logo
پر بازدید ترین عناوین تالار از ابتدا: مطالب زیبا با آیات (تعداد مشاهده:151517)    ایه 59 سوره احزاب(حجاب):زنان مسلمان،جلباب(روپوش) رابه بدن خود نزدیک کنند تا مورد اذیت قرار نگیرند (تعداد مشاهده:104837)    آیا زنان کفار که به اسارت مسلمانان در می آیند بر مسلمانان حلال میشوند و زناشویی با آنها اشکال ندارد (تعداد مشاهده:95814)    اوقات نماز های یومیه در قران (تعداد مشاهده:80800)      پر بازدید ترین عناوین سه ماه گذشته: تدبر و فهم سوره روم    💮زن و مرد در رسيدن به خردمندي و كمال و معنويت تفاوتي ندارند*    اقسام هدايت:کدام یک ازهدایتها وظیفه پیامبر است و کدام ،نیست؟    تجسم اعمال :چهره باطن اعمال ما چيست؟       آخرین رویداد تالار: برگزاري دوره جديد مجازي اموزش روش ساده فهم قران       

توجه

Icon
Error

ali Offline
#1 ارسال شده : 1401/02/17 10:07:53 ق.ظ
ali

رتبه: Advanced Member

گروه ها: Moderator, Administrators, member
تاریخ عضویت: 1390/03/24
ارسالها: 1,270

تشکرها: 4 بار
29 تشکر دریافتی در 29 ارسال

ترجمه تدبر و فهم سوره الروم

سئوال 1: مغلوب شدن روميان و نزول سوره روم در سال چندم بعثت بوده؟ وعده قران براي پيروزي دوباره سپاه روم،در چه سالي محقق شد؟

روم:2 غُلِبَتِ الرُّومُ
رومیان [در نبرد با سپاه ایران] شکست خوردند،

روم:3 فِي أَدْنَى الْأَرْضِ وَهُم مِّن بَعْدِ غَلَبِهِمْ سَيَغْلِبُونَ
در پائین‌ترین زمین [از نظر ارتفاع نسبت به سطح دریا]3 و آن‌ها پس از شکست‌شان به زودی پیروز می‌شوند.

فِي بِضْعِ سِنِينَ لِلَّهِ الْأَمْرُ مِن قَبْلُ وَمِن بَعْدُ وَيَوْمَئِذٍ يَفْرَحُ الْمُؤْمِنُونَ روم:4
در چند سال [آینده]. امر از آنِ خداست [نه ابرقدرت‌ها]، چه قبل و چه بعد [از این شکست و پیروزی] و در آن روز مؤمنین [از تضعیف ابر قدرتی که بر آن‌ها سلطه داشت] خوشحال خواهند شد.5

______________
2 – اشاره‌ای است به شکست ابرقدرت روم شرقی، از ابر قدرت ایران در سال نهم بعثت. خسرو پرویز پادشاه ساسانی با استفاده از آشفتگی اوضاع سیاسی امپراتوری روم شرقی [بیزانس]، پس از کودتای نظامی و کشته شدن امپراطور و خاندانش، به قلمرو آن دولت در میان رودان شمالی، ارمنستان، گرجستان، آسیای صغیر، سوریه و مصر حمله کرد و سرانجام پس از پیروزی‌های گسترده، اورشلیم را تسخیر و به نزدیکی کنستانتینوپل [قسطنطنیه] پایتخت روم شرقی، یعنی قلمرو قبلی دوران هخامنشی رسید و هراکلیوس را اسیر و زندانی کرد.
رومیان پس از این شکست بزرگ، به تدریج بر اختلافات خود فائق آمده و با تجدید قوا و همبستگی موفق می‌شوند از سال میلادی 622 به تدریج شهرها و مناطق از دست داده را پس بگیرند، و حتی آتشکده بزرگ آذرگشسب را ویران کنند. سرانجام با اشغال تیسفون پایتخت ساسانی، خسرو پرویز که اکثر سرداران خود را به بهانه عدم موفقیت در جنگ کشته و مورد نارضایتی شدید ارتش و توده‌های مردم بود، فرار می‌کند و توسط فرماندهان پادگان تیسفون و گروهی از بزرگان دستگیر و زندانی و در سال 628 میلادی کشته می‌شود و پسر او شیرویه که مادرش دختر قیصر روم بود، به قدرت می‌رسد.

تفسير بازرگان

"جنگ‌های ایران و روم در زمان خسروپرویز
پیامبر اسلام حضرت محمد(ص) در سال 570 میلادی متولد و در سن چهل سالگی یعنی در سال 610 میلادی از سوی خداوند به رسالت مبعوث شد. بعد از خلع موریس از سمت امپراتوری روم و سپس قتل وی، خسروپرویز پادشاه ایران برای اعلان جنگ به بیزانس بهانه‌ای مناسب پیدا کرد و از سال 604 میلادی نبردهایی را با بیزانس آغاز کرد که به مدتی طولانی، یعنی بیست و چهار سال، تا سال 628 میلادی، ادامه ‌یافت.
در واقع این جنگ‌ها را به دو مرحله می‌توان تقسیم کرد: در مرحله ‌اول جنگ‌ها عمدتاً پیروزی با سپاه ایران بود و سرداران سپاه خسروپرویز یعنی شاهین و شهر براز شکست‌های سختی بر رومیان وارد کرده و در نواحی شامات و مصر و آسیای صغیر پیشروی کردند. دوره فتوحات و پیروزی‌های سپاه ساسانی بر لشکر بیزانس از سال 604 تا 622 میلادی بود، اوج پیروزی‌های خسروپرویز در سال 616 میلادی بود که تقریباً منطبق با سال هفتم بعثت می‌باشد، یعنی زمانی که مسلمانان در شرایط بسیار سخت و بحرانی در مکه به سر می‌بردند.
اما مرحله دوم این جنگ‌ها زمانی است که هرقل- هراکلیوس- امپراتور روم که جانشین فوکاس شده بود. هراکلیوس وقتی دید تلاش‌هایش برای وادار کردن خسروپرویز به مصالحه نتیجه‌ای ندارد، با استفاده از برتری دریایی، به قلمرو ساسانیان حمله برد که نهایتاً این دوره از جنگ‌ها با شکست خسروپرویز و خلع وی از سلطنت پایان یافت. این مرحله از جنگ‌های ایران و روم که با برتری قابل توجه رومیان همراه بود سال‌های 628 ـ 622 میلادی را در بر می‌گیرد که منطبق با سال‌های اقامت پیامبر(ص) و مسلمانان در مدینه است، و شکست قطعی خسروپرویز و برکناری او از سلطنت مطابق با سال‌های پنجم یا ششم هجری قمری است که طی آن دو موفقیت بزرگ نصیب مسلمانان شد، یکی پیروزی در غزوه خندق و دیگری صلح حدیبیه ـ که آن هم پیروزی بزرگی برای مسلمانان بود ـ و این مسئله دقیقاً با پیشگوئی اعجازآمیز قرآن تطابق دارد."

نقل از مقاله نگاه قرآن به جنگ های ایران و روم، رضا نیک بین
"
در سال ۶۲۷ میلادی هراکلیوس شکست سختی به سپاه ایران در نبرد نینوا وارد آورد و وارد دستگرد در نزدیکی تیسفون، پایتخت ساسانیان شد و سپس پیامی مبنی بر درخواست مذاکرات صلح به تیسفون ارسال کرد. در تیسفون صاحب منصبان و نظامیان خسروپرویز را از پادشاهی خلع و زندانی کردند و پسر وی شیرویه را با نام قباد دوم به سلطنت برگزیدند. قباد شرایط صلح رومیان را پذیرفت و جنگ در ۶۲۸ میلادی پایان یافت. در نهایت، این جنگ با تضعیف شدید هر دو امپراتوری، زمینهٔ فتوحات مسلمانان در کمتر از یک دهه بعد را فراهم ساخت." نقل از ويكي پديا

سئوال 2:
چرا پيروزي يا شكست روميان براي اعراب يا مسلمانان مهم بوده است؟ علت خوشحالي مسلمانان در ايه 4 سوره روم چه بوده است؟


پاسخ 1
– اعراب در آن دوران تحت نفوذ و سیطره دولت‌های مختلف ایران بودند و شاپور دوم [ذوالاکتاف] پس از شکست سخت اعراب، به روایتی کِتف‌های آنان را برای عبور ریسمان اسارت سوراخ کرده بود! بنابراین دشمنی اعراب با ابر قدرت ساسانی به مراتب بیش از حکومت روم شرقی [بیزانس] بود که در فاصله‌ای بسیار دور با سرزمین آن‌ها قرار داشت.

