل در وصف مؤمنين فرموده كه به كلى لغو را ترك مى كنند، بلكه فرموده : از آن اعراض مى كنند، چون هر انسانى هر قدر كه با ايمان باشد در معرض لغزش و خطا است ، و خدا هم لغزش هاى غير كبائر را، در صورتى كه از كبائر اجتناب شود بخشيده و فرموده است : ((ان تجتنبوا كبائر ما تنهون عنه نكفر عنكم سيئاتكم و ندخلكم مدخلا كريما))


● اشاره به اينكه وصف مؤمنين به اعراض از لغو كنايه از علّو همت و كرامت نفس ايشان است .

به همين جهت خدا مؤمنين را به اين صفت ستوده كه از لغو اعراض ‍ مى كنند، و اعراض غير از ترك به تمام معنا است . ترك امرى است عدمى و اعراض امرى وجودى ، اعراض وقتى است كه محرك و انگيره اى ، آدمى را به سوى اشتغال به فعلى بخواند و آدمى از آن اعراض ‍ نموده به كارى ديگر بپردازد، و اعتنايى به آن كار نكند. و لازمه اش آن است كه نفس آدمى خود را بزرگتر از آن بداند كه به كارهاى پست اشتغال ورزد، و بخواهد كه همواره از كارهاى منافى با شرف و آبرو چشم پوشيده ، به كارهاى بزرگ و مقاصد جليل بپردازد.
ايمان واقعى هم همين اقتضاء را دارد، چون سر و كار ايمان هم با ساحت عظمت و كبريايى و منبع عزت و مجد و بهاء است و كسى كه متصف به ايمان است جز به زندگى سعادتمند ابدى و جاودانه اهتمام نمى نمايد، و اشتغال نمى ورزد مگر به كارهايى كه حق آن را عظيم بداند، و آنچه را كه فرومايگان و جاهلان بدان تعلق و اهتمام دارند عظيم نمى شمارد

تفسير الميزان


مؤمن از لغو رو برگردان است ارضشان با ارض اين فرق مي‌كند همين تعبير در جريان اجتناب هم هست فرمود شما اجتناب كنيد در بحث اجتناب كه در سوره ي مباركه ي «نحل» يا «اسراء» گذشت اين بود كه اگر مؤمن اجتناب دارد تَجَنُّب دارد نه يعني گناه نمي‌كند بلكه موضع خاص دارد در برابر گناه او در جانبي است گناه در جانب ديگر، صِرف ترك گناه نيست ممكن است هر دو در يك سَمت و سو باشند ولي اين نكند، اما وقتي كسي موضعش جداست جانبش جداست جهتش جداست خب يقيناً هميشه از گناه فاصله دارد اين را مي‌گويند اجتناب، اعراض كردن مشابه اجتناب است موضع‌گيري كردن، خطّ فكر جدا بودن، رويكرد جدا بودن، جهت و سَمت و سو جدا بودن اين را مي‌گويند لغو. در قرآن كريم فرمود مردان الهي كساني‌اند كه نه خودشان به سراغ لغو مي‌برند نه لغو به سراغ آنها مي‌آيد برخيها هستند كه به مجالس گناه نمي‌روند اما دوستان ناباب آنها را كِشان كِشان مي‌برند يا حوادث و مناسبتهايي آنها را دامنگير مي‌كند بالأخره.

سوره ي مباركه ي «نور» كه به خواست خدا خواهد آمد فرمود ما در سوره ي «مؤمنون» گفتيم مؤمن از لغو و همچنين از لهو رو برگردان است يعني مؤمن به طرف كار باطل نمي‌رود در سوره ي مباركه ي «نور» مي‌فرمايد باطل هم به طرف مؤمن نمي‌رود فرمود: ﴿فِي بُيُوتٍ أَذِنَ اللَّهُ أَن تُرْفَعَ﴾ كه در آنجا ﴿رِجَالٌ لاَّ تُلْهِيهِمْ تِجَارَةٌ وَلاَ بَيْعٌ عَن ذِكْرِ اللَّهِ﴾ الحاء يعني لهوي به سراغ آن برود و او را سرگرم كند پس نه مؤمن به طرف لهو مي‌رود نه لهو و لغو آن هنر را دارد كه به طرف مؤمن برود او را كشان كشان بياورد


تفسير تسنيم


آيه 3 ـ امتياز دوم مؤمنان، اعراض از كل لغوهاى سلبى يا ايجابى در سخن و حال و كردارشان مى باشد "الَّذينَ هُمْ َعنِ اللّغْوِ ُمعْرُضونَ" لغوبه معناى كارى است بيهوده و بى ثمر كه هرگز سود و بهره اى جزاتلاف وقت و عمرندارد واگر نتيجه اى هم متصور باشد هرگز شرعى، عقلى و عرفى نيست، و تنها خيال و هوسرانى و توهم است، بعبارت ديگرگناهى است كه به تعبيرديگرقرآن خسران دنيا و عقبى است.
اعراض از لغو نيز تنهاتمنى ترك لغو نيست، بلكه دورى جدى از بيهودگى است و اين اعراض اعم است از اينكه مؤمن نه تنها روح و نفس و جسم خود را ازلغويات دور مى كند، بلكه ديگران را نيز از اين بيهودگى و اتلاف عمرباز مى دارد كه حداقل اين اعراض درونى خودى و برونى غيرخودى دورى از شركت در جلسات لهو و لعب و لغو است، البته بعضى شوخى ها و بازى هاى شايسته كه نه تنها ناشايستگى در بر ندارند، بلكه انسان را تا اندازه اى از ناراحتى ها و مشكلات روحى و روانى نجات مى دهند لغو نيست، بلكه احياناً تركشان در زمره لغويات است، چراكه شادى و خوشحالى مؤمن بگونه اى شرعى امرى پسنديده است.

تفسیر فرقان

مؤمنون:4 وَالَّذِينَ هُمْ لِلزَّكَاةِ فَاعِلُونَ
و آنانکه برای تزکیه نفس [از طریق کار و تولید و بخشش به دیگران] تلاش کننده‌اند.

سئوال:منظور از للزكاه فاعلون، چيست؟
______________
پاسخ 1
- این آیه را معمولا «کسانی که زکات مي‌دهند» ترجمه مي‌کنند، اما اولا معنای ظاهری و لفظ به لفظ آیه: «آنها که برای زکات عمل کننده‌اند» مي‌باشد، ثانیاً این آیات در سال 3 بعثت نازل شده که با صدور حکم زکات در سالهای پس از هجرت در مدینه فاصله زمانی زیادی دارد. منظور این است [خدا مي‌داند] که هدف مؤمنین از کار و تلاش، نه تنها رسیدن به منافع مادّی، بلکه تلاش برای تولید و تزکیه نفس از طریق انفاق است. آنها پرداخت زکات را نه همچون مالیات‌های اجباری، بلکه با اشتیاق مي‌دهند و اصلا برای زکات کار مي‌کنند.

تفسير بازرگان


پاسخ 2
● معنا و وجه ((والذين هم للزكوة فاعلون ))

نام بردن زكات با نماز، قرينه است بر اينكه مقصود از زكات همان معناى معروف (انفاق مالى ) است ، نه معناى لغوى آن كه تطهير نفس از رذائل اخلاقى مى باشد.
البته احتمال دارد كه معناى مصدرى آن مقصود باشد كه عبارت است از تطهير مال ، نه آن مالى كه به عنوان زكات داده مى شود، براى اينكه سوره مورد بحث در مكه نازل شده كه هنوز به زكات به معناى معروف واجب نشده بود و قبل از وجوب آن در مدينه زكات همان معناى پاك كردن مال را مى داد، بعد از آنكه در مدينه واجب شد (به طور علم بالغلبه ) اسم شد براى آن مقدار از مالى كه به عنوان زكات بيرون مى شد.
با اين بيان روشن گرديد كه چرا فرمود ((زكات را عمل مى كنند)) و نفرمود زكات را مى دهند. پس معنايش اين است كه : مؤمنين كسانى هستند كه انفاق مالى دارند. و اگر مراد از زكات خود مال بود معنا نداشت آن مال را فعل متعلق به فاعل دانسته و بفرمايد: زكات را عمل مى كنند، و به همين خاطر بعضى كه زكات را به معناى مال گرفته اند، مجبور شده اند لفظ ((پرداختن )) را تقدير گرفته و بگويند تقدير آيه ((والّذين هم لتادية الزكوة فاعلون )) است و باز به همين جهت بعضى ديگر ناگزير شده اند زكات را به معناى تطهير نفس از اخلاق رذيله بگيرند تا از اشكال مذكور فرار كرده باشند.
و در اينكه فرموده : ((للزكوة فاعلون )) و نفرموده : ((للزكوة مودّون )) اشاره و دلالت است بر اينكه مؤمنين به دادن زكات عنايت دارند


تفسير الميزان

پاسخ 3
زكاتِ فقهي در مكّه نبود صوم و حج در مكّه نبود اينكه فرمود: ﴿وَالَّذِينَ هُمْ لِلزَّكَاةِ فَاعِلُونَ﴾ اين بعيد است كه ناظر به زكاتِ فقهي باشد اين ناظر به تزكيه نفس است به دو جهت:

اول همين كه زكاتِ فقهي كه در قبال صلات است در كنار صلات است در مدينه واجب شد نه در مكّه.
دوم اينكه درباره ي زكات مي‌گويند ايتاء زكات، اَداي زكات نه فعلِ زكات. اين فعلِ زكات ناظر به آن تزكيه است گرچه ممكن است ﴿وَالَّذِينَ هُمْ لِلزَّكَاةِ فَاعِلُونَ﴾ جامع بين تزكيه ي نفس و زكاتِ مال باشد منتها زكاتِ مستحبّي به معناي انفاقِ مطلق و كمك به نيازمندان نه زكاتِ فقهي كه در نُه چيز واجب است جامع ممكن است لكن فعل، فاعل بودن به امر حَدَثي تعلّق مي‌گيرد نه به ذات و عين. زكات مثل خمس مقدار مشخّصي از مال است اين مال را نمي‌گويند فلان شخص فاعل است مي‌گويند اين مال را به صاحبش اَدا كرد پس فاعلِ زكات بودن به معناي فاعلِ آن معناي حَدَثي است كه تزكيه است مثل ﴿قَدْ أَفْلَحَ مَن زَكَّاهَا﴾، ﴿قَدْ أَفْلَحَ مَن تَزَكَّي﴾ و مانند آن. زكات مثل خمس بخشي از مال است چون بخشي از مال است و عين است نمي‌گويند فلان شخص فاعلِ زكات است مي‌گويند مُعطي زكات است، مؤدّي زكات است، پرداخت‌كننده زكات است .

جناب زمخشري در كشّاف گفت زكات هم به معناي مال است كه عين خارجي است و هم به معناي فعل است و ﴿وَالَّذِينَ هُمْ لِلزَّكَاةِ فَاعِلُونَ﴾ مي‌تواند جامع هر دو قِسم باشد ولي به هر تقدير چون زكاتِ فقهي در مدينه واجب شد نه در مكّه اين زكات يا خصوص تزكيه ي نفس است يا اعمّ از تزكيه ي نفس و صدقات مستحبي است. و شاهد ديگر كه اين زكات، زكات فقهي مصطلح نيست آن است كه در قرآن كريم هر جا سخن از زكاتِ فعلي است در كنار صلات ذكر مي‌شود ﴿أَقِيمُوا الْصَّلاَةَ وَآتُوا الْزَّكَاةَ﴾، ﴿وَالْمُقِيمِينَ الصَّلاَةَ وَالْمُؤْتُونَ الزَّكَاةَ﴾ و مانند آن، اما اينجا جريان زكات در كنار نماز ذكر نشده در كنار ساير مسائل اخلاقي ذكر شده فرمود: ﴿الَّذِينَ هُمْ فِي صَلاَتِهِمْ خَاشِعُونَ﴾ بعد وارد مسائل اخلاقي شد در رديف مسائل اخلاقي عنوان زكات مطرح شد ﴿وَالَّذِينَ هُمْ عَنِ اللَّغْوِ مُعْرِضُونَ ٭ وَالَّذِينَ هُمْ لِلزَّكَاةِ فَاعِلُونَ ٭ وَالَّذِينَ هُمْ لِفُرُوجِهِمْ حَافِظُونَ﴾ اينها نشان مي‌دهد كه منظور از اين زكات، زكات در كنار نماز نظير ﴿أَقِيمُوا الْصَّلاَةَ وَآتُوا الْزَّكَاةَ﴾ و امثال ذلك نيست البته صدقات مستحبّي را ممكن است در بربگيرد.

تفسير تسنيم

پاسخ 4

"الَّذينَ هُمْ ِللزَّكاة فاعِلُونَ" كه فاعليت زكوة را مخصوص مؤمنان دانسته و نه فقط پرداخت زكات را و اين نكته ايست كه در هيچ يك از آيات ديگر زكات وجود ندارد، و بايد توجه كرد كه فاعليت زكات اعم از پرداخت آن است، و در آيات ديگر پرداخت زكات را از شروط ايمان دانسته كه "ُيقيمُونَ الصَّلوةَ و يُؤتوُنَ الَّزكوة" ولى در اين آيه تحقق بخشيدن به اين فريضه بزرگ را بطورمطلق در متحقق نمودن معناى تصورى آن هم بصورت عام و عموم تخصيص ناپذير در تمامى افراد و مصاديقش به مؤمنان نسبت داده است، لكن بعضى نسبت به اطلاق و شمول معناى مصدرى اين فريضه بزرگ نسبت به همه موارد ممكنه اش و نيز اختصاص نسبت فاعليت آن به مؤمنان ابهاماتى دارند كه منشأاين ابهامات نيز توجه نكردن عميق و دقيق به دو نكته است: اولا زكات بمعناى پاكسازى مطلق است در تمامى ابعاد ممكنه اش، يعنى پاكسازى درونى، برونى، عقيدتى، فردى، اجتماعى، مالى، حالى، اخلاقى، انسانى و ساير شئون مادى و معنوى، ثانياً اين اطلاق كليه حالات و احوال و حركات و سكنات ايمانى را دربر دارد، بر اين مبنا نه تنها زكات مالى كه حسى ترين و كمترين زكات بشمار مى آيد، بلكه فاعليت زكات را در جميع مراتب وجوديش مخصوص به مؤمنان دانسته وآنها را با اين خصيصه مخصوص به همگان الى يوم القيامة معرفى نموده است، و طبق قاعده چون «للزكوة» بر «فاعلون» مقدم شده است با اين كه بايد مؤخر باشد، حصر و اختصاص فاعليت زكات را به مؤمنين ثابت مى كند، و «قدافلح» هم در آيه نخستين كه به معناى رستگار كردن است در فاعليت زكات نمودار است.
اين پاكسازى ها گام هايى است والاتر و برتر از زكات مالى و مادى كه اين زكات براى اداره امور مادى فقرا و بينوايان است و آن زكات مطلق هم اداره كننده امور مادى و هم اداره كننده امور معنوى و اصول انسانى جامعه بشرى است، در آياتى ديگر قرآن كريم كه با الفاظ مختلف زكات نازل شده، به قرينه ماقبل و مابعد پى مى بريم كه منظور از زكات همان زكات مالى است، ولى در اين آيه شريفه فاعليت مطلق زكات را از خصائص مؤمنان والا شمرده است، همانند آيه سوم سوره بقره "ومما رزقناهم ينفقون" كه در اين موارد زكات مالى يكى از مصاديق و افراد تحت اين امر مطلق است.
فلذا در تفسير همين اطلاق است كه امامان معصوم مى فرمايند "ومماعلمناهم يبثون" و در تفسير مطلق زكات مى فرمايند: «لكل شيىء زكوة و زكوة الجسد الصوم، زكوة اللسان ذكرالله على كل حال، و زكوة الرِّجل مشيةٌ فى طريق الخير و زكوة العلم نشره و...» كه مؤمن در تمامى اين ابعاد ممكنه مقام فاعليت و تحقق بخشيدن به اين فريضه بزرگ الهيه رادارد چنانكه ـ همچون آيه مورد بحث ـ و اولئك هم المفحون آمده.

تفسیر فرقان



كلمات كليدي : تدبر فهم سوره مومنون ايمان افلح زكات لغو

ویرایش بوسیله کاربر 1401/07/24 04:44:52 ب.ظ  | دلیل ویرایش: edit

admin Offline
#2 ارسال شده : 1401/06/17 06:07:49 ب.ظ
admin

رتبه: Administration

گروه ها: Administrators, Moderator, member
تاریخ عضویت: 1391/10/20
ارسالها: 418

9 تشکر دریافتی در 9 ارسال
ترجمه تدبر و فهم سوره مومنون

والذين هم لاماناتهم و عهدهم راعون

كلمه ((عهد)) بر حسب عرف و اصطلاح شرع به معناى آن چيزى است كه انسان باصيغه عهد ملتزم به آن شده باشد، مانند نذر و سوگند. و ممكن است منظور از آن ، مطلق تكليف هايى باشد كه متوجه به مؤمنين شده ، چون در قرآن ايمان مؤمن را ((عهد)) و ((ميثاق )) او ناميده است . و همچنين تكاليفى را كه متوجه آنان كرده عهد خوانده و فرموده :((او كلما عاهدوا عهدا نبذه فريق منهم ))
و نيز فرموده : ((و لقد كانوا عاهدوا اللّه من قبل ، لا يولون الادبار)) و شايد به جهت همين كه اين معنا مورد نظر بوده ، كلمه عهد را مفرد آورد، چون تمامى تكاليف را يك عهد و يك ايمان شامل مى شود.
كلمه ((رعايت )) به معناى حفظ است

تفسير الميزان


﴿أُولئِكَ هُمُ الْوَارِثُونَ ﴿10﴾ الَّذِينَ يَرِثُونَ الْفِرْدَوْسَ هُمْ فِيهَا خَالِدُونَ ﴿11﴾


سئوال:چرا در آیه 11 فرموده آنها فردوس را «به ارث» می­برند؟

پاسخ 1
اگر توجه نموده باشید در مورد ارث، چیزی به کسی می­رسد که برای آن زحمت چندانی نکشیده است.
در این نوع بیان، این نکته هم هست که مقام «فردوس» یک مقام بالائی است و حق بدست آوردن آن، این است که شخص برای آن خیلی زحمت بکشد، اما خداوند به کسانی که تا این حد – که در آیات فوق اشاره شده - مقید به افکار و اعمال دینی باشند ( که کار چندان سختی هم نیست) آن مقام را «به راحتی» به آنها می­دهد.

نکته دیگر اینکه در سوره معارج، به واجدین آن شرایط، وعده «مورد احترام بودن در بهشت­ها» را می­دهد اما در اینجا سطح وعده بالاتر است. در اینجا وعده بدست آوردنِ آسان «فردوس» و جاودانگی در آن را می­دهد.
البته این خودش شامل سه وعده است: 1- رسیدن به «فردوس»، 2- براحتی بدست آوردن آن، 3- جاودانگی در آن.
از آنجا که «فردوس» درجه خاصی است از بهشت، و بالاتر از مطلق «بهشت­هائی» است، نتیجه می­شود که سطح شخصیتی و روحی عده­ای از مسلمانان در فاصلۀ زمانیِ نزول این دو سوره، تفاوت قابل توجهی در جهت اعتلاء نموده است


تفسیر مرحوم گنجه ای

پاسخ 2
اوصاف مهمّ مؤمنان را بعد از اينكه ذكر فرمود, پاداشي كه براي آنها ذكر مي‌كند اين است كه اينها وارث بهشت‌اند نه تنها اهل بهشت.

خب ﴿أُولئِكَ هُمُ الْوَارِثُونَ﴾ اين ﴿أُولئِكَ هُمُ الْوَارِثُونَ﴾ براي آن است كه بگويد اينها شما را بهشت نمي‌برد. درست است كه ما گفتيم معامله‌اي هست ﴿إِنَّ اللّهَ اشْتَرَي مِنَ الْمُؤْمِنِينَ أَنْفُسَهُمْ وَأَمْوَالَهُم﴾ اما همه ي اينها تشويقي است چيزي شما نداريد كه بدهيد و بهشت بخريد بهشت خريد و فروش نيست بهشت با كسب به دست نمي‌آيد با ارث به دست مي‌آيد شما تلاش و كوشش را بكنيد همه ي اين كارها براي اين است كه شناسنامه پيدا كنيد به جايي مرتبط بشويد وقتي مرتبط شديد اثر آن رابطه, ارث است ديگر آدم وقتي با كسي پيوند دارد از او ارث مي‌برد حالا صدها سال درس بخواند زحمت بكشد كه از فلان شخص ميّت ارث نمي‌برد كه اين اگر بخواهد از فلان شخص ارث ببرد بايد رابطه داشته باشد با او, فرمود اين كارهاي شما, شما را نزديك مي‌كند به اهل بيت نزديك مي‌كند به خدا نزديك مي‌كند وقتي نزديك شديد از سهم‌الوراثه بهره مي‌بريد ﴿إِنَّ الْأَرْضَ لِلّهِ يُورِثُهَا مَنْ يَشَاءُ﴾ چه ارضِ دنيا چه ارضِ آخرت, بهشتيها وقتي وارد سرزمين بهشت شدند مي‌گويند: ﴿الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي صَدَقَنَا وَعْدَهُ وَأَوْرَثَنَا الْأَرْضَ نَتَبَوَّأُ مِنَ الْجَنَّةِ حَيْثُ نَشَاءُ﴾ ما اين را به ارث برديم نه به كسب.

بهشتيها هم وقتي كه وارد سرزمين بهشت شدند حق‌شناس‌اند حق‌شناسي مي‌كنند مي‌گويند: ﴿الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي صَدَقَنَا وَعْدَهُ وَأَوْرَثَنَا الْأَرْضَ نَتَبَوَّأُ مِنَ الْجَنَّةِ حَيْثُ نَشَاءُ﴾ او را به ما ارث داد ما چيزي را كار نكرديم كه از راه كار ببريم,

فردوس را به چند معنا ذكر كردند در سوره ي مباركه ي «اسراء» گذشت اقسام فردوس, احكام فردوس, آيا فردوس آن مرحله ي عاليه بهشت است يا وسط بهشت را مي‌گويند فردوس آن بحبوحه ي فردوس. در يكي از دعاهاي روزهاي ماه مبارك رمضان اين است كه «و أسْكني في بحبوحاة جنّات» بحبوحه يعني وسط, آن وسط از هر خطري محفوظ‌تر است يك وقت يك وسط است كه شرفي نمي‌آورد يك وقت كه معتدل است يك وقت است نه, آن هسته ي مركزي را مي‌گويند وسط, اگر اين باشد خب خصوصيّتي را فردوس دارد كه ساير بخشها ندارد فرمود: ﴿الَّذِينَ يَرِثُونَ الْفِرْدَوْسَ هُمْ فِيهَا خَالِدُونَ﴾ چون اين اوصاف را دارند اگر يك وقت مثلاً آسيبي در زندگي اينها مشهود باشد اينها يا در دنيا درمان مي‌شوند يا عندالاحتضار يا در برزخ يا در ساهره ي قيامت يا عندالأرض يا عندالحساب يا عندالصراط بالأخره تطهير مي‌شوند ولي وقتي وارد فردوس شدند ديگر ﴿هُمْ فِيهَا خَالِدُونَ﴾.

تفسیر تسنيم

پاسخ 3
وراثت مؤ منين فردوس را)) به معناى اين است كه فردوس براى مؤ منين باقى و هميشگى است ، چرا كه اين احتمال مى رفت كه ديگران هم با مؤمنين شركت داشته باشند، و يا اصلا غير مؤمنين صاحب آن شوند بعد از آنها خداوند آن را به ايشان اختصاص داده و منتقل نموده است .

تفسير الميزان

پاسخ 4

الَّذِينَ يَرِثُونَ الْفِرْدَوْسَ هُمْ فِيهَا خَــلِدُونَ _…_11_
كسانى كه بهشت را به ارث مى برند، و در آنجا ايشان جاودان اند. _…_11_
آيه 11 ـ سپس در اين آيه، آنها را از وارثان ويژه فردوس خوانده و مقصود فردوس پس از مرگ در دو مرحله است خلود در فردوس برزخ تا هنگامه قيامت، و خلود در فردوس رستاخيز تا ابد، چنانكه ارث فرماندهى دنيا در دولت جهانى حضرت مهدى(عج) به معنى جايگزين شدن اين شايستگان از ناشايستگان است، در فردوس رستاخيز جايگاه فرضى ناشايستگان نيز افزون بر جاهاى شايستگان ويژه اينان خواهد بود كه در آن همچنان ماندگارند، چنانكه دولت جهانى اسلامى نيز تا پايان زمان تكليف ويژه اين مؤمنان شايسته است.
«فردوس» عالى ترين جايگاه ها و مقامات بهشتى است كه در هر دو نشئه برزخ و قيامت ويژه همين رستگاركنندگان خودى و غيرى است، گرچه در طول زمان تكليف حاكميت هايى براى مؤمنان مانند زمان سليمان، داود، شعيب، اشعياء و ديگران بوده كه جنتهاى دنيوى است، ولى براى اين رستگاركنندگان فردوس دو جهانى است.


تفسیر فرقان

ویرایش بوسیله کاربر 1401/07/23 08:48:53 ب.ظ  | دلیل ویرایش: edit

ali Offline
#3 ارسال شده : 1401/06/23 07:50:49 ق.ظ
ali

رتبه: Advanced Member

گروه ها: Moderator, Administrators, member
تاریخ عضویت: 1390/03/24
ارسالها: 1,369

تشکرها: 4 بار
29 تشکر دریافتی در 29 ارسال
ترجمه تدبر و فهم سوره مومنون

معماي خلقت انسان


مؤمنون:12 وَلَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنسَانَ مِن سُلَالَةٍ مِّن طِينٍ
و همانا انسان را از چکیده‌ای از گِل آفریدیم.

______________
7- سلاله طين چيست؟ در آیاتی که از ابتدای خلقت انسان نام برده شده، همواره کلمه «طین» به تنهائی آمده است، اما در این آیه جمله: «سُلالَهٍ مِّن طِینٍ» به کار رفته که اشاره به چکیده‌ای از خاک است و معلوم مي‌شود قبل از پیدایش حیات و اولین موجود زنده، تغییری در ماهیت بعضی گِل‌ها روی داده تا تدریجاً آماده تبدیل به ماده آلی و پذیرش حیات گردد.
بررسیهای علمی نشان مي‌دهد که میلیون‌ها سال طول کشیده تا در آب‌های کم عمق دیرین، از گِل و مواد خاکی، اجسام آلی [کربن‌دار] حاصل شوند و از این اجسام، ماده زنده، ویروس‌ها و بعداً موجودات زنده پدید آیند. به این ترتیب با ضمیمه شدن کربن و ازت به گِل‌های مرداب‌های اولیه، مقدمه پیدایش جسم آلی و سپس ماده زنده فراهم شد. ر ک به کتاب «قرآن مجید، تکامل و خلقت انسان» نوشته دکتر یدالله سحابی ص 191 ، 199


سئوال:اينكه خدا انسان را از طين افريد، ايا اشاره به حضرت ادم است يا همه انسانها؟

پاسخ 1:


و ظاهر سياق اين است كه مراد از انسان نوع بشر باشد كه در نتيجه شامل آدم (عليه السلام ) و همه ذريه او مى شود. و مراد از ((خلق )) خلق ابتدايى است كه در آن آدم (عليه السلام ) را از گل آفريده و آنگاه نسل او را از نطفه قرار داده است اين آيه و آيه بعدش در معنى اين آيه است كه فرموده : ((و بدء خلق الانسان من طين ثم جعل نسله من سلالة من ماء مهين ))
و مؤيد اين ظاهر، قول خداى تعالى بعد از اين جمله است كه مى فرمايد: ((ثم جعلناه نطفة ))، چون اگر مراد از انسان ، فرزندان آدم (عليه السلام ) بود و بس ، و شامل خود آدم (عليه السلام ) نمى شد، و مراد از خلقت انسان از گل ، اين بود كه نطفه فرزندان آدم (عليه السلام ) هم در آغاز گل بوده ، بايد - به قول بعضى - مى فرمود: ((ثم خلقناه نطفة ثم خلقنا النطفة علقة ، فخلقنا العلقة مضغة ...- پس خلق كرديم او را نطفه اى پس خلق كرديم نطفه را علقه اى پس خلق كرديم علقه را مضغه اى ....))

با اين بيان روشن مى شود اينكه بعضى از مفسرين گفته اند منظور از انسان جنس بنى آدم است . و قول بعضى ديگر كه گفته اند ((منظور از انسان خود آدم (عليه السلام ) است )) صحيح نيست .

كلمه ((خلق )) - به طورى كه گفته اند - در اصل به معناى تقدير و اندازه گيرى بوده ، مثلا وقتى مى گويند: ((خلق الثوب )) معنايش اين است كه پارچه را براى بريدن اندازه گيرى كردم . پس ، معناى آيه اين مى شود كه : ما انسان را در آغاز از چكيده و خلاصه اى از اجزاى زمين كه با آب آميخته بود اندازه گيرى كرديم .


تفسير الميزان

پاسخ 2

در آيات محلّ بحث سوره ي مباركه ي «مؤمنون» يك خصوصيّت برجسته‌اي است كه در آيات ديگر نيست در آيه ي دوازده به بعد سوره ي مباركه ي «مؤمنون» كه محلّ بحث است فرمود: ﴿وَلَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنسَانَ مِن سُلاَلَةٍ مِن طِينٍ﴾ كه اين مي‌تواند ناظر به همان خلقت حضرت آدم باشد. نفرمود «فجعلناه نطفة» فرمود: ﴿ثُمَّ جَعَلْنَاهُ نُطْفَةً﴾ كه اين شايد مناسب با آيات سوره ي مباركه ي «سجده» باشد در آنجا آيه ي هفت به بعد به اين صورت است ﴿الَّذِي أَحْسَنَ كُلَّ شَيْ‌ءٍ خَلَقَهُ وَبَدَأَ خَلْقَ الْإِنسَانِ مِن طِينٍ ٭ ثُمَّ جَعَلَ نَسْلَهُ مِن سُلاَلَةٍ مِن مَاءٍ مَهِينٍ﴾ اگر درباره ي خود انسان بود با «فاء» و با «خَلق» ياد مي‌كرد «خلقنا كذا, فخلقنا كذا, فخلقناه كذا» اين طور, اما از اينكه مي‌فرمايد انسان را از طين ﴿ثُمَّ جَعَلْنَاهُ نُطْفَةً﴾ اين معلوم مي‌شود كه آن براي انسان اوّلي است اين براي نسلِ اوست چه اينكه در سوره ي مباركه ي «سجده» فرمود: ﴿ثُمَّ جَعَلَ نَسْلَهُ مِن سُلاَلَةٍ مِن مَاءٍ مَهِينٍ﴾ خب, گرچه براي هر انساني بر هر انساني هم قابل تطبيق است ولي تناسب آيات سوره ي «مؤمنون» كه محلّ بحث است با آيات سوره ي «سجده» زياد است

تفسير تسنيم




مؤمنون:13 ثُمَّ جَعَلْنَاهُ نُطْفَةً فِي قَرَارٍ مَّكِينٍ منظور از قرار مكين چيست؟
سپس آن را [به صورت] نطفه‌ای 8 در قرارگاهی استوار [=شایسته] قرار دادیم.9

______________
8- کلمة نطفه در این آیه به صورت نکره و نامعین استعمال شده است که شامل نطفه همگی حیوانات نیز مي‌شود. نطفه از تخم پدید مي‌آيد و تخم هم از امتزاج دو سلول جنسی نر و ماده حاصل مي‌شود. چون انسان از نطفه پدید آمده، پس قطعاً پیش از آن حیوانات زنده دیگری وجود داشته‌اند تا از نطفه آنها اولین انسان خلق شده است [همان ص 198 و 297].

9- «قَرَارٍ مَّكِینٍ» را اغلب مفسرین، رحم مادر، در انسان دانسته‌اند. این کلمه نیز به صورت نکره و نامعین آمده است و اگر منظور رَحِم مادر بود، لازم مي‌آمد با الف لام معرفه باشد. و کلمات صریح‌تر مثل رَحِم یا بطن به کار مي‌رفت. قرار مکین را مي‌توان «جایگاه مناسب» یا «جایگاه مکان یافته» معنی کرد.
تمامی پستانداران جنین را در رحم خود پرورش مي‌دهند. در حیوانات تخم‌گذار، نطفه یا جنین در داخل تخم و خارج از بدن مادر پرورش مي‌يابد و همین تخم به تناسب محیط زندگی حیوان، جایگاه مساعدی برای پرورش نطفه و تولید نوزاد به شمار مي‌رود
[همان ص 298].

تفسير بازرگان

ثمَّ جَعَلْنَهُ نُطفَةً فى قَرَارٍ مَّكِينٍ
((نطفه )) به معناى آبى اندك است كه بسيار اطلاق مى شود بر مطلق آب . و كلمه ((قرار)) مصدر است كه از آن معناى قرارگاه اراده شده تا مبالغه را برساند، و منظور از ((قرارگاه مكين )) رحم زنان است كه نطفه در آن قرار مى گيرد. و كلمه ((مكين )) صفت رحم است ، و توصيف رحم به مكين يا از اين جهت است كه تمكن نگهدارى و حفظ نطفه را از فساد و هدر رفتن دارد و يا از اين باب است كه نطفه در آن ، تمكن زيست دارد.
و معناى جمله اين است كه : سپس ، ما انسان را نطفه اى كرديم كه در رحم متمكن باشد، همچنان كه آن را در اول از خلاصه اى از گل درست كرديم . و اين تعبير مى رساند كه : ما طريق خلقت انسان را از آن شكل به اين شكل مبدل نموديم .

تفسير الميزان

مؤمنون:14
ثُمَّ خَلَقْنَا النُّطْفَةَ عَلَقَةً فَخَلَقْنَا الْعَلَقَةَ مُضْغَةً فَخَلَقْنَا الْمُضْغَةَ عِظَامًا فَكَسَوْنَا الْعِظَامَ لَحْمًا ثُمَّ أَنشَأْنَاهُ خَلْقًا آخَرَ فَتَبَارَكَ اللَّهُ أَحْسَنُ الْخَالِقِينَ
سپس نطفه را [به تدریج به صورت] علقه [=مجموعه‌ای از بستگیهای جسمی یا روحی] 10 و علقه را [به صورت] مضغه [همچون گوشت جویده] 11 آفریدیم و مضغه را [به صورت] استخوان‌هائی ساختیم، 12 آنگاه استخوان‌ها را با گوشت پوشاندیم، 13 سپس آن را آفرینشی دیگر بخشیدیم. 14 پس [چقدر] برکت افزاست خدائی که بهترین آفرینندگان است.

______________
10- معنايي متفاوت از علقه: اغلب مفسرین، «علق» را خون بسته و دَلَمَه شده دانسته‌اند، که از نظر علمی پایه‌ای ندارد و هیچ حیوان و انسانی دیده نشده از خون منعقد متولد شده باشد. معنای علقه با توجه به ریشه و مشتقات آن، بستگی به چیزی یا چیزهائی را مي‌رساند. یعنی پروردگار انسان را از یک سلسله بستگیها و ارتباطات جسمی و تشریحی با موجودات گذشته و یا پیوندهای روحی و معنوی با همنوعان و اعمال خود آفریده است. طبق شواهد علمی، صفات طبیعی نسلی به ترتیب ظهور و بروز مي‌نمايد [همان ، ص 201 و 299].

11- «مضغه» از ریشه «مضغ» [جویدن] است که مشابهت با غذای جویده شده و آمیخته شده با ترکیبات بزاق دارد.
در آیة 5 سوره حج (22:5) ، مرحله «مضغه» از نمو جنینی انسان را در وصف‌های «مخلقه» [خلقت تأم]، و «غیر مخلقه» [آفرینش ناتمام] توصیف فرموده. به این ترتیب «مضغه» پیوسته در تحول و تغییر مي‌باشد؛ در این تحولات، اجزائی از «مضغه» تدریجاً حذف مي‌شوند و اجزای دیگری، که منتهی به آفرینش فرد و نوزاد کامل انسانی مي‌گردد، باقی مي‌مانند [همان ص 301].

12- آیا نمي‌توان مضغه را همان سلول‌های بنیادین دانست که سازنده استخوان‌ها هستند [فَخَلَقْنَا الْمُضْغَهَ عِظَامًا]؟ آیا تعبیر قرآنی آیه 5 سوره حج که دو نوع «مضغه»: مخلّقه و غیرمخلّقه معرفی کرده است دلالت بر سلول‌های بنیادین [سازنده- مخلّقه] و سلول‌های معمولی نیست؟

13- گوشتی که استخوان‌ها را مي‌پوشاند، از نظر ماهیت، با «مضغه»، که مفسرین گوشت جویده شده تصور کرده‌اند، به کلی متفاوت است و ترکیب آن در مراحل بعد از مضغه شکل مي‌گيرد.



منظور از ثُمَّ أَنشَأْنَاهُ خَلْقًا آخَرَ چيست؟ به چه مرحله اي از خلقت انسان اشاره دارد؟

پاسخ 1:
در اين جمله سياق را از خلقت ، به انشاء تغيير داده و فرموده : ((ثم انشاناه خلقا آخر)) با اينكه ممكن بود بفرمايد: ((ثم خلقناه ...)) و اين به خاطر آن است كه دلالت كند بر اينكه آنچه به وجود آورديم چيز ديگرى ، و حقيقت ديگرى است غير از آنچه در مراحل قبلى بود،
مثلا در ((انشاء)) اخير، او را صاحب حيات و قدرت و علم كرد
. آرى ، به او جوهره ذاتى داد (كه ما از آن تعبير مى كنيم به ((من )) ) كه نسخه آن در مراحل قبلى يعنى در نطفه و علقه و مضغه و عظام پوشيده به لحم ، نبود همچنان كه در آن مراحل ، اوصاف علم و قدرت و حيات نبود، پس در مرحله اخير چيزى به وجود آمده كه كاملا مسبوق به عدم بود يعنى هيچ سابقه اى نداشت .
ضمير در ((انشاناه )) - به طورى كه از سياق بر مى آيد - به انسان در آن حالى كه استخوانهايى پوشيده از گوشت بود بر مى گردد، چون او بود كه در مرحله اخير خلقتى ديگر پيدا كرد، يعنى ، صرف ماده اى مرده و جاهل و عاجز بود، سپس موجودى زنده و عالم و قادر شد پس ماده بود و صفات و خواص ماده را داشت ، سپس چيزى شد كه در ذات و صفات و خواص مغاير با سابقش مى باشد و در عين حال اين همان است

تفسير الميزان

پاسخ 2:

این خلق دیگر [خَلْقًا آخَرَ] همان دمیدن روح خدائی در انسان، یعنی موهبت «اختیار» و اراده مستقل مي‌باشد که در سوره‌های دیگر نیز به آن اشاره شده است [از جمله: سجده 9 (32:9) ، حجر 29 (15:29) ، ص 72 (38:72) ، احزاب 72 (33:72) ].