بازرگان

پاسخ 2:

امپراطوری روم شرقی، بیزانس، که مرکز آن همین استانبول فعلی بوده، شکست خورده بود و مسلمانان نسبت به سرنوشت آن کشور که هر چه باشد پادشاه آن مسیحی بوده، علاقمندتر بوده­اند (تا طرف مقابل که به نظر آنها مشرک بوده) و این شکست روحیه مسلمانان را پائین آورده بود. در قرآن در این آیه ها خبر از پیروزی قریب­الوقوع رومیان «فی بضع سنین» (یعنی در کمتر از ده سال) داده شده است. و ما برای واقع شدن این پیروزی و درست در آمدن این وعده، علاوه بر دلایل تاریخی، همین یک دلیل عقلی برایمان بس است که اگر اینطور نشده بود، امروز صدای خنده و مسخره کفار و منافقان و ملحدان حتی از پس این چهارده و اندی قرن، گوش­مان را پاره می­کرد.

هم مسلمانان برای تحقق این وعده الهی روزشماری می­کردند و هم کفار و منافقین حساس بودند که اگر این وعده عملی نشود خوب دستاویزی برای آنها پیدا می­شود تا اساس اسلام را مورد تخریب قرار دهند.

اما در سال نهم پس از نزول این آیه، این پیروزی محقق گشت. و کفار و منافقین یکبار دیگر سرخورده گردیدند.

پیش­بینی به این روشنی، آنهم با ذکر مدت، آنهم درباره چیزی که مسلمین هیچ اثر و نقشی در تحقق آن نداشتند، غیر از آنکه به مبدأ امر نسبت داده شود راه عقلی دیگری ندارد.

تفسير مرحوم گنجه اي

پاسخ 3:

معنای آیه «و یومئذ یفرح المؤمنون بنصر الله ینصر من یشاء و هو العزیز الرحیم» این است که روزی که روم غلبه می‌کند مؤمنان به نصرت خدا ـ که وعده دیگر اوست خوشحال می‌شوند - و با خود می‌گویند خدا دو وعده داده بود، یکی پیشگوئی غلبه روم بود و دوم یاری شدن مؤمنان که اولی صورت خارج به خود گرفت، پس معلوم می‌شود آن دیگری هم خواهد شد

تفسير الميزان

پاسخ 4

پيروزى روميان مقارن پيروزى مسلمين در جنگ بدر بود؛ زيرا جنگ بدر در سال دوم هجرت واقع شد، و فاصله سال هفتم بعثت تا سال دوم هجرت ـ چنانچه خود سال هفتم را نيز در نظر بگيريم ـ نه سال مى شود، و بدون آن هشت سال. به اين ترتيب پيروزى روميان، و پيروزى مسلمين نزديك به هم بود و در واقع مسلمانان از دو جهت شاد شدند، يكى پيروزى اهل كتاب يعنى روميان بر مجوسيان كه صحنه اى از غلبه خداپرستى بر شرك بود و شكست آنها مايه خوشحالى مشركان مكه شده بود، و ديگر پيروزى چشمگير خودشان در جنگ بدر، بر مشركان.
تفسير نمونه

پاسخ 5

نظر مرحوم دکتر شریعتی هم در این مورد قابل تأمل است که ضمن رد نظرات برخی مفسرین در مورد علت خوشحالی مؤمنین، اعتقاد دارد: «اولاً، زرتشتی‌ها در عصر پیغمبر، مثل مسیحی‌ها اهل کتاب تلقی می‌شدند و ثانیاً، این چه افتخاری است برای مؤمنینی که در زیر ضربات شکنجه امّیه بن خلف جان می‌دهند؟ و چرا باید از پیروزی امپراتور روم شادمان بشوند؟ این چه جور خوشحالی است؟ و...» (شریعتی، 1389: 48 و49)

https://www.roshdmag.ir/fa/article/22190/

پاسخ6

﴿لِلَّهِ الْأَمْرُ مِن قَبْلُ وَمِنْ بَعْدُ وَيَوْمَئِذٍ يَفْرَحُ الْمُؤْمِنُونَ﴾

اين ﴿يَوْمَئِذٍ يَفْرَحُ الْمُؤْمِنُونَ﴾ اين ناظر به پيروزي خود مسلمان‌هاست در جنگ بدر اين وعده الهي است
آيا خوشحالي مسلمين براي آن است كه رومي‌ها بر ايراني‌ها پيروز شدند كه اين دليل مي‌خواهد
يا نه, براي اينكه همزمان جريان جنگ بدر اتفاق افتاده و در بدر مسلمان‌ها پيروز شدند همزمان ﴿يَوْمَئِذٍ يَفْرَحُ الْمُؤْمِنُونَ ٭ بِنَصْرِ اللَّهِ﴾ نصر خدا نسبت به مؤمنان است وعده خدا نسبت به مؤمنان است
در همين سورهٴ مباركهٴ «روم» آخرين آيه يعني آيه شصت اين است ﴿فَاصْبِرْ إِنَّ وَعْدَ اللَّهِ حَقٌّ وَلاَ يَسْتَخِفَّنَّكَ الَّذِينَ لاَيُوقِنُونَ﴾ اين از باب ردّ العجز الي الصدر نشان مي‌دهد كه صدر و ساقه اين سورهٴ نوراني ناظر به پيروزي مسلمان‌هاست بنابراين اگر وعده است وعده الهي نسبت به پيامبر و پيروان آن پيامبر(عليه و علي آله آلاف التحيّة و الثناء) است چنين وعده‌اي را خدا نه به رومي‌ها داد نه به ديگران, نصر خدا براي پيامبران و پيروان آنهاست چنين وعده‌اي را نه به اهل شرق داد نه به اهل غرب
بنابراين اثبات اينكه مشركان خوشحال شدند از آيه برنمي‌آيد

پرسش: سخن از اِخبار الهي است؟ پاسخ: اخبار الهي كه الآن هست در ظرف اخبار اينها خوشحال نمي‌شوند در ظرف مخبر‌عنه خوشحال مي‌شوند فرمودند: ﴿يَوْمَئِذٍ يَفْرَحُ الْمُؤْمِنُونَ﴾ نه اليوم كه ما خبر داديم ﴿يَفْرَحُ الْمُؤْمِنُونَ﴾ اليوم كسي خوشحال نمي‌شود الآن معتقد مي‌شود و اين اعتقاد هم يك امر علمي است نظري است امر رواني نيست اما نشاط يك امر رواني است آن روزي كه رومي‌ها پيروز شدند آن روز مؤمنان خوشحال مي‌شوند آيا نشاط مؤمنان براي آن است كه رومي‌ها بر ايراني‌ها پيروز شدند يا نه, براي اينكه همزمان خودشان در بدر پيروز شدند
گذشته از اينكه تا خبر پيروزي رومي‌ها به اينها برسد زمان مي‌برد.مسلمان‌ها از كجا مي‌فهمند كه ايراني‌ها پيروز شدند آيه هم كه نازل نشده تا خبر به اينها برسد چند روز طول مي‌كشد اين‌چنين نيست كه اگر ايراني‌ها پيروز شدند همان روزي كه ايراني‌ها پيروز شدند مسلمان‌ها خوشحال بشوند بايد بگوييم بعد از دو, سه ماه خوشحال شدند

ايت اله جوادي املي


پاسخ 7

بِنَصْرِ اللَّهِ یَنْصُرُ مَنْ یَشاءُ وَ هُوَ الْعَزِیزُ الرَّحِیمُ.
لفظ «بنصر» متعلّق است به «یفرح» مراد از آن نصرت خداست نسبت به اهل روم، یعنی روزی که خدا رومیان را یاری کرد مؤمنان به واسطه آن شاد می‌شوند وَ هُوَ الْعَزِیزُ الرَّحِیمُ تعلیل یَنْصُرُ مَنْ یَشاءُ است یعنی خدا قدرت یاری کردن دارد، و رحمتش اقتضاء یاری کردن می‌کند.
تفسير احسن الحديث


منظور از ادني الارض چيست؟

روم:3
فِي أَدْنَى الْأَرْضِ وَهُم مِّن بَعْدِ غَلَبِهِمْ سَيَغْلِبُونَ
در پائین‌ترین زمین [از نظر ارتفاع نسبت به سطح دریا]3 و آن‌ها پس از شکست‌شان به زودی پیروز می‌شوند.

پاسخ 1:
– رومیان در سال 614 میلادی در فلسطین در ناحیه «بحرالمیت» [دریای مُرده] که از نظر جغرافی‌دانان پایین‌ترین نقطه زمین از سطح دریاهای آزاد است، از سپاه ایران شکست سختی خوردند و اورشلیم پایتخت فلسطین در فاصله حدود 20 کیلومتری دریاچه به تصرف ایران درآمد. ارتفاع این منطقه 422 متر پایین‌تر از سطح دریا می‌باشد که در سال 1935 میلادی محاسبه و امروز با کمک ماهواره دقیقاً تأیید شده و قرآن در 14 قرن قبل به آن اشاره کرده است.

«ادنی» [پایین‌ترین]، از نظر لغوی در برابر «اعلی» [مرتفع‌ترین] قرار دارد. برخی از مفسرین «ادنی» را نزدیک‌ترین محل نسبت به رومیان گرفته‌اند، در حالی که تمام مناطق متصرفه متعلق به خود رومیان بود، نه نزدیک به آنان، مگر آن‌که نزدیک‌تر را به پایتخت آنان [قسطنطنیه – کنستانتینوپل] بگیریم که به قلب قدرت نزدیک بود! این محل با مکه، مرکز مسلمانان نیز حدود 1200 کیلومتر فاصله دارد و نمی‌تواند نزدیک به آن‌ها هم باشد.


تفسير بازرگان

پاسخ 2
آیه 3: عبارت «نزدیک­ترین زمین» که در آیه مطرح شده، «نزدیک­ترین زمین نسبت به مکه» بوده زیرا هنگام نزول این سوره ، هنوز هجرت وقوع نیافته بود.

تفسير مرحوم گنجه اي

منظور از «و این شکست در سرزمین نزدیکی واقع شد نزدیک به شما مردم مکه»، در شمال جزیره عرب، در اراضی شام، در منطقه‌ای میان «بُصری» و «اذرعات». از اینجا معلوم می‌شود که منظور از «روم» روم شرقی است ونه روم غربی.

به اعتقاد علامه طباطبائی: «ظاهراً مراد به کلمه «ارض» سرزمین حجاز و مراد «ادنی الارض» نزدیکی‌های این سرزمین است و لام در کلمه‌ «الارض» لام عهد است.» (طباطبائی، 1367، ج16: 245)

پاسخ 3:
بعضی از مفسران مانند مرحوم شیخ طوسی در تبیان احتمال داده‌اند که منظور نقطه نزدیکی به سرزمین ایرانیان بوده است یعنی در محلی واقع شد که نزدیک‌ترین نقطه میان ایران و روم بود. (تفسیر تبیان، ج8، ص206)

پاسخ 4
تفسیر دیگری وجود دارد و آن این است که منظور از زمین، زمین روم است، یعنی آن‌ها در نزدیک‌ترین سرحداتشان با ایران گرفتار شکست شدند و این اشاره به اهمیت و عمق این شکست است. چرا که شکست در نقطه‌های دور دست و مرزهای بعید، چندان مهم نیست، مهم آن است که کشوری در نزدیک‌ترین مرزهایش به دشمن که از همه جا قوی‌تر و نیرومندتر است گرفتار شکست شود. بنابراین ذکر جمله «فی ادنی الارض» اشاره‌ای خواهد بود به اهمیت این شکست و طبعاً پیشگوئی از پیروزی طرف مغلوب ظرف چند سال آینده واجد اهمیت بیشتری خواهد بود که جز از طریق اعجاز قابل پیش‌بینی نیست. (مکارم شیرازی و همکاران،1371، ج16: 361و362)




كلمات كليدي: تدبر سوره روم ايران پيروزي شكست نصر

ویرایش بوسیله کاربر 1401/04/04 11:22:11 ق.ظ  | دلیل ویرایش: edit

ali Offline
#2 ارسال شده : 1401/02/24 10:07:01 ق.ظ
ali

رتبه: Advanced Member

گروه ها: Moderator, Administrators, member
تاریخ عضویت: 1390/03/24
ارسالها: 1,270

تشکرها: 4 بار
29 تشکر دریافتی در 29 ارسال
ترجمه تدبر و فهم سوره روم

پرسش: مفهوم ايه 10 روم چيست؟ از دو احتمال موجود در ترجمه أَسَاءُوا السُّوأَى كدام صحيح است؟
روم:10
ثُمَّ كَانَ عَاقِبَةَ الَّذِينَ أَسَاءُوا السُّوأَى أَن كَذَّبُوا بِآيَاتِ اللَّهِ وَكَانُوا بِهَا يَسْتَهْزِئُونَ
سپس، سرانجام کسانی که مرتکب تبه‌کاری شدند به آنجا رسید که یکسره آیات خدا را تکذیب و آن را به تمسخر گرفتند.
______________
پاسخ 1
– فعل «اساؤا» [مثل احسنوا- نیکی کردند]، معنای «بد کردند» می‌دهد. آمدن اسم یا مصدر «سُوآی» [که مؤنث اسوء = بدتر، می‌باشد] به دنبال آن، به نظر می‌رسد نتیجه یا علت سرنوشتی را که در آیه قبل برای ستم‌کاران رقم زده بود نشان می‌دهد، یعنی سرانجام کسانی که بد کردند، بدتر شد. احتمال دیگر این است که «سوآی» وصفی برای مرتکبین به زشت‌ترین اعمال باشد [والله اعلم].

بازرگان

پاسخ 2
معنايش اين است كه : سپس سوء العذاب سرانجام كار كسانى شد كه عمل بد مى كردند، و غير اين سرانجامى نداشتند، براى اينكه آيات خدا را تكذيب و استهزاء مى كردند
بعضى گفته اند: ((كلمه ((سوآى (( مفعول است براى كلمه ((اساوا(( و خبر كان جمله ((ان كذبوا...(( است ، و معناى آيه اين است كه : ((گناهان سرانجام گنه كاران را به كفر و تكذيب آيات خدا و استهزاى آن كشانيد((
ليكن هر چند اين معنا در جاى خود صحيح است ، و گناه چنين طبعى دارد، و ليكن مناسب با مقام همان معناى اول است ، چون مقام ، مقام انذار و بصيرت و عبرت است ، و مناسب با چنين مقامى اين است كه : سرانجام گنه كاران كه همان ((سوء العذاب (( است به رخ آنان كشيده شود، نه اينكه بگوييم : ((زنهار گناه مكنيد كه سرانجام كسانى كه قبل از شما گناه كردند اين شد كه به بزرگترين گناهان يعنى تكذيب آيات خدا و استهزاى آن دچار شدند((

تفسير الميزان

پاسخ 3
عاقبت به خيري ثمره شيرين انديشه و انگيزه صحيح
بعد فرمود ما يك حُسن عاقبت داريم يك سوء عاقبت, آنها كه اهل انديشه و انگيزه با هم‌اند حُسن عاقبت دارند كه پايانشان بهشت است اينها كه نه انديشه دارند نه انگيزه دارند عالماً عامداً بيراهه مي‌روند راه ديگران را مي‌بندند پايان كارشان اين است ﴿ثُمَّ كَانَ عَاقِبَةَ الَّذِينَ أَسَاءُوا السُّوءي أَن كَذَّبُوا﴾ علي وجهٍ يا ﴿ثُمَّ كَانَ عَاقِبَةَ الَّذِينَ أَسَاءُوا﴾, ﴿السُّوءي﴾ علي وجه آخر, پايان كار كساني كه بيراهه رفتند و راه ديگران بستند سوء العاقبة است سوء عاقبت در قبال حُسن عاقبت است
اينها كه ﴿أَسَاءُوا﴾ كار بد كردند سيّئه داشتند كفر ورزيدند عاقبتشان چيست؟ ﴿السُّوءي﴾ اين ﴿السُّوءي﴾ در برابر «أسوأ» نظير حُسني در برابر أحسن است, أحسن مذكر, حُسنيٰ مؤنث, أسوء مذكر, «سوءيٰ» مؤنث, اين «سوءيٰ» همان سوء عاقبت است چرا اينها سوء عاقبت دارند ﴿أَن كَذَّبُوا﴾ يعني «لأن كذّبوا» اين تعليل است
يا راهي كه جناب زمخشري احتمال داده كه اين ﴿أَن كَذَّبُوا﴾ عطف بيان ﴿السُّوءي﴾ باشد ﴿ثُمَّ كَانَ عَاقِبَةَ الَّذِينَ أَسَاءُوا السُّوءي﴾ يعني چه كار كردند آن كار سيّئ‌شان چه چيزي بود عطف بيانش ﴿أَن كَذَّبُوا﴾ خبر كان محذوف شده بالأخره يا خبر محذوف است كه يكي از محتملات مطرح در كشاف است يا نه, خبر همان ﴿عَاقِبَةَ الَّذِينَ﴾ است كه مقدم شد براي افاده حصر و ﴿السُّوءي﴾ اسم «كان» است «ثمّ كان السوءيٰ عاقبة الذين أساؤا» پس فرمود سرّ اينكه اينها گرفتار سوء عاقبت‌اند اين است كه كفر ورزيدند ما هر چه خواستيم اينها را بيدار كنيم بيدار نشدند با علم با تذكره با هشدار بيدار نشدند.

پرسش: ببخشيد اگر مفعول‌به باشد چطوري معنا كنيم؟
پاسخ: مفعول مطلق است نه مفعول‌به اگر مفعول‌به باشد يعني كار زشت را انجام دادند.