تفسير بازرگان


پاسخ 3:

. تعبير ﴿ثُمَّ﴾ نسبت به اين دو مورد يعني اول سلاله ي طين بود بعد نطفه شد اين دو را با «فاء» و «خلق» تعبير نكرد اما بقيه را با «فاء» و «خلق» تعبير كرد ﴿ثُمَّ خَلَقْنَا النُّطْفَةَ عَلَقَةً فَخَلَقْنَا الْعَلَقَةَ﴾ هم تعبير به «فاء» است هم «خلق» ﴿فَخَلَقْنَا الْعَلَقَةَ مُضْغَةً فَخَلَقْنَا الْمُضْغَةَ عِظَاماً﴾
﴿فَكَسَوْنَا الْعِظَامَ لَحْماً﴾ اينجا هم با «فاء» عطف شد. از اين به بعد تا اينجا مرز مشترك انسان است و دام كه گوسفند هم در رَحِم مادرش همين طور مي‌شود ديگر. گاو و گوسفند و شتر و اينها همين طور مي‌شود. از اين به بعد مرز جدايي انسان كه حيوانِ ناطق است از حيوانات ديگر شروع مي‌شود و آن چون براي ماها روشن نيست از آن نامِ خاصّي به ميان نيامده فرمود: ﴿ثُمَّ أَنشَأْنَاهُ خَلْقاً آخَرَ فَتَبَارَكَ اللَّهُ أَحْسَنُ الْخَالِقِينَ﴾ از اينجا معلوم مي‌شود كه يك كار جديدي شد (يك) آن كارِ جديد در رديف كارهاي ديگر نيست (دو) و قابل فهم براي توده ي مردم نيست (سه) و با آن خلقِ جديد اين موجود شده «أحسن المخلوقين» (چهار) چون خداي سبحان «أحسن المخلوقين» به بار آورد مي‌شود ﴿أَحْسَنُ الْخَالِقِينَ﴾ (پنج) اين تعبير را درباره ي شمس و قمر و امثال ذلك نگفت (شش)
در جريان شمس و قمر فرمود اينها يك مُشت دود بودند من اينها را به اين صورت در آوردم ﴿ثُمَّ اسْتَوَي إِلَي السَّماءِ وَهِيَ دُخَانٌ﴾ اينكه شما مي‌بينيد راه شيري هست، شمس و قمر هست، ثابت و سيّار هست، نورشان چند ميليون سال بايد طول بكشد تا به شما برسد اصلش يك مُشت گاز بود ﴿ثُمَّ اسْتَوَي إِلَي السَّماءِ وَهِيَ دُخَانٌ﴾ بعد ﴿وَزَيَّنَّا السَّماءَ الدُّنْيَا بِمَصَابِيحَ﴾ مصابيح به او داديم بعد هم وقتي قيامت بشود بساط همه ي اينها را جمع مي‌كنيم. اين «أحسن المخلوقين» نيست تا خدا بشود ﴿أَحْسَنُ الْخَالِقِينَ﴾ درست است

فرمود شما اگر انسانيد «أحسن المخلوقين» هستيد ﴿أَحْسَنُ الْخَالِقِينَ﴾ را درك مي‌كنيد و اگر آن ﴿خَلْقاً آخَرَ﴾ را رعايت نكرديد در رديف همينهاييد اگر در رديف همينهاييد خب آسمان از شما بزرگ‌تر است زمين از شما بزرگ‌تر است ﴿ءَأَنتُمْ أَشَدُّ خَلْقاً أَمِ السَّماءُ بَنَاهَا﴾ شما اگر آن شرف انساني را نداشتيه باشيد به چه چيزي مي‌نازيد لقمان حكيم در اثر داشتن حكمت آن وصيّت را كرده ﴿إِنَّكَ لَن تَخْرِقَ الْأَرْضَ وَلَن تَبْلُغَ الْجِبَالَ طُولاً﴾ زمين از تو مهم‌تر است كوه از تو مهم‌تر است اين تپّه‌ها از تو بزرگ‌ترند چه رسد به آسمان و زمين. تو اگر همين هستي كه حيوان دارد خب همه از تو بزرگ‌ترند سنگين‌ترند، اگر ﴿ثُمَّ أَنشَأْنَاهُ خَلْقاً آخَرَ﴾ شد چيزي در تو هست، بارِ امانتي را مي‌كِشي كه آسمان و زمين نمي‌كِشند، بنابراين اين ﴿خَلْقاً آخَرَ﴾ بارِ فراواني دارد كه اگر آ‌ن را كسي نداشت زمين از او سنگين‌تر، آسمان از او سنگين‌تر اين تپّه‌ها از او بزرگ‌تر ﴿إِنَّكَ لَن تَخْرِقَ الْأَرْضَ وَلَن تَبْلُغَ الْجِبَالَ طُولاً﴾ جزء نصايح حكيمانه ي لقمان است ﴿ءَأَنتُمْ أَشَدُّ خَلْقاً أَمِ السَّماءُ بَنَاهَا﴾ جزء بيانات نوراني خداست ﴿خلق السماء أكبر مِن خلق النفس﴾ از بيانات قرآن كريم است يعني اگر ﴿خَلْقاً آخَرَ﴾ را داشتي، آن روح ملكوتي را داشتي، انسانيّت را داشتي از همه ي اينها بالاتري


تفسير تسنيم

پاسخ 4

آفرینش آدم از خاک یعنی چه؟«ال» در ابتدای «الانسان» ازچه نوع است ؟
بطور قطع الف لام مذکور از نوع الف لام جنس است ، یعنی همه انسانها . زیرا اگر آن را از نوع الف لام عهد یا الف لام تعریف بگیریم با بقیه آیه سازگاری ندارد . زیرا اگر سازگاری داشت می باید قرینه ای در آیه یا آیات بعد می بود که بر آن دلالت کند و نیست.
لذا می توانیم این نتیجه را بگیریم که «همه انسان ها» (و طبعا آدم هم که یکی از انسان ها است) از نطفه و علقه و مضغه و .... بوجود آمده است.
البته اینکه همه انسانها از عصاره ای از خاک آفریده شده اند به این معنی است که قبل از نطفه بصورت مواد غذائی که از خاک بوجود می آیند در بدن انسان به صورت سلول های تشکیل دهنده اسپرم و اوول در دستگاه های تناسلی مرد و زن وجود دارند.
بنا بر این آفرینش آدم از خاک مانند آفرینش همه ما انسان ها از خاک است که از طریق مواد غذائیِ حاصل از خاک صورت میگیرد.

البته باید توجه داشت که مواد غذائی حیوانی از قبیل گوشت و شیر و مشتقات آن نیز منشاء خاکی دارد.
بنا براین «از خاک آفریده شدن آدم»، هم، همانطور است که من و شما از خاک آفریده شده ایم، و همانطور است که همه میلیارها انسان از خاک آفریده شده اند و میشوند و خواهند شد.

تفسير مرحوم گنجه اي
ali Offline
#4 ارسال شده : 1401/07/02 10:35:12 ق.ظ
ali

رتبه: Advanced Member

گروه ها: Moderator, Administrators, member
تاریخ عضویت: 1390/03/24
ارسالها: 1,369

تشکرها: 4 بار
29 تشکر دریافتی در 29 ارسال
ترجمه تدبر و فهم سوره مومنون

مؤمنون:17 منظور از سبع طرايق چيست؟
وَلَقَدْ خَلَقْنَا فَوْقَكُمْ سَبْعَ طَرَائِقَ وَمَا كُنَّا عَنِ الْخَلْقِ غَافِلِينَ
و همانا بر فرازتان هفت لایه [حفاظتی برای حیات زمینی / طبقات اتمسفر] قرار دادیم، 16 و ما از آفرینش غافل نبوده‌ایم.
______________

پاسخ 1:
- «طَرَائِقَ» جمع طریقه است و طریقه همان راه و روش و حالت‌های متنوع عملکرد هر کسی یا هر چیزی است. هفت طریقه بودن آسمان برفراز زمین [سَبْعَ طَرَائِقَ]، دلالت بر تنوع نقش و عملکرد هر یک از طبقات هفتگانه آن مي‌کند.
برخی از مفسرین طرائق را «راه‌ها» دانسته‌اند، اما طرائق که دو بار در قرآن آمده [جن 11 (72:11) ومؤمنون 17 (23:17) ] جمع طریقه، به معنای حالت و شیوه است، در حالیکه جمع طریق [راه]، طُرُق مي‌باشد [نه طرایق]. در این سوره طبقات هفتگانه جوّ زمین را «سَبْعَ طَرَائِقَ» و در سوره‌های دیگر: «سَبْعًا شِدَادًا» [نباء 12 (78:12) ]، «سَبْعَ سَمَاوَاتٍ طِبَاقًا» [نوح 15 (71:15) و ملک 3 (67:3) ] و «سَقْفًا مَحْفُوظًا» [انبیاء 32 (21:32) ] نامیده است.


تفسير بازرگان

پاسخ 2:

هفت راه در بالای سرتان
اکثر قریب به اتفاق مفسران و مترجمان «سبع طرائق» مذکور در آیه 17 را به «آسمان­­های هفتگانه» تعبیر کرده اند.
البته ما برای فهم آن به درس و درب دسترسی داریم و طبق آن میدانیم که این پاراگراف دارد گوشه ای از نعمت های الهی را به یاد بشر می آورد .
البته باید توجه داشته باشیم که «طرائقِ» ذکر شده جمع «طریقه» است و ترجمه مناسب آن «روش ها» و «منش ها» است و ضمناً با توجه به اینکه خود عدد «هفت» نیز در ادبیات قرآنی نمادِ «زیاد» است ترجمه کلمه «طرائق» «روش های زیاد» و یا «روش های دارای تنوع زیاد» میباشد .
چه نعمتهایی را در قرآن می شناسیم که «از راه های بالا ی ما» بسویمان می آید؟
چیزهایی که در جواب سوال فوق فورا به ذهن می آید اینها است : 1 – باران ، 2 – وحی ، 3 – وقوع قیامت ، 4 – ملائکه ، 5 – روح ، 6 – تقدیرات ، 7 - ؟

البته اینهائی که در سطر فوق بر شمردیم برخی «در طول» و برخی «در عرض» یکدیگرند و علم ما فعلا در آن حدودی نیست که بتوانیم دقیقا تعیین کنیم که چه با چه رابطه طولی یا عرضی دارد و یا اینکه اساسا نازل شونده هایِ از آن «طرائق» منحصر به همانها که برشمردیم است یا نه (گرچه اجمالا عرض میکنیم که به نظر نمی آید منحصر به آنها باشد) اما ، هرچه باشد ، خودِ بکار بردن کلمه «طریقة» در آیه مذکور نشان میدهد که «راه» مورد نظر از قبیل «سبیل» و «صراط» نیست، بلکه یکنوع «راه هوشمند» است.
در آیات 18 تا 22 فقط به یکی از آن نعمت ها و مشتقات آن ، که از آن راه ها به ما میرسد ، یعنی باران ، اشاره های کوتاهی فرموده ، ولی راجع به نعمت های دیگر به عهده خودمان گذاشته که در آنها بیندیشیم.

تفسير مرحوم گنجه اي

پاسخ 3:

﴿وَلَقَدْ خَلَقْنَا فَوْقَكُمْ سَبْعَ طَرَائِقَ﴾ آسمانها هفت‌تاست نه ستاره‌ها, نه ستاره‌هاي ثابت هفت‌تاست يا سيّارات هفت‌تاست يا ستاره‌هاي ثابت عدد و رقمي ندارند. آسمان هفت‌تاست و اينها طريق‌اند راه‌اند نه آن مدارِ بسته ي بطلميوسي. فرمود آسمانها هفت‌تاست نه ستاره‌هاي سيّار هفت‌تا هستند كواكب سخنش نيست آنها مي‌گفتند كه تمام اين ستاره‌ها ثابت و سيّار اينها جايشان مشخص است از قمر و عطارد و زهره و شمس و مريخ و مشتري و زحل به حساب پيشينيان اين هفت ستاره هفت آسمان را اشغال كردند اين ثوابِت در آسمان هشتم‌اند و فلك‌الأفلاك كه فلكِ اطلس نام دارد بي‌ستاره است اما بيان قرآن اين است كه همه ي اينها در آسمان اول‌اند ﴿وَلَقَدْ زَيَّنَّا السَّماءَ الدُّنْيَا بِمَصَابِيحَ

سوره ي مباركه ي «طلاق» آن بخشهاي پاياني كه در اينجا فرمود: ﴿سَبْعَ طَرَائِقَ﴾ آن را تشريح كرده فرمود ما هفت آسمان كه راه است براي شما قرار داديم ما خيال مي‌كنيم راه فقط همين است كه انسان يا دام تردّد كند رفت و آمد فرشته‌ها را از اين راه نمي‌دانيم. در بخش پاياني سوره ي مباركه ي «طلاق» يعني آيه ي دوازده فرمود: ﴿اللَّهُ الَّذِي خَلَقَ سَبْعَ سَماوَاتٍ وَمِنَ الْأَرْضِ مِثْلَهُنَّ﴾ گرچه در قرآن كريم ارضينِ سَبع نيامده اما در اين آيه ي دوازده سوره ي «طلاق» دارد كه زمين هم مثل آسمان است يعني طبقات هفت‌گانه دارد.

بيان نوراني از وجود مبارك امام رضا(سلام الله عليه) در ذيل همين آيه است كه حضرت دستان مباركشان را روي هم گذاشتند فرمودند: «أرضٌ و سماءٌ، أرضٌ و سماءٌ» شايد هر محدوده‌اي هر منظومه‌اي براي خودش يك ارض خاص داشته باشد كه علم بايد به سراغ آن برود و آن را كشف كند. بعد فرمود: ﴿يَتَنَزَّلُ الْأَمْرُ بَيْنَهُنَّ﴾
دستور الهي از اين وسطها مي‌آيد فرشته‌ها رفت و آمد مي‌كنند اينكه در ليله ي قدر فرشته‌ها مي‌آيند امر را تقديم وجود مبارك وليّ عصر مي‌كنند مقدّرات را و برمي‌گردند اينكه فرشته‌هايي كه حافظ اعمال ما هستند شاهد اعمال ما هستند يك عدّه شاهد اعمال شب‌اند يك عدّه شاهد اعمال روزند مرتّب مي‌آيند و مي‌روند پس اين آسمان مي‌شود طرائق، اما راه منحصر در راهِ مادّي نيست كه انسان با پا طي كند بالأخره فرشته‌ها موجودي‌اند ولو ما درست تفصيلاً اينها را درك نكنيم همان طوري كه يك عدّه به اين فكرند كه چگونه يك بذر، يك حبّه يا يك نَوا، يك هسته يا يك حبّه مي‌شود درخت يا خوشه يك عدّه هم به اين فكرند كه با فرشته‌ها مأنوس باشند آنها چگونه ملائكه مي‌آيند چگونه مي‌روند چگونه حرف مي‌زنند.


تفسير تسنيم سوره مومنون

پاسخ 4

مقصود از ((طرائق )) در آيه : ((و لقد خلقنا فوقكم سبع طرائق )).

مراد از طرائق هفتگانه به قرينه كلمه ((فوقكم )) آسمانهاى هفتگانه است و اگر آسمانها را ((طرائق )) (جمع طريقه ، يعنى راه هاى عبور و مرور) ناميده از اين باب است كه آسمانها محل نازل شدن امر از ناحيه خدا به سوى زمين است ، همچنان كه فرموده : ((يتنزل الامر بينهن )) و نيز فرموده : ((يدبّر الامر من السّماء الى الارض ثم يعرج اليه ))
و نيز راههايى است كه اعمال ما در صعودش به سوى خداى سبحان ، و ملائكه در هبوطشان و عروجشان طى مى كنند، همچنان كه درباره عمل فرموده : ((اليه يصعد الكلم الطيّب و العمل الصالح يرفعه ))

و درباره ملائكه فرموده : ((و ما نتنزّل الا بامر ربك ))
با اين بيان روشن شد كه چطور ذيل آيه ، يعنى جمله ((و ما كنا عن الخلق غافلين )) مربوط و متصل به صدر آن است ، چون معنا چنين شد كه : شما از ما منقطع و بى ارتباط با ما نيستيد و از تحت مراقبت ما بيرون نمى باشيد، بلكه اين راههاى هفتگانه ميان ما و شما نصب شده تا فرستادگان ملكى ما دائما در نزول و صعود باشند، و امر ما را به سوى شما و اعمال شما را به سوى ما بياورند.

تفسير الميزان

مؤمنون:18
وَأَنزَلْنَا مِنَ السَّمَاءِ مَاءً بِقَدَرٍ فَأَسْكَنَّاهُ فِي الْأَرْضِ وَإِنَّا عَلَى ذَهَابٍ بِهِ لَقَادِرُونَ
و از آسمان آبی به اندازه نازل کردیم، 17 آنگاه آن را در [=سفره‌های زیر] زمین ساکن ساختیم و ما بر بردنش [از دسترس مصرف‌کنندگان] بی تردید تواناییم. 18
______________
17- همه پدیده‌های عالم، به اندازه و «قدر» معینی آفریده و مقدّر شده‌اند [رعد 8 (13:8) ، حجر 21 (15:21) ، قمر 49 (54:49) ]، از جمله باران که نزول آن در نقاط مختلف زمین کاملا تنظیم شده و روی حساب است [شوری 27 (42:27) و زخرف 11 (43:11) ].

18- در این آیه به سفره‌های زیرزمینی، که مسکن و قرارگاه آب است اشاره شده، در آیه 22 سوره حجر (15:22) به مخازن زیرزمینی و در آیه 21 سوره زمر (39:21) به منابع زیرزمینی آن- این آیات در سرزمین خشک و کم باران عربستان نازل شده که مردمانش اطلاعی از این مخازن نداشتند. به خصوص زمین آذرین مکه که اصولا نمي‌توانست آب را درون خود ذخیره کند.

تفسير بازرگان


آيه 18 ـ آبهاى زمينى را بخشى از نصيب آبهاى آسمانى دانسته كه در صورت نبود يا كمبودش، زندگى جانداران در آن محال يا بسيار مشكل است و از آيه "أخرَجَ منها مَاءَها و مرعاها" اين حقيقت نمودار است كه زمين پيش از فرود آمدن آب آسمانى اش تا اندازه اى آب در درونش داشته، زيرا سازمان آسمان بر مبناى "والسماءِ وما بناها" (91:5) پس از آفرينش و سازمان زمينى است كه از نظر كمبود آبش، بوسيله آب آسمانى جبران شده است.

تفسير فرقان

فَأَنْشَأْنَا لَكُمْ بِهِ جَنَّاتٍ مِنْ نَخِيلٍ وَأَعْنَابٍ لَكُمْ فِيهَا فَوَاكِهُ كَثِيرَةٌ وَمِنْهَا تَأْكُلُونَ ﴿۱۹﴾
پس براى شما به وسيله آن باغهايى از درختان خرما و انگور پديدار كرديم كه در آنها براى شما ميوه ‏هاى فراوان است و از آنها مى ‏خوريد (۱۹)

وَشَجَرَةً تَخْرُجُ مِنْ طُورِ سَيْنَاءَ تَنْبُتُ بِالدُّهْنِ وَصِبْغٍ لِلْآكِلِينَ ﴿۲۰﴾
و از طور سينا درختى برمى ‏آيد كه روغن و نان خورشى براى خورندگان است (۲۰)

اين جمله عطف است بر جنات ، يعنى ما با آن باران جنات و باغهايى رويانيديم و نيز درختى كه در طور سينا است و از ثمره آن روغن به دست مى آيد - كه مراد از آيه ، درخت زيتون است . و جمله ((تنبت بالدهن )) يعنى ميوه اى مى دهد كه در آن روغن هست ، ((و صبغ للاكلين )) يعنى مى روياند صبغى براى خورندگان . و ((صبغ )) - به كسره صاد و سكون باء - به معناى خورش است ، و اگر در بين همه درختان زيتون را نام برد، به خاطر عجيب بودن اين درخت است

تفسير الميزان


﴿فَأَنشَأْنَا لَكُم بِهِ جَنَّاتٍ مِن نَّخِيلٍ وَأَعْنَابٍ لَّكُمْ فِيهَا فَوَاكِهُ كَثِيرَةٌ وَمِنْهَا تَأْكُلُونَ ٭ وَشَجَرَةً﴾ سه قسم از ميوه‌ها را ذكر كرده براي اينكه اين سه قِسم ميوه ي رايج آن منطقه بود نه اينكه اختصاص داشته باشد به اين، البته صبغه ي غذايي اينها هم شايد بيش از ميوه‌هاي ديگر باشد از خرما و انگور و زيتون نام برد براي اينكه در آن منطقه‌ها ميوه‌هاي ديگر نبود، اما اين معنايش اين نيست كه قرآن ـ معاذ الله ـ گفته ي رسول خدا (عليه و علي آله آلاف التحيّة و الثناء) است خداي سبحان فرمود: ﴿وَيَخْلُقُ مَا لاَ تَعْلَمُونَ﴾ خيلي از چيزهاست كه شما نمي‌دانيد حالا ما بگوييم گلابي يا سيب شما كه در اينجاها نمي‌بينيد كه فرمود: ﴿وَيَخْلُقُ مَا لاَ تَعْلَمُونَ﴾ اينها به عنوان نمونه است ميوه‌هاي ديگر هم هست كه شما به آن دسترسي نداريد فعلاً. خب، فرمود با اين آب خرما، انگور كه ميوه‌هاي فراواني در اين درختها هست براي شما مي‌رويانيم كه از آنها استفاده مي‌كنيد و درختي كه در طور سَينا رشد مي‌كند كه همان زيتون است كه ﴿تَنبُتُ بِالدُّهْنِ﴾ اگر اين «باء»، «باء» تأديه باشد يعني روغن خارج مي‌كند دُهْن نمي‌روياند ولي از او روغن گرفته مي‌شود و صِبغ هم يعني خورشت كه آن را تِليت مي‌كنند با محصول او نظير آبگوشت از آن استفاده مي‌كنند بهره ي غذايي دارد مادّه ي غذايي دارد. خب اينها را همه‌اش فرمود ما داريم انجام مي‌دهيم براي شما

تفسیر تسنیم


مؤمنون:21
وَإِنَّ لَكُمْ فِي الْأَنْعَامِ لَعِبْرَةً نُّسْقِيكُم مِّمَّا فِي بُطُونِهَا وَلَكُمْ فِيهَا مَنَافِعُ كَثِيرَةٌ وَمِنْهَا تَأْكُلُونَ
و بی تردید در [وجود] چهارپایان برای شما عبرتی است؛ [از جمله] از آنچه در شکم دارند [شیر] به شما مي‌نوشانيم 21 و شما را در آنها منافعی فراوان است و [به علاوه] از آنها مي‌خوريد. 22
______________
21- درست است که شیر در پستان چهارپایان پدید مي‌آيد، اما مي‌دانيم غذای هضم شده در معده، پس از عبور از روده‌ها، توسط مویرگ‌های دیواره آن جذب خون شده و به غدد پستانی برای فرآیندهای لازم جهت تولید شیر فرستاده مي‌شوند. پس در واقع منبع تولید شیر، شکم چهارپایان است [نه پستان آنها] و این نکته که در 14 قرن قبل یادآوری شده، در قرون اخیر معلوم گشته است. آیة 66 سوره نحل (16:66) نیز با جزئیات بیشتری فرآیند تولید شیر را نشان مي‌دهد.

22- استفاده‌های سرشاری را که آدمیان از انعام مي‌برند، در سوره‌های دیگر نیز با تفصیل برشمرده است. از جمله: نحل 5 (16:5) تا 8 و 66 (16:66) و 80 (16:80) ، انعام 42 (6:42) ، زمر 6 (39:6) ، غافر 79 (40:79) ، زخرف 12 (43:12) .
تفسیر بازرگان

حيواناتي كه ذات اقدس الهي خلق مي‌كند انواع و اقسامي دارد شيري كه از آنها نصيب انسان مي‌شود در بخشهايي آمده است كه ﴿مِن بَيْنِ فَرْثٍ وَدَمٍ﴾ آيه ي 66 سوره ي مباركه ي «نحل» اين بود ﴿وَإِنَّ لَكُمْ فِي الْأَنْعَامِ لَعِبْرَةً نُسْقِيكُم مِمَّا فِي بُطُونِهِ مِن بَيْنِ فَرْثٍ وَدَمٍ لَّبَناً خَالِصاً سَائِغاً لِلشَّارِبِينَ﴾ از بين جدار خون و جدار مدفوع اين لبنِ طيّب و طاهر و شفاف بيرون مي‌آيد الآن شما اين چشمه‌هايي كه در دامنه ي كوه البرز يا غير البرز است مي‌بينيد اين صدها سال است دارد مي‌جوشد از لجن بيرون مي‌آيد ديگر، اينجا ديگر لوله‌كشي نيست كه از وسط گِل و لاي بيرون مي‌آيد ديگر هر چه شما بكَنيد گل است و لاي و يك مقدار لجن از اين لجنها آبِ شفاف در مي‌آيد نه آن لجن مجاز است كه به اين آب بچسبد نه آب مجاز است كه خود را آلوده كند اين بايد شفاف و صاف در بيايد قدري شما بخواهيد با كلنگ بكِنيد مي‌بينيد لجن است اما در اين لجن اين همه آبِ شفاف و زلال در آوردن كارِ ربّ‌العالمين است
شما مسيرِ شير و پستان شيردهيِ گوسفند و گاو را كه بشكافي جلوتر بروي مي‌بيني يك ديواره مدفوع است يك ديواره خون، بين خون و مدفوع اين لبنِ شفاف در مي‌آيد كه اين در سوره ي مباركه ي «نحل» آيه ي 66 مشخص شد فرمود اين وسيله ي عبرت است براي شما ﴿وَإِنَّ لَكُمْ فِي الْأَنْعَامِ لَعِبْرَةً نُسْقِيكُم مِمَّا فِي بُطُونِهِ مِن بَيْنِ فَرْثٍ وَدَمٍ لَّبَناً خَالِصاً سَائِغاً لِلشَّارِبِينَ﴾

تفسیر تسنیم


آيه 21 ـ "نُسقيكم مِمّا فى بُطونِها" آشاميدن از درون انعام دليل بر اختصاص آشاميدن نسبت به چارپايان نيست، بلكه اينگونه چارپايان از جهت شير و ساير محصولات، بيشترين و ممتازترين انعامند چنانكه در جاهاى ديگرى به مناسبت آيات مربوطه بارها آمده كه انعام تمامى حيوانات زمينى، هوايى و دريايى مى باشند كه براى انسان همواره نعمتند و نه سَبُع و مهاجم.

تفسير فرقان

وَعَلَيْهَا وَعَلَى الْفُلْكِ تُحْمَلُونَ ﴿۲۲﴾و بر آنها و بر كشتيها سوار مى ‏شويد (۲۲)

ضمير در ((عليها)) به انعام بر مى گردد. و حمل بر انعام شدن همان شترسوارى است كه در خشكى انجام مى شود و مقابل آن حمل در دريا است كه با ((فلك )) يعنى كشتى انجام مى شود. و بنابراين ، آيه شريفه همان مضمون آيه ((و حملناهم فى البر و البحر)) را مى دهد، و كلمه ((فلك )) جمع ((فلكه )) است كه به معناى كشتى است .
ترجمه تفسير الميزان جلد 15 صفحه :30

ویرایش بوسیله کاربر 1401/07/24 04:48:46 ب.ظ  | دلیل ویرایش: edit

farhang Offline
#5 ارسال شده : 1401/07/05 10:37:01 ق.ظ
سید کاظم فرهنگ

رتبه: Advanced Member

گروه ها: member, Administrators
تاریخ عضویت: 1390/02/31
ارسالها: 737
Iran (Islamic Republic Of)

44 تشکر دریافتی در 28 ارسال
ترجمه تدبر و فهم سوره مومنون


فرمود هنوز در راهيد شما ﴿ثُمَّ إِنَّكُم بَعْدَ ذلِكَ لَمَيِّتُونَ﴾

موت يك مرحله‌اي از تطوّرات همين انسان است به معناي عدمي نيست چون ﴿خَلَقَ الْمَوْتَ وَالْحَيَاةَ﴾ يك امر وجودي است در بحثهاي قبل هم داشتيم كه انسان در مَصاف با مرگ، مرگ را مي‌ميراند نه بميرد اين حرف گرچه در كلمات بزرگانِ ما هست در نثر و نظم از او سخن گفتند اما اين حرف خيلي بزرگ‌تر از همه ي اين بزرگان است اين حرف فقط حرف وحي است در زير اين آسمان كسي نيست اين مطلب را بگويد غير از اهل بيت و وحي كه انسان مرگ را مي‌ميراند نه مرگ انسان را، ماييم كه در مصاف مرگ، مرگ را خفه مي‌كنيم چُماله مي‌كنيم مُچاله مي‌كنيم همين‌جا مي‌اندازيم و مي‌رويم ديگر مرگي نيست. در سوره ي مباركه ي «جمعه» دارد كه مرگ با شما برخورد مي‌كند خب بسيار خب، در اين مصاف چه مي‌شود هر دوي شما مي‌ميريد هر دوي شما مي‌رويد يا نه، يكي اينجا مي‌ماند ديگري مي‌رود. فرمود: ﴿إِنَّ الْمَوْتَ الَّذِي تَفِرُّونَ مِنْهُ فَإِنَّهُ مُلاَقِيكُمْ﴾ خب در اين مصاف در اين نبرد در جنگ با مرگ چه مي‌شويد؟ هر دو مي‌رويد ﴿ثُمَّ تُرَدُّونَ﴾ يا نه، شما اين را اينجا لِه مي‌كنيد اينجا مي‌گذاريد ﴿ثُمَّ تُرَدُّونَ﴾ شما مي‌رويد فرمود مرگ كه به همراه شما نمي‌آيد شما مرگ را مي‌چشيد هضم مي‌كنيد ﴿كُلُّ نَفْسٍ ذَائِقَةُ الْمَوْتِ﴾ نه «كلّ نفس يذوقه الموت» مرگ ما را نمي‌چشد ما مرگ را مي‌چشيم و هضم مي‌كنيم و لِه مي‌كنيم و زير پا خُرد مي‌كنيم خودمان مي‌رويم ديگر مرگي نيست ﴿ثم لا يموتون الموت الاولي﴾ هيچ مرگي نيست اگر ـ ان‌شاءالله ـ بهشتي شديم كه ﴿خَالِدِينَ فِيهَا أَبَداً﴾ ـ معاذ الله ـ دوزخي شديم كه حكم خاصّ خودش را دارد كسي نمي‌ميرد كه، پس ما مرگ را از پا در مي‌آوريم
فرمود: ﴿ثُمَّ إِنَّكُم بَعْدَ ذلِكَ لَمَيِّتُونَ﴾ ميّت غير از مائِت است ميّت صفت مشبهه است اين درباره ي ساختار خلقت انسان است كه انسان اين طوري است اين هم نسبت به رهايي بدن است كه اين بدن را رها مي‌كنيد با بدن ديگر در برزخ به سر مي‌بريد. بعد مي‌فرمايد: ﴿ثُمَّ إِنَّكُمْ يَوْمَ الْقِيَامَةِ تُبْعَثُونَ﴾ خب مرحله ي هشتم مرحله ي موت است مرحله ي نهم مرحله ي معاد است


موت هم هجرت است ﴿خَلَقَ الْمَوْتَ وَالْحَيَاةَ﴾ چون در بحثهاي قبل داشتيم كه انسان از آن نقطه ي آغازين كه حركت كرده تا لقاء الله چيزي جلوي او را نمي‌گيرد ﴿إِنَّكَ كَادِحٌ إِلَي رَبِّكَ كَدْحاً فَمُلاَقِيهِ﴾ نه اينكه اين وسطها نابود مي‌شوي دوباره ما شما را زنده مي‌كنيم مرگ به معناي تخلّلِ عدم بين متحرّك و هدف نيست كه اين متحرّك كه سالك و كادح إلي الله است اين وسطها نابود بشود دوباره انسان زنده بشود وگرنه آن كادحِ اول نخواهد بود.

فرمود شما مستقيماً از همين‌جا كه حركت كرديد تا لقاءالله مي‌رويد حالا يا لقايِ جلال الهي يا لقايِ جمال الهي بالأخره خدا را مي‌بينيد با اسماي حسنايش يعني در فصل سوم نه فصل اول و منطقه ي اول كه ممنوعه است نه منطقه ي دوم كه منطقه ي ممنوعه است وجه الله را، انتقام خدا را يا ثواب خدا را بالأخره مي‌گوييد ﴿رَبَّنَا ابْصَرْنَا وَسَمِعْنَا﴾ يك عدّه ﴿وُجُوهٌ يَوْمَئِذٍ نَّاضِرَةٌ﴾ يك عدّه هم مي‌گويند ﴿رَبَّنَا ابْصَرْنَا وَسَمِعْنَا﴾ كه ﴿وَجُوهٌ يَوْمَئِذٍ بَاسِرَةٌ﴾ كسي نيست به لقاي اسماي الهي نرود يا به لقاي رحمت الهي يا به لقاي غضب الهي. وسطها بيفتد و معدوم بشود نيست «لا يزال تنتقلون من دارٍ إلي دار» اين در روايات ما هست فرمود مرتّب از عالَمي به عالم ديگر منتقل مي‌شويد هرگز نابودي در كار نيست انتقال است و هجرت است و از جايي به جاي ديگر منتها بايد مواظب باشيد مسافر زادراه مي‌خواهد زادراهتان را همراه داشته باشيد «تزوّدوا فانّ خير الزّاد التّقويٰ».



بعد فرمود: ﴿وَمَا كُنَّا عَنِ الْخَلْقِ غَافِلِينَ﴾
اين طور نيست كه ما تفويض كرده باشيم خلق كرده باشيم خلق را رها كرده باشيم ما قدم به قدم به فكر آسمان و زمين و بين الأرض و السمائيم قدم به قدم به فكر شما و دامداري شما و كشاورزي شماييم همه ي اينها را ما داريم روزانه تأمين مي‌كنيم ﴿وَمَا كُنَّا عَنِ الْخَلْقِ غَافِلِينَ﴾ چرا غافل نيستيم؟ براي اينكه قطرات باران را حساب‌شده مي‌فرستيم اين زمين را هم دستور مي‌دهيم دهن باز كند اين ذخيره‌ها را در خود فرو ببرد در زير زمين يك ترافيك منظّم حساب‌شده قائليم كه كجا دو راه باشد كجا سه راه باشد كجا چهار راه باشد كجا ورود ممنوع باشد كجا آب بايستد كجا آب برود ﴿فَسَلَكَهُ يَنَابِيعَ فِي الْأَرْضِ﴾:

سوره ي مباركه ي «زمر» فرمود ما اين آبها را كه فرستاديم با اندازه مي‌فرستيم به زمين دستور مي‌دهيم اينها را در جاي مشخص در سطح مشخص كه در دسترس مردم باشد با قنات و چاه بتوانند به او دسترسي پيدا كنند ببرد خيلي پايين نبرد و كجا سه راه باشد كجا چهار راه باشد كدام طرف برود كدام طرف نرود. در سوره ي مباركه ي «زمر» فرمود اين راهنمايي آبهاي زير زمين به دستور ماست كه ﴿فَسَلَكَهُ يَنَابِيعَ فِي الْأَرْضِ﴾ آيه ي 21 سوره ي مباركه ي «زمر» اين است ﴿أَلَمْ تَرَ أَنَّ اللَّهَ أَنزَلَ مِنَ السَّماءِ مَاءً فَسَلَكَهُ يَنَابِيعَ فِي الْأَرْضِ﴾ «يَنْبُع» يعني چشمه، اينها را ذخيره‌سازي كرده در چشمه‌ها نگه داشته اما مَسلكهاي اينها را مشخص كرده در چه سطحي اينها بروند جاسازي بكنند بشوند چشمه مشخص كرده ﴿ثُمَّ يُخْرِجُ بِهِ زَرْعاً﴾ به وسيله ي همين باراني كه ذخيره شده كشاورزيهايتان باغداريهايتان تأمين مي‌كند ﴿مُخْتَلِفاً أَلْوَانُهُ﴾ ميوه‌هاي رنگارنگ و بذرهاي رنگارنگ بعد هم پاييز مي‌رسد و حكم پاييز را خواهد داشت ولي فرمود اگر بيراهه برويد ممكن است ما به همين زمين دستور بدهيم قدري اين آبها را پايين‌تر ببرد. در بخش پاياني سوره ي مباركه ي «مُلك» دارد ﴿قُلْ أَرَأَيْتُمْ إِنْ أَصْبَحَ مَاؤُكُمْ غَوْراً فَمَن يَأْتِيكُم بِمَاءٍ مَعِينٍ﴾ حالا اگر سه، چهار كيلومتر اين آبها را پايين ببرد يا اين نفت و گاز را يك سي چهل پنجاه كيلومتر پايين‌تر ببرد كه دسترس صنعت نباشد خب جز فقر و فلاكت چيز ديگر در مملكت نيست ديگر. نفت را جاي معيّن قرار مي‌دهد گاز را جاي معيّن قرار مي‌دهد آب را جاي معيّن قرار داده كه در دسترس قرار بگيرد يا سنّتي يا صنعتي.


تفسیر تسنیم
سیدکاظم فرهنگ
ali Offline
#6 ارسال شده : 1401/07/12 04:23:22 ب.ظ
ali

رتبه: Advanced Member

گروه ها: Moderator, Administrators, member
تاریخ عضویت: 1390/03/24
ارسالها: 1,369

تشکرها: 4 بار
29 تشکر دریافتی در 29 ارسال
تدبر و فهم سوره مومنون: نكات تفسيري از ماجراي نوح

لَقَدْ أَرْسلْنَا نُوحاً إِلى قَوْمِهِ فَقَالَ يَقَوْمِ اعْبُدُوا اللَّهَ مَا لَكم مِّنْ إِلَهٍ غَيرُهُ أَ فَلا تَتَّقُونَ
در داستانهاى نوح در تفسير سوره هود گذشت كه آن جناب اولين پيغمبر از پيامبران اولواالعزم است كه داراى كتاب و شريعتند و به سوى عموم بشر مبعوث شده و به دعوت به توحيد و نفى شرك قيام نموده اند. پس مراد از كلمه ((قومه )) امت آن جناب است كه عموم اهل عصر آن جنابند.


اشراف و بزرگان قوم نوح عامه مردم را عليه پيامبراشان مى شورانند.