بررسي اقوال در ﴿ثُمَّ كَانَ عَاقِبَةَ الَّذِينَ أَسَاءُوا السُّوءي﴾ و بيان نظر نهايي

اين درست است كه ادامه معصيت, ممكن است ـ خداي ناكرده ـ به كفر برسد اما اين با آيات قبلي بايد هماهنگ باشد آيات قبلي درباره خود كفار است اين‌طور نيست كه اينها اول از معاصي صغيره به كبيره, از معصيت كبيره به اكبر كه كفر باشد برسند آيه مي‌خواهد بگويد عاقبت اينها سوء است اينها سوء عاقبت دارند آن هم جهنم است هم در دنيا خِزي است هم ﴿خِزْيٌ فِي الْحَياةِ الدُّنْيَا﴾ و هم در آخرت چرا, چون ﴿كَذَّبُوا﴾ نه اينكه عاقبت معصيت‌كاران كفر است عاقبت همين‌هايي كه ﴿أَسَاءُوا﴾ عاقبتشان ﴿السُّوءي﴾ است سوء عاقبت در قبال حُسن عاقبت است ﴿أَن كَذَّبُوا بِآيَاتِ اللَّهِ﴾ كه دليل است ﴿وَكَانُوا بِهَا يَسْتَهْزِئُونَ﴾ اينها از ديرزمان دين را مسخره مي‌كردند نه اينكه عاقبت اينها مسخره كردن دين باشد يا تكذيب باشد چون زمينه, زمينه كفر است كه «أعاذنا الله من شرور أنفسنا و سيّئات أعمالنا».

ايت الله جوادي املي

پاسخ 4

آیه 10: عادت به گناه سبب می­شود ضمیر آدمی تغییر کند و به جائی برسد که آیات خدا را تکذیب و مسخره کند.
آنگاه عاقبت آنهايي که بدي ها را به بدترين وجه مرتکب ميشدند اين شد که آيات خداوند را تکذيب نمايند و مسخره اش کنند (10)
مرحوم گنجه اي

پاسخ5

سپس فرجام كسانى كه بد را بدترين كردند، اين بود كه با آيات خدا (همان ها و خدا را) تكذيب كردند، در حالى كه آنها را همواره به مسخره مى گرفته اند. _…_10_
آيه 10 ـ اينجا دو وجه از نظر ادبى و معنوى در «السُّوأى» كه افعل التفضيل «سوء» مى باشد منظور است:
1 ـ «السوأى» مفعول «اساءوُا» است كه بدترين بدى ها را نجام داده اند، در اين صورت "أن كذبوا بآيات الله" براى «عاقبة» اسم است، بدين معنى كه چون بوسيله آيات خدا همانها را و خدا را تكذيب كردند، عاقبتشان نيز بدترين عاقبت هاست، كه اين همانندى ميان اعمالى بدتر و عاقبتى بدتر است.
2 ـ «السوآى» براى عاقبت سوء است كه اين عذاب بدترين خود عاقبت بدترين بدى هاست، زيرا بوسيله آيات خدا همانها را تكذيب كردند، و بدتر برابر بدتر و در هر صورت جزاى سوء همانند عمل سوء است.


تفسير فرقان


ویرایش بوسیله کاربر 1401/04/08 07:33:15 ق.ظ  | دلیل ویرایش: edit

ali Offline
#3 ارسال شده : 1401/02/27 02:33:33 ب.ظ
ali

رتبه: Advanced Member

گروه ها: Moderator, Administrators, member
تاریخ عضویت: 1390/03/24
ارسالها: 1,270

تشکرها: 4 بار
29 تشکر دریافتی در 29 ارسال
ترجمه تدبر و فهم سوره روم

ايا ايه 18 سوره روم بر اوقات نمازهاي روزانه دلالت دارد؟

روم:18
و [به همین دلیل] ستایش در آسمان‌ها [=عالم ستارگان] و زمین منحصر به اوست [نه معبودان باطل] و نیز [خدا منزه از عیب و نقص و تنها شایسته حمد و سپاس است] در تاریکی کامل [=شب]و هنگامی که روز را به ظهر [=روشنایی کامل] می‌رسانید.
______________

پاسخ 1
– به نظر می‌رسد جمله: «و له الحمد فی السموات و الارض»، حالت جمله معترضه‌ای در وسط این آیه داشته و با ذکر «مکان» حمد، میان دو حالت مختلف [زمانی]: سرآغاز و آستانه شب و روز [حین تمسون و حین تصبحون]، و متن و وسط شب و روز [عشیاً و حین تظهرون] واقع شده است تا آغاز شب یا روز و به اوج خود رسیدن هر دو را کاملا حکیمانه و مبرای از عیب و نقص شمرده باشد. اما این که چرا سه بار [به جای چهار بار] کلمه «حین» تکرار شده و به جای تعشّون، که فعلی هم‌وزن سه مورد دیگر [تمسون، تصبحون، تظهرون] است، وصف «عشیاً» به کار رفته است، به نظر می‌رسد به دلیل خواب بودن آدمی در شب است که ناخودآگاه به نیمه شب و گسترش تاریکی مطلق می‌رسد. حال آنکه آغاز روز [صبح]، وسط آن [ظهر]، و انتهای آن [عصر]، آدمی در بیداری و شاهد این تحولات است.
بسیاری از مترجمان و مفسرین این آیه را بیان دیگری از آیات اسراء 78 (17:78) و طه 130 (20:130) در تعیین اوقات شبانه روزی نماز دانسته‌اند، اما جمله «فسبحان الله» با جمله «و اقم الصلوه» در آیه مذکور تفاوت دارد. اولی بیان حقیقتی است در جهان و دومی حکم اقامه نماز.

تفسير بازرگان

پاسخ 2

نكاتى كه از آيه : ((فسبحان حين تمسون و حين تصبحون و له الحمد...(( استفاده مى شود

از اين حمد و تسبيح چند نكته به دست مى آيد. اول اينكه : تسبيح و تحميد در آيه شريفه انشائى ، و از ناحيه خود خداى تعالى است ، نه اينكه براى ديگران انشاء كرده باشد، تا معنايش ((قولوا سبحان الله ، و قولوا الحمد لله - خدا را تسبيح و تحميد كنيد(( باشد

و اين اولين بار نيست كه خدا خود را تسبيح و تحميد گفته ، بلكه در كلام مجيدش مكرر آمده ، مانند آيه : ((سبحان ربك رب العزه ((، و آيه ((تبارك الذى نزل الفرقان على عبده ((

نكته دوم اينكه : مراد از تسبيح و تحميد معناى مطلق آن است ، نه نمازهاى واجب روزانه ، كه بيشتر مفسرين كه كلمه ((قول (( را در تقدير گرفته اند و گفته اند: معناى آيه اين است كه : بگوييد ((سبحان الله و الحمد لله ((

سوم اينكه : جمله ((و له الحمد فى السموات و الارض (( جمله اى است معترضه ، كه بين معطوف و معطوف عليه واقع شده دو جمله ((و عشيا و حين تظهرون (( هر دو عطفند بر محل ((حين تمسون ((، نه بر جمله ((فى السموات و الارض ((، تا در نتيجه صبح و عصر مخصوص تسبيح و سماوات و ارض و ظهر و شب مخصوص حمد شود، بلكه همه اين اوقات مخصوص تسبيح ، و همه مكانها مخصوص ‍ حمد است
بنابراين سياق آيه اشاره مى كند به اينكه خلقت و تدبيرى كه در آسمانها و زمين هست مخصوص خدا است ، كه با حسنش اقتضاى حمد و ثناى خداى سبحان را دارد، و نيز مى رساند كه انسان در سير تاريخ و در زمانهاى مختلف ، شرك و گناهانى مرتكب شده ، كه ساحت مقدس ‍ خداى تعالى منزه از آن است


ترجمه تفسير الميزان جلد 16 صفحه 242

پاسخ 3

ثمره يادآوري قيامت، تسبيح گويي خدا در اوقات چهارگانه
حالا كه اين‌چنين شد مسئله قيامت هست و هرگز صالح و طالح يكسان نيستند بلكه حسابي هست, كتابي هست, هر كسي در برابر كارش كيفر يا پاداش مي‌بيند متفرّعاً بر اصول گذشته فرمود: ﴿فَسُبْحَانَ اللَّهِ﴾ اين فاء تفريع است بر اصول گذشته يعني تسبيح كنيد ذات اقدس الهي را اين جمله خبريه به داعي انشا القا شده است فاء آن متفرّع بر اصول گذشته است يعني اكنون كه اين‌چنين است پس در هر بامداد و شامگاه و نيم‌روز خدا را تسبيح كنيد ﴿فَسُبْحَانَ اللَّهِ حِينَ تُمْسُونَ وَحِينَ تُصْبِحُونَ﴾, ﴿وَعَشِيّاً وَحِينَ تُظْهِرُونَ﴾ اين چهار وقت را ذكر فرمود براي اينكه چهار حالت تازه است آن جمله ﴿وَلَهُ الْحَمْدُ فِي السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ﴾ كه جمله معترضه است در وسط ذكر كرد تا روشن بشود كه انسان با جهان هماهنگ خواهد بود ﴿فَسُبْحَانَ اللَّهِ حِينَ تُمْسُونَ﴾ يعني «حين تدخلون في المساء» أمسيٰ در برابر أصبح يعني «دخل في المساء» «أصبح» يعني «دخل في الصباح», «أظهر» يعني «دخل في الظهر» در جريان افعال سه‌گانه چون استعمال شد فرمود: ﴿حِينَ تُمْسُونَ﴾ يعني «تدخلون في المساء» ﴿وَحِينَ تُصْبِحُونَ﴾ يعني «تدخلون في الصباح» ﴿وَحِينَ تُظْهِرُونَ﴾ يعني «تدخلون في الظهر» اما درباره ﴿عَشِيّاً﴾ چنين فعلي در لغت عرب استعمال نشده كه «اَعشيٰ» يعني «دخل في العشاء» چنين چيزي استعمال نشده لذا اينجا ﴿عَشِيّاً﴾ را به صورت اسم ذكر فرمود بر خلاف آن سه فعل چون آن سه فعل استعمال شده.

غفلت زدايي راز اصرار قرآن بر تسبيح خدا در اوقات چهارگانه
اينكه اصرار قرآن كريم اين است كه صبح به نام خدا, عصر به نام خدا, ظهر به نام خدا براي اين است كه انسان غفلت نكند ﴿فَسُبْحَانَ اللَّهِ﴾ اين جمله اسميه است خبر است و به داعي انشا القا شده ﴿فَسُبْحَانَ اللَّهِ حِينَ تُمْسُونَ وَحِينَ تُصْبِحُونَ ٭ وَلَهُ الْحَمْدُ فِي السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ وَعَشِيّاً وَحِينَ تُظْهِرُونَ﴾ نه اينكه اين ﴿عَشِيّاً﴾ و اين ﴿تُظْهِرُونَ﴾ به سماوات و ارض برگردد اين عشيّ و اظهار به همان اِمساء و اصباح برمي‌گردد اين حالت‌ها مختلف است چون چهار حالت اصلي براي انسان در شب و روز هست پس هيچ موجودي به غير خدا حقّ رجوع ندارد, بايد به خدا مراجعه كند. چون فقر خود را مي‌بيند (يك) غير خدا توان آن را ندارد كه فقرزدايي كند (دو) به خدا مراجعه مي‌كند و نياز خود را دريافت مي‌كند (سه) در برابر احسان الهي حق‌شناسي مي‌كند شكر مي‌كند (چهار) آخري يعني شكر, با اوّلي كه احساس فقر است كنار هم آمده خدا را تسبيح مي‌كنند براي اينكه او اگر ـ معاذ الله ـ محتاج باشد كه مشكل‌گشا نيست خدا را تحميد مي‌كند براي اينكه مشكل ما را حل مي‌كند.

ناصواب بودن حمل تسبيح در اوقات چهارگانه بر نماز
اما نكته‌اي كه مربوط به ﴿فَسُبْحَانَ اللَّهِ حِينَ تُمْسُونَ﴾ و بعد از آن است از ابن عباس نقل شده كه اين ناظر به نمازهاي پنج‌گانه است اينكه فرمود: ﴿فَسُبْحَانَ اللَّهِ حِينَ تُمْسُونَ﴾ يعني «دخلتم في المساء» اين ناظر به صلات مغربين است مغرب و عشاء اينكه فرمود: ﴿وَحِينَ تُصْبِحُونَ﴾ ناظر به نماز صبح است اينكه فرمود: ﴿وَعَشِيّاً﴾ ناظر به نماز عصر است اينكه فرمود: ﴿وَحِينَ تُظْهِرُونَ﴾ ناظر به نماز ظهر است مرحوم امين الاسلام در مجمع‌البيان مي‌فرمايد اين قول, احسن است [26] و اين فرمايش ناصواب است براي اينكه صلوات پنج‌گانه با اين ترتيب در مدينه نازل شده نه در مكه و اين سور‌ه, سورهٴ مكّي است در مكه نازل شده ما اين را تطبيق بكنيم بر نمازهاي پنج‌گانه با اين كيفيت محدود اين هماهنگ نيست مگر به معناي جامعش باشد كه اصل ذكر و امثال ذلك است.

برهاني بودن همراهي تسبيح با تحميد
پس آن اصل كلي كه در سورهٴ مباركهٴ «اسراء» آيه 44 فرمود: ﴿وَإِن مِن شَيْ‌ءٍ إِلَّا يُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ﴾ با برهان همراه است الاّ ولابد تسبيح با تحميد همراه است براي اينكه خدا را براي چه ما تنزيه مي‌كنيم مي‌گوييم ما محتاجيم او منزّه از حاجت است او همه نِعم را داراست نه تنها محتاج نيست بلكه احتياج محتاجان را رفع مي‌كند چون احتياج ما را رفع مي‌كند پس محمود ماست او هم مسبَّح است هم محمود, همه ما مثل فرشته‌ها مي‌گوييم ﴿نَحْنُ نُسَبِّحُ بِحَمْدِكَ وَنُقَدِّسُ لَكَ﴾, ﴿نُسَبِّحُ بِحَمْدِكَ﴾

کل نظام هستي تسبيح و تحميد گوي الهي
غرض اين است كه هيچ موجودي نيست مگر اينكه تسبيح‌گوي حق است «تسبيح‌گوي او نه بني‌ادم‌اند و بس» [24] و هيچ موجود نيست مگر اينكه حمدگوي حق است و هيچ موجود نيست كه اينها را جداي از هم داشته باشد پس ﴿إِن مِن شَيْ‌ءٍ إِلَّا يُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ﴾ پس اين تفكيكي كه در سورهٴ مباركهٴ «روم» آمده كه فرمود: ﴿فَسُبْحَانَ اللَّهِ حِينَ تُمْسُونَ وَحِينَ تُصْبِحُونَ ٭ وَلَهُ الْحَمْدُ فِي السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ وَعَشِيّاً وَحِينَ تُظْهِرُونَ﴾ براي تقسيم وظيفه نيست هم حمد آنها با تسبيح همراه است هم تسبيح ما با حمد همراه است به شهادت آن دو, سه آيه‌اي كه در بحث‌هاي قبلي بود.

ايت الله جوادي املي

پاسخ 4

آیه ­های17و18: موضوع این آیه­ها به این معنی است که در مواقع مذکور ذکر خدا کنید اما در غروب­ها و صبحگاهان بیشتر سبحان­الله مورد نظرتان باشد و ظهر و شامگاهان الحمدالله.
بعبارت دیگر از اول روز با سبحان­الله شروع، و سپس الحمدالله، و بعد سبحان­الله، و بالاخره با الحمدالله پایان دهید.

مهندس گنجه اي

پاسخ 5

آيات 17 و 18 ـ اين دو آيه بيانگر اوقات پنجگانه نمازهاى يوميه است كه كلا تسبيح الهى است در دو بعد : 1 ـ تنزيه از كل نقصانها و 2 ـ تنزيه از ذوات، صفات و افعال كل آفريدگان، كه خود در دومين بُعد از صفات سلبيه حضرت اقدس الهى است، "و له الحمد" نيز بر مبناى تسبيح، و تسبيح نيز بر مبناى حمد است كه در جمع تسبيح به حمد است، زيرا تسبيحِ تنها سر از نفى كل در مى آورد چنانكه حمدِ تنها، تنها نيز سر از تشبيه ذات، صفات و افعال الهى برون مى آورد، روى اين اصل ميانگين اين دو تسبيح به حمد است كمه با اثبات ذات، صفات و افعال حضرتش همين ها را در بعد خلقى از او سلب كنيم.

و اين تسبيح به وسيله حمدش "حين تمسون" در عصر و "حين تصبحون" صبحگاهان و «عشياً» شب هنگام و "حين تُظهِرون" ظهر است، و شبش شامل هر دوى مغرب و عشاء مى باشد، و ويژگى اين اوقات پنجگانه براى تسبيح اشاره اى است بَس لطيف به اوقات ويژه نمازهاى پنگانه.
و در هر صورت نقش "لا اله الا الله" در كل آسمانها و آسمانيان و زمين و زمينيان ثابت است، كه «سبحان» مبين «لا اله» و «له الحمد» بيانگر «الا الله» است. در هر صورت از اين دو آيه چنانكه اوقات پنجگانه نماز مستفاد مى گردد، انجام اين نمازها را گوئى در اين پنج هنگام واجب كرده، و بر حسب آيات و رواياتى چند تغيير برخى از اين زمانها نيز جايز است به شرط آنكه كلا از وقت مقررشان خارج نشود بدين معنى كه نماز ظهر با عصر چه اول وقت خوانده شود و چه آخر وقت جايز است. و در رواياتى وارد است كه اين تغيير وقت (ذنبٌ يُغفَر) گناهى اس
ت بخشوده، آرى اگر نمازهايى به جماعت خوانده مى شود كه ظهر و عصرش و مغرب و عشايش يكجاست چون وجوب نماز جماعت بيشتر از وجوب مراعات اين وقتهاى معين است اينجا جمع بين دو نماز نه تنها مرجوح بلكه واجب نيز هست.