و قال الملا من قومه الّذين كفروا و كذبوا بلقاء الاخرة و اترفناهم فى الحياة الدنيا
اشراف و بزرگان قوم نوح كه فرو رفته در دنيا و فريفته زندگى مادى بودند با اين كلام خود عامه مردم را عليه پيغمبرشان مى شورانند. خداى سبحان به سه صفت آنها را ياد كرده : يكى كفر به خدا به خاطر عبادت غير خدا، و ديگرى تكذيب روز قيامت كه لقاى آخرتش خوانده ، يعنى لقاى حيات آخرت ، به قرينه مقابلش يعنى جمله ((فى الحيوه الدنيا)) و اين دو صفت يعنى كفر به مبداء و معاد باعث شد كه ايشان از هر چه غير از دنيا است منقطع گشته ، يكسره به دنيا رو آورند، و چون كه در زندگى دنيا هر جور خواستند رفتار كردند و زخارف و زينت هاى لذت بخش آن يكسره ايشان را به خود جلب كرد، صفت سومى در ايشان پيدا شد، و آن پيروى از هواى نفس و فرا موشى هر حق و حقيقت بود، و به همين جهت از زبانشان گاهى انكار توحيد بيرون مى جست ، و گاهى انكار معاد، و گاهى هم ، رد و انكار دعوت رسالت ، چون اين دعوت به دنياى ايشان و افسار گسيختگى آنان ضرر مى زد، و از پيروى هواى نفس ‍ بازشان مى داشت ، پس يك بار عوام خود را خطاب نموده به طور تحقير و توهين به نوح (عليه السلام ) اشاره نموده گفتند: ((ما هذا الا بشر مثلكم ياكل مما تاكلون منه و يشرب مما تشربون :اين جز بشرى مثل شما نيست ، از آنچه شما مى خوريد و مى نوشيد مى خورد و مى نوشد و مقصودشان تكذيب نوح در دعوى رسالت است ، كه بيان استدلالشان در داستان قبلى نوح گذشت .
و از استدلالى كه كردند كه او مانند ساير مردم است چون مثل انسان مى خورد و مى نوشد، معلوم مى شود كه براى انسان غير از خوردن و نوشيدن كه خاصيت حى وانيت است كمال و فضيلت ديگرى سراغ نداشته اند و غير از خوردن و نوشيدن كه كمال و فضيلت حيوانات است سعادتى نمى ديدند، تنها خوشبختى بشر را در اين مى دانسته اند كه چون حيوانات در چريدن و لذت بردن آزاد باشد، همچنان كه قرآن كريم در وصف اين گونه مردم فرموده : ((اولئك كالانعام )) و نيز فرموده : ((و الّذين كفروا يتمتعون و ياكلون كما تاكل الانعام ))
بار ديگر گفتند: ((و لئن اطعتم بشرا مثلكم انكم اذا لخاسرون كه در معناى آن كلامى است كه در قصه سابق گفتند كه : ((يريدان يتفضل عليكم )) و مقصودشان اين بوده كه پيروى او با اينكه بشرى مانند شما است و هيچ فضيلتى بر شما ندارد مايه خسران و بطلان سعادت زندگى شما است ، چون جز حيات دنيا حيات ديگرى نيست ، و در اين زندگى هم جز حريت و آزادى در لذت سعادتى نيست و اگر بخواهيد از كسى اطاعت كنيد كه بر شما فضيلتى ندارد حريتتان از دست مى رود، و اين مساوى با خسران شما است .
بار سوم گفتند: ((ايعدكم انكم اذا متم و كنتم ترابا و عظاما انكم مخرجون )) يعنى او شما را وعده مى دهد كه بعد از آنكه مرديد و خاك و استخوان شديد مجددا از خاك بيرون مى شويد، يعنى براى حساب و جزا مبعوث مى شويد. ((هيهات هيهات لما توعدون )) كلمه ((هيهات )) در مورد استبعاد به كار مى رود، و تكرار آن مبالغه را مى رساند، يعنى به هيچ وجه اين وعده اى كه مى دهد شدنى نيست

((اهلك )) عطف به زوجين مى شود، بدون اينكه دوباره ((من كل )) بر سر آن درآيد.
و مراد از ((اهل )) خاصه و خانواده است ، و از ظاهر كلام برمى آيد كه مراد از آن هم خانواده او و هم مؤمنين به اويند، چون در سوره هود گروندگان و مؤمنين به او را با خانواده او ذكر كرده و در اينجا همه را با كلمه ((اهل )) تعبير آورده . پس معلوم مى شود در اينجا همه آنهايى كه با نوح به كشتى درآمدند اهل آن جناب به حساب آمده اند.
و مراد از ((من سبق عليه القول منهم ))، همسر او و پسر او است ،
چون نوح از اين جمله همان را فهميده بود، و اين دو تن كافر بودند و فرزندش از سوار شدن بر كشتى امتناع ورزيد، و با اينكه به كوه پناهنده شد غرق گشته ، قضاى حتمى درباره اش جريان يافت .

وَ لا تخَطِبْنى فى الَّذِينَ ظلَمُوا إِنهُم مُّغْرَقُونَ
در اين جمله نوح (عليه السلام ) را نهى مى كند از سخن گفتن با خدا. و اين كنايه است از نهى شديد از وساطت و شفاعت ، چون مخاطبه را معلق بر ((الّذين ظلموا)) كرده ، و نهى را هم تعليل كرده به اينكه ((انهم مغرقون )) پس كانه فرموده : من تو را نهى مى كنم از اينكه با من درباره اين كفار حرفى بزنى ، تا چه رسد به اينكه وساطت كنى ، چون غضب من شامل آنان شده ، شمولى كه هيچ چيز آن را دفع نمى كند.

فَإِذَا استَوَيْت أَنت وَ مَن مَّعَك عَلى الْفُلْكِ فَقُلِ...وَ أَنت خَيرُ الْمُنزِلِينَ
خداى تعالى به نوح تعليم مى دهد كه بعد از جاى گرفتن در كشتى خدا را بر اين نعمت كه از قوم ظالمان نجاتش داد حمد گويد. و اين خود بيانى است بعد از بيان قبلى ، براى هلاكت كفار، چون خبر مى دهد از اينكه حتما آنان غرق مى شوند و تو نجات پيدا مى كنى ، و نيز تعليم مى دهد كه از خدا در خواست كند تا از طوفان نجاتش داده ، در زمين فرودش آورد، فرود آوردنى مبارك و داراى خيرى بسيار و ثابت ، چون او بهترين منزل دهندگان است .
و از همين كه او را مأمور كرده تا حمد و ستايشش كند، و صفات جميلش ‍ را بر شمارد، بر مى آيد كه نوح از بندگان مخلص خدا بوده ، چون خدا منزه است از اينكه به غير مخلصين چنين دستورى دهد، و منزه است از توصيفى كه غير مخلصين براى او مى كنند،همچنان كه فرموده : ((سبحان اللّه عما يصفون الا عباد الله المخلصين ))


قَالَ رَب انصرْنى بِمَا كذَّبُونِ
نوح (عليه السلام ) از خدا درخ واست نصرت مى كند، و حرف باء در ((بما)) بدليه است ، و معناى آن اين مى شود كه : خدايا! عوض و بدل تكذيب ايشان تو مرا يارى بده . ممكن هم هست ((باء)) را براى آلت بگيريم ، كه بنابر آن معنا چنين مى شود: خدايا! مرا با همان وسيله اى كه اين مردم آن را تكذيب كردند يارى ده ، يعنى با آن عذابى كه اينها تكذيبش كردند و گفتند: ((فاتنا بما تعدنا ان كنت من الصادقين )) مرا نصرت بده ، مؤيد اين احتمال اين است كه نوح (عليه السلام ) درخواست كرده بود كه ((رب لا تذر على الارض من الكافرين ديارا)) و نيز مؤيد ديگرش اينكه آيه را به طور فصل آورد، چون در معناى جواب سؤال و درخواست بود.


تفسير الميزان

مؤمنون:29
وَقُل رَّبِّ أَنزِلْنِي مُنزَلًا مُّبَارَكًا وَأَنتَ خَيْرُ الْمُنزِلِينَ
و بگو: پروردگارا، مرا در منزلگاهی مبارک [=ساحلی پُر خیر و برکت] فرود آر، که تو بهترین منزل دهندگانی.

______________
- «نُزُل» به پیشکش و هدیه‌ای که به پاس خدمات کسی داده مي‌شود، گفته مي‌شود. بهشت و جهنم نیز «نُزُلی» برای مؤمنین یا کافران در رستاخیز تلقی مي‌شود [کهف 102 (18:102) و 107 (18:107) ]. «خَیْرُ الْمُنزِلِینََ» بودن خدا، دلالت بر پاداش دهندگی بهتر او مي‌کند.

آیا قبل از نوح، پیامبر یا فرستاده الهی نبوده است؟

نوح(سلام الله عليه) كه از انبياي اولواالعزم است از پنج انبياي اولواالعزم به شمار مي‌رود در پايان مأموريتش دستور يافت كه كشتي بسازد قصّه ي ﴿وَاصْنَعِ الْفُلْكَ بِأَعْيُنِنَا﴾ نازل شد، اما در طيّ اين هشت نُه قرن خب ساليان متمادي اينها همين حرف را مي‌شنيدند اما اين گروه كه گفتند ما اين حرف برايمان بدعت است تازگي دارد معلوم مي‌شود اين در طليعه ي امر بود اوّلين باري كه از وجود مبارك نوح(سلام الله عليه) دعوت توحيد را شنيدند گفتند اين دعوت بدعت است اين حرف بدعت است براي اينكه پدران ما سابقه نداشتند ما تا حال اين حرف را نشنيديم. اين هم يك تهمت و فريه است هرگز ذات اقدس الهي نظام بشري را از اوليا و انبيا و ائمه معصوم خالي نگذاشته بود مكرّر فرمود: ﴿أَنشَأْنَا مِنْ بَعْدِهِمْ قُرُوناً آخَرِينَ﴾ فرمود: ﴿ثُمَّ أَرْسَلْنَا رُسُلَنَا تَتْرَا﴾ فرمود: ﴿لَقَدْ وَصَّلْنَا لَهُمُ الْقَوْلَ﴾ اين سه طايفه از آيات نشان مي‌دهد كه اين حرفهاي انبيا متواصِل است چون فرمود: ﴿لَقَدْ وَصَّلْنَا لَهُمُ الْقَوْلَ﴾ سلسله ي انبيا متواترند چون فرمود: ﴿ثُمَّ أَرْسَلْنَا رُسُلَنَا تَتْرَا﴾ اگر اين وسطها قطع بشود كه ديگر تواتر نيست تواتر يعني وَتْر، وَتْر، وَتْر، وَتْر مثل دانه‌هاي تسبيح كنار هم باشند اگر وسطها خالي باشد ديگر تواتر نيست تمام اين سلسله بايد مرتبط باشد تك تك اينها بايد در كنار هم صف ببندند اگر اين وَتر وترها منقطع بشوند ديگر تواتر نيست فرمود: ﴿ثُمَّ أَرْسَلْنَا رُسُلَنَا تَتْرَا﴾ «أي متواتراً» پس هم ﴿أَنشَأْنَا مِنْ بَعْدِهِمْ قَرْناً﴾ أو ﴿قُرُوناً آخَرِينَ﴾ است هم ﴿وَلَقَدْ وَصَّلْنَا لَهُمُ الْقَوْلَ﴾ است هم ﴿ثُمَّ أَرْسَلْنَا رُسُلَنَا تَتْرَا﴾ است و جريان «لولا الحجّة لصاخت الأرض» كه در بعضي از روايات ماست هم تأييد مي‌كند منتها حجّتِ قبل از پيامبر ما، انبياي ديگر بودند اولياي ديگر بودند معصومين ديگر بودند و مانند آن، هرگز خداي سبحان جامعه ي بشري را از رهبران الهي خالي نگذاشته است منتها كسي كه رابطه با انبيا ندارد مي‌گويد اين حرف بي‌سابقه است خب شما نرفتي ببيني و گوش بدهي وگرنه اين حرف در جامعه مطرح بود. اينكه گفتند: ﴿مَا سَمِعْنَا﴾ نه يعني نبود، ما گوش نداديم ما نشنيديم خب بله شما رابطه نداشتيد تا بشنويد ﴿مَا سَمِعْنَا بِهَذا فِي آبَائِنَا الْأَوَّلِينَ﴾

در قرآن به تعبير سيدناالاستاد(رضوان الله عليه) فقط يك جا سلامِ جهاني دارد و آن درباره ي حضرت نوح است همين است ﴿سَلاَمٌ عَلَي مُوسَي وَهَارُونَ﴾ داريم، ﴿سَلاَمٌ عَلَي إِبْرَاهِيمَ﴾ داريم، سلام علي كذا و كذا كه خدا سلام دارد داريم، اما سلامِ جهاني فقط يك جاست آن هم مخصوص حضرت نوح است كه فرمود: ﴿سَلاَمٌ عَلَي نوح في العالمين﴾ اين مخصوص آ‌ن حضرت است خب نُه قرن و نيم تلاش و كوشش يك سلام جهاني هم مي‌طلبد ديگر

﴿فَأَوْحَيْنَا إِلَيْهِ أَنِ اصْنَعِ الْفُلْكَ بِأَعْيُنِنَا﴾ ما وحي فرستاديم كه كشتي بساز به رهبريِ ما به دستور ما به كمك ما، ما هم كمكِ علمي مي‌كنيم هم كمكِ عملي تا وسايل كشتي‌سازي فراهم بشود كه آنها هم ﴿وَكُلَّمَا مَرَّ عَلَيْهِ مَلَأٌ مِن قَوْمِهِ سَخِرُوا مِنْهُ﴾، ﴿أَنِ اصْنَعِ الْفُلْكَ بِأَعْيُنِنَا وَوَحْيِنَا﴾ هم به كمك ما هم به تعليم ما خب معلوم مي‌شود كه ياد دادن اينكه چگونه كشتي بساز حالا تهيه وسايل يك مطلب است اين علم را علم كشتي‌سازي را ذات اقدس الهي به وجود مبارك نوح آموخت چه اينكه علم زِره‌بافي را به حضرت داوود آموخت فرمود: ﴿وَعَلَّمْنَاهُ صَنْعَةَ لَبُوسٍ لَكُمْ﴾ كه اين تعليم است اينجا هم فرمود با وحيِ ما كيفيت كشتي‌سازي را ياد مي‌گيري.

پرسش: اين همه طول كشيد نهصد سال كم نبود كه خداوند تبارك و تعالي..و بعد از نهصد سال؟

پاسخ: براي اينكه ﴿لِيَهْلِكَ مَنْ هَلَكَ عَن بَيِّنَةٍ﴾ در بعضي از روايات دارد كه وجود مبارك نوح عرض كرد خدايا! ديگر اميد اينكه مثلاً از اينها فرزنداني به بار بيايند كه مؤمن باشند نيست پروردگارا! ﴿وَلاَ يَلِدُوا إِلَّا فَاجِراً كَفَّاراً﴾ به اين حد رسيدند كه ديگر اميد اينكه نسل آينده اصلاح بشود اين طور نيست الآن حدّي‌اند كه هر كسي فرزند اينها باشد كافر به دنيا مي‌آيد و كافر مي‌ماند ﴿وَلاَ يَلِدُوا إِلَّا فَاجِراً كَفَّاراً﴾ خب.


سوره ي مباركه ي «مؤمنون» راجع به جريان نوح(سلام الله عليه) ذكر فرمود همان چند برهاني بود كه اشاره شد. يكي از بهانه‌هاي ملأ و مُترفين همان فاصله ي طبقاتي بود كه حاضر نبودند با طبقه ي محروم و مستضعف يكجا بنشينند در سوره ي مباركه ي «هود» آيه ي 27 به اين صورت ذكر شده است كه ﴿وَمَا نَرَاكَ اتَّبَعَكَ إِلَّا الَّذِينَ هُمْ أَرَاذِلُنَا بَادِيَ الرَّأْيِ﴾ يك گروه پابرهنه‌اي به تو ايمان آوردند براي ما نيست كه با آنجا يكجا بنشينيم اين يكي از بهانه‌هاي ايمان نياوردن آنها بود. پس اينها يك سلسله بهانه ي كلامي داشتند يك سلسله بهانه ي سياسي داشتند يك سلسله ي بهانه ي اخلاقي داشتند و يك سلسله بهانه ي طبقاتي هم داشتند و آ‌نجا ذكر شده است.

تفسیر تسنیم

ویرایش بوسیله کاربر 1401/07/21 05:48:07 ب.ظ  | دلیل ویرایش: edit

ali Offline
#7 ارسال شده : 1401/07/17 08:44:31 ق.ظ
ali

رتبه: Advanced Member

گروه ها: Moderator, Administrators, member
تاریخ عضویت: 1390/03/24
ارسالها: 1,369

تشکرها: 4 بار
29 تشکر دریافتی در 29 ارسال
ترجمه تدبر و فهم سوره مومنون


مؤمنون:44
ثُمَّ أَرْسَلْنَا رُسُلَنَا تَتْرَى كُلَّ مَا جَاءَ أُمَّةً رَّسُولُهَا كَذَّبُوهُ فَأَتْبَعْنَا بَعْضَهُم بَعْضًا وَجَعَلْنَاهُمْ أَحَادِيثَ فَبُعْدًا لِّقَوْمٍ لَّا يُؤْمِنُونَ
آنگاه رسولانمان را پی در پی فرستادیم 31 [اما] هرگاه برای هر امتی رسولی [از خودشان] بیامد، تکذیبش کردند، پس [در بازتاب چنین تکذیبی] ما آنها را یکی پس از دیگری [به کیفر اعمال‌شان] گرفتار کردیم 32 و [سرنوشت] آنها را داستان‌هائی [عبرت‌آموز برای آیندگان] ساختیم. پس دور باد [رحمت خدا] از مردمی که ایمان نمي‌آورند.

______________
31- «تَتْرَا»، از ریشه «وَتْر»، تک تک بودن را مي‌رساند و چون کلمه رُسُل جمع مکسّر است و جمع مکسّر همواره مؤنث مجازی محسوب مي‌شود. وَتْر، تبدیل به وَتْری و سپس تبدیل به تتری شده است. گویا در مراحل اولیه، ارسال پیامبران متناسب با آمدگیهای محدود و موّقت آدمیان، حالت منقطع و با فاصله زمانی زیاد بوده است تا به تدریج با زمینه‌سازیهای لازم و آمادگیهای بیشتر بنی آدم، حالت تواتر و تسلسل پیدا کرده است [والله اعلم].

32- اِتْباع، چیزی یا کسی را پیگیری و تعقیب کردن است، همچون فرعون که فراریان بني‌اسرائيل را صبحگاهان برای دستگیری و کیفر دادن با لشکریانش تا رود نیل تعقیب کردند [یونس 90 (10:90) ، طه 78 (20:78) ]. منظور این است که ستمگران نتوانستند از ملک خدا بگریزند، بلکه آثار تباه اعمال‌شان در نظام خدا تعقیب‌شان کرد.
تفسير بازرگان

اين آيات دلالت مى كند بر اينكه يكى از سنت هاى خداى تعالى اين بوده كه همواره امتى را بعد از امت ديگر انشاء و ايجاد نموده ، و به سوى حق هدايتشان كند، و به اين منظور رسولانى پى در پى بفرستد كه اين سنت امتحان و ابتلاى او است . سنتى هم كه امتها داشته اند اين بوده كه پيغمبران را يكى پس از ديگرى تكذيب مى كرده اند. سنت دوم خدا اين است كه تكذيب كنندگان را يكى پس از ديگران هلاك كند، و اين سنت مجازات او است .
و اينكه فرموده : ((و جعلناهم احاديث )) بليغ ‌ترين بيان در رساندن تسلط قهر الهى بر دشمنان حق و تكذيب كنندگان دعوت حق است ، چون مى رساند كه اين قهر آنچنان آنها را از بين مى برد كه نه عينى از ايشان باقى مى گذارد، و نه اثرى ، و نه نامى و نه نشانى ، تنها داستانى باقى گذاشته كه مايه عبرت ديگران باشد.

تفسير الميزان

إِلَى فِرْعَوْنَ وَمَلَئِهِ فَاسْتَكْبَرُوا وَكَانُوا قَوْمًا عَالِينَ ﴿۴۶﴾به سوى فرعون و سران [قوم] او ولى تكبر نمودند و مردمى گردنكش بودند (۴۶)
مؤمنون:47
فَقَالُوا أَنُؤْمِنُ لِبَشَرَيْنِ مِثْلِنَا وَقَوْمُهُمَا لَنَا عَابِدُونَ
پس [با احساس خود بزرگ‌بینی] گفتند: آیا [این منطقی است که] به دو بشری مثل خودمان بگرویم، حال آنکه قوم آن دو [=بني‌اسرائيل] برای ما بردگی مي‌کنند. 35

______________
35- مقدّم آمدن «لنا»، بر «عابدون» اختصاص و انحصار را مي‌رساند، یعنی در حالی که قوم موسی و فرعون، یعنی طرفداران او برده و گوش به فرمان ما هستند [نه او]، چگونه ممکن است ما مطیع آن دو باشیم!؟


منظور از ((عالين )) اين است كه نسبت به ديگران علو و برترى داشته ، ديگران را بنده و فرمانبر خود كرده بودند، همچنان كه بنى اسرائيل را هم عبد خود قرار داده بودند، پس علو در زمين كنايه است از طغيان بر اهل زمين ، و اهل زمين را به اطاعت خود در آوردن .

فَقَالُوا أَ نُؤْمِنُ لِبَشرَيْنِ مِثْلِنَا وَ قَوْمُهُمَا لَنَا عَبِدُونَ
مراد از بشر بودن آن دو (موسى و هارون ) و همانند بودنشان با آنان اين است كه اين دو فضيلتى بر ما ندارند، و چطور مى توانند فضيلتى داشته باشند و حال آنكه دودمانشان بردگان مايند؟ پس ما همانطور كه بر قوم آن دو برترى داريم ، بر خود آن دو نيز برترى داريم . و چون برترى داريم ، آن دو نيز بايد ما را بپرستند، همانطور كه قومشان ما را مى پرستند، نه اينكه ما به آن دو ايمان بياوريم ، همچنان كه خود فرعون به موسى گفت : ((لئن اتخذت الها غيرى لاجعلنك من المسجونين )) خداى تعالى اين قصه را با جمله ((فكذبوهما فكانوا من المهلكين ))

تفسير الميزان

اينكه فرمود: ﴿وَقَالَ الْمَلَأُ﴾ عنوان:
ملأ يعني افرادي كه چشم پُركن‌اند جزء اشراف‌اند مُترفين‌اند مُسرفين‌اند متكاثرانند و مانند آن، خود ملأ بودن زمينه ي برتري خواستن را به همراه دارد (يك) كفري كه داشتند مانع قبول بود (دو) كفرِ به توحيد، تكذيب آخرت مانع سوم بود اينها حيات را در همين دنيا خلاصه مي‌كردند مي‌گفتند مرگ، پايان راه است و انسان كه مي‌ميرد مي‌پوسد چون مرگ پايان راه است بعد از مرگ خبري نيست در دنيا بر اساس ﴿قَدْ أَفْلَحَ الْيَوْمَ مَنِ اسْتَعْلَي﴾ بايد زندگي كرد. اما انبيا آمدند بفرمايند مرگ، آغاز هجرت است از پوست به در آمدن است نه پوسيدن بعد از مرگ پاداش و كيفر هست پس در دنيا بر اساس ﴿قَدْ أَفْلَحَ مَن تَزَكَّي﴾ بايد زندگي كرد. اين نگاهِ انبيا مورد انكار مُترفين و ملأ و كفّار و منكران معاد بود ﴿وَقَالَ الْمَلَأُ﴾ اين ملأ بودن يك سبب از اسباب نكول و انكار است، كفرِ به توحيد سبب دوم، تكذيب لقاء الآخره سبب سوم و چهارم. اين دو سبب يكجا ذكر شده است تكذيب به لقاء الآخره گاهي آن وسط محذوف است يعني «كذّبوا بلقاء الله في الآخره» چون در آخرت خدا را با چشمِ جان مي‌بينند.
رؤيت خدا با چشمِ ظاهر چه در دنيا چه در برزخ چه در قيامت چه در خواب چه در بيداري در همه ي مراحل خمسه مستحيل است اما شهود خدا با قلب ممكن است انبيا ديدند اوليا ديدند و ما را هم امر كردند كه با چشمِ جان خدا را زيارت كنيم و ببينيم، اگر در دنيا نصيب كسي نشد در قيامت به همه مي‌شود كه مي‌گويند ﴿رَبَّنَا ابْصَرْنَا وَسَمِعْنَا﴾ همين كفار چون ﴿يَوْمَئِذٍ يُوَفِّيهِمُ اللَّهُ دِينَهُمُ الْحَقَّ﴾ ذات اقدس الهي در قيامت با يك ظهورِ بيشتري تجلّي مي‌كند و همه ي موانع برطرف مي‌شود. برخيها لقاء خدا را در آخرت تكذيب مي‌:نند چه اينكه خود آخرت را هم تكذيب مي‌كنند، بنابراين دو سبب از اسباب نكول در ﴿كَذَّبُوا بِلِقَاءِ الْآخِرَةِ﴾ يكي «لقاء الله في الآخره» يكي لقاء خود آخرت. خب اينها اين موانع براي قبول هست.
ملأ بودنِ اينها چون چهره ي سياسي، چهره ي اجتماعي، چهره ي رسمي نظام و مملكت بودند اين مي‌شود ملأ، اتراف ناظر به خوش‌گذراني و عيّاشي اينهاست فرمود: ﴿وَأَتْرَفْنَاهُمْ فِي الْحَيَاةِ الدُّنْيَا﴾ اينها موانع قبول و ايمان است.

تفسیر تسنیم

مؤمنون:50
وَجَعَلْنَا ابْنَ مَرْيَمَ وَأُمَّهُ آيَةً وَآوَيْنَاهُمَا إِلَى رَبْوَةٍ ذَاتِ قَرَارٍ وَمَعِينٍ
و [عیسی] پسر مریم و مادرش را آیتی [برای مردم] قرار دادیم 36 و آن دو را بر فراز تپه‌ای که [موقعیتی] استوار و آبی روان داشت پناه دادیم. 37

______________
36- کلمة «ابْنَ مَرْیَمَ» 24 بار در قرآن تکرار شده تا به مدعیان پسر خدا، یا خودِ خدا بودن! عیسی مسیح(ع) بفهماند او پسر مریم، بنابراین بشری همانند سایر انسان‌ها بود. در این سوره نیز به جای آنکه بگوید: «ما عیسی و مادرش را...»، می‌گوید «ما پسر مریم و مادرش را نشانه‌ای قرار دادیم».

37- «رَبْوَةٍ»، پشته یا تپه بلندی نسبت به اطراف است. این کلمه به غیر از این مورد، تنها در آیه 265 سوره بقره (2:265) [...كَمَثَلِ جَنَّةٍ بِرَبْوَةٍ أَصَابَهَا وَابِلٌ فَآتَتْ أُكُلَهَا ضِعْفَیْنِ...] آمده که نشانگر باغی است که به دلیل قرار گرفتن در ارتفاعات، از ریزش باران و رطوبت نسبی بیشتری برخوردار بوده و میوه دوچندانی مي‌داده. کلمه «ذات» [در: ذَاتِ قَرَارٍ وَمَعِینٍ] نیز دلالت بر ذاتی و طبیعی [نه عارضی و موقت] بودن چنان مکان مرتفعی مي‌کند، که شاید منطقه‌ای در بیت‌المقدس از فلات فلسطین یا دمشق و مصر بوده باشد. آیه 21 سوره مریم (19:21) آنجا را فقط مکانی دور [مکاناً قصیاً] شمرده است. همه اینها نشانه‌های ظاهری مکان زیست آن دو انسان پاک و پرهیزکار است. آیا ممکن است این نشانه‌های ظاهری بیانگر مقام بلند و اوج ارتفاع ایمانی آنان باشد، که برخورداری از ریزش رحمت الهی و بالندگی و باروری صد چندان استعدادهای معنوی آنان را موجب گردیده است؟ [والله اعلم].


يَا أَيُّهَا الرُّسُلُ كُلُوا مِنَ الطَّيِّبَاتِ وَاعْمَلُوا صَالِحًا إِنِّي بِمَا تَعْمَلُونَ عَلِيمٌ ﴿۵۱﴾اى پيامبران از چيزهاى پاكيزه بخوريد و كار شايسته كنيد كه من به آنچه انجام مى‏ دهيد دانايم (۵۱)
وَإِنَّ هَذِهِ أُمَّتُكُمْ أُمَّةً وَاحِدَةً وَأَنَا رَبُّكُمْ فَاتَّقُونِ ﴿۵۲﴾و در حقيقت اين امت‏ شماست كه امتى يگانه است و من پروردگار شمايم پس‏از من پروا داريد (۵۲)

فَتَقَطَّعُوا أَمْرَهُم بَيْنَهُمْ زُبُرًا كُلُّ حِزْبٍ بِمَا لَدَيْهِمْ فَرِحُونَ مؤمنون:53
ولی [مردم] کار مشترکشان [دین، حکومت و...] را همچون اوراق یک کتاب، به شدت پراکنده و متفرق کردند [به گونه‌ای که] هر گروهی به آنچه نزد خود دارد دلخوش است. 38

سئوال: منظور از فَتَقَطَّعُوا أَمْرَهُم بَيْنَهُمْ زُبُرًا چیست؟
____________
38- «أَمْرَهُم بَیْنَهُمْ» همان موضوعی است که به سرنوشت جمعی آنان ارتباط پیدا مي‌کرد و بنابراین ضرورت قطعی داشت در آنچه مشترک المنافع بودند، متحد و یکدست باشند، این امر مي‌تواند همان دین و شریعت مورد توافق جمعی باشد، یا تصمیماتی که برای جنگ و صلح یا اداره امور اجتماعی باید بر اساس مشورت و توافق جمعی اتخاذ مي‌کردند.
هیئت فعلی «فَتَقَطَّعُوا» [در باب تفعل] نشان مي‌دهد آنها این یکپارچگی و وحدت را به شدت قطعه قطعه و متفرق ساختند و مشمول این وصف گشتند که: جنگ هفتاد و دو ملت همه را عذر بنه چون ندیدند حقیقت، ره افسانه زدند
تشبیه این تفرقه و تشتت به «زُبُرًا»، بسیار گویاست؛ واژه «زُبُر» یکبار در قصه قرآنی ذوالقرنین در وصف قطعات سنگ آهن آمده است [کهف 96 (18:96) ] که تنها وقتی ذوب و ترکیب شده و با مس از زنگ‌زدگی مصون گشتند، توانستند دیوار دفاعی مستحکمی را در برابر دشمن بسازند، و ده مرتبه دیگر در وصف کتاب مواعظ و اخلاقیات [همچون زبور داود] آمده است. هر کتابی در کلیت و جامعیت خود مفید واقع مي‌شود، اما اگر به اوراق پراکنده‌ای در برابر تندباد و طوفان اختلافات تبدیل شد، نقش وحدت آفرین و هدایتگر خود را از دست مي‌دهد. در اینصورت هر حزب و گروهی که به ورقه یا اوراقی از این کتاب چنگ زده باشد دلخوش است. و چنین است سرنوشت امروز مسلمانان در جهان که با کنار گذاشتن قرآن، ریسمان رهائی ربوبی، و چنگ زدن به اهواء و آراء متولیان دین و سیاست و ثروت متفرّق گشته‌اند!

تفسير بازرگان

يَأَيهَا الرُّسلُ كلُوا مِنَ الطيِّبَتِ وَ اعْمَلُوا صلِحاً إِنى بِمَا تَعْمَلُونَ عَلِيمٌ
خطابى است به عموم پيامبران ، به اينكه از طيبات بخورند و گويا مراد از خوردن از طعام هاى پاكيزه ارتزاق و تصرف در آن باشد، حال چه به خوردن باشد و يا به هر تصرف ديگر. و استعمال كلمه ((خوردن )) در انحاى تصرفات استعمالى است شايع .
سياق آيات شهادت مى دهند به اينكه جمله ((كلوا من الطيّبات )) در مقام منت نهادن بر انبياء است ، در نتيجه جمله بعدى هم كه مى فرمايد ((و اعملوا صالحا)) در اين مقام است كه بفرمايد در مقابل اين منت و شكرگزارى از آن ، عمل صالح انجام دهند، و در اينكه با جمله ((انى بما تعملون عليم )) تعليلش كرد، تحذيرى است به ايشان از مخالفت امر، و تحريكى است به اينكه ملازم تقوى باشند.

فَتَقَطعُوا أَمْرَهُم بَيْنهُمْ زُبُراً كلُّ حِزْبِ بِمَا لَدَيهِمْ فَرِحُونَ
در مجمع البيان گفته : كلمه ((تقطع )) و كلمه ((تقطيع )) هر دو به معناى پاره پاره شدن است و كلمه ((زبر)) - به ضم زاء، و باء - جمع ((زبور)) و به معناى كتاب ها است آيه مورد بحث متفرع بر مطالب قبل است
و معنايش اين است كه : خداوند رسولان خود را يكى پس از ديگرى به سوى ايشان فرستاد و همه آنها امتى واحد و داراى ربى واحدند ايشان را به سوى تقوى دعوت كردند، و ليكن بشر به امر ايشان عمل نكرد، در نتيجه امر آنان بين ايشان پاره پاره شد و آن را به صورت كتابهايى در آورده ، هر جمعيتى كتابى را به خود اختصاص دادند، و هر حزبى به آنچه داشتند دلخوش گشتند.
در قرائت ابن عامر ((زبرا)) - به ضمه زاء و فتحه باء - آمده كه جمع ((زبره )) و به معناى فرقه است . بنابراين قرائت ، معنايش اين مى شود كه : در امر انبياء متفرق شده ، جمعيت هاى گوناگون شدند، و هر حزبى به آنچه داشت دلخوش گشت . و اين قرائت راجح تر است .

ترجمه تفسير الميزان جلد 15 صفحه : 48

فَتَقَطَّعُواْ أَمْرَهُم بَيْنَهُمْ زُبُرًا كُلُّ حِزْبِم بِمَا لَدَيْهِمْ فَرِحُونَ _…_53_
پس (آن گاه) كار (دين)شان را ميان خودشان (با) نوشته هايى گوناگون قطعه قطعه كردند (و) هر دسته اى به آنچه نزدشان است، خوش(حال)اند. _

آيه 53 ـ در اين آيه شكايت و نكايتى است نسبت به گروه بسيارى از مكلفان كه امر دين را در عين وحدتش جدا و متضاد نمايانده اند، زيرا چنانكه اشاره شد خداى متعال در شريعت هاى گوناگون تقطيع و جداسازى در امر دين نفرموده است، بلكه دين را واحد قرار داده و تنها شكل ظاهرى بعضى احكام را براى امتحان تغيير داده است و حتى شرايع را مصدق نسبت به هم گردانيده است، ولى كسانى كه هم در درون و هم در برون شريعتها اختلافاتى بر ضد وحى ربانى ايجاد كرده و مى كنند اين اختلاف كردنشان بر ضد آن وحدت مقصود و اصلى ربانى است.
در كل وظيفه همه مكلفان جهان است كه در زمان هريك از شريعتهاى پنجگانه، گرايش وحدانى نسبت به شريعت بعدى داشته باشند و پيروان شرايع قبل بايد گذشته هايى را به امر خدا ترك كنند و پيرو شريعت فعلى زمان خود باشند، زيرا چنان كه فرمان دهنده يكى است هميشه دستور آخرين وى بالفعل معتبر است، در نتيجه در زمان رسالت اسلامى از آغازش تا پايان زمان تكليف كل مكلفان تنها از همين شريعت آخرين بايد پيروى كنند، چون "و رَضيتُ لكمُ الاسلامَ ديناً" (3:4) رضايت الهى اكنون در عمل به شريعت و اسلام نهايى است.
روى اين مبنا اختلافاتى كه بويژه در شريعت قرآن پديد آمده است كلا روى قصورها و تقصيرهايى است كه در اثر دورى و انفصال از محور قرآنى بوجود آمده اند و چنانكه گذشت اگر امت قرآنى تنها به حبل الله يعنى ريسمان معصوم قرآنى چنگ بزنند حداقل به عصمت و وحدت علمى خواهند رسيد كه خود نتيجه معرفت و علم وحدانى نسبت به معارف قرآنى است.

تفسیر فرقان

ویرایش بوسیله کاربر 1401/09/05 08:14:25 ب.ظ  | دلیل ویرایش: edit

farhang Offline
#8 ارسال شده : 1401/07/21 05:48:22 ب.ظ
سید کاظم فرهنگ

رتبه: Advanced Member

گروه ها: member, Administrators
تاریخ عضویت: 1390/02/31
ارسالها: 737
Iran (Islamic Republic Of)

44 تشکر دریافتی در 28 ارسال
تدبر و فهم سوره مومنون: نکات تفسیری سوره مومنون از تفسیر تسنیم


سوره ي مباركه ي «مؤمنون» بعد از اينكه بخش اول آن جريان عبادت را و پرهيز از لغو را و حفظ عفّت را و حفظ امانت و عهد را و حفظ نمازها را بيان فرمود، چند برهان اقامه مي‌كند بر ضرورت عبادت و حتمي بودنِ بندگي در برابر خدا. اول درباره ي انسان است بعد درباره ي نظام كيهاني قهراً ربطي هم بين نظام انساني و نظام كيهاني برقرار است يعني با تبيين اين مثلث، ضرورت عبادت را تشريح مي‌كند يك ضلع اين مثلّث انسان است يك ضلعش جهان است ضلع سوم رابطه ي بين انسان و جهان كه اين اضلاع سه‌گانه را ذات اقدس الهي دارد مديريت مي‌كند.

مطالب محوري سوَر مكّي اصول دين و خطوط كلي فقه و حقوق و اخلاق است بعد از بيان بخشي از اين خطوط كلي فقه و حقوق و اخلاق به خلقتِ انسان و جهان پرداختند كه از راه نظم پي به خالق ببريم (يك) و از خالقيّت پي به ربوبيّت ببريم (دو), اگر ثابت شد يك نظمِ حكيمانه در عالَم هست وجود ناظمِ حكيم هم ثابت خواهد شد و اگر ثابت شد كه در جهان, خلقت است نه طبيعت, خالق ثابت مي‌شود و چون ربوبيّت بدون خلقت نيست هيچ ربّي نمي‌تواند غير خالق باشد پس همان موجودِ حكيمِ عالِم ناظم كه خالق است همان بايد ربّ باشد و اگر او ربّ عالَم است (يك) ربّ انسان است (دو) ربّ پيوند انسان و عالَم است (سه) بايد او را پرستيد و از او اطاعت كرد (چهار)



ابتدای سوره به فضايل علمي و اخلاقي دعوت مي‌كند آن هم به نحو مَلكه اين تعبيراتي كه به صورت ﴿مُعْرِضُونَ﴾ كه اسم فاعل باب اِفعال است يا ﴿فَاعِلُونَ﴾ كه اسم فاعل ثلاثي مجرّد است گرچه اينها به وزن اسم فاعل‌اند ولي در حقيقت صفت مشبهه‌اند اسم فاعل نيستند يعني كساني كه ايمان براي آنها مَلكه است اينها ثابت‌الايمان‌اند و اِعراض از لغو براي اينكه مَلكه است و همچنين تزكيه ي نفوس براي اينها مَلكه است حفظ عفّت و حجاب براي اينها ملكه است بنابراين اينها صفات مشبهه مؤمنان‌اند نه اسم فاعل.


در غالب اين آيات آن فعل يا آن وصف قبل از آن فاعل و موصوف ذكر شده است مثلاً فرمود: ﴿الَّذِينَ هُمْ فِي صَلاَتِهِمْ خَاشِعُونَ﴾ نه «خاشعون في صلاتهم» يا ﴿وَالَّذِينَ هُمْ عَنِ اللَّغْوِ مُعْرِضُونَ﴾ نه «معرضون علي اللغو» و همچنين ساير اوصاف. تقديم اين مفعولها براي اهتمام به اينهاست گذشته از اينكه رعايت فواصل را هم در بردارد كه همه ي اينها با نون ختم مي‌شود تقديم آن متعلِّق براي اهتمام به آن تعلّق است.


تبيين مسئله ي ايمان به اين نتيجه رسيديم كه يك علم و تصديق بين و ثبوت محمول براي موضوع است كه آن كارِ عقل نظري است و از سنخ علم است. بعد از تبيين علمي و تصديقِ علمي و ثبوت محمول براي موضوع, يك عملِ اختياري بر ما واجب شده است و آن ايمان است.