تفسير فرقان

ویرایش بوسیله کاربر 1401/04/08 07:34:49 ق.ظ  | دلیل ویرایش: edit

ali Offline
#4 ارسال شده : 1401/03/03 01:17:20 ب.ظ
ali

رتبه: Advanced Member

گروه ها: Moderator, Administrators, member
تاریخ عضویت: 1390/03/24
ارسالها: 1,270

تشکرها: 4 بار
29 تشکر دریافتی در 29 ارسال
ترجمه تدبر و فهم سوره روم : نكات تفسيري ايات 19-27 سوره روم



روم:19
يُخْرِجُ الْحَيَّ مِنَ الْمَيِّتِ وَيُخْرِجُ الْمَيِّتَ مِنَ الْحَيِّ وَيُحْيِي الْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِهَا وَكَذَلِكَ تُخْرَجُونَ
[چرا که] یکسره [موجودات] زنده را از [مواد] بی‌جان [در طبیعت] پدید می‌آورد و [مواد] بی‌جان را از [موجود] زنده [=مرگ و حیات دائمی میلیاردها سلول در موجودات نشان از دست اندر کاری خدا در هر لحظه‌ای دارد – کل یوم هو فی شأن] و زمین را پس از مرگش [در زمستان، به لطف باران] زنده می‌کند و شما نیز این چنین [در روز رستاخیز از دل خاک] خارج می‌شوید.22

______________
22 – مشابه همین مضمون [رستاخیز به مثابه پدیده‌ای مادی نه روحی] را می‌توانید در این سوره‌ها و آیات بیابید: ق 11 (50:11) ، زخرف 11 (43:11) ، و اعراف 25 (7:25) .

روم:20
وَمِنْ آيَاتِهِ أَنْ خَلَقَكُم مِّن تُرَابٍ ثُمَّ إِذَا أَنتُم بَشَرٌ تَنتَشِرُونَ
و از جمله نشانه‌های اوست که شما را از خاکی آفرید،23 سپس [پس از طی مراحلی] به صورت بشری [در زمین] منتشر می‌شوید.

______________
23 – منظور از «تراب»، نه همین خاک معمولی، بلکه برگرفته و برکشیده‌ای از آن است. اصطلاحات: سلالة من طین [چکیده‌ای از خاک – مؤمنین 12 (23:12) ] و طین لازب [گِل چسبنده – صافات 11 (37:11) ] بیانگر همین ویژگی است. در قرآن هر گاه خاک معمولی مورد نظر بوده، با الف و لام معرفه [الطین] ذکر شده، ولی در بقیه موارد، که مربوط به مواد اولیه آفرینش باشد، به صورت نکره [طینٍ، طیناً] بیان شده است.

روم:24
وَمِنْ آيَاتِهِ يُرِيكُمُ الْبَرْقَ خَوْفًا وَطَمَعًا وَيُنَزِّلُ مِنَ السَّمَاءِ مَاءً فَيُحْيِي بِهِ الْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِهَا إِنَّ فِي ذَلِكَ لَآيَاتٍ لِّقَوْمٍ يَعْقِلُونَ
و از جمله نشانه‌های او، نمایاندن برق به حالت بیم‌آور و امیدوار کننده [برای نزول باران] به شماست 28 و از آسمان آبی [پُر برکت] می‌فرستد که زمین را پس از مرگش [از بی آبی و خشکی] زنده می‌کند،29 مسلماً در این [زندگی بخشیدن به طبیعت] بس نشانه‌هاست برای مردمی که عقل خود را به کار می‌گیرند.30

______________
28 – می‌دانیم رعد و برق، که ناشی از تخلیه الکتریکی در ارتفاعات بالا می‌باشد، از نظر علمی در تسریع شکل‌گیری دانه‌های اولیه باران و ریزش آن نقش بسیار مهمی دارد و مردمان بادیه نشین که زندگی آنها به همین نزولات جوّی وابسته است، همچنین کشاورزان و باغداران همواره چشمشان به آسمان می‌باشد. بنابراین هر چند غرّش رعد و درخشش برق و صاعقه ترس‌آور است، اما همین که بشارت دهنده باران حیات‌بخش است، امیدوار‌کننده و شادی‌آور نیز می‌باشد. اتفاقا سوره‌ای در قرآن به نام «رعد» وجود دارد که آیه 12 آن بیانگر همین بیم و امید می‌باشد. «هُوَ الَّذِي يُرِيكُمُ الْبَرْقَ خَوْفًا وَطَمَعًا وَيُنْشِئُ السَّحَابَ الثِّقَالَ»

29 – قرآن مخصوصاً در مورد زمین خزان زده و خشک، اصطلاح «زمین مرده» را به کار برده است تا مثال و نماد و نشانه‌ای باشد برای فهم مسئله رستاخیز آدمیان روز قیامت. اصطلاح احیاء زمین بعد از مرگش [بعد موتها] 11 بار در قرآن تکرار شده است.

30- یعقلون نیز همچون یوقنون فعل است و دلالت بر کاربرد عقل در امور می‌کند، در اینجا نیز ترجمه «عاقلان» یا «اهل خرد» و خردمندان برگردان رسایی نیست. در ضمن «عقل» هم در بُعد ذهنی آن، یعنی اندیشیدنِ صِرف خلاصه نمی‌شود. معنای عقل به فرمایش حضرت علی(ع) [در نامه 31 نهج البلاغه] حفظ تجربه‌هاست. یعنی با تفکر در امور «علم» حاصل می‌شود و کاربرد علم [حاصل از طریق تئوری یا تجربه عملی] را در زندگی تعقل می‌گویند. پس عاقل کسی است که به علمش عمل می‌کند. چنین معنایی البته با فهم امروزی ما از عقل که فرسنگ‌ها از سرچشمه اولیه فاصله گرفته فرق دارد.

تفسير بازرگان

خدايى كه زمين موات را (با فرستادن باران ) زنده مى كند مردگان را نيز زنده خواهد كرد

و مراد از جمله مذكور فهماندن اين معنا است كه زنده كردن مردگان مثل زنده كردن زمين موات است ، چون در هر دو مرگ هست ، كه عبارت از اين است كه آثار حيات از چيزى سلب شود، و نيز حيات عبارت از اين است كه چيزى بعد از ساقط شدن آثار حيات از او دوباره اثر حيات به خود بگيرد، و زمين در فصل بهار داراى اثر حيات مى شود، پس در فصل بهار خداوند زمين مرده را زنده كرده ، و حيات انسان و حيوان نيز مثل حيات زمين است ، و چيزى غير از آن نيست
خوب ، وقتى مى بينيم كه خداى تعالى مى تواند از بين چند چيز مثل هم ، يكى را بعد از مردن زنده كند، ديگر چرا نگوييم كه مى تواند آن چند چيز ديگر را نيز بعد از مردن زنده كند؟

تفسیر المیزان

وَمِنْ آيَاتِهِ أَنْ تَقُومَ السَّمَاءُ وَالْأَرْضُ بِأَمْرِهِ ثُمَّ إِذَا دَعَاكُمْ دَعْوَةً مِنَ الْأَرْضِ إِذَا أَنْتُمْ تَخْرُجُونَ ﴿۲۵﴾و از نشانه‏ هاى او اين است كه آسمان و زمين به فرمانش برپايند پس چون شما را با يك بار خواندن فرا خوان د بناگاه [از گورها] خارج مى ‏شويد (۲۵)روم

مراد از، قيام آسمان و زمين در (و من آياته ان تقوم السماء و الأرض بأمره )