ايمان آن است كه عصاره ي اين علم را و تصديق را به جانمان گِره بزنيم كه آن عقد را عقيده كنيم كه اين اوّلي عقد بود كه قضيه را عقد مي‌گويند دومي عقيده است. اين دومي يك فعلِ اختياري است كه انسان مي‌تواند بپذيرد و مي‌تواند نپذيرد


درباره ي خود انسانها فرمود خداوند شما را آفريد اگر بخواهد شما را مي‌برد آيه ي 133 سوره ي مباركه ي «انعام» اين بود ﴿وَرَبُّكَ الْغَنِيُّ ذُو الرَّحْمَةِ إِن يَشَأْ يُذْهِبْكُمْ وَيَسْتَخْلِفْ مِنْ بَعْدِكُم مَا يَشَاءُ﴾ چه اينكه در آيات ديگر دارد ﴿وَأَنشَأْنَا بَعْدَهَا قَوْماً آخَرِينَ﴾ دير بجنبيد شما را مي‌برد ديگري را مي‌آورد خب ﴿إِن يَشَأْ يُذْهِبْكُمْ﴾ معنايش اين نيست كه شما مي‌ميريد گروه ديگر مي‌آيند خب بله بشر همين طور است ديگر تا بود چنين بود يك عدّه مي‌ميرند يك عدّه زنده مي‌شوند اينكه تهديد نيست همواره ذات اقدس الهي نسلي را مي‌برد يك نسل ديگر را مي‌آورد اينكه تهديد نيست تهديد اين است كه شما را ذليلانه به مقصد نرسيده از مركب پياده مي‌كند و به گور مي‌فرستد اينكه فرمود: ﴿إِن يَشَأْ يُذْهِبْكُمْ وَيَأْتِ بِخَلْقٍ جَدِيدٍ﴾ يا ﴿إِن يَشَأْ يُذْهِبْكُمْ وَيَسْتَخْلِفْ مِنْ بَعْدِكُم مَا يَشَاءُ﴾ اگر خدا بخواهد شما را مي‌برد ديگري را مي‌آورد خدا هر روز دارد اين كار را مي‌كند كه هر روز شما سري به بيمارستان مي‌زنيد يك عدّه‌اي نوزادند هر روز سري به گورستان مي‌زنيد مي‌بينيد كه آ‌نجا هم بگو «لا اله الاّ الله» اين ديگر امر عادي است ديگر اين ديگر جاي تهديد نيست كه خدا بفرمايد اگر خدا بخواهد شما را مي‌برد خب هر روز دارد اين كار را مي‌كند پس يك وقت طبيعي است آن تهديد نيست يك وقت است نه، شما كه سواره هستيد هنوز به مقصد نرسيديد شما را پياده مي‌كند ديگري را سوار مي‌كند آن آيه‌اي كه دارد ﴿إِن تَتَوَلَّوْا يَسْتَبْدِلْ قَوْماً غَيْرَكُمْ ثُمَّ لاَ يَكُونُوا أَمْثَالَكُم﴾ بيانگر اين است فرمود دير بجنبيد شما را پياده مي‌كند يك عدّه را سواره مي‌كند نمي‌گذارد با اسلام اين طور باز بكنيد اين يك حرف است ﴿إِن تَتَوَلَّوْا يَسْتَبْدِلْ قَوْماً غَيْرَكُمْ ثُمَّ لاَ يَكُونُوا أَمْثَالَكُم﴾ نه اينكه شما را مي‌برد عدّه‌اي را مي‌آورد نه، شما را مي‌برد بهتر از شما را مي‌آورد اين دينش را حفظ مي‌كند

بنابراين اينكه فرمود ﴿ذَهَابٍ بِهِ لَقَادِرُونَ﴾ مي‌خواهد بگويد خَلَقي نمي‌ماند اين خشكسالي است آ‌ن تَرسالي را گرفتيم خشكسالي داديم ديگر باران نمي‌آيد براي شما ﴿وَإِنَّا عَلَي ذَهَابٍ بِهِ لَقَادِرُونَ﴾ مثل اينكه در آيه ي سوره ي مباركه ي «انعام» و مانند آن مي‌فرمايد شما هنوز به مقصد نرسيده شما را پياده مي‌كنند يك عدّه ديگر مي‌آورد بنابراين دو گونه بردن و آوردن است يك طور به طور طبيعي است كه هر روز خدا يك عدّه را مي‌برد يك عدّه را دارد مي‌آورد اين عذاب نيست يك عدّه عمر خوبي كردند بابركت زندگي كردند مرفّه بودند متنعّم بودند مؤمنانه زندگي كردند رحلت كردند اعقابي هم خدا نصيب آنها كرده اينكه هر روز است، اما اين گونه از آيات كه فرمود اگر بخواهد شما را مي‌برد يك عدّه ديگر مي‌آرود اين تهديد است اين ﴿يُذْهِبْكُمْ﴾ كه در سوره ي مباركه ي «انعام» است و مانند آن تهديد است چه اينكه

﴿وَإِنَّا عَلَي ذَهَابٍ بِهِ لَقَادِرُونَ﴾ كه محلّ بحث ماست در سوره ي «مؤمنون» آ‌ن هم تهديد است ﴿وَإِنَّا عَلَي ذَهَابٍ بِهِ لَقَادِرُونَ﴾ مي‌بريم خب اين باران را مي‌بريم. حالا قبل از اينكه اين باران را ببريم اين باران در چند مقطع كارآيي دارد مقداري كه نزديك به سطح زمين است براي رشد اين گياهان و خوشه‌ها، مقداري كه فاصله دارد براي درختها، مقداري كه فاصله بيشتري دارد براي كند و كاو چاه و قنات و چشمه‌ها و اگر دير بجنبيد ما دستور مي‌دهيم اينها قدري پايين‌تر بروند كه در دسترس شما نباشند ﴿فَأَنشَأْنَا لَكُم بِهِ جَنَّاتٍ﴾ باغهايي ﴿مِن نَّخِيلٍ وَأَعْنَابٍ﴾ كه اينها صبغه ي غذايي دارد گذشته از اينكه صبغه ي غذايي دارد ﴿لَّكُمْ فِيهَا فَوَاكِهُ كَثِيرَةٌ وَمِنْهَا تَأْكُلُونَ﴾ هم ميوه است براي شما هم غذا، اما ﴿وَشَجَرَةً﴾ كه ﴿تَخْرُجُ مِن طُورِ سَيْنَاءَ﴾:

سیدکاظم فرهنگ
ali Offline
#9 ارسال شده : 1401/07/24 05:00:01 ب.ظ
ali

رتبه: Advanced Member

گروه ها: Moderator, Administrators, member
تاریخ عضویت: 1390/03/24
ارسالها: 1,369

تشکرها: 4 بار
29 تشکر دریافتی در 29 ارسال
تدبر و فهم سوره مومنون: نكات تفسيري از تفسيير فرقان



آيه 14 ـ و اينجا «خلقنا» فرموده، زيرا از اين مرحله به بعد تنها قدرت الهى در شكل گيرى مراحل بعدىِ علقه، مضغه و عظام محور خلق است و والدين تنها وسيله حمل و پرورش و رشد جسمانى وى را تا قبل از تولد بر عهده دارند وپس از تولد هم تا اندازه اى وظيفه تربيت وى را نيز مى يابند.
رشد مراحل جنينى خلق است كه هر دو مرحله اى پسين بعد از مرحله پيشين آفريده مى شود، زيرا مثلا "فَكَسونا العِظامَ لحماً" پوشش گوشت بر استخوان، آفريده از خود استخوان نيست، بلكه آفرينش ديگرى است كه پس از آفرينش و شكل گيرى استخوانها و بصورت مستقل خلق شده است.
اينجا پس از تكامل جسم نوبت به روح مى رسد كه "ثم أنشأناهُ خَلقَاًءَ اخَر» روح را نيز مخلوقى ديگر معرفى كرده است، گرچه روح مخلوقى محسوس نيست ولى خلاصه اى از خود بدن مادى است چنانكه خود بدن خلاصه اى از گل است، روح هم خلاصه اى از بدن مادى و جسمانى است،زيرا فرموده «أنشَاناهُ» و نه "أنشانا لَه" واژه «انشاء» دو مفعولى است كه دو اسم بعد آن يعنى (هُ و خلقاً) مبتدا و خبراند و در حقيقت وحدت دارند، بدين معنى كه همين بدن را آفرينش ديگرى داديم، آيا بدين معنى مى تواند باشد كه بدن را مجدداً بدن كرديم؟ يا كلا آنرا متحول به موجودى ديگر: روح نموديم؟ و يا بخشى از آنرا تبديل به روح كرديم؟ با آنكه ـ بر فرض محال ـ روحى مجرد بدون هيچ تناسبى با بدن آفريديم و آنرا داخل بدن كرديم؟ يا آنكه قسمتى از خود خدا جداكرده و داخل بدن نموده؟ و...
اينها همه بر خلاف واقعيت عينى و تعبير لفظى آيه است. پاسخ دو مورد نخست واضح است اما حالت سوم منفى است چون در صورت خلقت روحى مجزا آن دو نمى توانند دو مفعول يك فعل قرار گيرند و همچنين با وابستگى شديد جسم و روح هم سازگار نيست و در حالت چهارم خدا را داراى اجزايى دانسته ايد كه قسمتى از خود را به بدن انسان هايى متعدد منتقل كرده است!
آنچه مى توان گفت اين است كه خداى متعال عقل را از مغز، صدر معنوى را از سينه مادى، قلب معنوى را از قلب جسمانى و ساير جهات حيوانى را از ساير مواد حيوانى بدن، ويژگى هاى نباتى را از اجزاى نباتى و بالاخره هر "خلقاً آخر"ى را از جايگاه مناسبش خلاصه گيرى كرده است.
از اين آيه بخوبى روشن ميشود كه روح در كل ابعادش از جاى جاى بدن خلاصه گيرى شده، گرچه روح خود ماده نيست لكن مادى و برخواسته از ماده است. مثل ميدان مغناطيسى زمين كه برخاسته از ماده زمين است و به اينها اصطلاحاً مادّى گفته مى شود و روح نيز مادى يعنى برخاسته از ماده بدن است، مانند عطرى كه از گل گرفته مى شود كه برخاسته از درون گل است و چيزى كه برخاسته از جسم است، ممكن نيست مجرد و خالى از جسم باشد.

خداى تبارك و تعالى در ميان همه خلاقيتهاو مخلوقاتش انسان را برترين و بهترين خوانده و "احسن تقويم" فرموده كه هيچ آفريده اى برتر از انسان در تمامى آفريدگان هرگز وجود ندارد، گرچه اين انسان در خلق و تقويم احسن همانندى هم دارد كه طبعاً در اقليتند، چنانكه "و فضَّلناهم على كثير مِمَّن خلقنا تفضيلا" (17:70) گواه بر اين حقيقت است، يعنى تفضيل اين انسان كليتى استغراقى ندارد، بلكه بر بسيارى از آفريدگان برترى دارد و قليلى هم از آفريدگان مى ماند كه گويا همان انسانهاى آسمانى هستند، چنانكه "و ما بثَّ فيهما مِن دابَّة و هو على جمعِهم اذا يشاءُ قدير" (42:29) كه ضمير «هم» در اختصاص عاقلان است، و «دابة» نيز جنبندگان هستند نه فرشتگان، بنابراين برخى از دواب آسمانى همان عاقلانند و اين افضليت عمومى براى اين انسان و انسان آسمانى منافاتى با افضليت

پس از احكام عمل جنسى، باردارى به هر وسيله ممكن اصل و مبنا و غايت در فعاليتهاى جنسى است كه تنها با نطفه حلال و شرعى به دو صورت جايز است: بگونه مماس كه همبسترى، است و به طرِق غير مماس از راه تزريق و لقاح مصنوعى است. اما همان گونه كه آميزش نامشروع حرام است، انتقال دادن نطفه مردى به غير همسرش نيز حرام است زيرا عمل جنسى در اصل مقدمه باردارى است و اگر مقدمه اى حرام باشد غايت و نهايت آن عمل نيز به طريق اولى حرام است، آرى اگر شرايط باردارى براى زوجين به هيچ وجه ميسر نبا
شد مى توان نطفه را در رحم همسرى ديگر پرورش داد بشرط آن كه به هر صورت اگر فرزندى پديد آيد، اين فرزند داراى دو مادر است: صاحب نطفه بر مبناى آيه: "يَخرُجُ مِن بَينِ الصُّلبِ وَ التَّرائِب" (86:7) كه نطفه از ميان صلب مرد و ترايب زن برون مى آيد و 2ـ صاحب رحم طبق: "وَ الوالِداتُ يُرضِعنَ أولادَهُن" (2:233) و ميان صاحب رحم و صاحب نطفه ـ به اصطلاح منطقى ـ عموم و خصوص من وجه است ـ كه گاهى فرزند از نطفه زنى است و تولد يافته از زنى ديگر كه هر دو مادر اويند و گاهى نطفه و ولادت از يك زن است.


«فَاسلُك» به جاى «فأدخِل» اشاره اى است بس لطيف به سلوك و مداراى نوح(عليه السلام) در اين جابجايى حيوانات و ورودشان در كشتى نجات و گويى اين حقيقت را به آنان فهمانيد كه نجاتتان در پناه گرفتن به اين كشتى است و گرنه حيوانات به ويژه وحشيان، اينگونه رام و راهوار نيستند و اين جمع آور
ى ميان اهليان و وحشيان پس از سازمان كشتى نجات و طوفان جهانگير، مسئله خارق العاده مضاعفى است كه در آياتى ديگر همچون آياتى از سوره هود و حاقه گزارش مفصل از اين كشتى و فرودگاهش داريم.


آيه 37 ـ در اين سخن كافران كه زندگى را در انحصار همين زندگى دنيوى دانسته اند كه مى ميريم و زنده مى شويم و هرگز رستاخيزى هم نيست مانند آيه (45:24)، جاى اين پرسش است كه آيا اينان تناقض مى گويند يا اين كافران زندگى پس از مرگ را قبول دارند كه «نموت نحيا» مى ميريم و زنده مى شويم؟ پاسخ اينست كه بدليل "و ما نحن بمبعوثين" و آياتى ديگر اينها زندگى پس از مرگ را قبول ندارند وتناقض هم نمى گويند زيرا قرآن قول آنها را ذكر كرده است، پس به قرينه خود آيه و آياتى ديگر مقصودشان از مرگ و زندگى پياپى بودن مرگ گروهى و زندگى دنيوى گروهى ديگر است كه گروهى مى ميرند بدون اينكه دوباره زنده شوند و گروهى هم متولد مى شوند و مردن اينان نيز همانند گذشتگان خواهدبود.

ali Offline
#10 ارسال شده : 1401/07/27 11:44:22 ق.ظ
ali

رتبه: Advanced Member

گروه ها: Moderator, Administrators, member
تاریخ عضویت: 1390/03/24
ارسالها: 1,369

تشکرها: 4 بار
29 تشکر دریافتی در 29 ارسال
ترجمه تدبر و فهم سوره مومنون

ايحْسبُونَ أَنَّمَا نُمِدُّهُم بِهِ مِن مَّالٍ وَ بَنِينَ كافران مال و اولاد را نشانه توجه خدا به خودشان ميدانند!!

نُسَارِعُ لَهُمْ فِي الْخَيْرَاتِ بَل لَّا يَشْعُرُونَ، مؤمنون:56
تنها به این خاطر است که در خیر رسانی به آنها شتاب مي‌کنيم [و امتحانی در کار نیست]؟ چنین نیست، آنها [رمز این آزمون را] درک نمي‌کنند!

______________
- کسانی که به مال و مکنت و ثروت و قدرتی مي‌رسند، بعضاً [خودشان یا دیگران درباره آنها] چنین مي‌پندارند که گویا شایستگی و لیاقتی داشته‌اند که مشمول این نعمات قرار گرفته‌اند و گویا خدا خیلی دوست‌شان داشته که چنین لطفی به آنها کرده و در خیر و خوبی هایی بر آنها شتاب ورزیده است! غافل از آنکه این داشتن‌ها و نداشتن‌ها امتحانی بیش نیست که بندگان در شرایط مختلف به آن آزموده مي‌شوند [ر ک به فجر 15 (89:15) و 16]. البته درک ظرافت و رمز این مطلب نیازمند شعور کسانی است که: بَل لَّا یَشْعُرُونَ

تفسير بازرگان

نُسارِعُ لهَُمْ فى الخَْيرَتِ بَل لا يَشعُرُونَ
كلمه ((نمدهم )) - به ضمه نون - از ((امداد)) است . امداد و ((مد)) به يك معنا است و آن اين است كه : نقص چيزى را تكميل و تتميم كنى و آن را از اينكه پاره و يا نابود شود حفظ نمايى . راغب در مفردات گفته : بيشتر موارد استعمال كلمه ((امداد)) در چيرهاى دوست داشتنى و مد در مكروهات است پس جمله ((نمدهم )) از امداد است كه بر خلاف استعمال مشهور، در مكروه به كار رفته و مسارعت در خيرات افاضه خيرات است به سرعت ، به خاطر احترامى كه براى خود خيال كرده اند، پس خيرات به خيال ايشان مال و فرزند است كه به سرعت بدان رسيده اند. و
معناى آيه اين است :آيا اينان گمان مى كنند كه اگر در مدت مهلت ، مال و فرزندان به ايشان داديم ، از اين جهت بوده كه دوستشان داشته ايم و يا نزد ما احترام داشتند لذا خواسته ايم خيرشان را زودتر به ايشان برسانيم ؟. نه ، بلكه نمى فهمند، يعنى مطلب به عكس است ، ولى آنان حقيقت امر را درك نمى كنند، زيرا حقيقت امر اين است كه ما ايشان را املاء و استدراج كرده ايم ، يعنى اگر از مال و فرزند بيشتر به ايشان مى دهيم ، مى خواهيم در طغيان بيشترى فرو روند. و اين همان مضمونى است كه خداى تعالى در سوره اعراف آورده و مى فرمايد: ((سنستدرجهم من حيث لا يعلمون ، و املى لهم ان كيدى متين ))

تفسير الميزان

از آیه های 55 و 56 فهمیده میشود فعالان کفر چنین تلقی میکرده اند که صاحب ثروت و اولاد نزد خداوند محبوب است و شاید همین گفتمان سبب میشد در مومنان (که نسبت به آنها فرودست بوده اند) به چشم تحقیر بنگرند و همچنین دین آنها را نیز بی اهمیت تلقی کنند .

تفسیر مرحوم گنجه ای

شرح صفات مؤمنين

مؤمنون:57 إِنَّ الَّذِينَ هُم مِّنْ خَشْيَةِ رَبِّهِم مُّشْفِقُونَ تفاوت خشيت و اشفاق چيست؟
مسلما آنهائی که از بیم [عقوبت] پروردگارشان در هراس‌اند.

______________
40- در قرآن واژه‌های متعددی همچون: خوف، خشیت، شفقت، رهبت، وجل، هول، رعب، فزع و... آمده است که همه را «ترس» ترجمه مي‌کنند. حتی تقوای از خدا را ترس از خدا و منذر بودن پیامبران را نیز ترساننده بودن آنها از کیفر الهی مي‌شمرند. البته محدودیت‌های زبانی در انتقال مفاهیم و تنگ بودن ظرف زبان فارسی، در ترجمان مفاهیمی که لغت معادلی برای آن نیست، عامل اصلی این ساده‌گیری مي‌باشد، و گرنه مترجم مجبور است برای چنین مواردی توضیحات اضافی دهد که متن ترجمه را به درازا مي‌کشاند.
در این آیه، دو واژه قریب المعنا آمده است: خشیت و شفقّت [هُم مِّنْ خَشْیَةِ رَبِّهِم مُّشْفِقُونَ]. خشیت ترس است، اما ترسی که به تعبیر قرآن، فقط دامنگیر بندگان دانشمند مي‌شود [فاطر 28 (35:28) ]. چنین ترسی همان حیرت در برابر عظمت مقام ربّ و بیم و نگرانی از غفلت مي‌باشد که جز با علم و آگاهی و شناخت نصیب کسی نمي‌گردد.
شفقّت نیز ترس است، اما ترسی ناشی از مهر و محبّت به کسی یا چیزی که دل نگرانی برای او وجود دارد. مثل شفقّت والدین به فرزندان یا پیامبران و صالحان به بندگان خدا، در این آیه نشان مي‌دهد چگونه خشیت از مقام ربّ، شخص را به شفقّت به خلق و دلسوزی برای آینده خود و خویشان سوق مي‌دهد [ر ک به کتاب کلماتی از قرآن- عنوان ترس شناسی در قرآن از همین قلم].

تفسير بازرگان

آنگاه خداى سبحان صفات مؤمنين را شرح داده و مى فرمايد: آنهايى هستند كه از خشيت پروردگارشان مشفقند. و اشفاق به گفته راغب به معناى عنايت آميخته با ترس است ، چون شخص مشفق هم مشفق عليه خود را دوست مى دارد و هم بيمناك خطرى است كه برايش پيش ‍ مى آيد و در قرآن كريم هم آمده است كه : ((و هم من الساعه مشفقون - ايشان از قيامت مشفقند)) راغب اضافه مى كند كه : اين ماده اگر با حرف من متعدى شود (همچنانكه در آيه قبلى اين طور بود) معناى خوف در آن بيشتر و ظاهرتر مى شود، و چون با حرف فى متعدى شود معناى عنايت در آن ظاهرتر مى گردد، از قرآن كريم براى هر دو مثال آورده ، يكى آيه (( انا كنا قبل فى اهلنا)) مشفقين است كه اشفاق در آن با فى متعدى شده ، و آيه ديگر: مشفقون منها است كه با حرف من متعدى شده است .
اين آيه مؤمنين را توصيف مى فرمايد به اينكه خداى سبحان را رب خود گرفته اند. ربى كه مالك و مدبر امر ايشان است و لازمه اش آن است كه نجات و هلاكتشان دائر مدار رضا و سخط او باشد، در نتیجه مؤمنين ، هم از او خشيت دارند و هم دوستش مى دارند، چون نجات و سعادتشان به دست او است ، و نجات و سعادت خود را مى خواهند. و همين معنا ايشان را واداشته كه به آيات او ايمان آورده ، او را پرستش ‍ كنند. از مطالب گذشته كه در معناى آيه گفته شد اين معنا به دست آمد كه : جمع ميان خشيت و اشفاق تكرار نيست

تفسير الميزان

مؤمنون:60 وَالَّذِينَ يُؤْتُونَ مَا آتَوا وَّقُلُوبُهُمْ وَجِلَةٌ أَنَّهُمْ إِلَى رَبِّهِمْ رَاجِعُونَ
و آنها که آنچه باید [از انفاق و صدقات] بدهند، مي‌دهند و با این حال دل‌هاشان از اینکه بازگشت کننده به سوی پروردگارشان هستند، [از کاستیها و قصور خود] نگران است. 43

______________
43- وَجَل را نیز ترس ترجمه مي‌کنند. از پنج باری که این واژه در قرآن تکرار شده، سه مورد آن با قلب آمده است: «وَجِلَتْ قُلُوبُهُمْ» [انفال 2 (8:2) ، حج 35 (22:35) ، مؤمنون 60 (23:60) ] و 2 مورد دیگر [حجر 52 (15:52) و 53 (15:53) ] نیز در توصیف دل نگرانی و اضطرابی که بر ابراهیم(ع) نسبت به مهمانان ناشناخته [فرشتگانی که در قالب آدمی] بر او وارد شدند، دست داده بود. از مجموعه این موارد چنین فهمیده مي‌شود که وَجَل، ناآرامی و اضطرابی درونی نسبت به خطری در آینده است. این آیه در وصف کسانی است که به همه تکالیف خود عمل مي‌کنند و همه حقوق اجتماعی خود را به نیازمندان مي‌پردازند، اما چون مي‌دانند رهرو مسیری به سوی ربّ عظیم هستند، مختصر انجام تکالیف راضی و قانع نمي‌شوند و اعمال کثیر خود را در برابر پروردگار قلیل مي‌شمارند. ر ک به خطبه 176 نهج البلاغه [أنّ المؤمن لا یمسی ولا یصبح إلا ونفسه ظنون عنده فلا یزال زاریا علیها ، ومستزیدا لها] و خطبة 193 در وصف متقون [لا یرضون من اعمالهم القلیل و لا یستکثرون الکثیر].

تفسير بازرگان

آنگاه فرموده : ((و الّذين يوتون ما آتوا و قلوبهم وجله انهم الى ربهم راجعون )) كلمه ((وجل )) به معناى ترس است ، و جمله ((يوتون ما آتوا)) به معناى ((يعطون ما اعطوا)) است ، يعنى آنچه خدا به آنان داده در راه او مى دهند.
بعضى گفته اند مراد از ايتاء ما آتوا اين است كه تمامى اعمال صالح را انجام مى دهند، و جمله ((و قلوبهم وجله )) حال از فاعل در ((يوتون )) است .

و معناى اين آيه اين است كه : مؤمنين كسانى هستند كه آنچه مى دهند - و يا بنا به آن تفسير ديگر آنچه از اعمال صالح بجا مى آورند - در حالى انجام مى دهند و به جا مى آورند كه دلهايشان ترسناك از اين است كه به زودى به سوى پروردگارشان بازگشت خواهند كرد، يعنى باعث انفاق كردنشان و يا آوردن اعمال صالح همان ياد مرگ ، و بازگشت حتمى به سوى پروردگارشان است و آنچه مى كنند از ترس است .
در اين آيه شريفه دلالت است بر اينكه مؤمنين علاوه بر ايمان به خدا و به آيات او ايمان به روز جزا نيز دارند، پس تا اينجا صفات مؤمنين متعين شد. و خلاصه اش اين شد كه تنها: به خدا ايمان دارند و براى او شريك نمى گيرند و به رسولان او و به روز جزا هم ايمان دارند، و به همين جهت عمل صالح انجام مى دهند


أُولَئِكَ يُسَارِعُونَ فِي الْخَيْرَاتِ وَهُمْ لَهَا سَابِقُونَ ﴿۶۱﴾آنانند كه در كارهاى نيك شتاب مى ‏ورزند و آنانند كه در انجام آنها سبقت مى ‏جويند (۶۱)

((خيرات )) در جمله : ((اولئك يسارعون فى الخيرات ...))اعمال صالحه ناشى از اعتقاد حق است .

از نظر اين آيات خيرات عبارت است از اعمال صالح ، اما نه هر عمل صالح ، بلكه عمل صالحى كه از اعتقاد حق منشاء گرفته باشد. خيرات اينها است كه مى بينيم مؤمنين بر سر آن از يكديگر سبقت مى گيرند، نه آنچه نزد كفار از مال و اولاد است ، و ايشان آنرا خيرات پنداشته اند، و خيال كرده اند به خاطر احترامى كه نزد خدا دارند خدا در دادن خيرات به ايشان سرعت كرده .

تفسير الميزان

آيه 60 ـ "يُؤْتونَ مَا ءَاتَوا" كل انفاقها، پرداختها و اعمال ايمانى را دربردارد و در عين حال دلهاشان ازترس رجوع الى الله لرزان است با آنكه وظيفه هاى ايمانى خود را در حد امكان انجام داده ند ولى همه اين چيزها را در برابر حق ناچيز مى شمارند.

تفسیر فرقان

ویرایش بوسیله کاربر 1401/07/28 02:08:37 ب.ظ  | دلیل ویرایش: edit

ali Offline
#11 ارسال شده : 1401/08/01 01:53:58 ب.ظ
ali

رتبه: Advanced Member

گروه ها: Moderator, Administrators, member
تاریخ عضویت: 1390/03/24
ارسالها: 1,369

تشکرها: 4 بار
29 تشکر دریافتی در 29 ارسال
ترجمه تدبر و فهم سوره مومنون: نكات تفسيري ايات 62 به بعد سوره مومنون

وَلَا نُكَلِّفُ نَفْسًا إِلَّا وُسْعَهَا وَلَدَيْنَا كِتَابٌ يَنْطِقُ بِالْحَقِّ وَهُمْ لَا يُظْلَمُونَ ﴿۶۲﴾

مؤمنون:62 منظور از تكليف باندازه وسعت چيست؟
ما هیچ کسی را جز در حدّ توانش تکلیف نمي‌کنيم و نزد ما کتابی است که به درستی [حق هر کسی را] بیان مي‌کند 45 و مورد ظلم [=پایمال شدن حق] قرار نمي‌گيرند.

______________
45- در قرآن 4 بار متناسب بودن تکلیف با وُسْع [تواناییها و امکانات هر شخص] آمده [انعام 152 (6:152) ، اعراف 42 (6:42) ، مؤمنون 62 (23:62) ، و بقره 233 (2:233) ] و یکبار متناسب بودن تکلیف با داشته‌ها [لا یُكَلِّفُ اللهُ نَفْسًا إِلاَّ مَا آتَاهَا- طلاق 7 (65:7) ]. به گفته مرحوم گلزاده غفوری[ره] خدا هر تکلیفی کرده، قبلا وُسع و توانایی اش را هم داده است، بنابراین به بهانه نداشتن وُسع، نباید شانه از بار تکالیف خالی کرد.

تفسير بازرگان


اينكه فرموده : ((و لا نكلف نفسا الا وسعها)) تكليف حرجى و خارج از وسع نفوس را نفى مى كند و حاصلش اين است كه اين تكليف يا در اعتقادات است كه خداى تعالى حجت هاى روشن و و اضحى قرار داده كه هم آدمى را به سوى ايمان و لوازم آن كه معارفى حقيقى است دلالت مى كند، و هم انسان را مجهز به قوا و غرائزى كرده كه مى تواند آن حقايق را درك كند و آنها را تصديق نمايد، و آن عبارت است از عقل ، آنگاه از آنجايى كه .عقول مردم در قوت ادراك و ضعف آن مختلف است ، رعايت آن را نيز كرده ، از هر عقلى به مقدار توانايى دركش و طاقت تحملش تكليف خواسته و عامه مردم را به آنچه كه از خواص مى خواهد تكليف نمى كند، و از خواص هم - كه نيكان و ابرار خلقند - آنچه را كه از مقربين مى خواهد طلب نمى كند، و آن طور كه مخلصين را سوق مى دهد، مستضعفين را نمى دهد. اين در اعتقاد.
و اما در عمل ، انسان را به اعمالى دعوت كرده كه خير او در زندگى اجتماعى و فردى اش و سعادت دنيا و آخرتش را تاءمين مى كند، چون قابل انكار نيست كه سعادت بشر با هر عملى چه نيك و چه بد تأمين نمى شود، همچنان كه در هر موجودى غير انسانى نيز چنين است ، و خداى تعالى بشر را به نيرويى كه بتواند آن عمل را بجا بياورد مجهز فرموده ، پس عملى كه وضعش چنين است هرگز حرج و طاقت فرسا نيست .
پس در دين خدا به هيچ عمل و اعتقاد طاقت فرسا تكليف نشده ، يعنى هيچ حكمى حرجى ناشى از مصلحتى حرجى تشريع نشده ، و همين خود منتى است كه خداى سبحان بر بندگان خود نهاده ، و در آيه مورد بحث با تذكر دادن آن دلهاى بشر را به سوى اوصاف مؤمنين تشويق نموده است .

آيه شريفه ((و لا نكلف نفسا الا وسعها)) دلالت بر اين معنا و بيش از اين مى كند چون علاوه بر اينكه تشريع احكام حرجى - از قبيل رهبانيت ، و قربانى كردن اولاد - را نفى كرده ، تكليفى را هم كه در اصل حرجى نيست ولى در خصوص موردى حرجى شده - مانند ايستاده نماز خواندن براى مريض - را نيز نفى كرده ، با اينكه امتنان خدا با نفى قسم اولى به تنهايى تمام بود.
دليل بر اينكه اين گونه تكاليف را هم نفى كرده اين است كه نفى تكليف متعلق به نفس شده ، و نفس هم نكره در سياق نفى است ، و افاده عموم مى كند، در نتيجه هر نفسى در هر حادثه اى كه فرض شود مكلف نيست ، مگر به قدر وسعش ، و به هيچ تكليف حرجى مكلف نيست ، نه تكليفى كه در اصل حرجى با شد، و نه تكليفى كه در مورد خاصى حرجى شده . اين معنا نيز روشن شد كه آيه شريفه مراتب مختلف اعتقاد را كه در اثر اختلاف درجه عقول مختلف مى شود همه را امضاء كرده و در اين مرحله نيز حرج را به هر دو قسمش رفع نموده

تفسير الميزان

پاسخ 3
«وُسعَها» در كل تكاليف بدين معناست كه هرگز عسر و حرجى در تكاليف وجود ندارد، البته به استثناى جان بازيهاى مؤمنان برمبناى ايمان كه گرچه بگونه اى عادى عسر يا حرج است ولى مبناى ايمانى تمامى عسرها و حرجها را آسان مى كند، بنابراين تكليف جهاد كه به خطرانداختن جان مجاهدان است نيز در سعه اين بزرگواران مى باشد.
آرى، تكليف سه قسم است:يسر، حرج و عسر،تكاليفى كه در دو زمينه عسرو حرج نباشند، طبعاً اگر در اين دو حال واقع شوند وجوبشان هم از بين مى رود، مانند روزه در حالت عسر و حرج، لكن تكاليفى كه خواه ناخواه در اين دو حالتند چنين نيستند مثل جهاد، امر به معروف و نهى از منكر.


تفسير فرقان


بَلْ قُلُوبُهُمْ فِي غَمْرَةٍ مِنْ هَذَا وَلَهُمْ أَعْمَالٌ مِنْ دُونِ ذَلِكَ هُمْ لَهَا عَامِلُونَ ﴿۶۳﴾[نه] بلكه دلهاى آنان از اين [حقيقت] در غفلت است و آنان غير از اين [گناهان] كردارهايى [ديگر] دارند كه به انجام آن مبادرت مى ‏ورزند (۶۳)

كلمه ((غمره )) به معناى غفلت شديد و يا جهل شديدى است كه صاحبش را فرا گرفته باشد، و جمله ((و لهم اعمال من دون ذلك )) بيان حال كفار است كه در عمل و اوصاف نقطه مقابل مؤمنين هستند، و معنايش به طور كنايه اين است كه : كفار شاغلى دارند كه ايشان را از خيرات و اعمال صالح باز داشته نمى گذارد موفق به آن شوند، و آن شاغل عبارت است از اعمال زشت خبيث .
و حاصل معناى آن اين است كه : كفار نسبت به اين اوصافى كه براى مؤمنين برشمرديم در غفلت شديد - و يا در جهل شديد - هستند و در مقابل ، اعمال زشت و خبيثى دارند كه همواره مرتكب مى شوند و آن اعمال شاغل و مانع ايشان است از اينكه عمل خير كنند.



فَلَمْ يَدَّبَّرُوا الْقَوْلَ أَمْ جَاءَهُم مَّا لَمْ يَأْتِ ءَابَاءَهُمُ الاَوَّلِينَ
در اين آيه شروع مى كند به قطع عذر ايشان ، عذرى كه براى اعراض خود از قرآن مى آوردند، قرآنى كه براى هدايت ايشان نازل شد، و ايشان دعوت حقه را كه آورنده آن رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) بود اجابت نكردند.

پس اينكه فرمود: ((افلم يدبروا القول )) استفهامى است كه انكار را مى رساند، و الف و لام در ((القول )) الف و لام عهد است ، و مراد از ((قول )) قرآن تلاوت شده بر آنان است .
و اين فقره از كلام متفرع بر ما قبل است كه مى فرمود: ((ايشان در غفلتند و شاغلى دارند كه از آن بازشان مى دارد)) و معناى كلام اين مى شود: آيا حق را نفهميدند و در حالى كه بازدارنده داشتند در كتاب تدبر نكردند تا بفهمند كه حق است و در نتيجه ايمان بياورند؟.

و اينكه فرمود: ((ام جاءهم ما لم يات آباءهم الاولين )) كلمه ((ام )) در اين آيه و آيه بعدى منقطعه و در معناى اضراب است ، معنايش اين است كه : نه ، بلكه اينطور نيست . آيا اگر چيزى براى اى شان نازل شود كه در زمان پدران ايشان نازل نشده بود به صرف اين جهت بايد آن را انكار كنند و از آن احتراز جويند؟.
و نو ظهور بودن چيزى هر چند مستلزم باطل بودن آن چيز نيست ، و چنين قاعده كلى در بين نداريم ، كه هر چيز بى سابقه اى باطل و غير حق باشد، ليكن رسالت الهى از آنجايى كه غرضش هدايت است ، اگر حق و صحيح باشد بايد در حق همه صحيح باشد، پس اگر به سوى بشرهاى اوليه رسالتى نيامده باشد، خود دليل قاطعى است بر اينكه در بشر حاضر هم چنين رسالتى باطل است .

مؤمنون:70
أَمْ يَقُـولُونَ بِهِ جِنَّةٌ بَلْ جَاءَهُم بِالْحَقِّ وَأَكْثَرُهُمْ لِلْحَقِّ كَارِهُونَ
یا مي‌گويند: او جن‌زده [=دیوانه] شده؟ بلکه حقیقتی را به آنها عرضه کرده است [این سخنان نه نشانه پریشان ذهنی، که دلیل کمال عقل اوست] ولی بیشتر آنها نسبت به حق کراهت دارند [که زیر بار آن نمي‌روند].


أَمْ يَقُولُونَ بِهِ جِنَّةُ بَلْ جَاءَهُم بِالْحَقِّ وَ أَكثرُهُمْ لِلْحَقِّ كَرِهُونَ
اين جمله عذر ديگرى را براى ايشان نقل مى كند كه به آن متشبث شدند و آن همان است كه در سوره حجر از ايشان نقل كرده كه گفتند: ((يا ايها الذى نزل عليه الذكر انك لمجنون )) و پاسخ آن لازمه جمله ((بل جاءهم بالحق )) است .
پس مدلول جمله ((بل جاءهم بالحق و اكثرهم للحق كارهون )) اضراب از جمله اى است محذوف ، و تقدير كلام اين است كه : اگر اينان از ايمان نياوردنشان به اسلام عذر مى آوردند به اينكه او ديوانه است دروغ مى گويند بلكه كراهتشان از ايمان به خاطر اين است كه او حق آورده ، و اكثر آنان از حق كراهت دارند.

و لازمه اش اين است كه كلامشان با حجتى رد شود كه به اين اضراب هم اشاره داشته باشد، و حاصل آن حجت ، اين است كه اگر اينكه گفتند: او ديوانه است حق باشد، بايد سخن گفتنش نامربوط و نامنظم و بى معنا، و سراپا اشكال باشد، چون وقتى عقل كسى اختلال يابد كلامش هم مختل مى شود و بدون هدف حرف مى زند، ولى مى بينيم كه كلام او چنين نيست و او جز به سوى حق نمى خواند و جز حق نياورده ، اين كجا و چگونه كلام ديوانگان است كه نمى فهمند چه مى گويند؟.
در اين آيه اگر كراهت را به اكثر نسبت داده بدين جهت است كه (تمامى كفار از حق كراهت ندارند، چون بسيارى از ايشان به خاطر نداشتن درك و فهم لازم ، كور كورانه از ديگران تقليد مى كنند) بسيارى از ايشان مستضعفند كه اعتنايى به خواستن و نخواستنشان نيست


در اين آيات چهار عذر براى اعراض كنندگان از دعوت حق آمده : اولين آنها جمله ((افلم يدبروا القول )) بود كه مربوط به فهم قرآن بود. دومى آنها جمله ((ام جاءهم مالم يات آباءهم الاولين )) بود، كه مربوط به شريعت اسلام است كه رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) به سوى آن دعوت مى كرد. سومى جمله ((ام يقولون به جنة )) بود كه مربوط به شخص رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) بود. چهارمى جمله ((ام تسئلهم خرجا)) است كه راجع به سيره و رفتار آن جناب مى باشد.

تفسير الميزان

تحليل انكار منكران حجاز و هم‌فكران آنها بر اساس سَبر و تقسيم چند مطلب را بيان فرموده.
فرمودند شما نه در دعوتِ پيغمبر(صلّي الله عليه و آله و سلّم) تأمّل كرديد نه در دعوايِ او. دعوتِ او به مبدأ است و اسماي حُسناي خدا و معاد است و مواقف قيامت به صراط مستقيمي كه بين مبدأ و منتهاست به نام دين. دعواي او اين است كه پيامبر خداست از طرف خدا مبعوث شده است و كتابي دارد
شما بر اساس اين امور پنج‌گانه هيچ دليلي بر انكار نداريد
﴿ أَفَلَمْ يَدَّبَّرُوا الْقَوْلَ ﴾ اگر گفتار او را تدبّر و تأمّل مي‌كرديد مي‌يافتيد كلمات او مُتقن است مُبرهن است و حق
﴿ أَمْ جَآءَهُم مَّا لَمْ يَأْتِ آبَاءَهُمُ الْأَوَّلِينَ ﴾ اگر در اصلِ رهاورد او ترديد داريد كه اين در گذشته نبود اين‌چنين نيست هيچ امّت و ملّتي از تذكره ي الهي محروم نبودند البته زمانِ فترت بود كه پيغمبري در بين مردم نبود ولي دينِ او, كتابِ او, جانشينان او و عالمان دين بودند منتها شما جزء گروهي بوديد كه «نبذوا كتاب الله وراء ظهورهم»
در زمان خود پيغمبر(عليه و علي آله آلاف التحيّة والثناء) انبياي قبلي همه هم در اين اصل شريك بودند كه هيچ كدام از آنها فرصت نداشتند به تمام حوزه ي خودشان شهر و روستا حضور پيدا كنند آن روز كه نه رسانه‌هاي گروهي در اختيار بود و نه مقدور بود كه اينها به همه ي مناطق سفري كنند نماينده مي‌فرستادند شاگردانشان اصحابشان صحابه‌شان را مي‌فرستادند اين همان اتيان قول خداست بنابراين اگر منظورتان آن است كه پدران شما از اين معارف خبري نداشتند اين طور نبود منتها اينها عمداً حرفهاي انبيا و ائمه و جانشينان آنها و علماي دين را پشت‌سر گذاشتند و اگر بخواهيد بگوييد چون پدران شما نپذيرفتند اين باطل است يعني بر اساس تقليدمحوري كه هر چه پدران شما گفتند حق است و هر چه پدران شما نگفتند باطل است اين سخن, سخن برهاني نيست , پس اگر بر اساس تقليدمحوري گاهي مي‌گوييد ﴿ إِنَّا وَجَدْنَا آبَاءَنَا عَلَي أُمَّةٍ ﴾ پس شرك حق است و گاهي در ابطالِ توحيد مي‌گوييد ﴿ مَا سَمِعْنَا بِهَذا فِي آبَائِنَا الْأَوَّلِينَ ﴾ پس دعوتِ انبيا باطل است اصلِ مبنايتان باطل است آنچه بر اين مبنا مبتني است آن هم باطل. پس دليلي نداريد كه بگوييد چون پدران ما نپذيرفتند ما هم نمي‌پذيريم ﴿ أَمْ جَآءَهُم مَّا لَمْ يَأْتِ آبَاءَهُمُ الْأَوَّلِينَ ﴾ (اين دو).

سوم: ﴿ أَمْ لَمْ يَعْرِفُوا رَسُولَهُمْ ﴾ اگر بگوييد ما پيامبر را نمي‌شناسيم تا به حرفِ او اطمينان داشته باشيم اين هم نيست براي اينكه خودش فرمود: ﴿فَقَدْ لَبِثْتُ فُيكُمْ عُمُراً مِن قَبْلِهِ﴾ ساليان متمادي من در بين شما زندگي مي‌كردم پس شما هم مرا هم نياكان مرا سيره ي مرا سنّت مرا روش مرا مي‌شناسيد (اين سه)
﴿ أَمْ يَقُولُونَ بِهِ جِنَّةٌ ﴾ يا اينكه نه خيلي بي‌ادبانه نسبت به آن حضرت دهن‌كجي مي‌كنيد مي‌گوييد اين حرفهاي عاقلانه نيست حرفهاي خردمندانه نيست مثلاً حرفهاي جن‌زده است آن كسي كه ديوزده است مي‌گفتند ديوانه جِنّه هم به همين مضمون است. آن‌گاه مي‌فرمايد هيچ كدام از اين چهار مطلب نيست
بلكه ﴿ بَلْ جَاءَهُم بِالْحَقِّ وَأَكْثَرُهُمْ لِلْحَقِ كَارِهُونَ ﴾ اين تقديم «حق» بر . فرمود شما حق‌گريزيد هم دعوت او حق است هم دعواي او. اين چهار وجه از وجوه پنج‌گانه.
وجه پنجم در آيه ي 72 است كه فرمود: ﴿ أَمْ تَسْأَلُهُمْ خَرْجاً فَخَرَاجُ رَبِّكَ خَيْرٌ وَهُوَ خَيْرُ الرَّازِقِينَ ﴾ گاهي مي‌بينيد كه شما نه در دعوت مشكل داريد نه در دعوا مي‌گوييد او از ما مزد مي‌خواهد ما نداريم يا نمي‌خواهيم بدهيم اين بهانه است اين هم كه در كار نيست او چيزي از شما طلب نمي‌كند نه غرض دارد نه عِوَض مي‌خواهد

تفسیر تسنیم

ویرایش بوسیله کاربر 1401/08/06 11:55:17 ق.ظ  | دلیل ویرایش: edit

ali Offline
#12 ارسال شده : 1401/08/04 01:57:32 ب.ظ
ali

رتبه: Advanced Member

گروه ها: Moderator, Administrators, member
تاریخ عضویت: 1390/03/24
ارسالها: 1,369

تشکرها: 4 بار
29 تشکر دریافتی در 29 ارسال
تدبر و فهم سوره مومنون: نكات تفسيري

وَلَوِ اتَّبَعَ الْحَقُّ أَهْوَاءَهُمْ لَفَسَدَتِ السَّمَاوَاتُ وَالْأَرْضُ وَمَنْ فِيهِنَّ بَلْ أَتَيْنَاهُمْ بِذِكْرِهِمْ فَهُمْ عَنْ ذِكْرِهِمْ مُعْرِضُونَ ﴿۷۱﴾و اگر حق از هوسهاى آنها پيروى میکرد قطعا آسمانها و زمين و هر كه در آنهاست تباه مى ‏شد [نه] بلكه يادنامه‏ شان را به آنان داده‏ ايم ولى آنها از [پيروى] يادنامه خود رويگردانند (۷۱)

چرا اگر خدا هوا و هوسهای مخالفان و مشرکان و منکران معاد را بپذیرد، نظام افرینش فاسد میشود؟

پاسخ 1
بعد از آنكه فرمود: بيشتر آنان از حق بدشان مى آيد به اين جهت بدشان مى آيد كه مخالف با هوى و هوس ايشان است ، پس معلوم مى شود كه آنان مى خواهند حق تابع هوى و هوس ايشان باشد نه اينكه آنان تابع حق باشند، و اين هم كه ممكن نيست .
چون اگر حق پيرو هوى و هوس آنان شود و اجازه دهد كه اعتقادات و اعمال باطلشان را داشته باشند، همچنان بت پرستيده ، ارباب براى خود بگيرند و رسالت انبياء و معاد را انكار نموده در نتيجه هر چه از فحشاء و منكرات و فساد كه دلشان بخواهد مرتكب شوند، بايد حق چنين اجازه اى را در ساير موجودات نيز بدهد، يعنى اجازه دهد كه موجودات ديگر هم از نظامى كه دارند سرپيچى نموده و رو به فساد گذارند، چون بين حق و حق فرق نيست ، در نتيجه بايد آسمانها و زمين رو به تباهى بگذارند، و نيز نظام موجودات زمينى و آسمانى مختل گردد، و قوانين كلى كه در عالم هست همه نقض شود، آرى ، همه مى دانيم كه هوى و هوس حد معينى ندارد، و بر يك مستقرى قرار نمى گيرد.

اگر حق پيرو هوى و هوس ايشان شود، يعنى شرع و دين را به مقتضاى هواى دل آنها گزاف و بيهوده تشريع كند، جز به اين ممكن نيست . مگر آنكه به كلى اجزاى عالم را از آنچه كه بايد باشد تغيير داده و علل و اسباب جارى در آن را با علل و اسبابى ديگر عوض كند، و نيز روابط منظم در اجزاى آن را به روابطى گزاف و بيهوده تبديل نمايد - روابطى مختل و مناقض - تا هر يك مطابق دلخواه يكى از افراد بشر باشد، كه معلوم است چنين تغييرى مساوى است با فساد عالم . كار زمين و آسمان و موجودات بين آن دو و تدبير جارى در آنرا به تباهى مى كشاند،چون نظام جارى در همه عالم و تدبير آن به هم پيوسته است و اين طور نيست كه عالم و بشريت هر يك براى خود نظام جداگانه اى داشته باشد


تفسیر المیزان

پاسخ 2:

فرمود اگر حق تابع هواي اينها باشد كلّ آسمان و زمين متلاشي مي‌شود اين فروپاشي نظامِ هستي است چرا؟ براي اينكه اينها حرفشان درباره ي مبدأ همان است كه در همين سوره ي مباركه ي «مؤمنون» آيه ي 91 به بعد آمده است كه فرمود: ﴿ مَا اتَّخَذَ اللَّهُ مِن وَلَدٍ وَمَا كَانَ مَعَهُ مِنْ إِلهٍ إِذاً لَّذَهَبَ كُلُّ إِلهٍ بِمَا خَلَقَ وَلَعَلاَ بَعْضُهُمْ عَلَي بَعْضٍ سُبْحَانَ اللَّهِ عَمَّا يَصِفُونَ ﴾ اگر چند خدا بخواهند عالَم را اداره كنند اين مي‌شود منشأ فساد و در سوره ي مباركه ي «انبياء» بحثش گذشت زيرا هر خدا علمِ خاص دارد خِرد مخصوص دارد با علمِ خاصّ خود مي‌خواهد جهان را اداره كند جهان مي‌شود متلاشي اين درباره ي مبدأ.

درباره ي معاد هم باز در همين سوره ي مباركه ي «مؤمنون» دو جا به مسئله ي معاد اشاره كرده در آيه ي 115 همين سوره ي مباركه ي «مؤمنون» هست ﴿ أَفَحَسِبْتُمْ أَنَّمَا خَلَقْنَاكُمْ عَبَثاً وَأَنَّكُمْ إِلَيْنَا لاَ تُرْجَعُونَ ﴾ فكر كرديد عالَم ياوه و بيهوده است يعني مرگ, پوسيدن است در حالي كه مرگ از پوست به در آمدن است

خب اگر حق بخواهد تابع هواي اينها باشد يعني معادي در عالَم نباشد مبدأ توحيدي هم نباشد زندگي همين بين گور و گهواره خلاصه بشود هيچ حساب و كتابي در عالَم نيست نظمي در كار نيست ناظمِ حكيمي در كار نيست طولي نمي‌كشد كه نظامِ كيهاني متلاشي خواهد شد
پس ﴿ وَلَوِ اتَّبَعَ الْحَقُّ أَهْوَاءَهُمْ لَفَسَدَتِ السَّماوَاتُ وَالْأَرْضُ وَمَن فِيهِنَّ ﴾ اين يك اصل. اگر بياييم دست از شريعت برداريم ـ معاذ الله ـ برابر مِيل اينها عمل كنيم درست است ممكن است كلّ زمين از بين نرود آسمانها از بين نروند ملائكه از بين نروند اينها سرِ جايشان محفوظ باشند ولي نظامِ حاكم بر جهان نظامِ طغيان و تجاوز و تعدّي و ظلم و فساد است كه در آيه‌اي كه فرمود: ﴿ ظَهَرَ الْفَسَادُ فِي الْبَرِّ وَالْبَحْرِ بِمَا كَسَبَتْ أَيْدِي النَّاسِ ﴾

تفسیر تسنیم

و اگر حق (بر فرض محال) از هوس هاى آنان پيروى مى كرد، بى گمان آسمان ها و زمين و آنان كه در آنهايند
تباه مى شدند. بلكه يادنامه شان را به ايشان داديم. پس آنها از (پيروى) يادنامه(ها)ى خودشان رويگردانند. _…_71_
آيه 71 ـ «أهواءَهُم» تنها هواهاى نفسانى و شيطانى نيست بلكه هواهاى عقلانى فردى و شورايى هم از لحاظ آنكه مطلق نيستند مشمول آن هستند كه اگر حق مطلق از اين و يا آن هواها پيروى كند در نتيجه آسمانها و زمين و سرنشينان آنهابه فساد و تباهى مى گرايند و چنانكه درباره رسول خدا(صلى الله عليه وآله) درآيه (53:3) چنان عموميتى در هوى مقصوداست "مَايَنطِقُ عنِ الهوى اِن هو الّا وحىٌ يوحى" (53/3) حتى هواهاى عقلانى آن حضرت را نيز نفى مى نمايد با آنكه عقلش در بُعد غير رسالتى هم از كل عقل هاى غير رسولان برترى دارد، ولى در عين حال چنان عقلى هم بدون وحى ـ در تكوين و تشريع ـ مطلق نيست، بنابراين پيروى مكلفان و غيرمكلفان در بُعد تشريع و تكوين، تنها در انحصار حق مطلق است كه فقط «الله» است و ديگر هيچ.

تفسیر فرقان

وَإِنَّكَ لَتَدْعُوهُمْ إِلَى صِرَاطٍ مُسْتَقِيمٍ ﴿۷۳﴾و در حقيقت اين تويى كه جدا آنها را به راه راست مى‏ خوانى (۷۳) وَإِنَّ الَّذِينَ لَا يُؤْمِنُونَ بِالْآخِرَةِ عَنِ الصِّرَاطِ لَنَاكِبُونَ ﴿۷۴﴾و به راستى كسانى كه به آخرت ايمان ندارند از راه [درست] سخت منحرفند (۷۴)
و قرآن كريم روز قيامت را براى پاداش و كيفر معين فرموده و چون كفار به روز قيامت ايمان ندارند ديگر دين در نظر آنان مفهومى ندارد و آنها حياتى جز حيات مادى دنيا براى خود سراغ ندارند، در نتيجه سعادت و خوشبختى را جز رسيدن به لذائذ مادى و تمتع به لذات شكم و پايين شكم نمى بينند و لازمه آن همين است كه جز هوى و خواهش نفس را پيروى نكنند، حالا اين خواهش ‍ نفسانى موافق با حق باشد يا مخالف با آن . پس خلاصه اين دو آيه اين شد كه : اينها به تو ايمان نخواهند آورد، چون تو ايشان را به سوى صراط مستقيم مى خوانى و اينها جز انحراف از راه هدفى ندارند

تفسیر المیزان

مهم‌ترين بخش دين همان بخش معاد است بقيه آثارِ علمي فراوان دارد ولي آثار عملي‌اش آن قدر نيست كه بخش معاد اثرِ عملي دارد
چون انسان درباره ي تمام اعمال ريز و درشتش مسئول است ديگر اگر معاد نباشد ـ معاذ الله ـ انسان رهاست آنكه جلوي تمام اعمال انسان را حساب‌شده مي‌گيرد مسئله ي معاد است لذا فرمود: ﴿وَإِنَّ الَّذِينَ لاَ يُؤْمِنُونَ بِالْآخِرَةِ﴾ گرچه اينها موحّد نبودند اما قسمت مهمّ تأثير سوء براي انكار معاد است اينها ﴿عَنِ الصِّرَاطِ لَنَاكِبُونَ﴾ گاهي تعبير قرآن اين است كه اينها افتاده‌اند گاهي تعبير قرآن اين است كه اينها دورافتاده‌اند ضلالت آن دورافتادگي است نكول همان عدول و افتادن از صراط مستقيم است

تفسیر تسنیم


نه رحمت و نه نقمت، انها را متنبه نمی کندلذا مستحق عذابی شدید هستند.

وَلَوْ رَحِمْنَاهُمْ وَكَشَفْنَا مَا بِهِمْ مِنْ ضُرٍّ لَلَجُّوا فِي طُغْيَانِهِمْ يَعْمَهُونَ ﴿۷۵﴾
و اگر ايشان را ببخشاييم و آنچه از صدمه بر آنان [وارد آمده] است برطرف كنيم در طغيان خود كوردلانه اصرار مى ‏ورزند (۷۵)
مؤمنون:76
وَلَقَدْ أَخَذْنَاهُم بِالْعَذَابِ فَمَا اسْتَكَانُوا لِرَبِّهِمْ وَمَا يَتَضَرَّعُونَ
و [لذا برای بیدار ساختن‌شان از غفلت و غرور] آنها را به عذاب [عوارض و گرفتاریهای ناشی از طغیان خودشان] گرفتار ساختیم. با این حال، نه در مقابل پروردگارشان تسلیم شدند، و نه تضرّع کردند.
______________
مؤمنون:77
حَتَّى إِذَا فَتَحْنَا عَلَيْهِم بَابًا ذَا عَذَابٍ شَدِيدٍ إِذَا هُمْ فِيهِ مُبْلِسُونَ
تا آنکه [در نتیجة بي‌اعتنائي به عذاب‌های هشدار دهنده،] دری از عذابِ شدید به رویشان گشودیم [=آزادشان گذاشتیم تا اسب عصیان بتازند] که ناگاه [در مواجهه با عواقب نهائی عصیان] به کلی ناامید شدند.

مراد از عذابهای آیات 75 و 76 چیست؟ عذاب دنیا یااخرت ؟

پاسخ 1
- عذاب مورد نظر این آیه 76، نه عذاب اخروی، بلکه همین نابساماني‌ها، ناملایمات و عوارض فردی و اجتماعی است که دامنگیر جوامع منحرف از حق و عدالت مي‌شود. معنای عذاب، همان درد و رنجی است که از تأمین نشدن خواسته‌های مادی و معنوی، فردی و اجتماعی ناشی مي‌شود و چون در نظام خدا و طبق قوانین او چنین عواقبی عارض مي‌شود، این عذاب را به خود و مجموعه عواملی که مقدر کرده [ما، نجعلهم] نسبت داده است. این عذاب موقت و مختصر [در مقایسه با عذاب آخرت] همچون چراغ قرمز هشدار دهنده ماشین‌ها، رحمتی به شمار مي‌آيد تا راننده بی احتیاط را متوجه خطر سازد، اما اگر کسی هشدار کمربند ایمنی یا سرعت غیرمجاز را نادیده گرفت و آن را از کار انداخت، به حال خود و خطرات هلاکت‌بار رها مي‌سازد.
«فَمَا اسْتَكَانُوا» از ریشه «سَکَنَ» [در باب استفعال] عدم آمادگی به فروتنی و خضوع و خشوع قلبی در برابر عظمت مقام ربّ و عدم سکون و آرامش از طغیان و عصیان را مي‌رساند، و «مَا یَتَضَرَّعُونَ»، عدم تذلل یا طلب حاجت به پیشگاه مقام برتر ربوبی را. «ضرع» به پستان گفته مي‌شود که به راحتی و مهر سرازیر مي‌شود و کودک را سیراب مي‌کند. انسان در برابر پروردگار نیز باید همچون کودک طلب نیاز کند تا شیر رحمت او بجوشد.
در ضمن آیات 42 (6:42) تا 45 سوره انعام و 94 (7:94) تا 95 اعراف نیز در همین زمینه مي‌باشد. در دعا کردن هم خدا توصیه کرده است او را در خِفا و به حالت خوف و تضرّع بخوانیم [انعام 63 (6:63) ، اعراف 55 (7:55) و 205 (7:205) ].

تفسیر بازرگان

پاسخ 2
مى فرمايد: اگر ما به ايشان رحم كنيم و گرفتاريشان را برطرف سازيم ، باز رو به ما نمى آورند و با شكر خود نعمت ما را مقابله و تلافى نمى كنند، بلكه بر تمرد خود از حق و لجاجت در باطل اصرار مى ورزند و در طغيان خود تردد نموده و مى خواهند به آن ادامه دهند، پس رحمت ما به اينكه رفع گرفتارى از آنها كنيم فايده اى به حالشان ندارد، همچنان كه تخويف ما به عذاب و نقمت سودى برايشان ندارد، چون ما بارها آنها را به عذاب خود گرفتيم ، مع ذلك به درگاه پروردگار خود خضوع نكردند پس اينها نه صراط حق به دردشان مى خورد و نه رحمت و كشف ضر ونعمت و نه تخويف با نشان دادن عذاب . مقصود از عذاب در اين آيه ، عذاب خفيف است . عذابى كه دست آدمى به كلى از هر جايى كوتاه نشود. شاهد اين مدعا قرينه اى است كه در آيه بعدى قرار دارد، چون در آنجا عذاب شديد را مقابل اين عذاب قرار داده

حَتى إِذَا فَتَحْنَا عَلَيهِم بَاباً ذَا عَذَابٍ شدِيدٍ إِذَا هُمْ فِيهِ مُبْلِسونَ

يعنى همچنان به حال خود باقى هستند، نه رحمت در آنها اثر مى گذارد و نه عذاب ، تا آنكه درى از عذاب شديد - كه همان مرگ است - به رويشان باز كنيم ، مرگى كه دنبالش عذاب آخرت است - كه در سياق آيات و مخصوصا آيات آينده به آن اشاره شده است - و اين مرگ هم ناگهانى مى رسد، و به كلى از خير مأيوسشان مى كند

تفسیر المیزان

پاسخ 3
فرمود: ﴿حَتَّي إِذَا فَتَحْنَا عَلَيْهِم بَاباً ذَا عَذَابٍ شَدِيدٍ إِذَا هُمْ فِيهِ مُبْلِسُونَ﴾ وقتي عذابِ فراگير آمده يك سونامي آمده اينها دست و پا مي‌زنند خب تضرّع نعمتي است در سوره ي مباركه ي «انعام» گذشت كه اين اگر حادثه‌اي آمد چرا اينها ناله نمي‌كنند حادثه ي تلخ يك مدرسه است و اگر اينها ناله مي‌كردند آيه ي 43 و 44 سوره ي مباركه ي انعام اين بود كه ﴿فَلَوْلاَ إِذْ جَاءَهُم بَأْسُنَا تَضَرَّعُوا﴾ آخر ما يك بيماري يك حادثه‌اي براي شما آورديم چرا ناله نكرديد چرا دو ركعت نماز نخوانديد چرا «يا الله» نگفتيد ما شما را فشار داديم كه بگوييد «يا الله» نگفتيد ﴿فَلَوْلاَ إِذْ جَاءَهُم بَأْسُنَا تَضَرَّعُوا وَلكِن قَسَتْ قُلُوبُهُمْ﴾ بعد فرمود خب ما شما را كه آزموديم هيچ وقت نگفتيد «يا الله» نه در حال رفاه نه در حال رنج, نه در صرّاء نه در ضرّاء چرا تضرّع نكرديد حالا كه اين‌چنين است وقتي كه اهل ضراعت و ناله نيستيد آن‌گاه گرفتار مي‌شويد ﴿حَتَّي إِذَا فَتَحْنَا عَلَيْهِم بَاباً ذَا عَذَابٍ شَدِيدٍ إِذَا هُمْ فِيهِ مُبْلِسُونَ﴾

تفسیر تسنیم

پاسخ 4

«حَتَّى إِذا فَتَحْنا عَلَيْهِمْ باباً ذا عَذابٍ شَديدٍ إِذا هُمْ فيهِ مُبْلِسُونَ»
گاهی عذاب الهی زمینه است برای اینکه انسان تضرع کند، (آیه قبل) اما اگر انسان با این حد از عذاب تضرع و توبه نکند، مبتلا به عذاب شدیدی می‌شود که دیگر هیچ کاری از او ساخته نیست و ناامیدی سراپای وجودش را خواهد گرفت.

وقتی درهای عذاب شدید را بر آنها باز کردند، یکدفعه کلاً ناامید شدند. اما چرا ناامید شدند؟ خوب، چرا توبه نکردند؟ ظاهرا این آیه ناظر به موقعیتی است که دیگر امکان توبه وجود ندارد. همان موقعیتی که دیگر ایمان آوردن فایده‌ای ندارد. این آیه مربوط به جهنم نیست، زیرا در جهنم، جهنمیان درون عذاب شدید هستند در حالی که در این آیه از باز شدن درهای عذاب شدید سخن به میان آمده است؛ یعنی هنوز وارد عذاب شدید نشده‌اند.
اگر این آیه درباره جهنم نیست، پس درباره کجاست؟

در قرآن کریم اگرچه بیان شده که در آخرت و قبل از ورود به جهنم، درهای جهنم برای افراد باز می‌شود (زمر/۷۱)؛ اما وضعیتهایی را که ایمان آوردن و توبه کردن دیگر سودی ندارد منحصر به آخرت ندانسته و دو موقعیت دیگر را نیز برای انسان مطرح نموده که ایمان آوردن دیگر فایده ندارد و زمانش گذشته است:
یکی در لحظه مردن است که فرعون در لحظه غرق شدن ادعا می‌کند ایمان آوردم و خطاب می‌شود: آیا الان؟ (یونس/۹۰-۹۱)؛
و دیگری در رجعت است که خداوند می‌فرماید وقتی برخی از آیات پروردگارت آمد، دیگر ایمان آوردن کسی که قبلا ایمان نیاورده یا در ایمانش بهره خوبی کسب نکرده، فایده‌ای ندارد (انعام/۱۵۸) [علت اینکه این آیه، مربوط به رجعت، و نه آخرت دانسته شد، این است که در این آیه از آمدن «بعض آیات ربّ» سخن گفته شده، در حالی که قیامت عرصه بروز تمام آیات رب است. همچنین در زیارت آل‌یس صریحا جملات این آیه مربوط به رجعت معرفی شده است.] اگرچه برخی از مفسران صدر اسلام در میان صحابه و تابعین، به نظرشان رسیده که شان نزول این آیه مربوط به جنگ بدر، یا قحطی مکه به نفرین پیامبر ص ویا مربوط به فتح مکه باشد (مجمع‌البیان، ج۷، ص۱۸۱)[۲]

۳) از مقایسه این آیه با آیه قبل معلوم می‌شود که شدت عذاب‌ها با همدیگر متفاوت است. گاهی شخص عذاب می‌شود اما بقدری مغرور است که حتی تضرع نمی‌کند؛ اما در موردی دیگر، همین شخص، هنوز عذاب نشده، اما همین که در عذاب برویش گشوده می‌شود، وی تمام امیدش را از دست می‌دهد و یاس کامل بر وجودش مستولی می‌شود.

«حَتَّى إِذا فَتَحْنا عَلَيْهِمْ باباً ذا عَذابٍ شَديدٍ إِذا هُمْ فيهِ مُبْلِسُونَ»:
این گونه نیست که عذابها صرفا برای پاک شدن انسانها باشد. البته برخی عذابها برای پاک شدن انسانهاست و شاید به همین جهت بود که در آیه قبل (مومنون/۷۶) تعبیر کرد که «با عذاب آنها را گرفتیم» (توضیح بیشتر در جلسه ۲۱۴، تدبر۳). اما وقتی که آن عذاب در پاک شدن و برگشت آنها موثر نبود، در این آیه تعبیر کرد «در دارای عذاب را بر آنها گشودیم» و دیگر تعبیر «با عذاب گرفتیم» به کار نمی‌برد. چنین عذابی دیگر برای پاک کردن نیست، زیرا در دو آیه قبل‌تر (مومنون/۷۵) نشان داده که آنها بقدری در طغیان فرو رفته‌اند که رحم کردن بر آنها جز بدتر شدنشان ثمره‌ای ندارد.

اما اگر عذاب آنها را پاک نمی‌کند، پس چرا عذاب می‌شوند؟
ظاهرا این عذاب، همان حقیقت و باطن طغیان آنهاست و آخرت عرصه ظهور باطن امور است. اینها به خاطر شدت طغیانشان، باطنشان صددرصد پلید و جهنمی شده، برای همین در جهنم جاویدان می‌مانند و هیچگاه پاک نمی‌شوند.

۵) «حَتَّى إِذا فَتَحْنا عَلَيْهِمْ باباً ذا عَذابٍ شَديدٍ إِذا هُمْ فيهِ مُبْلِسُونَ»
دومین تعبیر «إذا» در این آیه را اصطلاحا «إذا»ی فُجائیه می‌نامند، که به معنای وقوع یکدفعه و غیرمنتظره واقعه‌ای است (در ترجمه از کلمه «بناگاه» استفاده شد). اگر انسان در مسیر کفر و لجاجت و طغیان پیش برود، و عذابها و سختی‌هایی که در مسیر زندگیش پیش می‌آید او را از انحرافش باز ندارد، به نقطه‌ای می‌رسد که یکدفعه با باطن عمل خود مواجه می‌شود؛ و (اگر دقت کنیم که امید مهمترین عامل برای ادامه زندگی و فعالیت انسان است) این مواجهه غیرمنتظره، همه انگیزه‌های وی برای زندگی و هر فعالیتی را یکجا بر باد می‌دهد.

استاد سوزنچي


«مشکل»کافران چه بود؟
1 - «وحی ندیده» نبودند و با این پدیده از طریق نیاکانشان آشنا بودند (آیه68)
2- قرآن را هم ارزیابی کرده و آنرا والامرتبه دانسته بودند (آیه68)
3- پیامبر(ص) را هم به سجایای اخلاقی و محبوبیت گسترده شناخته بودند (آیه69)
4- این را هم می دانستند که پیامبر(ص) انگیزه مادی ندارد (آیه72)
5- این را هم می فهمیدندکه تعالیم پیامبر(ص) فی الجمله به نفعشان بود (آیه71)
پس آنها «چه شان»بود؟
درد آنها این بودکه درتعالیم پیامبر(ص) چیزی بودکه با «منافع» سرانِ آنها ناسازگار بود (آیه72)
متصلب
سه آیه آخر (یعنی 75 تا 77) نشان از رفتارهای نامعقول کافران دارد که اگر درِ رحمت به رویشان باز شود به طغیان ادامه می­دهند و اگر به آنها سخت گرفته شود نمی­فهمند و به راه نمی­آیند و اگر فشار زیادتر شود پژمرده می­شوند. و مجموع این ها با در نظر گرفتن مفهوم آیه 73 اینطور در یک کلمه قابل جمع است: متصلب!
«صلب» و تثبیت
در این پاراگراف اشاره­ه ائی هست که مفصلِ­ آنها را در سوره­های قلم و طور و ذاریات دیده­ایم، اما آیه­های 75 و 76 این پاراگراف جدید است که مفهوم آن این است که اینها دیگر ( به اصطلاح روانشناس­ ها) «تثبیت» شده­ اند و دیگر نه به لطف، و نه به فشار، واکنش مطلوب نشان نمی­دهند.
یعنی نه لطف سبب توجه و تمایلشان به مبدأ لطف می­شود که مجدداً به راه بیایند و نه فشار سبب توجه به مبدأ فشار می­شود که وضعیت خود را اصلاح کنند

تفسیر مرحوم گنجه ای

ویرایش بوسیله کاربر 1401/09/05 07:28:58 ب.ظ  | دلیل ویرایش: edit

ali Offline
#13 ارسال شده : 1401/08/08 12:31:44 ق.ظ
ali

رتبه: Advanced Member

گروه ها: Moderator, Administrators, member
تاریخ عضویت: 1390/03/24
ارسالها: 1,369

تشکرها: 4 بار
29 تشکر دریافتی در 29 ارسال
ترجمه تدبر و فهم سوره مومنون:نكات تفسيري ايات 88-91

مؤمنون:88 منظور از ملکوت چیست؟
قُلْ مَن بِيَدِهِ مَلَكُوتُ كُلِّ شَيْءٍ وَهُوَ يُجِيرُ وَلَا يُجَارُ عَلَيْهِ إِن كُنتُمْ تَعْلَمُونَ
بگو: اگر واقعاً مي‌دانيد، سررشته همه چیز [=نظام حیات و حرکت اشیاء / جان جانان] به دست کیست که [فقط] اوست که پناه مي‌دهد و کسی [مجرمان را] در برابر [عذاب] او پناه نتوان داد؟ 61

______________
- واژة «ملکوت» از ریشة «ملک»، 4 بار در قرآن تکرار شده است. به قول علمای لغت، حروف «و» و «ت» برای مبالغه در مُلک [مالکیت و فرمانروایی] است. شاید برگردان فارسی «ساختار و نظام» تا حدودی بیانگر معنای این واژه باشد. به سه مورد کاربرد این کلمه در قرآن توجه کنید:
انعام 75 (6:75) - ما ملکوت آسمان‌ها و زمین را به ابراهیم نشان دادیم. [وَكَذَلِكَ نُرِی إِبْرَاهِیمَ مَلَكُوتَ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ...]
اعراف 185 (7:185) - آیا منکران در ملکوت آسمان‌ها و زمین نمي‌نگرند؟ [أَوَلَمْ یَنْظُرُوا فِی مَلَكُوتِ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ...]
مؤمنین 88 (23:88) - [به منکران] بگو: ملکوت همه چیز به دست کیست؟ [قُلْ مَنْ بِیَدِهِ مَلَكُوتُ كُلِّ شَیْءٍ...]

تفسیر بازرگان

قُلْ مَن بِيَدِهِ مَلَكُوت كلِّ شىْءٍ وَ هُوَ يجِيرُ وَ لا يجَارُ عَلَيْهِ إِن كُنتُمْ تَعْلَمُونَ
كلمه ((ملكوت )) به معناى ملك يعنى سلطنت و حكومت است ، چيزى كه هست اين معنا را با مبالغه افاده مى كند. و فرق بين ((ملك )) - به فتحه ميم و كسر لام - و بين ((مالك )) اين است كه مالك آن كسى است كه مالى را دارا باشد، ولى ملك و به معناى كسى است كه آن مالك را و ملك او را مالك باشد، پس مالكيت ملك در طول مالكيت مالك است و او مى تواند هم در مال مالك حكم كند، و هم در خود او.
خداى تعالى ملكوت خودش را تفسير كرده و فرموده : ((انّما امره اذا اراد شيئا ان يقول له كن فيكون فسبحان الذى بيده ملكوت كل شى ء))
پس ملكوت هر چيزى اين است كه از امر خدا و به كلمه ((كن )) هستى يابد. و به عبارت ديگر ملكوت هر چيزى وجود او است به ايجاد خداى تعالى .
پس ((بودن ملكوت هر چيز به دست خدا)) كنايه استعارى است از اينكه ايجاد هر موجودى كه بتوان كلمه ((شى ء)) - چيز را بر آن اطلاق نمود مختص به خداى تعالى است ، همچنان كه فرموده : ((اللّه خالق كل شى ء)) پس ملك خدا محيط به هر چيز است و نفوذ امرش و ممضى بودن حكمش بر هر چيزى ثابت است .
و چون ممكن است كسى توهم كند كه عموم ملك و نفوذ امر خدا با اخلال بعضى از اسباب و علل در امر او منافات ندارد، ممكن است بعضى از علل و اسباب در پاره اى مخلوقات اثرى بگذارد كه خداى اراده نكرده و يا پاره اى از مخلوقات را از آنچه خدا اراده كرده منع كند، از اين جهت جمله ((بيده ملكوت كل شى ء)) را با جمله ((و هو يجير و لا يجار عليه )) تكميل كرد. و اين جمله در حقيقت توضيح اختصاص ملك است و مى فهماند كه اين اختصاص به تمام معناى كلمه است ، پس هيچ چيزى از موجودات هيچ مرحله اى از ملك را ندارد و هر موجودى هر چه را مالك است در طول ملك خدا است نه در عرض آن تا به مالكيت خدا خلل وارد كند، و يا اعتراض كند، پس حكم و ملك تنها از آن او است .
پس منظور از اينكه فرمود: ((و هو يجير و لا يجار عليه )) اين است كه او بدى و سوء را از هر كس كه مورد سوء قصد قرار گرفته باشد منع مى كند، ولى كسى و چيزى نيست كه جلو سوء او را نسبت به كسى بگيرد.
و معناى آيه اين است كه : به اين منكرين بعث بگو كيست آن كسى كه ايجاد تمامى موجودات مخصوص او است ، و نيز آثار و خواص هر موجودى را تنها او به آن موجود داده و او از هر كس كه به وى پناهنده شود حمايت مى كند و كسى نيست كه كسى را از خشم و عذاب او حفظ و حمايت كند، اگر داناييد؟.

تفسیر المیزان

هر چيزي ملكوت دارد و ملكوت هر چيز عبارت از باطن هر چيز است آن جهت ارتباط كلّ شيء به الله را مي‌گويند ملكوتِ او
جريان ملكوت تعبيري سيدناالاستاد(رضوان الله عليه) دارند و شواهدي هم اقامه مي‌كنند مي‌فرمايند در قرآن كريم مُلك به معناي ظاهر اين عالم است كه ﴿تَبَارَكَ الَّذِي بِيَدِهِ الْمُلْكُ﴾ و با عنوان «تبارك» مطرح شد اما ملكوت آن چهره ي ارتباط اشياء به خداست در سوره ي مباركه ي «هود» و مانند آن آمد ﴿مَا مِن دَابَّةٍ إِلَّا هُوَ آخِذُ بِنَاصِيَتِهَا﴾ پيشانو و پيشاني هر كسي به دست اوست زِمام هر كسي به دست اوست آن زِمامداري كه زمامِ هر كسي به دست اوست آن را اگر كسي انسان ببيند دستِ بي‌دستيِ خدا يعني قدرت الهي را مشاهده مي‌كند در بخش پاياني سوره ي مباركه ي «يس» فرمود: ﴿فَسُبْحَانَ الَّذِي بِيَدِهِ مَلَكُوتُ كُلِّ شَيْ‌ءٍ﴾ كه با ﴿فَسُبْحَانَ﴾ شروع شده كه فرق ﴿فَسُبْحَانَ﴾ و ﴿تَبَارَكَ﴾ در نوبتهاي قبل گذشت فرمود ملكوت هر چيزي به دست اوست سنگ ملكوتي دارد درخت ملكوتي دارد آن چهره ي ارتباط اشياء به خدا كه ﴿سُبْحَانَ الَّذِي بِيَدِهِ مَلَكُوتُ كُلِّ شَيْ‌ءٍ﴾ آن چهره ي ارتباط را مي‌گويند ملكوت فرمود: ﴿مَا مِن دَابَّةٍ إِلَّا هُوَ آخِذُ بِنَاصِيَتِهَا﴾ جنبنده‌ها اين طورند احجار و كلوخ و مَدَر اين طورند كه زمام هر كسي به دست اوست براي اينكه درباره ي سنگها هم فرمود: ﴿وَإِنَّ مِنْهَا لَمَا يَهْبِطُ مِنْ خَشْيَةِ اللّهِ﴾ پس زمام هر چيزي به دست اوست ﴿فَسُبْحَانَ الَّذِي بِيَدِهِ مَلَكُوتُ كُلِّ شَيْ‌ءٍ﴾ اگر آن چهره ي ارتباطي اشياء به خدا ديده بشود آن مي‌شود ملكوت; او همسايه خوبي است مجاور خوبي است جار خوبي است جئاردهنده خوبي است.