كلمه قيام كه لفظ ((تقوم (( مضارع آن است به معناى ايستادن ، و در مقابل قعود است كه به معناى نشستن است ، و چون معتدل ترين حالات آدمى ، كه در آن بر همه كارهايش مسلط است ، حالت ايستادگى است ، لذا در عرب وقتى بخواهند از ثبوت و استقرار چيزى بر معتدل ترين حالاتش خبر دهند، تعبير به قيام آن چيز مى كنند، همچنان كه در قرآن كريم بر تدبير عالم از ناحيه خدا قيام اطلاق كرده ، و فرموده : ((افمن هو قائم على كل نفس بما كسبت ((
و مراد از قيام آسمان و زمين به امر خدا، ثبوت آن دو است بر حالاتى كه عبارت است از حركت و سكون و تغيير و ثبات كه خدا به آنها داده ، و اما اينكه كلمه ((امر(( به چه معناست ؟ آيه ((انما امره اذا اراد شيئا ان يقول له كن فيكون (( جوابگوى آن است
از آنجايى كه آيات مذكور در اين فراز يعنى خلقت بشر از خاك ، خلقتشان به صورت زوج ، اختلاف زبانها و رنگها، خوابيدنشان در شب ، و كار و كسبشان در روز، نشان دادن برق به ايشان ، و نازل كردن آب از آسمان ، همه آياتى بود مربوط به تدبير امر انسان ، قهرا جمله ((ان تقوم السماء و الارض (( هم به كمك سياق مربوط به تدبير امور انسانها مى شود، و مى خواهد بفرمايد: ثبات آسمان و زمين بر وضع طبيعى و حال عاديشان به طورى كه سازگار با زندگى نوع انسانى و مرتبط با آن باشد يكى از آيات اوست ، و آن وقت جمله ((ثم اذا دعاكم ...((، مترتب بر آن مى شود، ترتبى تاخيرى ، و معنايش اين مى شود كه : خروج انسانها از زمين بعد از اين قيام است ، و وقتى است كه ديگر آسمان و زمين قائم نيستند، يعنى ويران شده اند، همچنان كه آيات بسيارى ديگر در مواردى از كلام مجيد بر اين خرابى دلالت دارد

و نيز از اينجا معلوم مى شود كه مراد از جمله سابق هم كه مى فرمود ((و من آياته خلق السموات و الارض (( خلقتى است كه : مربوط و نافع به زندگى بشر است ، نه اصل خلقت آنها

ترجمه تفسير الميزان جلد 16 صفحه 255



تناسب «آیات» با «ناظر»
در رابطه با آیات 20تا25 ، چنانکه ملاحظه می­شود ، «آیات» مختلفی ذکر شده است اما در انتهای هر دسته از آنها ، ذکر شده اینها برای این اشخاص معینی (مثلاً قومی که عقل خویش را بکار می­گیرند، یا قومی که یقین دارند، یا قومی که ...) آیه هستند و ما مطلب را در جدول مرتب کرده­ایم:
1 - آفرینش بشر از خاک و پخش نژاد او در کل زمین (مخاطب : همه) آیه 20
2 - آفرینش همسران و قرار دادن دوستی و مهربانی (مخاطب : اهل تفکر) آیه 21
3 - آفرینش آسمان­ها و زمین و اختلاف زبانها و رنگهای بشر (مخاطب : اهل علم) آیه 22
4 - خواب در شب و جستجوی روزی در روز (مخاطب اهل شنیدن) آیه 23
5 - رعد و برق، باران، زنده کردن زمین پس از مرگش (مخاطب : اهل تعقل) آیه 24
6 - آسمان و زمین را به امر خویش برپا می­دارد (مخاطب : همه) آیه 25
چنانکه ملاحظه می­شود آیه­های 20 و 25 آنقدر واضح است که برای همه گونه مردم قابل درک است اما بقیه آیه­ها، برای اشخاص خاصی قابل درک است که اندکی دقت در نوعِ مطالب درهای جدیدی از معارف را برای دقت کننده باز می­کند که توصیه می­شود چنین دقتی بشود زیرا این مختصر جای شرح بیشتر را ندارد، ولی لااقل ردیف­های 1 و 6 که بیشتر عمومی و کمتر تخصصی است این سئوالات را مطرح می­کند.
1- نژاد های مختلف بشر (در آیه 20) (مثلاً سفید پوست، زرد پوست،
سرخ­ پوست، سیاه­پوست) که در قاره­های مختلف روی زمین وجود دارند چگونه پیدایش یافته؟ و با وجود جدائی تدریجی قاره­ها در میلیون­ها سال چگونه به وضعیت فعلی رسیده؟
2- رابطه «امر خویش» (در آیه 25) با نیروی جاذبه عمومی چیست؟
همچنین سئوالات زیاد دیگری قابل طرح است که فقط از باب نمونه آن دو سئوال را عرض کردیم و اگر کسی بخواهد در خصوص همین بند تعمقی کند، خواهد دید که مطلب، بسیار متنوع و گسترده و عمیق و ضمناً جالب نیز هست.

تفسير مهندس گنجه اي

ویرایش بوسیله کاربر 1401/04/01 10:03:12 ب.ظ  | دلیل ویرایش: edit

ali Offline
#5 ارسال شده : 1401/03/10 11:45:02 ق.ظ
ali

رتبه: Advanced Member

گروه ها: Moderator, Administrators, member
تاریخ عضویت: 1390/03/24
ارسالها: 1,270

تشکرها: 4 بار
29 تشکر دریافتی در 29 ارسال


ترجمه تدبر و فهم سوره روم : نكات تفسيري سوره روم

منظور از مثال ايه 28 در شراكت با مملوكين و بردگان چيست؟

روم:28
ضَرَبَ لَكُم مَّثَلًا مِّنْ أَنفُسِكُمْ هَل لَّكُم مِّن مَّا مَلَكَتْ أَيْمَانُكُم مِّن شُرَكَاءَ فِي مَا رَزَقْنَاكُمْ فَأَنتُمْ فِيهِ سَوَاءٌ تَخَافُونَهُمْ كَخِيفَتِكُمْ أَنفُسَكُمْ كَذَلِكَ نُفَصِّلُ الْآيَاتِ لِقَوْمٍ يَعْقِلُونَ
[خدا برای نشان دادن بطلان شرک] مثالی از [روابط] خودتان زده است؛ آیا از میان آنها [=اسیران جنگی] که در تسلط شمایند، شریکانی در آنچه ما به شما روزی داده‌ایم دارید که با هم حقوقی برابر داشته باشید و از آنها [در رقابت یا تجاوز به اموالتان] همانقدر بیم داشته باشید که از یکدیگر [=افراد آزاد مثل خودتان] بیم دارید؟ ما این گونه آیات را برای مردمی که تعقل می‌کنند آشکارا بیان می‌کنیم.

______________
32 – در این مثال، جمله «من انفسکم» [از خودتان] بیانگر مناسبات برده‌داری در جامعه قبیله‌ای زمان نزول قرآن است. اگر چنین جمله‌ای نیامده بود، به نظر می‌رسید تبعیض میان برده و آزاد مورد تأیید ضمنی قرآن است.

تفسير بازرگان

﴿هَل لَكُم مِن مَا مَلَكَتْ أَيْمَانُكُم﴾ آن روز كه مِلك يمين بود مطرح است حالا امروز كارگران ساده ﴿مِن شُرَكَاءَ﴾ آيا شما آن عالي را با داني شريك هم قرار مي‌دهيد با اينكه آنچه هست مِلك و مُلك ماست ما داديم ﴿فِي مَا رَزَقْنَاكُمْ﴾ براي شما نيست براي اينكه مال شما نيست ما به شما داديم هرگز شما داني را شريك عالي قرار نمي‌دهيد هرگز عالي از داني هراسي ندارد هرگز عالي استيذان نمي‌كند از داني كاري را اذن بخواهد هرگز عالي براي داني آن حرمت خاصّي را كه شريك براي شريك قائل است قائل نيست پس شما هرگز داني را شريك عالي قرار نمي‌دهيد با اينكه آنچه داريد براي ماست ما به شما داديم چگونه شما اين بت‌ها را ارباب متفرّقون را يا فرشته‌ها را يا انبيا را ـ معاذ الله ـ شريك‌الباري مي‌دانيد


زيردستان شما حالا آن روزي كه مسئله بردگي مطرح بود يك تعبير, الآن كه كارفرما و كارگري است يك تعبير ديگر است فرمود: ﴿هَل لَكُم مِن مَا مَلَكَتْ أَيْمَانُكُم﴾ از اينها كه زيردست شما هستند ﴿مِن شُرَكَاءَ﴾ آيا كسي از زيردستان شما شريك كار شما هستند با اينكه شما و قدرت شما, آنها و قدرت اينها همه اينها مخلوق خداست اما با اينكه همه شماها مخلوق خداييد هرگز حاضر نيستيد يك كارگر ساده را شريك وزير و وكيل بدانيد, ضعيفي را شريك قوي بدانيد, مأموري را شريك آمر بدانيد

خب كلّ جهان مخلوق خداست مرزوق خداست اصل هويّت اينها, اصل قدرت اينها, ذات و صفت اينها, مال و مِلك اينها, منقول و غير منقول اينها را خدا به اينها داد چگونه شما اينها را شريك خدا قرار مي‌دهيد مي‌گوييد اينها مقرِّب‌اند اينها شفيع‌اند اينها ارباب متفرّق‌اند اينها كار به دستشان است ﴿هَل لَكُم مِن مَا مَلَكَتْ أَيْمَانُكُم مِن شُرَكَاءَ فِي مَا رَزَقْنَاكُمْ﴾ با اينكه همه را ما به شما داديم اگر شريك باشد شما با شركا مساوي هستيد بايد با آنها هماهنگ باشيد و هراس داشته باشيد كه مبادا بدون اذن اينها كار بكنيد چنين چيزي هست شما وقتي براي خودتان چنين چيزي نمي‌پسنديد مي‌گوييد اين درست نيست خب يقيناً براي خدا هم نبايد پسنديد خدا هم شريك نخواهد داشت براي اينكه همه اينها مخلوق خدايند ﴿فَأَنتُمْ فِيهِ سَوَاءٌ﴾