جار يعني همسايه; چون همسايه به فكر همسايه است از همين جار و پناه دادن كلمه پناهندگي پيدا شده كه ﴿وَإِنْ أَحَدٌ مِنَ الْمُشْرِكِينَ اسْتَجَارَكَ فَأَجِرْهُ حَتَّي يَسْمَعَ كَلاَمَ اللّهِ﴾ اگر كسي از شما پناهندگي خواست كه بيايد آيات الهي را بشنود به او پناهندگي بدهيد, اين مي‌شود جِوار و پناهندگي دادن كه او جار است يعني پناه دهنده است. فرمود: ﴿يُجِيرُ وَلاَ يُجَارُ عَلَيْهِ إِن كُنتُمْ تَعْلَمُونَ﴾, باز به جاي اينكه بگويند الله, ﴿سَيَقُولُونَ لِلَّهِ﴾ بعد فرمود اگر بالأخره اين است يا نمي‌خواهيد جواب بدهيد كه مسحوريد يا نمي‌خواهيد به لازم حرفتان عمل كنيد كه مسحورانه حركت مي‌كنيد.

تفسیر تسنیم

سيَقُولُونَ للَّهِ قُلْ فَأَنى تُسحَرُونَ 89

چرا کافران می گویند لله نه الله؟ و این س در سیقولون به چه زمانی اشاره دارد؟
پاسخ 1
بعضى از مفسرين گفته اند: مراد از ((سحر)) اين است كه چيزى در خيال انسان بر خلاف آنچه كه هست جلوه كند، كه بنا به گفته اينان كلمه ((تسحرون )) استعاره يا كنايه خواهد بود، و معنايش اين مى شود كه : به زودى جوابت مى دهند كه ملكوت آسمانها و زمين براى خداست . وقت ى جواب دادند ايشان را توبيخ كن كه پس تا كى حق در خيال شما باطل جلوه مى كند؟ وقتى ملك مطلق براى خداى سبحان است ، پس او مى تواند نشاءه آخرت را ايجاد نموده ، اموات را براى حساب و پاداش و كيفر دوباره زنده كند، و براى او جز يك امرو فرمان ((كن )) مؤ ونه اى ندارد.

تفسیر المیزان

پاسخ 2
﴿قُلْ مَن بِيَدِهِ مَلَكُوتُ كُلِّ شَيْ‌ءٍ وَهُوَ يُجِيرُ وَلاَ يُجَارُ عَلَيْهِ إِن كُنتُمْ تَعْلَمُونَ﴾ باز ﴿سَيَقُولُونَ لِلَّهِ﴾ خب.

لازمه ي مالكيّت, ربوبيّت است چه كسي تدبير مي‌كند كسي كه مالك باشد ممكن است در جهانِ اعتبار كسي مِلك اعتباري داشته باشد و ديگري غصب بكند و زمين او را آبياري بكند و اداره بكند اين در موارد اعتباري ممكن است اما در موارد تكوين ممكن نيست كه مالكِ تكوينيِ شيئي الف باشد ولي باء بخواهد او را اداره كند خب چشمِ هر كسي گوش هر كسي مِلك و مُلك تكويني همان شخص است آن شخص اگر خواست ببيند مي‌بيند و اگر نخواست ببيند كه چشم مي‌بندد زيد كه بيگانه از عمرو است چشم و گوشِ عمرو را نمي‌تواند اداره كند اين عمروي است كه شما بايد بدانيد خب كلّ عالَم مِلك چه كسي است؟ خدا, مُلك چه كسي است؟ خدا, مالك چه كسي است؟ خدا, مَلك كيست؟ خدا, خب اگر مالك و مَلك اوست تدبير چون ربّ يعني مدبّر ربوبيّت هم بايد براي او باشد ديگر. اين لازمه ي آن حرف است اينها آن ربوبيّت را گرچه ربّ‌العالمين بودن را مي‌پذيرند اما ربوبيّت مقطعي را نمي‌پذيرند درست جواب نمي‌دهند


گرچه برخيها به قرائتهاي ديگر اين آيه را قرائت كردند برخيها در قرائتهايي كه در همين آيات شده كه ﴿لِلَّهِ﴾ قرائت كردند يا «الله» قرائت كردند به تعبير مرحوم شيخ طوسي(رضوان الله عليه) در تبيان بعضي با «الف» قرائت كردند ﴿سَيَقُولُونَ اللَّهُ﴾ بعضي بدون «الف» قرائت كردند ﴿سَيَقُولُونَ لِلَّهِ﴾ اين گفتند چون هر دو پاسخ به يك جا برمي‌گردد يك وقت است مي‌گويند كه اين خانه براي كيست؟ مي‌گويند «للزيد» يك وقت مي‌گويند مالك خانه كيست؟ مي‌گويند زيد اين به نحوه ي سؤال و جواب برمي‌گردد روحِ مطلب يكي است اگر گفتند خانه براي كيست مي‌گويند «للزيد» اگر گفتند مالك خانه كيست؟ مي‌گويند زيد اگر گفتند كه سماوات و ارض براي كيست مي‌گويند براي خدا, اگر بگويند مالك و ربّ سماوات و ارض كيست؟ مي‌گويند الله لذا گاهي «الله» است گاهي «لله» طبق اختلاف قرائتي كه اينجا هست اما بر آن قرائتي كه در هر سه جا ﴿لِلَّهِ﴾ دارد بازگشتش به اين است كه آ‌نها از تصريح به ربوبيّت خداي سبحان استنكاف دارند منتها مشركان حجاز با مشركاني كه در هند و غير هند بودند يكسان نبودند آنكه محلّ ابتلاست همين مشركان حجازند

اما اين قرائت معروف با «لام» است فرمود: ﴿قُلْ مَن رَبُّ السَّماوَاتِ السَّبْعِ وَرَبُّ الْعَرْشِ الْعَظِيمِ﴾ بايد در جواب اين مي‌شد «سيقولون الله» اما نمي‌گويند الله مي‌گويند «لله» خب اين «لله» كه حرفِ قبلي بود ما اگر از شما سؤال مي‌كرديم كه آسمان و زمين براي چه كسي است شما بگوييد براي خداست اما ما مي‌گوييم مدبّر آسمان و زمين كيست نبياد بگوييد «لله» بايد بگوييد «الله» ﴿قُلْ مَن رَبُّ السَّماوَاتِ السَّبْعِ وَرَبُّ الْعَرْشِ الْعَظِيمِ ٭ سَيَقُولُونَ لِلَّهِ﴾ حالا عدّه‌اي خواستند اصلاح كنند كه در قرائت بعضي از قاريان آمده است كه «سيقولون الله» ولي اين ﴿لِلَّهِ﴾ معنايش اين است كه خب چرا تقوا نداريد چرا تقواي علمي نداريد لازمه ي اينكه جهان مِلك خداست ﴿سُبْحَانَ الَّذِي بِيَدِهِ مَلَكُوتُ كُلِّ شَيْ‌ءٍ﴾ و مالك يوم الدين است ﴿لِلَّهِ مُلْكُ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ﴾ است ملكوت كلّ شيء به دست اوست لازمه‌اش اين است كه او دارد اداره مي‌كند وقتي از شما سؤال مي‌كنيم چه كسي مدبّر است بايد بگوييد الله نبايد بگوييد لله شما باز حرف قبلي را زديد
حرف قبلي اين بود كه مِلك چه كسي است و مُلك چه كسي است خب مُلك خداست اما چه كسي اداره مي‌كند بايد بگوييد الله. ﴿قُلْ أَفَلاَ تَتَّقُونَ﴾ خب اگر معنايش اين باشد كه لازمه ي مالك و مَلك بودن ربوبيّت است و شما اين لازم را قبول داريد پس چرا متّقي نيستيد به دستور او عمل نمي‌كنيد

تفسير تسنيم
منظور از فانی تسحرون چیست؟

«مسحور» از دو طرف گفته شده سِحر شده يعني كسي كه تشخيص نمي‌دهد باطل‌گوست فرمود شما مسحوريد براي اينكه گاهي تعبير به سفاهت مي‌كنند و چون دين محور عقل است فرمود: ﴿وَمَن يَرْغَبُ عَن مِلَّةِ إِبْرَاهِيمَ إِلَّا مَن سَفِهَ نَفْسَهُ﴾ گاهي تعبير به محسور مي‌كند چون دين حق است و آنچه حق را باطل مي‌كند باطل را حق نشان مي‌دهد اسطوره را حق مي‌پندارد حق را اسطوره مي‌پندارد مي‌شود كارِ ساحرانه .اين‌چنين نيست كه حالا حتماً بايد اينها مَست باشند تا خدا بفرمايد: ﴿إِنَّهُمْ لَفِي سْكْرَتِهِمْ يَعْمَهُونَ﴾ يكي از راههاي سكر شُرب خمر است ولي قرآن كريم مي‌فرمايد اينها در سُكرت‌اند سُكرِ جواني سُكر مال است سُكرِ مقام است ﴿إِنَّهُمْ لَفِي سْكْرَتِهِمْ يَعْمَهُونَ﴾ منظور اين نيست كه اينها مَستانه حركت مي‌كنند منظور آن است كه بي‌عقل حركت مي‌كنند اين حركتِ غير معقول گاهي از او به عنوان سُكرت ياد مي‌شود گاهي از او به عنوان مسحور بودن ياد مي‌شود فرمود: ﴿سَيَقُولُونَ لِلَّهِ قُلْ فَأَنَّي تُسْحَرُونَ﴾ پس كساني كه متذكِّر به ياد الهي نيستند و عالِم به احكام الهي مي‌شوند و اهل تقوايند آنها از تهمت سِحر مصون‌اند و كساني كه اين موارد را انجام نمي‌دهند گرفتار سِحرند.

تفسیر تسنیم

پاسخ 3

سَيَقُولُونَ لِلَّهِ قُلْ أَفَلاَ تَذَكَّرُونَ _…_85_
به زودى خواهند گفت: «براى خداست.» بگو: «پس آيا (او را) به خوبى ياد نمى كنيد؟» _…_85_
آيه 85 ـ «سَيَقُولون» در اين آيه و آيات بعدى قولى را به مشركان نسبت مى دهد كه در تمامى آينده هاى زمان آنرا مى گويند و اين گفتار منحصر به مشركان زمان نزول قرآن نيست بلكه تمامى مشركان در طول زمان تكليف داراى اين سخن هستند كه ملكيت و ربوبيت و ملكوت هرچيز در انحصار خداست لكن اين نداى فطرتِ دست نخورده آنان است كه در عمل آن را انكار مى كنند و طبق آيه 90 اينان به زبانشان دروغ مى گويند.اين احتمال نيز هست كه اگر در عالم تكليف اين «لله»ها را نگويند و به جاى اعتراف آن را تكذيب كنند پس از مرگ در برزخ و آخرت اين سخن را خواهند گفت گرچه فايده اى هم برايشان ندارد، و در جمع محور «سيقولون» آينده هايى است كه از براى دو دسته از كافران چه پيش از مرگ چه پس از آن تحقق خواهديافت.

تفسير فرقان


پاسخ 4

از آیه های 84 تا 89 فهمیده میشود فعالان کفر مالکیت زمین و ربوبیت خدا نسبت به آسمانها و اداره امور وفرماندهی مطلق او و پناهگاه همه بودن و پناهگاهی برای او متصور نبودن را برای خداوند قبول نداشتند .

سه بار تکرار و تاکید در سه جائی که «سیقولون» را بکار برده که ناظر به تغییر اعتقاداتشان پس از فتح مکه است (آیه های 85 و 87 و 89) پیشگوئیِ صریح است دایر بر اینکه بزودی عقاید آنها در جهت اصلاح عوض خواهد شد، و شد.
این «بزودی» کی است؟
در سوره تکاثر ذیل کلمه «سیعلمون» عرضی کرده ایم که «بزودی خواهند دانستِ» مذکور پس از فتح مکه که همگی مسلمان شدند، است و «علمِ» مذکور در کلمه سیعلمون نیز «علم حاصل از ایمان» بوده است.
در اینجا نیز همان حالت برقرار است و پس از فتح مکه همگی این اعتقادات را که جوابش «لِله » های سه گانه این پاراگراف است خواهند داشت و این واضح است و «سَ» (= بزودی) مورد بحث نیز اشاره به همان دارد، یعنی به زمان فتح مکه.
اما المیزان فرموده که در همان موقع که این سوال از آنها میشد این جواب را میدادند، یعنی اینکه کافران در همان موقعِ طرح سوال چنین عقیده ای را داشتند.
البته این هم از آن فرمایشات است و اگر کسی بگوید پس آنها چه کافری بودند که اینهمه اعتقادات صحیح راجع به خداوند داشتند معلوم نیست المیزان چه جوابی میداشت.

بله، «سیقولون لله» های سه گانه (و بطور کلی کل آیات 84 تا 89 ) همگی «پرانتزی» است زیرا اگر چشم خویش را بر آنها ببندیم و قبل و بعد آنها را وصل کنیم خواهیم دید روال سخن صاف و یکدست خواهد بود.
دلیل دیگر دال بر اینکه جواب کفار در آن لحظه آن نبوده، این است که در ابتدای آیه 12 سوره انعام که می فرماید «قل لمن مافی السماوات والارض قل لله...» همین سوال هست و در جوابش هم هیچ قرینه ای نیست که جواب تقریریِ «لِله» مورد قبول کافران باشد، بلکه روال کلام نشان دهنده عکس آن است.
البته از این نوع مثال ها زیاد است و ما قصد رعایت اختصار را داریم.
قاعدتا المیزان باید این نظر را از متقدمان یا منابع روائی اخذ کرده باشد و استدلال ماهم مقابل شماست و یستمعون القول و یتبعون احسنه را هم که حتما خودتان می فرمائید.
اما المیزان فرموده که در همان موقع که این سوال از آنها میشد این جواب را میدادند، یعنی اینکه کافران در همان موقعِ طرح سوال چنین عقیده ای را داشتند.
البته این ادعا بطور واضح خطاست ، زیرا :
1 – بنابر آیه 87 سوره زخرف [ولئن سالتهم من خلقهم لیقولنّ الله] (که با بهترین تقریب دو سال قبل از این سوره نازل شده) کافران مکه در باره آفرینش خودهاشان (یا شرکائی که برای خداوند قائل بودند) این عقیده را داشتند که خداوند آفریدگار آنهاست و اگر بیش از این اعتقاد داشتند (آنهم به آن زیادیی که در این پاراگراف مطرح است) قرآن به عنوان احتجاج ذکر میکرد.
2 – از آیه 12سوره انعام که شبیه یکی از همین مطالب را دارد [قل لمن ما فی السموات و الارض قل لله] معلوم میشود که آنها در باره اینکه مالکیت آسمانها و زمین با چه کسی است، (برعکس ادعای المیزان) این عقیده را ندانشتند، زیرا به پیامبر (ص) تقریر میکند که بگو خدا چنان موقعیتی دارد. والبته بهتر است بدانیم که سوره انعام سال ها بعد از سوره زخرف نازل شده)
3 – هیچ قرینه قرآنی نمیتوان پیدا کرد که نشان دهد کافرانِ آن روزها چنین عقیده ای داشتند.
4 – علمای ملل و نحل هم چنین چیزی نگفته اند و اگر گفته بودند تا کنون بما میرسید.
5 - اگر کسی بگوید پس آنها چه کافری بودند که اینهمه اعتقادات صحیح راجع به خداوند داشتند و در اینصورت پیامبر با کافرانی به این خوش اعتقادی چه مشکلی داشت، معلوم نیست المیزان چه جوابی میداشت.
6 – اساسا خود کفار اگر صاحب چنین اعتقاداتی بودند چرا به آن حضرت اعتراض نکردند که آقا ماکه خودمان همه این حرفها را قبول داریم پس . . . . ؟ و اگر چنین اعتراضی میکردند بما میرسید.
7 – آن تفسیر ارجمند در سوره تکاثر ، «س» (= بزودی) در «سیعلمون» را به هنگام مرگ شخص و پیدایش قیامت معنی کرده، ودر اینجا به زمانی بسیار کوتاه (در حدّ صفر) این تفاوت عظیم در معنی کردن چقدر موجه است؟
8 – اساسا اگر اینطور که المیزان گفته، بوده باشد، تکلیف سخن خداوند چه میشود که فرموده «بزودی»؟
9 – تکلیف آیه 90 با این بیان آن تفسیر چه میشود؟
بله ، «سیقولون لله» های سه گانه فوق همگی «پرانتزی» است زیرا اگر چشم خویش را بر آنها ببندیم و قبل و بعد آنها را وصل کنیم خواهیم دید روال سخن صاف و یکدست خواهد بود.

تفسیر مرحوم گنجه ای

پاسخ 5

در آيه مورد بحث مى پرسد ((رب آسمانهاى هفتگانه و زمين عظيم كيست ))؟ تا آنجا كه جواب را حكايت نموده و مى فرمايد ((به زودى خواهند گفت از آن خدا است )) و بيشتر بت پرستان از صابئى ها و غير ايشان معتقدند به اينكه آسمانها و زمين و آنچه در آنها - از آفتاب و ماه و ساير موجودات - هست همه براى خود اله و ربى جداگانه دارند، پس اگر در پاسخ از سؤال مذكور بخواهند جواب بدهند هرگز نمى گويند ((براى خدا است )) بلكه مى گويند ربوبيت آسمانها و زمين از آن الهه ما است نه از آن خدا پس پاسخ ((سيقولون لله )) درست نيست ، زيرا آنها ملزم و مجبور نيستند اين طور پاسخ دهند تا حجت عليه آنها تمام شود.
و براى اينكه كسى چنين توهمى نكند و اشكال را به كلى از ريشه برطرف سازيم مى گوييم :


● اشاره به اختلاف عقائد بت پرستان درباره الله ، ارباب و آلهه .

بحث عميق و تفكر دقيق در معتقدات وثنى ها اين معنا را مى رساند كه آنها اساس معتقدات خود را بر پايه هاى منظمى كه همه آن را قبول داشته باشند ننهاده اند، مثلا امثال صابئين و برهمائيها و بودائيان امور عالم را به چند نوع تقسيم مى كردند، و براى امور هر يك از آسمانها و زمين و انواع حيوانات و نباتات و دريا و خشكى ، اله و معبودى معتقد بودند، و به جاى خدا آن را مى پرستيدند و آن اله را شفيع و مقرب درگاه خدا دانسته ، آنگاه مجسمه اى به نام بت براى آن مى تراشيدند، مجسمه اى كه خصوصيات آن اله را بنا به اعتقادشان واجد باشد.

و اما بت پرستان عوام كه اصول اعتقادى سرشان نمى شد، مانند اعراب جاهليت و بت پرستان اطراف عالم ، عقايدشان آن قدر مختلف بوده كه با هيچ ضابطه اى تحت قواعد كلى در نمى آمده . بعضى براى معموره زمين و سكنه آن آلهه اى قائل بودند و بتهاى آنها را مى پرستيدند، ولى بعضى ديگر خود آن بتها را كه خود تراشيده بودند اله مى پنداشتند، اما آسمانها و مكان آسمان و همچنين درياها را مربوب خداى سبحان مى دانستند، و خدا را رب آنها، همچنان كه از حكايت كلام فرعون به ها مان استفاده مى شود كه گفت : ((يا هامان ابن لى صرحا لعلى ابلغ الاسباب اسباب السموات فاطلع الى اله موسى ))
چون ظاهر اين كلام اين است كه فرعون مى پنداشته كه آن خدايى كه موسى او را به سوى وى دعوت مى كند خداى آسمانها است ، پس به نظر اين عده آسمانها و آنچه در آنها است و هر كه در آن است همه مربوب خدايند، و ملائكه رب پايين تر از آسمان است .
و اما صابئين و آنهايى كه اعتقادات ايشان را دارند همان طور كه گفتيم مى گويند آسمانها و آنچه كه در آنها است از قبيل ستارگان و كواكب نيز آلهه جداگانه دارند، و اربابى دارند غير از خدا، و آن ارباب يا ملائكه اند و يا از جن ، و نيز آنها ملائكه و جن را موجوداتى مجرد از ماده مى دانند كه از لوث طبيعت پاكند، و اگر آنها را ساكن در آسمانها مى دانند مقصودشان اين است كه ملائكه در باطن اين عالم - كه عبارت است از عالم سماوى علوى ساكنند و امور عالم در آنجا اندازه گيرى مى شود، و قضاء از آن نازل شده ، اسباب طبيعى از آنجا مدد مى گيرند.
آنگاه معتقدند كه آن عالم علوى با همه ملائكه (آلهه ) اى كه در آن است مربوب خداى سبحانند، هر چند كه ملائكه خودشان آلهه عالم ماده و ارباب آنند، ولى خداى تعالى رب الارباب است
● معناى آيه (قل من رب السموات السبع ...)

حال كه اين مقدمه روشن شد مى گوييم : اگر در آيه شريفه روى سخن با مشركين عرب باشد همچنان كه ظاهر هم همين است ، آن وقت سؤال در آيه سؤال از رب آسمانهاى هفتگانه است ، و جواب از آن به اعتراف مشركين عرب اين است كه رب آسمانها خدا است ، و جمله ((سيقولون لله )) همان طور كه فهميديد جواب درستى است .
و اگر روى سخن با غير مشركين عرب و آنهايى باشد كه معتقدند براى آسمانها نيز اله و ربى غير از خدا است ، آن وقت مراد از ((آسمان )) عالم سماوى با سكنه آن از ملائكه و جن خواهد بود، نه آسمان مادى و اجرام مادى در آن . مؤيد اين معنا اين است كه جمله ((و رب العرش العظيم )) قرين آسمانها قرار گرفته ، چون گفتيم عرش مقام صدور احكام تمامى عالم است ، كه يكى از جمله موجودات آن ارباب و آلهه آسمانها است . و معلوم است كه كسى كه چنين مقامى دارد كه همه احكام از آن مقام صادر مى شود، ديگر نمى تواند جز خدا بوده باشد، چون به اعتقاد خود آنان هم مقامى مافوق مقام خدا نيست ، پس جز او نمى تواند ربى در آن مقام قرار گيرد.
و اين عالم علوى نزد مشركين ، عالم ارباب و آلهه است كه غير از خداى سبحان ربى و الهى ندارد، پس پرسيدن از رب آسمانها و جواب دادن به اينكه مشركين اعتراف دارند كه خدا است ، نيز جوابى صحيح و بجا است .
پس معناى آيه - و خدا داناتر است - اين شد كه : بگو رب آسمانهاى هفتگانه كه اقدار امور و قضاهاى آن از آنجا نازل مى شود، و رب عرش ‍ عظيم كه احكام تمامى موجودات در عالم ، از ملائكه و پايين تر از ايشان ، از آنجا نازل مى شود كيست ؟ چون شما كه اعتراف داريد كه همه آنها و آنچه را كه آنها مالكند مملوك خدا است ، و خدا است كه به ايشان تمليك كرده


تفسير الميزان

اگر جهان، اله و خداي ديگري داشت، برهم برتري مي جستند. ايا نمي توانستند مشاركت كنند؟

مَا اتَّخَذَ اللَّهُ مِنْ وَلَدٍ وَمَا كَانَ مَعَهُ مِنْ إِلَهٍ إِذًا لَذَهَبَ كُلُّ إِلَهٍ بِمَا خَلَقَ وَلَعَلَا بَعْضُهُمْ عَلَى بَعْضٍ سُبْحَانَ اللَّهِ عَمَّا يَصِفُونَ ﴿۹۱﴾خدا فرزندى اختيار نكرده و با او معبودى [ديگر] نيست و اگر جز اين بودقطعا هر خدايى آنچه را آفريده [بود] باخود مى ‏برد و حتما بعضى از آنان بر بعضى ديگر تفوق مى ‏جستند منزه است‏ خدا از آنچه وصف مى كنند (۹۱)

پاسخ 1
پس مراد از((اتخاذ ولد)) اين است كه خداوند چيزى را ايجاد كند كه سهمى از حقيقت خدايى خود او در آن موجود هم باشد، نه اينكه به خاطر جهتى از جهات كسى را فرزند خدا نام بگذارند. گر چه بعضى اين را هم اتخاذ ولد دانسته اند.

اين را نيز بايد دانست كه كلمه ولد همان طور كه از سخنان گذشته فهميديد از نظر مصداق و در نظر مشركين اخص از اله است . و خلاصه اينطور نيست كه تمامى معبودهاى مشركين از نظر ايشان فرزند خدا باشند، چون خود آنان به خدايانى اعتقاد دارند كه فرزند خدايش نمى دانند، پس اينكه در آيه مورد بحث مى فرمايد: ((خداوند هيچ فرزندى براى خود نگرفته و هيچ معبودى با او نيست )) دو جمله تكرارى نمى باشد، بلكه در جمله اول يك معناى اخصى را نفى كرده ، و در جمله دوم به عنوان ترقى معنايى اعم را نفى نموده است و تقرير يك حجت بر نفى تعدد آلهه ، در جمله : ((اذا لذهب كلّ اله بما خلق ))

و جمله : ((و گرنه هر الهى به تدبير امور مخلوق خودش ‍ مى پرداخت )) حجت بر نفى تعدد خدايان است ، و محذور تعدد خدايان را بيان مى كند و حاصلش اين است كه : تعدد آلهه تصور نمى شود مگر وقتى كه ميان آن چند خدا جدايى باشد، و به هيچ وجهى از وجوه در معناى الوهيت و ربوبيت متحد نباشند، و معناى ربوبيت يك اله در يك ناحيه عالم و در نوعى از انواع موجودات آن اين است كه تدبير آن ناحيه به وى واگذار شده باشد، به نحوى كه در كار خود مستقل باشد و احتياج به غير خود و حتى به آن كس كه اين پست را به او واگذار كرده نداشته باشد و اين نيز روشن است كه دو موجود متباين اگر ترشحى و اثرى داشته باشند آثار آن دو نيز متباين است .

و وقتى چنين شد لازمه اش اين است كه هر يك از اين الهه مفروض در تدبير آنچه راجع به او است مستقل باشد، و لازمه اين استقلال در تدبير هم اين است كه رابطه اتحاد و اتصال در بين انواع تدبيرهاى جاريه در عالم منقطع باشد، و مثلا نظام جارى در عالم انسانى غير از نظامى باشد كه در ساير انواع حيوانات و نباتات و خشكى و ترى عالم و كوه و دشت و آسمان و زمين جريان دارد. و نظام جارى در هر يك از اين نامبرده ها غير از نظام جارى در انسان باشد. و معلوم است كه لازمه چنين انقطاع و بينونت فساد آسمانها و زمين و موجودات در آن دو است ، و چون مى بينيم كه آسمانها و زمين و آنچه در ميان آنها است تباه و فاسد نشده ، پس مى فهميم كه رابطه اى ميان همه آنها هست ، و نظام در همه آنها يكى است . از اينجا هم مى فهميم كه پس مدير همه عالم يكى است .

اين است آنچه كه مورد نظر جمله ((اذا لذهب كل اله بما خلق )) مى باشد و معناى آن اين است كه : اگر با خدا خدايانى ديگر مى بود، هر يك از آن خدايان از ديگران جدا مى شد، و تدبير مخصوص به خود مى داشت .

تفسير الميزان

پاسخ 2
آيه 91 ـ اين آيه از جمله ادله گوناگون توحيد است كه اگر با الله خدايان ديگرى بود كه همچون الله آفريدگانى داشت، و هر يك به كار آفريدگان خود همت مى گماشتند و در مرحله ثانى بر يكديگر هم برترى مى جستند، و در نتيجه جهان آفرينش و همچنين خدايان متعدد همگى واژگون و نابود مى شدند چنانكه "لو كان فيهما آلِهةٌ الاّ الله لَفَسَدَتا" (21:22) اتخاذ فرزند در بُعد اصلى و ظاهريش فرزندخواندگى است و بعد ديگرش ولادت واقعى است كه آياتى مانند "لم يلد" صريح در نفى بعد دوم است.

تفسير فرقان

پاسخ 3


اگر بگوييد منظور از اتّخاذ ولد يعني تشريفي است اين شرعاً چنين تعبيري ممنوع است و محال نيست كه كسي متقرّب به خدا باشد بايد بگوييد عبدٌ متقرّب و مقرّب إلي الله نه وَلد ٌمقرّب الي الله اين يك منع شرعي دارد اما تقرّب و بندهٴ صالح بودن اين كارِ ممكني است و اگر اتّخاذ ولد منظور آن است كه ذات اقدس الهي برخي را فرزند خود قرار داد و كارها را به او واگذار كرد كه دستيار او باشد اين مستحيل است لذا اتّخاذ ولد به اين معنا هم مستحيل نظير ﴿وَلَدَ اللَّهُ﴾ كه در سورهٴ «صافات» بود و محال.


دربارهٴ ﴿لَوْ كَانَ فِيهِمَا آلِهَةٌ إِلَّا اللَّهُ﴾

سورهٴ مباركهٴ «انبياء» ﴿إِذاً لاَبْتَغَوْا إِلَي ذِي الْعَرْشِ سَبِيلاً﴾
در سورهٴ «اسراء» ﴿لَذَهَبَ كُلُّ إِلهٍ بِمَا خَلَقَ﴾
در سورهٴ «مؤمنون» كه محلّ بحث است در كتابهاي عقلي اعم از فلسفه و كلام بحث اين است كه واجب نمي‌توانند متعدّد باشد خالق نمي‌تواند متعدّد باشد ولي در فضاي شرك‌آلود حجاز آنها گرچه قائل بودند كه واجب يكي است و خالق يكي است و ربّ‌الأرباب يكي است اما ارباب متفرّقه هر كدام يك گوشهٴ عالَم را دارند اداره مي‌كنند بالاستقلال نه بالتفويض نه اينكه از خدا اذن بگيرند خب اينها ذوات مختلف‌اند وجودات مختلف‌اند اگر بالاستقلال دارد زمين را اداره مي‌كند از هوا و فضا خبر ندارد موجودي هوا و فضا را اداره مي‌كند از زمين خبر ندارد خب اينها دو گونه تصميم مي‌گيرند دو گونه تدبير دارند دو گونه اداره مي‌كنند اين‌چنين نيست كه هماهنگ باشند بدانند كه چه كسي در گوشهٴ ديگر دارد جهان را اداره مي‌كند الآن دورترين ستاره دربارهٴ زمين بي‌اثر نيست عميق‌ترين معدن از دورترين ستاره كمك مي‌گيرد بالأخره يك واحد هماهنگ كننده بايد باشد كه اگر تفويض بود كه اين محال است طبق دو برهان, اين قابل هماهنگي بود يعني خداي سبحان كارها را منظّماً به اينها واگذار كرده است ولي اينها قائل به استقلال‌اند ارتباطشان را از خدا قطع مي‌دانند در سورهٴ مباركهٴ «سبأ» روشن شد كه خداي سبحان مي‌فرمايد اينها نه ذرّه‌اي را بالاستقلال مالك‌اند نه در شركت مستقل‌اند نه در مظاهره مستقل‌اند شفاعت صحيح است و خدا به اينها شفاعت نداد به انبيا و اوليا اذن شفاعت مي‌دهد بنابراين اگر آلهه متعدّد بودند چون در تدبير مستقل‌اند و هر كدام از ديگري بي‌خبر است قطعاً برابر علم خودش عمل مي‌كند مي‌شود ﴿لَفَسَدَتَا﴾

اگر دوتا خدا شد عالَم مستحيل است كه نظم داشته باشد هماهنگي كنند و برابر واقع اداره كنند كار دوتا پيغمبر است و دوتا امام، لذا فرمود اگر دو خدا باشد حتماً دعواست ﴿لَّذَهَبَ كُلُّ إِلهٍ بِمَا خَلَقَ﴾ هر كدام كار خودش را انجام مي‌دهند نه اينكه اينها كينه دارند نه خير، اين خدا علمش عين ذات اوست يك طور اداره مي‌كند آن خدا علمش عين ذات اوست طور ديگر اداره مي‌كند، اگر چند خدا داشتيم حتماً بي‌نظمي در عالم حاكم است ﴿لَّذَهَبَ كُلُّ إِلهٍ بِمَا خَلَقَ﴾ شما زمين را مي‌خواهيد طرزي اداره كنيد كه به آسمان بسازد خب آسمان را الف آفريده زمين را باء آفريده، زمين را صاحبش طرز ديگر اداره مي‌كند آسمان را طور ديگر اداره مي‌كند شما بخواهي از زمين به آسمان سفر بكني اينها را هماهنگ كني بهره‌هاي آسماني را به زمين منتقل كني فوايد زميني را به آسمان منتقل كني اين شدني نيست دريا را به صحرا منتقل كني، كشاورزي را به دامداري منتقل كني، بحر را به نحر منتقل كني اينكه شدني نيست ﴿لَّذَهَبَ كُلُّ إِلهٍ بِمَا خَلَقَ﴾ هر كدام كار خودشان را انجام مي‌دهند اصلاً خدا معنايش همين است.

در اينجا مي‌فرمايد: ﴿وَمَا كَانَ مَعَهُ مِنْ إِلهٍ إِذاً لَّذَهَبَ كُلُّ إِلهٍ بِمَا خَلَقَ﴾ خب، نه اينكه اينها مي‌گويند هر كدام ما كار خودمان را داريم دخالت نمي‌كنيم استقلال قوا خير، اين كار خودش را مي‌كِشد مي‌خواهد كار خودش را اداره كند مي‌خواهد زمين را اداره كند خب زمين كه بدون آسمان نيست زمين كه بدون فضا و هوا نيست اين زمين را مي‌خواهد اداره كند آن طوري كه خودش تشخيص مي‌دهد خالق فضا و هوا مي‌خواهد فضا و هوا را اداره كند آن طوري كه خودش تشخيص مي‌دهد اول دعواست ﴿وَلَعَلاَ بَعْضُهُمْ عَلَي بَعْضٍ﴾ اين مي‌خواهد كار خودش را اداره بكند اين غرض سوئي هم ندارد اين خدا علمش عين ذات اوست زمين را اين طور مي‌خواهد اداره كند آن خدا علمش عين ذات اوست فضا و هوا را مي‌خواهد آن طور اداره كند شما مي‌خواهيد از زمين به فضا و هوا بروي از او بهره بگيري خب نمي‌گذارد ديگر ﴿وَلَعَلاَ بَعْضُهُمْ عَلَي بَعْضٍ﴾

خب اگر دو خدا در عالَم باشند چرا نزاع بكنند؟ منشأ نزاع يا جهل است يا هوس و غرض است جاه‌طلبي است يا عجز است منشأ نزاع يكي از اين امور است ديگر، اگر دو خدا هر دو مصلحت واقعي را مي‌دانند حقيقت نفس‌الأمري را مي‌دانند مفاسد را هم مي‌شناسند خب عالَم را برابر با «ما هو الواقع و المصلحه» اداره بكنند جهل كه ندارند جاه‌طلب هم كه نيستند عجز هم كه ندارند خب چرا فساد پيدا مي‌شود چرا ﴿لَوْ كَانَ فِيهِمَا آلِهَةٌ إِلَّا اللَّهُ لَفَسَدَتَا﴾؟

سيدناالاستاد(رضوان الله عليه) كه الميزان بودن الميزان در اينجاها مشخص مي‌شود چون در ذيل همان آيه سورهٴ مباركهٴ «انبياء» گذشت كه ﴿لَوْ كَانَ فِيهِمَا آلِهَةٌ إِلَّا اللَّهُ لَفَسَدَتَا﴾ خلاصه مي‌فرمايند كه اينها خيال مي‌كنند كه دوتا خدا مثل دوتا پيغمبرند ـ معاذ الله ـ يا دوتا امامند كه ما يك نفس‌الأمر داريم يك ما هو الواقع داريم يك ما هو الملاك داريم يا ما هو المصلحه داريم كه اين دوتا خدا كارشان را برابر با «ما هو الواقع» انجام بدهند اين ديگر خدا نشد، ما واقعي نداريم، مصلحتي نداريم، نفس‌الأمري نداريم، هيچ يعني هيچ، اين خداست و ديگر هيچ آن خداست و ديگر هيچ، اگر نفس‌الأمر هست اگر واقعيّتي هست اگر ملاك هست همه ممكنات‌اند از اين دو نشئت مي‌گيرند چون دوتا ذات‌اند (يك) صفاتشان هم عين ذات است (دو) دوتا علم است دوتا قدرت است دوتا تشخيص است دوتا واقعيت است دوتا نفس‌الأمر است دوتا ملاك است مگر ما يك نفس‌الأمري داريم يك واقعي داريم كه اين دوتا خدا كارشان را برابر او انجام بدهند
اينكه مي‌شود دوتا پيغمبر، بله دوتا امام دوتا پيغمبر هيچ نزاعي با هم ندارند براي اينكه ما هو الواقع معلوم است اما دوتا خدا اگر فرض شد ـ معاذ الله ـ بقيه عدم محض است، عدم محض يعني عدم محض، نفس‌الأمري ما نداريم ملاكي نداريم، نفس‌الأمر موجود ممكن است نه موجود واجب مطابق با واقع مطابق با نفس‌الأمر بله واقع را او آفريد نفس‌الأمر را او آفريد، اما خدا كه كارش را مطابق با نفس‌الأمر و واقع انجام نمي‌دهد وقتي الف داشتيم و باء شده دو خدا چون صفاتشان عين ذات است پس دوتا علم داريم دوتا تشخيص داريم اگر دوتا علم داشتيم دوتا نفس‌الأمر داريم دوتا واقعيّت داريم اول دعوا همين‌جاست عالَمي پيدا نمي‌شود كه.

سيدناالاستاد(رضوان الله عليه) دارد كه اين ﴿لَعَلاَ بَعْضُهُمْ عَلَي بَعْضٍ﴾ ناظر به اين نيست كه اينها عُلوّ دارند نظير ﴿ان في العون علي في الأرض﴾ فساد و علوّ و برتري‌طلبي نيست معنايش اين است كه اگر چند خدا عالَم را اداره كند اينها بايد درجات داشته باشند بعضي عالي‌اند بعضي اعليٰ، بعضي عظيم‌اند بعضي اعظم چرا؟ براي اينكه بعضيها ربّ درختها هستند بعضي ربّ بحرند بعضي ربّ معدن‌اند بعضي ربّ‌الأرض‌اند خب آنكه ربّ‌الأرض است خطوط كلي زمين را او اداره مي‌كند او كه تدبير دريا يا صحرا يا معدن يا كوه يا مانند آن در اختيار اوست او گوشه‌اي از زمين و موجودات زميني را اداره مي‌كند پس بنابراين بعضيها بايد عالي باشند بعضي داني بعضي اعليٰ بعضي عالي و اين با ربوبيّت و الوهيّت سازگار نيست.
اين سخن في نفسه درست است اما به شهادت ﴿لَّذَهَبَ كُلُّ إِلهٍ بِمَا خَلَقَ﴾ كه در فصل اول است و به شهادت ﴿لَفَسَدَتَا﴾ كه در فصل سوم است اين ناظر به درگيري و تنازع آلهه است چون هر كسي بخواهد برابر با اراده و علم خود دارد جهان را اداره مي‌كند، ولي اگر كسي قائل به تفويض شد اين تفويض هم بر مبناي اخير اشكال وارد مي‌شود هم بر مبناي سيدناالاستاد،


تفسير تسنيم

ویرایش بوسیله کاربر 1401/09/08 11:33:40 ق.ظ  | دلیل ویرایش: edit

farhang Offline
#14 ارسال شده : 1401/08/12 03:12:12 ب.ظ
سید کاظم فرهنگ

رتبه: Advanced Member

گروه ها: member, Administrators
تاریخ عضویت: 1390/02/31
ارسالها: 737
Iran (Islamic Republic Of)

44 تشکر دریافتی در 28 ارسال
ترجمه تدبر و فهم سوره مومنون: نکات تفسیری آیات 93-98

قُلْ رَبِّ إِمَّا تُرِيَنِّي مَا يُوعَدُونَ ﴿۹۳﴾
بگو پروردگارا اگر آنچه را كه [از عذاب] به آنان وعده داده شده است به من نشان دهى (۹۳)

رَبِّ فَلَا تَجْعَلْنِي فِي الْقَوْمِ الظَّالِمِينَ ﴿۹۴﴾پروردگارا پس مرا در ميان قوم ستمكار قرار مده (۹۴)

وَإِنَّا عَلَى أَنْ نُرِيَكَ مَا نَعِدُهُمْ لَقَادِرُونَ ﴿۹۵﴾و به راستى كه ما تواناييم كه آنچه را به آنان وعده داده‏ ايم بر تو بنمايانيم (۹۵)

ادْفَعْ بِالَّتِي هِيَ أَحْسَنُ السَّيِّئَةَ نَحْنُ أَعْلَمُ بِمَا يَصِفُونَ ﴿۹۶﴾بدى را به شيوه‏ اى نيكو دفع كن ما به آنچه وصف مى كنند داناتريم (۹۶)

وَقُلْ رَبِّ أَعُوذُ بِكَ مِنْ هَمَزَاتِ الشَّيَاطِينِ ﴿۹۷﴾و بگو پروردگارا از وسوسه ‏هاى شيطانها به تو پناه مى برم (۹۷) وَأَعُوذُ بِكَ رَبِّ أَنْ يَحْضُرُونِ ﴿۹۸﴾و پروردگارا از اينكه [آنها] به پيش من حاضر شوند به تو پناه مى برم (۹۸)


اصل جمله مذكور ((ان ترنى )) بوده و جمله ((ما يوعدون )) دلالت دارد بر اينكه بعضى از عذابهايى كه مشركين به آنها تهديد شده اند عذاب دنيوى بوده ، چون مى فرمايد: اگر آن عذاب را به من نشان دادى مرا از آن نجات بده ، و از جمله ((رب فلا تجعلنى فى القوم الظالمين - پروردگارا مرا در ميان قوم ستمكار قرار مده )) به طور كنايه فهميده مى شود كه اگر آن جناب در حال فرود آمدن عذاب بر كفار در ميان آنان باشد عذاب او را هم مى گيرد.

وَ إِنَّا عَلى أَن نُّرِيَك مَا نَعِدُهُمْ لَقَدِرُونَ
اين جمله خطاب به رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) است و منظور از آن تسليت و دلخوش كردن او است و مى فرمايد كه : خداى تعالى قادر است تو را از عذابى كه به مشركين نشان مى دهد نجات دهد و شايد مراد از آن عذاب همان عذابى است كه در جنگ بدر بر سر مشركين آورد، و با اينكه به رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) و مؤمنين هم نشان داد، مع ذلك آنان را نجات داده ، بلكه مايه شفاى غيظ دلهاى آنان كرد.

ادْفَعْ بِالَّتى هِىَ أَحْسنُ السيِّئَةَ نحْنُ أَعْلَمُ بِمَا يَصِفُونَ
يعنى آنچه بدى از ايشان مى بينى با نيكى تلافى كن و تازه از بين خوبى ها خوبتر آنها را انتخاب كن ، مثل اينكه اگر بدى آنان به صورت آزار و اذيت است ، تو، به ايشان احسان كن و منتها درجه طاقت خود را در احسان به ايشان مبذول بدار، و اگر اين مقدار نتوانستى هر چه را كه توانستى ، و اگر آنهم مقدور نبود حداقل از ايشان اعراض كن .

تفسير الميزان

مؤمنون:97
وَقُل رَّبِّ أَعُوذُ بِكَ مِنْ هَمَزَاتِ الشَّيَاطِينِ
و [برای غلبه بر تعصب و خشم و خشونت] بگو: پروردگارا، من از عیب‌جوئی و نفرت‌آفرینی شیاطین [=مردمان شیطان صفت یا خیالات شیطانی] به تو پناه مي‌برم. 65

______________
65- «هَمَزَاتِ» از ریشة «هَمَزَ»، معنای راندن، دفع و طرد کردن دارد. این واژه سه بار در قرآن آمده است. یکبار در وصف شخص عیب‌جوی غیبت کننده‌ای است که با دفع و طرد دیگران آنها را از خود مي‌راند و چنین صفتی نام سوره‌ای از قرآن است [وَیْلٌ لِكُلِّ هُمَزَهٍ لُمَزَهٍ]؛ بار دیگر نیز در وصف همان نوع شخصیت است [وَلا تُطِعْ كُلَّ حَلَّافٍ مَهِینٍ هَمَّازٍ مَشَّاءٍ بِنَمِیمٍ- بدگوی سخن چینی که موجب دور شدن مردم از هم مي‌شود- قلم 10 (68:10) و 11]؛ و بالاخره آیه 98 همین سوره (23:98) ، چنین مردم عیب‌جو و خرد کنندة شخصیت دیگران را شیاطینی شمرده است که آحاد جامعه را با افشای بدیهای یکدیگر از هم متنفر و دور مي‌سازد. گفته مي‌شود اصل کلمة «همز» شکستن است. آیا برای شکستن وحدت جامعه عاملی موثرتر از بدگوئی و غیبت وجود دارد؟

تفسير بازرگان

حالا نوبت به انذار و تهديد مي‌رسد به پيامبرش(عليه و علي آله آلاف التحيّة و الثناء) فرمود: ﴿قُل﴾ اين كلمهٴ ﴿رَبِّ﴾ را تكرار مي‌كند براي اينكه در حال استغاثه هر چه انسان بيشتر تكرار بكند معلوم مي‌شود مُستغيث‌تر است كه گاهي مي‌گويند «ربّ، ربّ، ربّ» يا «يا الله، يا الله» ده بار مي‌گويند بر اساس همين جهت است ﴿قُل رَبِّ إِمَّا تُرِيَنِّي مَا يُوعَدُونَ﴾ خدايا! شما خيلي از امور را به آنها وعيد دادي ايعاد كردي تهديدشان كردي اگر بخواهي آنچه را كه نسبت به اينها تهديد كردي وعيدشان دادي به من نشان بدهي كه من شاهد تعذيب آنها باشم من را نجات بده! ﴿إِمَّا تُرِيَنِّي مَا يُوعَدُونَ ٭ رَبِّ﴾ باز تكرار ﴿رَبِّ﴾ براي همين جهت است ﴿رَبِّ فَلاَ تَجْعَلْنِي فِي الْقَوْمِ الظَّالِمِينَ﴾ در اينها كه اينها به خودشان ظلم كردند به دين ظلم كردند مرا در بين اينها قرار مده.

فرمود اگر حجّت در اينها اثر نكرد براهين آورديد از راه حكمت از راه موعظه از راه جدال احسن در اينها اثر نكرد بالأخره عذاب الهي دامنگيرشان مي‌شود حالا يا در دنياست يا در آخرت, ولي تو به خدا پناه ببر بگو خدايا! اگر عذاب رسيده است من به كساني كه پيرو من هستند اينها را حفظ بكن بگو ﴿قُل رَبِّ إِمَّا تُرِيَنِّي مَا يُوعَدُونَ ٭ رَبِّ﴾
درست است كه انبيا اوليا مؤمنين مصون‌اند اما به بركت دعا و توسّل و درخواست از خدا مصون‌اند اينها كه ذاتاً مصون و محفوظ نيستند هر موجودي اگر بخواهد از غضب الهي برهد بايد به عنايت الهي باشد ديگر وگرنه ذاتاً هيچ موجودي نمي‌تواند خودش را حفظ بكند.

بعد فرمود: ﴿وَإِنَّا عَلَي أَن نُرِيَكَ مَا نَعِدُهُمْ لَقَادِرُونَ﴾ اين كلمهٴ «وَعْد» به معناي وعيد هم هست منتها غالباً در وعيد باب افعال به كار مي‌رود مي‌گويند «أوعد» براي وعد ثلاثي مجرّد به كار مي‌برند ولي خود ثلاثي مجرّد براي هر دو هم آمده ﴿وَإِنَّا عَلَي أَن نُرِيَكَ مَا نَعِدُهُمْ لَقَادِرُونَ﴾ ما حتماً مي‌توانيم اين كار را انجام بدهيم ما مدّتي برهان اقامه مي‌كنيم ولي شما كه پيغمبري(عليك و علي آلك السلام) شما كه پيغمبري و ديگران هم بايد به شما تأسّي كنند چطور با مردم رفتار مي‌كني

پس سه مطلب شد: مطلب اول آن مسئلهٴ برهاني است كه فلسفي و كلامي است كه تام بود مطلب دوم تبشير و انذار است كه فرمود دست خداست مطلب سوم اين است كه شما چطور با مردم رفتار مي‌كنيد

اين بيان نوراني حضرت امير(سلام الله عليه) است فرمود: «عَجَبْتُ لأقوام يَشترون العقيده بأموالهم و لا يشترون الأحرار بأخلاقهم» فرمود من تعجّب مي‌كنم مردم خب آن روزي كه برده‌داري رواج داشت فرمود من تعجّب مي‌كنم مردم پول مي‌دهند برده مي‌خرند اما اخلاق به كار نمي‌برند كه آزادگان را بخرند چه كسي است كه نسبت به ما احسان بكند و ما شيفتهٴ او نشويم! همهٴ ما همين داريم ديگر خجالت مي‌كشيم گاهي هم گريه مي‌كنيم گاهي عذرخواهي مي‌كنيم گاهي نامه مي‌نويسيم همهٴ ما اين طور هستيم ديگر خب اين سرمايه در درون همهٴ ما هست فرمود شما با اخلاق مي‌تواني جامعه را نَرم بكني اين آيه پيامش اين نيست كه با بد بجنگيد (يك) پيامش اين نيست كه بدي را به خوبي جبران بكنيد (دو) پيامش اين است كه بدي را با بهترين روش درمان كنيد (سه) ﴿ادْفَعْ بِالَّتِي هِيَ أَحْسَنُ﴾ نه «بالّتي هي الحَسَنة» ﴿ادْفَعْ بِالَّتِي هِيَ أَحْسَنُ السَّيِّئَةَ﴾.


اين جملات معترضه است كلّ بحث درباره مشركان و احوال و آدابشان بود كه اين حَتَّي إِذَا جَاءَ أَحَدَهُمُ الْمَوْتُ قَالَ رَبِّ ارْجِعُونِ﴾

به آن ﴿يَصِفُونَ﴾مي‌خورد فرمود: ﴿فَتَعَالَي عَمَّا يُشْرِكُونَ﴾بعد فرمود: ﴿مَا نَعِدُهُمْ لَقَادِرُونَ ٭ ادْفَعْ بِالَّتِي هِيَ أَحْسَنُ السَّيِّئَةَ نَحْنُ أَعْلَمُ بِمَا يَصِفُونَ.. حَتّي﴾
گفتند اين ﴿حَتّي﴾متعلّق به آن ﴿يَصِفُونَ﴾است اين جمله در وسط جملهٴ معترضه است براي تشويق حضرت و ترغيب حضرت به استعاذه و پناهندگي.
خب ﴿حَتَّي إِذَا جَاءَ أَحَدَهُمُ الْمَوْتُ قَالَ رَبِّ ارْجِعُونِ﴾

تفسیر تسنیم


تأدیب صمیمانه
آیات 98-93 که آموزش و تأدیب رسول اکرم(ص) باشد، با تعدادی «بگو» شروع می­شود.
این «بگو»ها برعکس «بگو»های قبلی، که هم می­توانست «به خویش بگو» و هـــم می­توانست «به مردم بگو» باشد، در اینجا فقط با حالت «به خویش بگو» متناسب است و لذا نوعی تأدیب و آموزش نزدیک و صمیمانه است و در مجموع پناه بردن به خداوند است مانند همان «بگو»هائی که در سوره­های ناس و فلق دیدیم.

خُلق خوش محمدی
در آیه 96 نکته ظریفی هست که به فهم آیات قبل و بعد خویش کمک می­کند.
در آن آیه یک فن آموزشی به پیامبر یاد می­دهد که همان یک فن برای تبدیل جهان به گلستان کافی است .
اگر کسی به آدمی بدیی کرد، آدمی می­تواند این کارها را بعنوان پاسخ انجام دهد:
1- در صورتیکه قدرت داشته باشد و ضرری متوجهش نشود جوابی به او بدهد که از اصل کار او شدیدتر و بدتر باشد.
2- در صورتِ وجودِ همان شرایط قبلی، جوابی به او بدهد که شدت آن مساویِ شدت اصلِ کار او باشد.
3- در صورت وجود همان شرایط، اصلاً جوابی به او ندهد.
4- «بدی» را با «نیکی» جواب دهد.
چیزی که فعلاً در جهان ما رایج است، حالت اول است.
البته از نظر عقلا حالت اول پسندیده نیست زیرا حالت رقابت و کینه­ای که نتیجه این نوع رفتار است، آنها را دچار یک دور تمام نشدنی از عمل و عکس­العمل انتقام و انتقام مجدد می­کند که هرگز روی آرامش را نخواهند دید.
حالت دوم، بنظر عقلا بهتر است و اگر کسی بتواند پاسخ دهد و در پاسخ بیش از آنچه ضرر دیده ضرر نزند عقلاً ممدوح و پسندیده و معقول است و البته این حالت، سبب تحریک دشمنی­های جدیدی هم نمی­شود و اگر هم بشود ضعیف و قابل کنترل است. اما حالت سوم، نزد همگان پسندیده است و سبب خشک شدن حالت دشمنی و تمام شدن غائله خواهد شد.
اما حالت چهارم را کسی سراغ ندارد. وقوع این نوع عکس­العمل را چه کسی در کجا بیاد دارد؟
اگر این نوع عکس­العمل (البته در محل مناسب خویش) وجود و وقوع پیدا کند، کسی که در ابتدا متعرض شده و بدی کرده و ضرر رسانده، از زور خجالت نمی­تواند سرش را بلند کند و تصور تکرار عمل خویش را هم نخواهد کرد.
خداوند در اینجا به پیامبر(ص) توصیه ­ای می­کند که انگار پیامبر طبیب است و کافران بیمار (که واقعاً هم همینطور است) آیا اگر بیماری نسبت به طبیب خویش اسائه ادبی کند، طبیب با او مقابله شدیدتر، یا مقابله به مثل، یا سکوت، یا ادامه معالجه، کدامیک را انجام خواهد داد؟ و کدام بهتر است؟
خداوند تلویحاً به پیامبرش می­فهماند درست است که اینها چنین رفتارهای زشتی (مانند کفر و تکذیب و گناهان و جلوگیری از هدایت مردم و ...) دارند اما مریض (فکری) هستند و تو باید آنها را درک کنی و مانند بیمار با آنان برخورد کنی و بدی آنها را با خوبی نسبت به آنها پاسخ دهی.
واقعاً هم پیامبر اکرم(ص) چنین بود و چنین کرد، وگرنه، روز فتح مکه اگر همه را به شمشیر می­بست چه کسی ملامتی می­کرد؟ و اگر هم همه را به شمشیر نمی­بست لااقل سران و بزرگان جامعه کفر را می­باید به شمشیر می­بست، اما این کار را هم نکرد بلکه به آنها لطف خاصی هم کرد و از غنایم جنگی که بزودی واقع شد، سهم بزرگی هم به آنان داد.

تفسیر مرحوم گنجه ای

ویرایش بوسیله کاربر 1401/08/16 10:54:22 ق.ظ  | دلیل ویرایش: edit

سیدکاظم فرهنگ
ali Offline
#15 ارسال شده : 1401/08/18 02:51:49 ب.ظ
ali

رتبه: Advanced Member

گروه ها: Moderator, Administrators, member
تاریخ عضویت: 1390/03/24
ارسالها: 1,369

تشکرها: 4 بار
29 تشکر دریافتی در 29 ارسال
ترجمه تدبر و فهم سوره مومنون: نكات تفسيري آيات 99-104

تقاضاي بازگشت به دنيا در هنگام مرگ : برزخ يعني چه؟
مؤمنون:99 حَتَّى إِذَا جَاءَ أَحَدَهُمُ الْمَوْتُ قَالَ رَبِّ ارْجِعُونِ
تا وقتی مرگ هر یک از آنها فرا رسد [منکران به راه خود ادامه مي‌دهند، اما هنگام مرگ] خواهد گفت: پروردگارا، مرا [به دنیا] بازگردان،

مؤمنون:100
لَعَلِّي أَعْمَلُ صَالِـحًا فِيمَا تَرَكْتُ كَلَّا إِنَّهَا كَلِمَةٌ هُوَ قَائِلُهَا وَمِن وَرَائِهِم بَرْزَخٌ إِلَى يَوْمِ يُبْعَثُونَ
تا در آنچه [به میراث گذاشته‌ام و] ترک کرده‌ام، کار شایسته‌ای انجام دهم. [اما] هرگز! [بازگشت امکان ندارد]. این سخنی است که او گوینده آن است، [حرفی است دور از واقعیات] و در پی آنها حایلی است [با عالم دنیا] تا روزی که برانگیخته شوند. 67
______________
67- کلمة برزخ فقط سه بار در قرآن آمده است. به غیر از این آیه، دو مورد دیگر درباره حائل یا عامل جدائی آبهای شور و شیرین است که مانع آمیزش و اختلاط آنها مي‌گردد [رحمن 20 (55:20) ، فرقان 53 (25:53) ]. حائلی که میان آب و روغن مانع اختلاط آنها مي‌گردد، شاید مثال مناسبی برای فهم معنای برزخ به عنوان حائلی و مانعی برای بازگشت به دنیا باشد. مطالب دیگری که در اطراف عالم برزخ گفته‌اند، پایة روشن قرآنی ندارد.

تفسير بازرگان

لَعَلى أَعْمَلُ صلِحاً فِيمَا تَرَكْتَكلا إِنَّهَا كلِمَةٌ هُوَ قَائلُهَا
كلمه ((لعل )) براى اميدوارى است و در اينجا وقتى عذاب خداى را مى بينند كه مشرف بر ايشان شده اظهار چنين اميدى مى كنند كه اگر برگردند عمل صالح كنند، همچنان كه در جاى ديگر قرآن وعده صريح به عمل صالح مى دهند و مى گويند: ((فارجعنا نعمل صالحا)) و در جاى ديگر همين معنا را با تعبير تمنى ذكر كرده ، كه مى گويند: ((يا ليتنا نرد و لا نكذب بايات ربّنا))

((اعمل صالحا فيما تركت )) - يعنى ((اعمل عملا صالحا)) تا به جاى آورم عملى صالح در آنچه كه (از اموال ) از خود به جاى گذاشته ام يعنى آن اموال را در راه خير و احسان و هر راهى كه مايه رضاى خدا است خرج كنم .

بعضى از مفسرين گفته اند: مراد از ((ما تركت )) دنيا است كه با مردن تركش كردند و مراد از عمل صالح تنها انفاق مالى نيست ، بلكه همه عبادات مالى و غير مالى از قبيل نماز، روزه ، حج ، و غيره است .
گفتار اين مفسر بد نيست ولى احتمال اولى با ظاهر آيه بهتر وفق مى دهد.

بعضى گفته اند: مراد از آيه اين است كه بين ايشان وبين دنيا حاجز و حائلى است كه نمى گذارد ايشان تا روز قيامت ديگر به دنيا باز گردند، بعد از قيامت هم كه ديگر بر نگشتن معلوم است پس اين جمله مى خواهد برنگشتن به دنيا را تاءكيد كند و به كلى مأيوسشان نمايد. ولى اين حرف صحيح نيست ، چون از ظاهر سياق بر مى آيد كه حائل و برزخ مذكور بين دنيا و روز قيامت كه در آن مبعوث مى شود امتداد دارد نه بين ايشان و برگشت به دنيا، چون اگر مراد حائل ميان ايشان و برگشت به دنيا بود قيد ((الى يوم يبعثون )) لغو مى شد، البته نه از اين جهت كه مفهوم جمله ((تا روز قيامت بر نمى گردند)) اين است كه بعد از قيامت بر مى گردند و آن هم محال است ، بلكه از اين جهت كه اصل اين تقييد لغو است و لو اينكه از خارج يا از آيات ديگر دانسته باشيم كه بعد از قيامت بازگشت محال است .

تفسیر المیزان

حَتَّي إِذَا جَاءَ أَحَدَهُمُ الْمَوْتُ قَالَ رَبِّ ارْجِعُونِ﴾ مطلب بعدي آن است كه اين «ليت» و «لعلّ» كه در حال احتضار يا در قيامت مطرح است گاهي به لحاظ تمنّي اصلِ رجوع به دنياست مي‌گويند اي كاش ما به دنيا برمي‌گشتيم گاهي به لحاظ عمل صالح بعد از رجوع است مي‌گويند اگر ما به دنيا برگرديم شايد اميدواريم كه كار صالح انجام بدهيم اين «ليت» و «لعلّ» گاهي به اصل رجوع برمي‌گردد گاهي به عمل صالح بعد از رجوع.

در جريان سورهٴ مباركهٴ «انعام» كه در بحث ديروز اشاره شد آن تمنّي براي اصل رجوع بود آيهٴ 27 سورهٴ «انعام» اين بود ﴿وَلَوْ تَرَي إِذْ وُقِفُوا عَلَي النَّارِ فَقَالُوا يَا لَيْتَنَا نُرَدُّ﴾ اي كاش برگرديم و تكذيب نكنيم دين خدا را كه اين «ليت» قبل از «رد» ذكر شده است كه هم اصل رجوع مورد رجاست و هم عدم تكذيب و انجام عمل صالح ولي در محلّ بحث اصل رجوع محلّ رجا نيست براي اينكه محلّ درخواست است مي‌گويند: ﴿رَبِّ ارْجِعُونِ ٭ لَعَلِّي أَعْمَلُ صَالِحاً﴾ سخن در اين نيست كه اي كاش ما برگرديم سخن در اين است كه ما را برگردان شايد به اميد اينكه عمل صالح انجام بدهيم البته خود اين درخواست ﴿رَبِّ ارْجِعُونِ﴾ مصداقي از مصاديق تمنّي و اميد است.


مشرکان، اين حرفها را داشتند داشتند تا زمان مرگ اما زمان مرگ كلاً اوضاع عوض مي‌شود. در لحظهٴ مرگ خيلي از مسائل براي انسان روشن مي‌شود علم هست ولي ايمان نيست يعني اين جناب علم آن بخش خيال اين بخش حس آن بخش عقل نظري اگر بود اينها همه فعّال‌اند انسان در زمان مرگ هيچ كدام از اين نيروهاي علمي را از دست نمي‌دهد خوب براي او روشن مي‌شود تمام خطر اين است كه اين نيروهاي عملي را از دست مي‌دهد يعني عقل عملي كه متولّي عزم, اراده, نيّت, اخلاص, تصميم و مانند آن است اين قفل مي‌شود مشكل كفّار و تبهكاران اين است كه در زمان مرگ حق را مثل آفتاب روشن مي‌بينند اما مي‌خواهند ايمان بياورند نمي‌توانند

بين نفس و قبول ايمان، پذيرش اراده فاصله است آنها فعل است اختياري است و ارادهٴ انسان است اين هنگام مرگ قفل مي‌شود ديگر باز نخواهد شد لذا در حال مرگ انسان همهٴ اهل بيت را ممكن است ببيند ولي نمي‌تواند به ولايت اينها اقرار بكند جهنم را مي‌بيند ولو جهنم برزخي ولي نمي‌تواند اقرار بكند آنجا جاي اقرار نيست نمي‌تواند ايمان بياورد لذا در تمام اين موارد از مرگ گرفته تا برزخ تا صحنهٴ قيامت همه‌اش مي‌گويد خدايا! مرا برگردان كه من ايمان بياورم اينجا جاي ايمان نيست تنها جاي ايمان دنياست كه هم بخش انديشه راهش باز است هم بخش انگيزه, هم علم راهش باز است هم عمل راهش باز است ولي در حال احتضار اين بخشهاي عملي قفل مي‌شود انسان امام را مي‌بيند ولي نمي‌تواند به او ايمان بياورد تمام خطر اين است اين جريان ﴿رَبِّ ارْجِعُونِ﴾
﴿فَارْجِعْنا﴾
يا ﴿لَيْتَنَا﴾
كه در سورهٴ «انفال» در سورهٴ «سجده» در اين سورهٴ «مؤمنون» آمده سه جا همه براي اين است كه اين قفل شده است و خطر در اين است كه انسان جهنم را مي‌بيند مي‌گويد ﴿رَبَّنَا ابْصَرْنَا وَسَمِعْنَا﴾
اما ﴿آمَنَّا بِهِ﴾ در آن نيست ايمان فقط در دنياست غرض اين است كه از لحظهٴ احتضار به بعد ديگر آن بخش تصميم‌گيري مُرده است الي الأبد به هيچ وجه جا براي تصميم و عزم و اراده و اخلاص و ايمان نيست كه نيست.


اما ﴿إِنَّهَا كَلِمَةٌ هُوَ قَائِلُهَا﴾ يعني چه؟
يعني وقتي اينها به آن حد رسيدند حتماً چنين حرفي مي‌زنند يعني اينهايي كه مي‌گويند ﴿ذلِكَ رَجْعٌ بَعِيدٌ﴾
و از قيامت هيچ خبري را ندارند و ايمان نمي‌آورند اينها وقتي به حالت احتضار رسيدند حتماً چنين حرفي مي‌زنند (اين يك) دو ﴿كَلَّا إِنَّهَا كَلِمَةٌ هُوَ قَائِلُهَا﴾
درست است قائل كه لقب يا وصف است مفهوم ندارد ولي در اين گونه از موارد كه در سياق تهديد است مفهوم دارد يعني «هو قائلها لا فاعلها» ما برگردانيم ديگر باز همان است در سورهٴ مباركهٴ «مؤمنون» آيهٴ 27 و 28 اين بود ﴿وَلَوْ تَرَي إِذْ وُقِفُوا عَلَي النَّارِ فَقَالُوا يَالَيْتَنَا نُرَدُّ وَلاَ نُكَذِّبَ بِآيَاتِ رَبِّنَا وَنَكُونَ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ ٭ بَلْ بَدَا لَهُم مَا كَانُوا يُخْفُونَ مِن قَبْلُ وَلَوْ رُدُّوا لَعَادُوا لِمَا نُهُوا عَنْهُ وَإِنَّهُمْ لَكَاذِبُونَ﴾
نه خير اين يك تمنّي دروغي است اُمنيه باطل است اينها به دنيا برگردند هم باز همان كفر را دارند پس «هو قائلها لا فاعلها» وجه سوم اين است كه اين حرفي است بي‌جواب قولي است سخني است كه جواب ندارد ﴿كَلَّا إِنَّهَا كَلِمَةٌ هُوَ قَائِلُهَا﴾بلا جوابٍ يعني «قولٌ بلا جواب».


بعد مي‌فرمايد: ﴿وَمِن وَرَائِهِم بَرْزَخٌ إِلَي يَوْمِ يُبْعَثُونَ﴾ اينها چون در حال احتضارند در دالان ورودي به برزخ‌اند هنوز در دنيا كاملاً جدا نشدند وقتي از دنيا جدا شدند وارد برزخ مي‌شوند لذا فرمود وَراي اينها يعني پيش‌روي اينها برزخ است.

تعبير از اَمام و پيش‌رو به وَرا براي آن است كه اين پيش‌رويي است كه محيط به انسان است و انسان را در خود فرو مي‌برد پيش‌رويي نيست كه در اختيار انسان باشد انسان به استقبال او برود بلكه او انسان را جزم مي‌كند نظير ﴿وَكَانَ وَرَاءَهُم مَّلِكٌ يَأْخُذُ كُلَّ سَفِينَةٍ غَصْباً﴾ كه در سورهٴ مباركهٴ «كهف» گذشت.

﴿وَمِن وَرَائِهِم بَرْزَخٌ إِلَي يَوْمِ يُبْعَثُونَ﴾ منظور از برزخ هم همان عالَم قبر به بعد است وقتي از امام(عليه السلام) سؤال مي‌كنند كه برزخ از چه موقع شروع مي‌شود؟ «قال(عليه السلام) مُنذ القبر» ديگر ما چهار عالَم نداريم عالَم دنيا، عالَم قبر، عالَم برزخ، عالَم قيامت اين سه عالَم است دنياست و برزخ است و قيامت. برزخ همان عالَم قبر است حالا كسي كه در قبرستاني دفن شد او خودش احساس مي‌كن كه وضع لحدش چگونه است؟ چه كسي به سراغ او مي‌آيد؟ او مي‌بيند كه چند نفر در همين قبر آمدند سؤال كردند قبر به او فشار مي‌دهد يا قبر وسيع مي‌شود «مَدّ البصر» وسيع مي‌شود «روضةٌ مِن رياض الجَنّة» مي‌شود يا «حُفرة مِن حُفَر النيران» مي‌شود.
انسان در هيچ نشئه بي‌جسم نيست در هيچ نشئه‌اي انسان بي‌جسم نيست در دنيا كه معلوم است در معاد هم كه معلوم است كه مثل دنياست در برزخ با بدن برزخي محشور است ديگر.

تفسیر تسنیم

فَإِذَا نُفِخَ فِي الصُّورِ فَلَا أَنْسَابَ بَيْنَهُمْ يَوْمَئِذٍ وَلَا يَتَسَاءَلُونَ ﴿۱۰۱﴾پس آنگاه كه در صور دميده شود [ديگر] ميانشان نسبت‏ خويشاوندى وجود ندارد و از [حال] يكديگر نمى ‏پرسند (۱۰۱)

(و لا يتساءلون )) - در اين جمله روشن ترين آثار انساب را يادآور شده ، و آن احوال پرسى ميان دو نفر است كه با هم نسبت دارند، چون در دنيا به خاطر احتياجى كه در جلب منافع و رفع مضار به يكديگر داشتند، وقتى به هم مى رسيدند احوال يكديگر را مى پرسيدند، ولى امروز كه روز قيامت است ديگر كسى احوال كسى را نمى پرسد.

خواهى گفت : اين معنا با آيات ديگر كه تسائل را اثبات مى كند منافات دارد، مانند: آيه ((و اقبل بعضهم على بعض يتساءلون )) در پاسخ مى گوييم : نه ، منافات ندارد، زيرا اين آيه مربوط به تسائل اهل بهشت بعد از ورود به بهشت ، و تسائل اهل جهنم بعد از ورود به جهنم است ، و آيه مورد بحث مربوط به تسائل در پاى حساب و حكم است ، و تسائل اهل محشر را در آن هنگام نفى مى كند.

تفسير الميزان

در اين قسمت فرمود تسائل نيست در جريان تسائل و تعارف آيات چند طايفه است بعضي آيات تسائل را نفي مي‌كند مثل همين كه اصلاً تسائلي در كار نيست بعضي آيات تعارف را اثبات مي‌كند و تسائل را ثابت مي‌كند

يك سلسله مسائله‌اي بين بهشتيان هست بعد از استقرار در بهشت، يك سلسله مسائله‌اي براي دوزخيان است بعد از استقرار در جهنم اما در صحنهٴ قيامت كه صحنهٴ درگيري است و هنوز وضع روشن نشد كه چه كسي اهل ثواب است چه كسي اهل عِقاب هر كسي گرفتار كار خودش است اين يك راه‌حل.
راه‌حلّ ديگري كه هم زمخشري در كشّاف به آن اشاره كرده هم مرحوم شيخ طوسي در تبيان اين است كه اين آيات كه بعضيها مسائله را ثابت مي‌كند بعضي مسائله را نفي مي‌كند مربوط به تعدّد مواقف قيامت است در موقفي كه درگيري زياد است و فشار و شتاب زياد است جاي تسائل نيست در جايي كه به رفاه رسيدند جاي تسائل هست اين را از ابن‌عباس هم مشابه اين نقل شده است اين دو راه.

تفسیر تسنیم

مؤمنون:104
تَلْفَحُ وُجُوهَهُمُ النَّارُ وَهُمْ فِيهَا كَالِحُونَ
ـ [جهنمی که] آتش چهره‌هایشان [=نماد توجهات باطل‌شان] 70 را مي‌سوزاند و در آن [از شدّت ناراحتی] عبوس روی خواهند شد. 71

______________
70- در فرهنگ قرآن، وجوه نماد توجه و روی آوردن به چیزی یا کسی، و ادبار، پشت کردن و بی رغبتی به آن است. و گرنه چهرة آدمی گناه بیشتری از سایر اعضاء بدن ندارد که در آتش گردانده شود. در همه زبان‌ها تشبیه امور معنوی و مجازی به امور مادی حقیقتی امری عادی است.

71- «كَالِحُونَ» از «کَلَحَ» فقط یکبار در قرآن آمده است. اصل این کلمه آشکار شدن زشتی است. لبخندی که از شادی ناشی شده باشد، نقش زیبائی به چهره مي‌بخشد و برعکس، مشاهده عذاب، چهره را با چین و چروک انقباض پوست و آشکار شدن دندان‌ها از باز ماندن دهان، زشت مي‌نمايد. همینطور زشتیهای رفتاری آدمیان که به لطف خداوند ستّارالعیوب در دنیا پوشیده مي‌شد، وقتی با کنار رفتن پرده‌ها در قیامت آشکار گردد، چهره کریه بدکاران ظاهر مي‌گردد.

تفسير بازرگان

غالباً آنهايي كه ﴿خَفَّتْ مَوَازِينُهُ﴾ خطرهاي آنها را بيشتر از بشارتهاي مؤمنين ذكر مي‌كند براي اينكه غالباً اين آيات در سياق آيات كفر و نفاق و امثال ذلك است در اينجا فرمود: ﴿فَمَن ثَقُلَتْ مَوَازِينُهُ فَأُولئِكَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ﴾ همين يك جمله، اما ﴿وَمَنْ خَفَّتْ مَوَازِينُهُ فَأُولئِكَ الَّذِينَ خَسِرُوا أَنفُسَهُمْ﴾ (يك) ﴿فِي جَهَنَّمَ خَالِدُونَ﴾ (دو) ﴿تَلْفَحُ وُجُوهَهُمُ النَّارُ﴾ (سه ﴿وَهُمْ فِيهَا كَالِحُونَ﴾ (چهار).

يك روسوزي است يك درون‌سوزي، يك ﴿يَصْلَي النَّارَ الْكُبْرَي﴾ است يكي ﴿تَصْلِيَهُ جَحِيمٍ﴾ است كه باب تفعيل بالاتر از باب ثلاثي مجرّد پيام خاص دارد بعضيها روسوزي جهنم دارند آنهايي كه هستند معاصي‌شان كمتر است بعضيها درون‌سوزي دارند كه ﴿تَصْلِيَهُ جَحِيمٍ﴾ نه ﴿يَصْلَي النَّارَ الْكُبْرَي﴾ وقتي درون و بيرون را مي‌سوزانند اين هم كالح مي‌شود برشته مي‌شود بريان مي‌شود
گاهي مي‌فرمايد: ﴿يَشْوِي الْوُجُوهَ بِئْسَ الشَّرَابُ وَسَاءَتْ مُرْتَفَقاً﴾ در ذيل آن آيه آمده است كه هنوز اينكه تشنه است همين كه اين حميم جهنم را مي‌خواهند به او برسانند هنوز به لب نرسيده اين پوستهاي لب مي‌ريزد «أعاذنا الله من شرور أنفسنا» باطن گناه اين است
يك وقت انسان مي‌خواهد بگويد كه معصيت كردن حرام است اين مي‌شود بحث فقهي يك وقت مي‌خواهد اخلاق بگويد و خودش متخلِّق بشود نبايد بگويد اين كار حرام است فلان كار واجب است اينكه مي‌شود فقه، بايد بگويد اين سمّ است بايد باور كرد درونش آتش است زرورقي از لذّت به آن زدند اين كالح كردن بريان كردن مَشوي يعني بريان‌شده ديگر درون‌سوزي و برون‌سوزي كه كاملاً سوخته مي‌شود، مي‌شود ﴿تَصْلِيَهُ جَحِيمٍ﴾ خب اگر كالح مي‌شود اگر پوست مي‌ريزد اگر ﴿يَشْوِي الْوُجُوهَ بِئْسَ الشَّرَابُ وَسَاءَتْ مُرْتَفَقاً﴾ است اگر اول فرمود: ﴿تَلْفَحُ وُجُوهَهُمُ النَّارُ﴾ نار صورتشان را سياه مي‌كند روسوزي مي‌كند بعد درون‌سوزي مي‌كند اينها مي‌شود اخلاق اينها تشبيه نيست اينها تنزيل نيست اينها شاعرانه نيست ـ معاذ الله ـ كه اغراقي باشد باطنش هم اين است باطن گناه زباله است باطن گناه سمّ است باطن گناه آتش است

تفسیر تسنیم

ویرایش بوسیله کاربر 1401/08/20 05:16:02 ب.ظ  | دلیل ویرایش: edit

ali Offline
#16 ارسال شده : 1401/08/24 09:04:58 ق.ظ
ali

رتبه: Advanced Member

گروه ها: Moderator, Administrators, member
تاریخ عضویت: 1390/03/24
ارسالها: 1,369

تشکرها: 4 بار
29 تشکر دریافتی در 29 ارسال
ترجمه تدبر و فهم سوره مومنون : نکات تفسیری ایات 105-114 سوره مومنون

أَلَمْ تَكُنْ آيَاتِي تُتْلَى عَلَيْكُمْ فَكُنْتُمْ بِهَا تُكَذِّبُونَ ﴿۱۰۵﴾آيا آيات من بر شما خوانده نمى ‏شد و [همواره] آن را مورد تكذيب قرار نمى‏ داديد (۱۰۵)
قَالُوا رَبَّنَا غَلَبَتْ عَلَيْنَا شِقْوَتُنَا وَكُنَّا قَوْمًا ضَالِّينَ ﴿۱۰۶﴾مى‏ گويند پروردگارا شقاوت ما بر ما چيره شد و ما مردمى گمراه بوديم (۱۰۶)
رَبَّنَا أَخْرِجْنَا مِنْهَا فَإِنْ عُدْنَا فَإِنَّا ظَالِمُونَ ﴿۱۰۷﴾پروردگارا ما را از اينجا بيرون بر پس اگر باز هم [به بدى] برگشتيم در آن صورت ستمگر خواهيم بود (۱۰۷)


(غلبت علينا شقوتنا)) - يعنى پروردگارا شقاوت ما بر ما غلبه كرد و اگر شقاوت را به خود نسبت دادند، اشاره است به اينكه خودشان نيز در غلبه شقاوتشان مؤثر و دخيل بوده اند و آن را به سوء اختيار خود براى خود انتخاب كردند، به دليل اينكه دنبال اين آيه گفتند: پروردگارا ما را از دوزخ در آور كه اگر اين دفعه همان خطاها را تكرار كنيم ستمكار خواهيم بود، چون در اين جمله وعده حسنات مى دهند. و اگر سعادت و شقاوت اختيارى و اكتسابى نباشد، وعده معنا ندارد، چون اگر از جهنم به سوى دنيا باز گردند تازه همان حال اول را خواهند داشت .
ولى در عين اينكه خود را مقصر دانسته اند، در عين حال خود را مغلوب شقاوت هم دانسته اند، به اين معنا كه نفس خويش را چون صفحه اى بى رنگ دانسته اند كه هم مى توانسته رنگ سعادت قبول كند و هم به رنگ شقاوت در آيد، چيزى كه هست شقاوت بر آنها غلبه كرده و محل را به زور اشغال نموده ، اما اين شقاوت ، شقاوت خودشان بوده ، ((شقوتنا)) شقاوتى بوده كه در صورت سوء اختيار و ارتكاب گناهان حتمى بوده است ، چون در اول خود را مانند صفحه اى بى رنگ و خالى از سعادت و شقاوت فرض كردند، پس اگر در عين حال شقاوت را شقاوت خود دانسته اند، اين ارتباط به خاطر همان سوء اختيار و ارتكاب گناهان است .

و كوتاه سخن اينكه ، مى خواهيم بگوييم : در اين جمله اعتراف كرده اند بر اينكه شقاوت جزء ذاتشان نبوده ، بلكه بدانها ملحق و عارض شده و وقتى هم عارض شده كه حجت بر آنها تمام بوده ، چون اين سخن را بعد از اعتراض خداى تعالى به ميان آوردند، كه پرسيد: ((آيا آيات من بر شما تلاوت نمى شد...))


قَالَ اخْسَئُوا فِيهَا وَلَا تُكَلِّمُونِ ﴿۱۰۸﴾
انصاریان: [خدا] می گوید: [ای سگان!] در دوزخ گم شوید و با من سخن مگویید!

إِنَّهُ كَانَ فَرِيقٌ مِنْ عِبَادِي يَقُولُونَ رَبَّنَا آمَنَّا فَاغْفِرْ لَنَا وَارْحَمْنَا وَأَنْتَ خَيْرُ الرَّاحِمِينَ ﴿۱۰۹﴾

انصاریان: [به یاد دارید که] گروهی از بندگان من بودند که می گفتند: پروردگارا! ما ایمان آوردیم، پس ما را بیامرز و به ما رحم کن که تو بهترین رحم کنندگانی.


مؤمنون:110 فَاتَّخَذْتُمُوهُمْ سِخْرِيًّا حَتَّى أَنسَوْكُمْ ذِكْرِي وَكُنتُم مِّنْهُمْ تَضْحَكُونَ
ـ [اما] شما آنها را به تمسخر مي‌گرفتید. تا آنجا که [چنین ریشخند هائی] یاد مرا از خاطرتان برد و همواره بر آنان مي‌خنديديد. 75

______________
75- آیات 29 (83:29) تا 36 سوره مطففین مفصلاً درباره چنین تمسخر و ریشخند هایی نشانه آورده است.

مؤمنون:111
إِنِّي جَزَيْتُهُمُ الْيَوْمَ بِمَا صَبَرُوا أَنَّهُمْ هُمُ الْفَائِزُونَ
ـ [در عوض] من امروز آنها را به خاطر تحملی که [در برابر تمسخر و استهزای شما] داشتند، 76 پاداش داده‌ام، آنها به راستی همان کامیابان‌اند [که هر کس آرزو دارد].

______________
76- یکی از موارد و زمینه‌های صبر و شکیبائی در قرآن، همین تحمل کردن مخالفان و تساهل و تسامح با دگراندیشان و رعایت آزادی عقیده و بیان آنهاست که قرآن به کرّات بر آن تأکید کرده است.


فَاتخَذْتُمُوهُمْ سِخْرِياًّ حَتى أَنسوْكُمْ ذِكْرِى وَ كُنتُم مِّنهُمْ تَضحَكُونَ
همه ضميرهاى خطاب به كفار و ضميرهاى غيبت به مؤمنين بر مى گردد، و سياق شاهد است بر اينكه مراد از ((ذكرى )) همان كلام مؤمنين است كه در دنيا مى گفتند ((ربّنا آمنا فاغفرلنا و ارحمنا...)) كه مضمون كلام خود كفار هم در آتش دوزخ همين است .
و اينكه فرمود: ((حتى انسوكم ذكرى )) معنايش اين است كه همين اشتغالتان به مسخره كردن مؤمنين ، و خنديدن به ايشان ، ذكر مرا از يادتان برده ، و اگر اينطور نفرمود، بلكه فرمود: مؤمنين ذكر مرا از يادتان بردند، خواست تا بفهماند مؤمنين در نظر آنان احترام و شأنى نداشتند، مگر همين كه مسخره شوند.

إِنى جَزَيْتُهُمُ الْيَوْمَ بِمَا صبرُوا أَنَّهُمْ هُمُ الْفَائزُونَ
مراد از ((اليوم )) روز جزا است ، و متعلق صبر چيزى است كه از سياق فهميده مى شود و به خاطر اختصار نامش را نبرده و معنايش صبر در ذكر خدا است ، با اينكه شما ايشان را به خاطر همان ذكر مسخره مى كرديد و اينكه فرمود: ((انهم هم الفائزون )) در مقام حصر است ، يعنى تنها ايشان رستگارند نه شما.

تفسير الميزان

يعني اين گروه مؤمنين را براي مسخره كردن ابزار دست قرار دادن اتّخاذ كردند به قدري اين كار براي آنها حرفه شده است كه حتي ﴿أَنسَوْكُمْ ذِكْرِي وَكُنتُم مِنْهُمْ تَضْحَكُونَ﴾ شما در محفلهايتان اينها را به بازي مي‌گرفتيد مسخره مي‌كرديد مي‌خنديد آن قدر اين مسخره كردنِ آنها براي شما شغلِ شاغل شد كه اصلاً خدا را فراموش كرديد اينها گفتگويي است كه در صحنهٴ قيامت با همين تبهكاراني كه ﴿تَلْفَحُ وُجُوهَهُمُ النَّارُ وَهُمْ فِيهَا كَالِحُونَ﴾ در ميان مي‌آيد اما آنچه مي‌گويند آنها در پاسخ عرض مي‌كنند كه ﴿رَبَّنَا غَلَبَتْ عَلَيْنَا شِقْوَتُنَا﴾ نه شَقا و شقاوت بر ما پيروز شد شقاوتِ ما بر ما پيروز شد ما قبول داريم كه اين شقاوت براي خود ما بود ما كسب كرديم نه اينكه شقاوتي هست و اين شقاوت بر ما غالب شد كه بشود جبر نه خير, در اثر سوء اختيار ما, ما خودمان به طرف شقاوت رفتيم و شقي شديم اين شقوت و شقاوت در هنگام تصميم‌گيري بر ما غالب شد ما به طرف تباهي رفتيم.

﴿رَبَّنَا غَلَبَتْ عَلَيْنَا شِقْوَتُنَا﴾ (يك) ﴿وَكُنَّا قَوْماً ضَالِّينَ﴾
ما هم گُم‌كرده بوديم گُم‌شده بوديم اين را مي‌پذيريم كه گُم‌شده بوديم و راه را گُم كرديم (اين دو) الآن خواستهٴ ما اين است كه ما را برگرداني به دنيا تا عمل صالح انجام بدهيم اگر دوباره مثل وضع فعلي بود معلوم مي‌شود ما ظالميم (اين سه) ﴿رَبَّنَا أَخْرِجْنَا مِنْهَا﴾ از اين نار ما را خارج كني ﴿فَإِنْ عُدْنَا فَإِنَّا ظَالِمُونَ﴾ پس اقرار دارند كه اگر اين خلاف را بكنند ظالم‌اند اقرار دارند كه ضالّين و گمراه بودند اقرار دارند كه اين شقاوت اينها بر اينها مسلّط شده است نه شقاوت مطلق اينها اهل شقاوت بودند در تصميم‌گيري آن جبههٴ شقاوتشان بر اينها غالب شد

از اينكه فرمود: ﴿اخْسَئُوا فِيهَا وَلاَ تُكَلِّمُونِ﴾ اين گفتند آخرين تَشري بود كه ذات اقدس الهي به اينها زده اينها ديگر از اين به بعد ساكت شدند.

استدلال حق‌تعالي اين است كه شما تكذيب مي‌كرديد (يك) خودتان اقرار داريد به شقاوت (دو) اقرار داريد به ضلالت (سه) اقرار داريد كه اگر برگرديد دوباره اين كار را انجام بدهيد اين كار ظلم است (چهار) و عدّه‌اي از بندگان صالح مرا هم مرتّب مسخره مي‌كرديد ﴿إِنَّهُ كَانَ فَرِيقٌ مِنْ عِبَادِي يَقُولُونَ رَبَّنَا آمَنَّا فَاغْفِرْ لَنَا وَارْحَمْنَا وَأَنتَ خَيْرُ الرَّاحِمِينَ ٭ اتَّخَذْتُمُوهُمْ سِخْرِيّاً﴾


يكي از مسائل تهديدي آن است كه شما مؤمنان را تحقير مي‌كرديد مسخره مي‌كرديد امروز عظمت مؤمنان روشن شد و وهن و حقارت شما هم معلوم شد آيا مسخره كردن مؤمن چنين خطري را به همراه دارد ولو براي مؤمن ديگر يا نه كفار, مؤمن را به جهت ايمان مسخره مي‌كردند لذا به آن كيفر تلخ محكوم شدند كه خدا فرمود: ﴿إِنَّهُ كَانَ فَرِيقٌ مِنْ عِبَادِي يَقُولُونَ رَبَّنَا آمَنَّا فَاغْفِرْ لَنَا وَارْحَمْنَا وَأَنتَ خَيْرُ الرَّاحِمِينَ ٭ فاتَّخَذْتُمُوهُمْ سِخْرِيّاً﴾ پس اگر مؤمني مؤمن ديگر را مسخره كند معصيت كرده است ولي مشمول اين آيات نيست اين آيات ناظر به كافراني است كه مؤمن را لإيمانه مسخره مي‌كردند نه مؤمن را براي اينكه اندام او لباس او راه رفتن او مثلاً مورد خوشايند اين شخص نيست پس مسخره كردن مؤمن گرچه معصيت است ولي مشمول اين آيه نيست نظير آنچه در سورهٴ مباركهٴ نساء و امثال آن گذشت كه ﴿مَن يَقْتُلْ مُؤْمِناً مُتَعَمِّداً فَجَزَاؤُهُ جَهَنَّمُ خَالِداً فِيهَا﴾ اگر كسي مؤمني را عمداً بكُشد مخلَّد در نار است خلود در نار براي هر كسي نيست براي هر معصيت‌كاري نيست براي كسي است كه كافر باشد و مانند آن. در آن دارد كه اگر كسي مؤمني را بكُشد مخلَّد در نار است كه اين تعليق حكم بر وصف گفتند مشعر به عليّت است يعني «وَ مَن يقتل مؤمناً لإيمانه فجزائه جهنّم خالداً» وگرنه اگر كسي مؤمن را در اثر زد و خورد مالي و مانند آن از پا در بياورد كه مخلَّد نيست حكم قتل را دارد ديگر. مسخره كردن مؤمن هم همين طور است اگر لإيمانه مسخره بكند كيفر تلخش همين است كه بيان شد اگر براي مسائل عادي باشد حكمش اين نيست.

در آيهٴ 108 همين سور‌ه ذات اقدس الهي در پايان گفتگو با كفّار فرمود: ﴿اخْسَئُوا فِيهَا وَلاَ تُكَلِّمُونِ﴾
كه البته اين نهي تكويني است و نه تشريعي. ديگر از آن به بعد سخني از كفار شنيده نشد اما آنچه در آيهٴ 113 به بعد همين سور‌ه است ﴿قَالَ كَمْ لَبِثْتُمْ فِي الْأَرْضِ عَدَدَ سِنِينَ ٭ قَالُوا لَبِثْنَا يَوْماً أَوْ بَعْضَ يَوْمٍ فَسْأَلِ الْعَادِّينَ﴾اين سؤال و جواب براي قبل از آن صحنهٴ ﴿اخْسَئُوا﴾ است همين كه اينها از برزخ وارد صحنهٴ قيامت شدند اين گفتگو و سؤال و جواب براي آن طليعه است كه ذات اقدس الهي از آنها سؤال مي‌كند چقدر در زمين مانديد يا چقدر در برزخ مانديد
آنها مي‌گويند: ﴿يَوْماً أَوْ بَعْضَ﴾نه اينكه بعد از اينكه فرمود: ﴿اخْسَئُوا فِيهَا وَلاَ تُكَلِّمُونِ﴾اين صحنه رخ داده باشد تا گفته بشود كه چگونه بعد از ﴿لاَ تُكَلِّمُونِ﴾
اينها به سخن آمدند (يك) يا گفته بشود كه اين كلام و سؤال و جواب با مؤمنين است نه با كفار (دو) هيچ كدام از اينها جا ندارد زيرا اين براي طليعهٴ ورودشان به صحنهٴ قيامت است آن مربوط به بخش پاياني يا در جهنم بودن و مانند آن است.
مطلب ديگر آن است كه كفار فكر مي‌كردند كه زندگي جز دنيا چيز ديگر نيست و چون غافل بودند از مرگ خيال مي‌كردند كه با مال و با قدرتهاي مادّي مي‌توانند جاودانه زندگي كنند ﴿جَمَعَ مَالاً وَعَدَّدَهُ ٭ يَحْسَبُ أَنَّ مَالَهُ أَخْلَدَهُ﴾
در سورهٴ مباركهٴ «كهف» گذشت كه گروهي وقتي وارد باغشان مي‌شدند مي‌گفتند كه اين مِلكِ نَمير است ﴿أَظُنُّ أَن تَبِيدَ هذِهِ أَبَداً﴾
بادَ يعني هَلَك يَبيدُ يعني يَهلِكُ گمانش اين بود كه اين باغ از بين نمي‌رود تفكّر جاهلي هم اين بود كه زمين را مي‌گفتند مِلكِ نَمير است در حالي كه زمان و زمين همه در بستر تحول و انقلاب‌اند اين‌چنين نيست كه چيزي جاودانه باشد ﴿أَظُنُّ﴾
اين سخن درست نيست. اين گروهي كه ﴿يَحْسَبُ أَنَّ مَالَهُ أَخْلَدَهُ﴾گرفتارشان كرد ﴿أَظُنُّ أَن تَبِيدَ هذِهِ أَبَداً﴾گرفتارشان مي‌كرد از اين گروه سؤال مي‌كنند كه ﴿كَمْ لَبِثْتُمْ فِي الْأَرْضِ﴾وقتي عظمت و جلال قيامت و ابديّت را مي‌بينند مي‌گويند ﴿لَبِثْنَا يَوْماً أَوْ بَعْضَ﴾


تفسير تسنيم

منظور از لبثنا یوما او بعض یوم چیست؟ دنیا یا برزخ یا هر دو؟

قَلَ كَمْ لَبِثْتُمْ فى الاَرْضِ عَدَدَ سِنِينَ 112
اين از جمله پرسش هايى است كه خدا در قيامت از مردم مى كند، كه مدت درنگ شما در زمين چقدر بود؟ و اين پرسش در چند جا از كلام مجيدش آمده و منظور از آن پرسش از مدت درنگ در قبور است ، همچنان كه آيه ((و يوم تقوم الساعة يقسم المجرمون ما لبثوا غير ساعة )) و آيه ((كانهم يوم يرون ما يوعدون لم يلبثوا الا ساعة من نهار)) و غير از اين دو از آيات ديگر بر آن دلالت دارد پس ديگر نبايد به گفتار بعضى از مفسرين اعتنا كرد كه گفته اند: مراد از درنگ درنگ در دنيا است ، و همچنين احتمال بعضى ديگر كه گفته اند ممكن است مجموع مكث در دنيا و برزخ باشد.

قَالُوا لَبِثْنَا يَوْماً أَوْ بَعْض يَوْمٍ فَسئَلِ الْعَادِّينَ 113
ظاهر سياق اين است كه مراد از ((روز)) يك روز از روزهاى معمولى دنيا باشد. و اگر درنگ در برزخ را معادل بعضى از يك روز از روزهاى دنيا كردند، از اين باب است كه خواسته اند عمر آن را در مقايسه با زندگى ابدى قيامت كه آن روز برايشان مشهود مى شود، اندك بشمارند. مؤيد اين معنا تعبيرى است كه در جاى ديگر قرآن آمده كه از عمر برزخ به ساعت و در بعضى جاها به شامى از يك روز، و يا به ظهرى از آن تعبير كردند.
و اينكه گفتند: ((فسئل العادين )) معنايش اين است كه : ما خوب نمى توانيم بشماريم ، از كسانى بپرس كه مى توانند بشمارند، كه بعضى از مفسرين آنان را به ملائكه تفسير كرده اند، كه شمارشگر ايامند، و بعيد هم نيست كه چنين باشد.

معناى آن اين است كه خداى تعالى فرمود: مطلب همين است كه شما گفتيد، مدت مكث شما در برزخ اندك بود، ولى اى كاش در دنيا هم اين معنا را مى دانستيد كه مكث شما در قبور چقدر اندك است و پس از آن مكث اندك ، از قبرها بيرون مى شويد، و در نتيجه منكر بعث نمى شديد تا به چنين عذابى جاودانه دچار گرديد

تفسير الميزان

وقتي كه وارد صحنهٴ قيامت شدند خدا از اينها سؤال مي‌كند چقدر در زمين مانديد؟ ﴿قَالَ كَمْ لَبِثْتُمْ فِي الْأَرْضِ عَدَدَ سِنِينَ﴾ اگر منظور از اين ارض خصوص دنيا باشد اين سؤال و جواب وضع روشني دارد از آنها سؤال مي‌كند كه چقدر در دنيا ماندي؟ چند سال ماندي؟ اينها وقتي عظمت و ابديّت قيامت را مشاهده مي‌كنند عرض مي‌كنند كه ﴿لَبِثْنَا يَوْماً أَوْ بَعْضَ يَوْمٍ﴾ يك روز يا نصف روز يعني كلّ دار دنيا اين هفتاد هشتاد سال كه اينها زندگي مي‌كنند وقتي ابديّت را مشاهده مي‌كنند مثل يك روز يا نصف روز، اما اگر منظور از اين ارض، صحنهٴ برزخ باشد گرچه صحنهٴ برزخ خيلي طولاني‌تر از صحنهٴ دنياست براي افراد، لكن نسبت به ابديّتِ قيامت باز هم خيلي اندك است چون قلّت و كثرت در اين گونه از موارد يك امر اضافي است نسبت به قيامت و ساهرهٴ قيامت كه ابديّت را انسان مشاهده مي‌كند مي‌بيند آنچه در برزخ مانده است يك روز يا يك نصف روز ساعه يا كمتر از ساعه.

مشابه اين قبلاً هم باز اين آيات مطرح شد لكن در سورهٴ مباركهٴ «روم» به اين صورت آمده است آيهٴ 55 سورهٴ مباركهٴ «روم» اين است ﴿وَيَوْمَ تَقُومُ السَّاعَةُ يُقْسِمُ الْمُجْرِمُونَ مَا لَبِثُوا غَيْرَ سَاعَةٍ﴾ اينها كه تبهكارند سوگند مي‌خورند مي‌گويند ما يك لحظه مانديم يك ساعت مانديم در برزخ نسبت به ابديت لكن اين سؤال مي‌ماند كه بالأخره اينها گرفتار عذاب‌اند در برزخ، در مدّت عذاب هر اندازه كه عذاب سخت باشد انسان طولاني‌تر احساس مي‌كند چگونه اينها زمان عذاب را كم مي‌بينند آخر اينها مي‌گويند ما يك روز يا نصف روز مانديم در حالي كه به اينها خيلي سخت گذشت.
به دو وجه اين قلّت و كثرت كه امر اضافي است قابل تبيين است هم از نظر امتداد زماني يا تمثّل زمان وقتي ابديّت قيامت را مشاهده مي‌كنند اين يوم يا بعض يوم است هم از نظر عذاب وقتي عذاب قيامت را نگاه مي‌كنند اين يوم يا بعض يوم است عذاب قيامت طوري است كه جهنّم به فاصلهٴ پانصد فرسخي نعره مي‌زند چه اينكه بهشت به فاصلهٴ پانصد فرسخي بوي طيّب و طاهري براي بهشتي مي‌فرستد

تفسير تسنيم


مؤمنون:114 قَالَ إِن لَّبِثْتُمْ إِلَّا قَلِيلًا لَّوْ أَنَّكُمْ كُنتُمْ تَعْلَمُونَ
ـ [خدا] گوید: [آری] جز اندکی درنگ نکردید! کاش شما جداً [این حقیقت را در تمام مدت عمر] مي‌دانستید.

______________
- جملة «لَّوْ أَنَّكُمْ كُنتُمْ تَعْلَمُونَ» با حرف تأکید «اِنَّ»، فعل «کنتم»، که تکوین شخصیتی را مي‌رساند، و فعل مضارع «تعلمون»، ضرورت توجه دائمی به ناپایداری و موقت بودن عمر را نشان مي‌دهد.


آیات 114-112 مربوط به عالم برزخ است که تاکنون چندین بار در سوره­های قبل و همچنین در این سوره به آن اشاره شده است. «مربوط به برزخ بودنِ» سئوال از آنجا معلوم می­شود که در آیه 113 جواب می­دهند یک روز یا کمتر درنگ کردیم و این جواب به غیر از زندگیِ برزخی به چیز دیگری نمی­خورد .

علت ذکر چنین سئوال و جوابی هم می­تواند سرزنش کافران باشد که کاش می­دانستید که قیامت چقدر به شما نزدیک است و اگر می­دانستید اینطور رفتار نمی­کردید .
ضمناً همینجا قابل ذکر است که در آیه آخر سوره نازعات بحث مختصری راجع به اینکه «مدت عالم برزخ یکروز بلکه کمتر از آن است»، شده است.

تفسیر گنجه ای

ویرایش بوسیله کاربر 1401/09/05 07:45:32 ب.ظ  | دلیل ویرایش: edit

ali Offline
#17 ارسال شده : 1401/09/02 08:34:16 ق.ظ
ali

رتبه: Advanced Member

گروه ها: Moderator, Administrators, member
تاریخ عضویت: 1390/03/24
ارسالها: 1,369

تشکرها: 4 بار
29 تشکر دریافتی در 29 ارسال
ترجمه تدبر و فهم سوره مومنون: نکات تفسیری ایات اخر سوره مومنون

مَن يَدْعُ مَعَ اللَّهِ إِلَهاً ءَاخَرَ لا بُرْهَنَ لَهُ بِهِ فَإِنَّمَا حِسابُهُ عِندَ رَبِّهِ إِنَّهُ لا يُفْلِحُ الْكَفِرُونَ

انصاریان: و هر کس با خدا معبود دیگری بپرستد [که] هیچ دلیلی بر حقّانیّت آن ندارد، حسابش فقط نزد پروردگار اوست؛ بدون تردید کافران، رستگار نمی شوند.

مراد از ((خواندن الهى غير از خدا))، اين است كه با وجود خدا اله ديگرى بخوانند، نه اينكه هم خداى را بخوانند و هم الهى ديگر را، چون مشركين يا اكثر ايشان اصلا خداى را نمى خوانند، بلكه تنها شركايى را كه ادعا مى كنند مى خوانند، ممكن هم هست مراد از دعا، اثبات خداى ديگر باشد، چون خواندن خدايى غير از آفريدگار منفك از اثبات آن نيست .
قيد ((لا برهان له به )) قيدى است توضيحى براى خدايان ادعايى كه مى فهماند معبود
ديگرى كه برهان بر معبوديتش باشد غير از خدا نيست بلكه برعكس ، برهان بر نبود چنين معبودهايى قائم است هر چه مى خواهد باشد

ترجمه تفسير الميزان جلد 15 صفحه : 106

حالت کلی سخن در آیه های 115 تا 118 این است که ای پیامبر ! بالاخره ، هرچه باشد ، این کافران نه درحالتی هستند که امید هدایتشان را داشته باشی ، نه درحالتی هستند که به عذاب هلاکــت دستجمعی دچارشوند ، لذا باید صبرو مدارا وکجدار و مریز کنی تا شرایط تغییرکند ، لذا برای آنها استغفار و استرحام کن

تفسیر گنجه ای

ویرایش بوسیله کاربر 1401/09/05 07:56:58 ب.ظ  | دلیل ویرایش: edit

ali Offline
#18 ارسال شده : 1401/09/08 09:00:12 ق.ظ
ali

رتبه: Advanced Member

گروه ها: Moderator, Administrators, member
تاریخ عضویت: 1390/03/24
ارسالها: 1,369

تشکرها: 4 بار
29 تشکر دریافتی در 29 ارسال
تدبر و فهم سوره مومنون : نكات تفسيري سورهمومنون از تفسير تسنيم

وَهُوَ الَّذِي أَنْشَأَ لَكُمُ السَّمْعَ وَالْأَبْصَارَ وَالْأَفْئِدَةَ قَلِيلًا مَا تَشْكُرُونَ ﴿۷۸﴾
و اوست آن كس كه براى شما گوش و چشم و دل پديد آورد چه اندك سپاسگزاريد (۷۸)
وَهُوَ الَّذِي ذَرَأَكُمْ فِي الْأَرْضِ وَإِلَيْهِ تُحْشَرُونَ ﴿۷۹﴾و اوست آن كس كه شما را در زمين پديد آورد و به سوى اوست كه گرد آورده خواهيد شد (۷۹)
وَهُوَ الَّذِي يُحْيِي وَيُمِيتُ وَلَهُ اخْتِلَافُ اللَّيْلِ وَالنَّهَارِ أَفَلَا تَعْقِلُونَ ﴿۸۰﴾و اوست آن كس كه زنده مى ‏كند و مى‏ ميراند و اختلاف شب و روز از اوست مگر نمى‏ انديشيد (۸۰)



﴿وَهُوَ الَّذِي أَنشَأَ لَكُمُ السَّمْعَ وَالْأَبْصَارَ وَالْأَفْئِدَةً قَلِيلاً مَّا تَشْكُرُونَ﴾ شكر چشم و گوش و قلب چيست؟
شكر تنها به اين نيست كه كسي بگويد «الحمد لله» .شكرِ اصلي, صرفِ نعمت است در راهي كه خداي سبحان اين نعمت را براي آن راه مشخص كرده است و انسان را راهنمايي كرده در بخشهايي از قرآن كريم فرمود ما با اينكه به اينها چشم و گوش داديم به اينها عقل داديم اينها از چشمشان استفاده نكردند از گوششان استفاده نكردند
در سوره ي مباركه ي «احقاف» آيه ي 26 فرمود: ﴿وَجَعَلْنَا لَهُمْ سَمْعاً وَأَبْصاراً وَأَفْئِدَةً فَمَا أَغْنَي عَنْهُمْ سَمْعُهُمْ وَلاَ أَبْصَارُهُمْ وَلاَ أَفِئِدَتُهُم مِن شَيْ‌ءٍ إِذْ كَانُوا يَجْحَدُونَ بِآيَاتِ اللَّهِ وَحَاقَ بِهِم مَّا كَانُوا بِهِ يَسْتَهْزِئُونَ﴾ فرمود ما به اينها چشم داديم اينها از چشم استفاده نكردند ما به اينها گوش داديم اينها از گوش بهره نبردند ما به اينها قلب عطا كرديم آنها از دل استفاده نكردند خب آنها همه ي بهره‌هاي مادّي را كه مي‌برند در ساختن خانه‌ها در كشاورزيها در دامداريها در تجارتها در ازدواجها در جنگ و صلحها از همه ي مجاري ادراكي استفاده مي‌كنند چرا اينها از گوش استفاده نكردند چطور شده از چشم استفاده نكردند چطور شد از دل بهره نبردند كدام بهره را بايد از چشم و گوش ببرند كه نبردند.
بهره ي از چشم و گوش اين نيست كه انسان حياتِ حيواني داشته باشد بهره ي از چشم و گوش اين است كه در كلّ عالَم سفر كند با همسفري يعني سفرِ «مِن الخلق إلي الخلق» بايد باشد اما «بالحق» هر چيزي را مخلوقِ خدا بداند فعلِ خدا بداند خود را كه عالِم است علمش را كه چراغ است خارج را كه خلقت است مخلوق است معلوم است معلوم و علم و عالِم هر سه را فيض خدا بداند
فرمود خداي سبحان به اينها چشم و گوش داد ولي اينها شكر نكردند نه يعني نگفتند «الحمد لله» كه ما چشم و گوش داديم بلكه اين نعمت را در جاي خود صرف نكردند



خداي سبحان شما را در زمين خلق كرد و مرگ هم بين راه است نه پايان راه يك متحرّك بدون اينكه در وسط نابود بشود سيرش را ادامه مي‌دهد تا به عذاب يا ثواب الهي برسد مرگ به اين معنا كه اين متحرّك نابود بشود يك چند صباحي دوباره زنده بشود اين‌چنين نيست انسان كادح است ﴿كَادِحٌ إِلَي رَبِّكَ كَدْحاً فَمُلاَقِيهِ﴾ بين راه هرگز نه تعطيل مي‌شود نه ابطال. جا براي عُطله و بطلان نيست كه وسط نابود بشود دوباره سر در بياورد بدن مي‌پوسد ولي بالأخره يك بدن ديگري در برزخ هست تا در قيامت آن بدنِ اصلي زنده بشود پس انسان بدون عُطله و بطلان بدون اينكه وسط نابود بشود يك حفره ي ناپديدي پديد بيايد اين راه را ادامه مي‌دهد اين همان رجوع به قيامت است رجوع به لقاي خداست رجوع به اسماي حسناي الهي است فرمود: ﴿وَهُوَ الَّذِي ذَرَأَكُمْ فِي الْأَرْضِ وَإِلَيْهِ تُحْشَرُونَ ٭ وَهُوَ الَّذِي يُحيْي وَيُمِيتُ﴾ در دنيا مي‌بينيد يك عدّه را زنده مي‌كند يك عدّه را مي‌ميراند همين معنا هم در جريان قيامت هست

بَلْ قَالُوا مِثْلَ مَا قَالَ الْأَوَّلُونَ ﴿۸۱﴾[نه] بلكه آنان [نيز] مثل آنچه پيشينيان گفته بودند گفتند (۸۱) قَالُوا أَإِذَا مِتْنَا وَكُنَّا تُرَابًا وَعِظَامًا أَإِنَّا لَمَبْعُوثُونَ ﴿۸۲﴾گفتند آيا چون بميريم و خاك و استخوان شويم آيا واقعا باز ما زنده خواهيم شد (۸۲) لَقَدْ وُعِدْنَا نَحْنُ وَآبَاؤُنَا هَذَا مِنْ قَبْلُ إِنْ هَذَا إِلَّا أَسَاطِيرُ الْأَوَّلِينَ ﴿۸۳﴾درست همين را قبلا به ما و پدرانمان وعده دادند اين جز افسانه ‏هاى پيشينيان [چيزى] نيست (۸۳)


اين ﴿تَشَابَهَتْ قُلُوبُهُمْ﴾ نشان مي‌دهد كه دلهاي اينها شبيه هم است فكرهاي اينها شبيه هم است در اين آيه هم فرمود: ﴿بَلْ قَالُوا مِثْلَ مَا قَالَ الْأَوَّلُونَ﴾ چرا مانند گذشته حرف مي‌زدند چون در آن سور‌ه مشخص شد كه ﴿تَشَابَهَتْ قُلُوبُهُمْ﴾ طرز تفكّر آنها يكي است اگر دلهاي اينها شبيه هم است افكار اينها هم شبيه هم است آنها مقلّدانه يا مستبعدانه منكر معاد بودند اينها هم بشرح ايضاً چون اينها مثل گذشته فكر مي‌كنند همين دو محذور را دارند ﴿بَلْ قَالُوا مِثْلَ مَا قَالَ الْأَوَّلُونَ﴾ خب اوّلون چه مي‌گفتند اينها چه مي‌گويند؟ اينها مي‌گويند: ﴿قَالُوا أءِذَا مِتْنَا وَكُنَّا تُرَاباً وَعِظَاماً ءَإِنَّا لَمَبْعُوثُونَ﴾ ما وقتي مُرديم و خاك شديم و به صورت استخوان پوسيده در آمديم دوباره زنده مي‌شويم خب اينكه برهان نيست اين استبعاد است
قرآن كريم چند بار فرمود شما كه موجوديد اولاً روحتان كه هرگز از بين نمي‌رود چه اينكه در جريان شهدا فرمود هم ﴿لاَ تَحْسَبَنَّ﴾ آمده هم ﴿لاَ تَقُولُوا﴾ آمده كه اينها كاملاً زنده‌اند اين اختصاصي به شهيد ندارد كساني كه بالاتر از شهيدند يا هم‌سطح شهيدند آنها هم همين طورند پايين‌تر از شهيد هم همين طورند اين دو نفر كه به ميدان رفتند اين طور نيست كه حالا روحِ يكي بشود مجرّد روح ديگري مجرّد نشود كه فرمود: ﴿لاَ تَحْسَبَنَّ الَّذِينَ قُتِلُوا فِي سَبِيلِ اللّهِ أَمْوَاتاً﴾ بلكه احيا هستند ديگران هم كه مي‌ميرند همين طورند اين راجع به روح.
راجع به بدن هم فرمود شما يك وقت «ليس» تامّه بوديد بعد «ليس» ناقصه شديد كه اصلاً قابل ذكر نبوديد الآن به اين صورت در آمديد در جريان معاد وقتي آنها مي‌گويند چه كسي مي‌تواند انسان را زنده كند برهان راجع به پيغمبر(صلّي الله عليه و آله و سلّم) بر آنها نقل مي‌كرد آنها سرافكنده مي‌شدند ﴿فَسَيُنْغِضُونَ إِلَيْكَ رُؤُوسَهُمْ﴾ حرفي براي گفتن ندارند سر خم مي‌كنند سر به زير مي‌شوند يعني وقتي آنها بگويند چه كسي ما را زنده مي‌كند جواب اين است كه آن كسي كه اوّلين بار شما را ايجاد كرده است اين كار كه آسان‌تر از اوست


اين ﴿مَا سَمِعْنَا بِهذَا فِي آبَائِنَا الْأَوَّلِينَ﴾ معنايش اين نيست كه دعوتِ به معاد بي‌سابقه بود معنايش اين است كه دعوت به معاد سابقه داشت ولي نه در گذشته نه در حال نه زمان نياكان ما نه در عصر ما هيچ مُرده‌اي برنگشت زنده بشود لذا گفتند: ﴿لَقَدْ وُعِدْنَا نَحْنُ وَآبَاؤُنَا هذَا﴾چون فكر مي‌كردند كه معاد, عودِ به دنياست و كسي كه مُرده دوباره به دنيا برنگشت در تمام اين قرنها مي‌گويند اين حرفي است كه اسطوره و افسانه است براي اينكه نياكان ما هم شنيده بودند كه انبيا مي‌گويند بعد از مرگ حيات هست اين حرف از ديرزمان بود ولي در طيّ اين قرون هيچ مُرده‌اي برنگشت اينكه مي‌گويند ﴿مَا سَمِعْنَا بِهذَا فِي آبَائِنَا الْأَوَّلِينَ﴾ با اينكه الآن مي‌گويند: ﴿لَقَدْ وُعِدْنَا نَحْنُ وَآبَاؤُنَا هذَا مِن قَبْلُ﴾ اين جمعش محال است كه نه اينكه اين حرفها بي‌سابقه است پدران ما هم همين حرف را شنيدند ولي چون پدران ما قبول نكردند دليل بر بطلان است


معيار عزّت و شرفِ انبيا و مؤمنين ياد خدا و اطاعت فرمان خداست

اين ياد خدا و فرمان خدا به صورت قرآن كريم ممثّل شد لذا مي‌فرمايد اين قرآن ﴿لَذِكْرٌ لَكَ وَلِقَوْمِكَ﴾ بنابراين اگر در آيه‌اي كه قبلاً بحث شد در همين سوره ي مباركه ي «مؤمنون» كه فرمود: ﴿بَلْ أَتَيْنَاهُم بِذِكْرِهِمْ فَهُمْ عن ذِكْرِهِم مُعْرِضُونَ﴾ اين ذكر به معناي فخر و مقام و شرف معنا شد يعني آنچه مايه شرف شماست ما آورديم چه چيزي مايه شرف شماست ﴿ذِكْرِ اللَّهِ﴾ و اگر در تفسير سيدناالاستاد در الميزان و در كتابهاي ديگر ذكر به معناي ذكر خداي سبحان شد آن چون سببِ اين شرف است در فضايي كه درباره ي شرف و افتخارات سخن به ميان مي‌آيد قرآن بايد بيان كند كه آنچه سبب شرف و افتخارِ شماست ما گفتيم و آن اين است كه شما به عزيزِ مطلق و شريفِ مطلق به كاملِ مطلق سر بسپاريد بنابراين اين دوتا ذكر در طول هم‌اند ذكرِ به معناي شرف و فخرِ ملّي اين در سايه ي ذكرِ ياد حق و ذُكرِ نام حق و ياد حق خواهد بود.


مطلب ديگر اين است كه تناسخ يك فكرِ رايج آن روزِ حجاز نبود لذا در قرآن كريم درباره ي بطلان تناسخ بالصراحه چيزي نيامده لكن فرمود رجوع به دنيا مطلقا ممنوع است در همين سوره ي مباركه ي «مؤمنون» در آيات بعد خواهد آمد كه ﴿وَمِن وَرَائِهِم بَرْزَخٌ إِلَي يَوْمِ يُبْعَثُونَ﴾ يعني اينها وقتي از دنيا هجرت كردند وارد برزخ مي‌شوند و ديگر خبري نيست تا روز قيامت زنده بشوند گرچه حياتِ برزخي دارند پس كسي از برزخ به دنيا نمي‌آيد خواه به صورت تناسخ خواه به صورت غير تناسخ.

سوره ي مباركه ي «مؤمنون» آيه ي صد همين است كه ﴿وَمِن وَرَائِهِم بَرْزَخٌ إِلَي يَوْمِ يُبْعَثُونَ﴾ ـ ان‌شاءالله ـ بعد از چند آيه به خواست خدا به اين مي‌رسيم. بالأخره بعد از دنيا برزخ هست و اين برزخ همچنان ادامه دارد تا قيامت ديگر كسي بعد از مرگ از برزخ وارد دنيا نخواهد شد خواه به صورت تناسخ خواه به صورت غير تناسخ آنها چون مي‌خواهند جلويشان باز باشد اين كار را مي‌كنند البته آنها منكر تناسخ هم بودند چون اگر حساب و كتابي در كار باشد ولو به نحو تناسخ ﴿بَلْ يُرِيدُ الْإِنسَانُ لِيَفْجُرَ أَمَامَهُ﴾ صادق نيست آنها مي‌خواهند بگويند آخرِ خط مسئله ي مرگ است بعد از مرگ خبري نيست نه كسي به دنيا برمي‌گردد نه كسي از آن طرف راهش را ادامه مي‌دهد نفيِ محض است ﴿بَلْ يُرِيدُ الْإِنسَانُ لِيَفْجُرَ أَمَامَهُ﴾ اين است.

اينكه قرآن كريم مي‌فرمايد ما حرفهاي انبياي قبلي را تصديق مي‌كنيم براي اينكه نياز بشر چه در گذشته و چه در حال مشترك است آنچه به نياز مشترك برمي‌گردد ﴿مُصَدِّقاً لِمَا بَيْنَ يَدَيْهِ﴾ مطرح است آنچه مربوط به متغيّرات است بر اساس ﴿لِكُلٍّ جَعَلْنَا مِنْكُمْ شِرْعَةً وَمِنْهَاجاً﴾ مطرح شده است در چنين فضايي اين كار را كردند.

ویرایش بوسیله کاربر 1401/09/08 11:36:28 ق.ظ  | دلیل ویرایش: edit

کاربرانی که در حال مشاهده انجمن هستند
Guest (4)
جهش به انجمن  
شما مجاز به ارسال مطلب در این انجمن نمی باشید.
شما مجاز به ارسال پاسخ در این انجمن نمی باشید.
شما مجاز به حذف مطلب ارسالی خود در این انجمن نمی باشید.
شما مجاز به ویرایش مطلب ارسالی خود در این انجمن نمی باشید.
شما مجاز به ایجاد نظر سنجی در این انجمن نمی باشید.
شما مجاز به رای دادن در این انجمن نمی باشید.

قدرت گرفته از YAF 1.9.6.1 | YAF © 2003-2022, Yet Another Forum.NET
این صفحه در مدت زمان 4.341 ثانیه ایجاد شد.