آيا شما يعني مجموع كارفرما و كارگر, مجموع آمر و مأمور, مجموع وزير و كارمند ساده مثلاً دربان در آنچه ما به شما داديم يكسان هستيد ﴿فَأَنتُمْ فِيهِ سَوَاءٌ﴾ وقتي شريك بوديد خب شريك مي‌ترسد كه بدون اذن شريك كار انجام بدهد يا مي‌ترسد كه شريكِ او بدون اذن او كار انجام بدهد از دو طرف خوف است ﴿تَخَافُونَهُمْ كَخِيفَتِكُمْ أَنفُسَكُمْ﴾ شما كه همسان هم هستيد يكسان هستيد از يكديگر هراس داريد آيا با زيردستانتان هم چنين سِمتي داريد يا نه, هرگز زيردست را همتاي خود نمي‌دانيد شريك خود نمي‌دانيد مَثيل خود نمي‌دانيد ﴿تَخَافُونَهُمْ كَخِيفَتِكُمْ أَنفُسَكُمْ كَذلِكَ نُفَصِّلُ الْآيَاتِ لِقَوْمٍ يَعْقِلُونَ﴾ حداقل عقل لازم است.

تفسير تسنيم

جمله ((تخافونهم كخيفتكم انفسكم (( به اين معنا است كه : مى ترسيد مملوك هاى شركاء در تصرف مال مشترك استبداد به خرج دهند، همان طور كه مى ترسيد كه شركاى آزاد و مثل خودتان در مال مشترك تصرف كنند، بدون اينكه اجازه و رضايتى از شما كسب كرده باشند
و اين مثلى است كه خداى تعالى براى بطلان پندار مشركين زده ، كه براى خدا شريكهايى از مخلوقات خود او گرفته اند، و آنها را چون خدا ((اله و رب (( پنداشته اند، و اين مثل را به صورت استفهام انكارى آورده ، مى پرسد: آيا هيچ در بين مملوك ها و غلام و كنيرهاى شما غلام و كنيزى يافت مى شود كه در اموال شما كه خدا روزيتان كرده شريك شما باشند؟ با اينكه آنها مملوك شمايند، و شما مالك خود آنها و اموال آنهاييد؟ و آيا هيچ تصور دارد كه مملوك شما آنچنان شريك شما شود كه بترسيد بدون اجازه و رضايت شما در اموال شما تصرف كند؟ همان طور كه مى ترسيد شريكهايى كه مثل شما آزادند در اموالتان تصرف كنند؟ آيا هيچ چنين چيزى ممكن است ؟

نه ، ابدا چنين چيزى تصور ندارد، و ممكن نيست مملوك شريك مولاى خود باشد، و در اموال او تصرف كند، و وقتى چنين چيزى جايز نيست ، پس چطور جايز است كه بعضى از مخلوقات خدا چون جن يا ملك با اينكه عبيد و مملوك اويند شريك او در ملك او باشند و اله و رب جداگانه اى باشند؟!


ترجمه تفسير الميزان جلد 16 صفحه 265

منظور ازاقم وجهك للدين حنيفا چيست؟ دين فطري يعني چه؟
روم:30
فَأَقِمْ وَجْهَكَ لِلدِّينِ حَنِيفًا فِطْرَتَ اللَّهِ الَّتِي فَطَرَ النَّاسَ عَلَيْهَا لَا تَبْدِيلَ لِخَلْقِ اللَّهِ ذَلِكَ الدِّينُ الْقَيِّمُ وَلَكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لَا يَعْلَمُونَ
پس [بی اعتنا به راه آنها] تو رویکرد خویش به دین [=قانون خدایی] را حق‌گرایانه35 بپادار.36 [این دین] همان فطرت [=سرشت] خداست که مردم را بر اساس آن [از عدم] آفریده است، آفرینش خدا هم دستخوش دگرگونی نخواهد شد 37 [=سرشت انسان ثابت است]، این است دین بپا دارنده [=رشد دهنده]38 اما بیشتر مردم نمی‌دانند [که راه رشد و کمال در گرویدن به قانون خدایی است].

______________
35 – حنیف از ریشه «حَنَفَ»، بیانگر انگیزه و میل از گمراهی به هدایت و از کجی به راستی و استقامت است. به بیان قرآن، حنیف بودن معادل مشرک نبودن است [«حُنَفَاءَ لِلَّهِ غَيْرَ مُشْرِكِينَ بِهِ» – حج 31 (22:31) ] و یا اخلاص در عبادت [«وَمَا أُمِرُوا إِلاَّ لِيَعْبُدُوا اللهَ مُخْلِصِينَ لَهُ الدِّينَ حُنَفَاءَ»- بینه 5 (98:5) ]. واژه مخالف حَنَفَ، جَنَفَ می‌باشد که نوعی تمایل معکوس را نشان می‌دهد.
بیشتر آدمیان در ارتباط با حق خونسرد و خنثی هستند و کمتر انگیزه و احساسی برای جستجوی حق و گرایش به آن دارند، اما «حنیف» صفت مشبهه است و دلالت بر ثبوت چنین حالتی در شخص می‌کند. نمونه ممتازش در قرآن ابراهیم خلیل(ع) است که چنین حالتی در شخصیت او حالت ثابت و راسخ یافته بود و تغییر و تحول باورهایش از پرستش ستاره و ماه و خورشید تا رویکرد به ربّ العالمین، نشانگر حق جویی خالص او از همان دوران نوجوانی تا اواخر عمر و تسلیم به خدا و ذبح فرزند می‌باشد. در دو مورد باقیمانده [روم 30 (30:30) و یونس 105 (10:105) ] واژه «حنیفاً»، هدفگیری حق‌گرایانه به سوی دین خدا را نشان می‌دهد: فَأَقِمْ وَجْهَكَ لِلدِّينِ حَنِيفًا.

36 – در فرمان: «فَأَقِمْ وَجْهَكَ لِلدِّينِ حَنِيفًا»، وجه در اینجا نماد توجه قبلی، رویکرد دل و اقبال به هدف متعالی است، و اقامه آن، معنای برپایی [مقابل افتادگی] و جدی گرفتن آن دارد. منظور این است بنده تسلیم شده به خدا باید مصمّم و جدی، تمام توجه خود را خالصانه و خالی از شرک به سوی دین او معطوف دارد.

37 – تبدیل نوعی تغییر و تعویض و جابجایی است. اصطلاح «تبدیل کلمات الله» چهار بار در قرآن آمده است [یونس 64 (10:64) ، انعام 34 (6:34) و 115 (6:115) ، و کهف 27 (18:27) ]، اما «تبدیل خلق الله» فقط در همین آیه آمده است.

38 – قیام، برخاستنی مقابل نشستن است که می‌تواند حقیقی یا مجازی باشد. «دین قیّم» همچون شخص قیّم برای یتیمان، متولی هدایت و مصلحت بندگان و موجب برپایی و شکوفایی استعدادهای معنوی آنها می‌گردد.

تفسير بازرگان

مراد از ((اقامه وجه براى دين (( روى آوردن به سوى دين ، و توجه بدان بدون غفلت از آن است ، مانند كسى كه به سوى چيزى روى مى آورد، و همه حواس و توجهش را معطوف بدان مى كند، به طورى كه ديگر به هيچ طرف نه راست و نه چپ رو برنمى گرداند و ظاهرا لام در دين لام عهد است ، و در نتيجه مراد از دين ، اسلام خواهد بود

چنين معنا مى دهد كه ملازم فطرت باش و بنابراين در جمله مزبور اشاره است به اينكه اين دينى كه گفتيم واجب است براى او اقامه وجه كنى ، همان دينى است كه خلقت بدان دعوت ، و فطرت الهى به سويش هدايت مى كند، آن فطرتى كه تبديل پذير نيست
براى اينكه دين چيزى به غير از سنت حيات ، و راه و روشى كه بر انسان واجب است آن را پيشه كند تا سعادتمند شود نيست .

براى انسانيت سنتى است واحد، و ثابت به ثبات اساسش ، كه همان انسان است ، و همين سنت است كه آسياى انسانيت بر محور آن مى گردد، و همچنين سنت هاى جزئى كه به اختلاف افراد و مكانها و زمانها مختلف مى شود، پيرامون آن دور مى زند
و اين همان است كه جمله ((ذلك الدين القيم و لكن اكثر الناس لا يعلمون (( بدان اشاره مى كند
به حكم عقل بايد دين - كه همان اصول عملى و سنن و قوانين عملى است كه اگر به آن عمل شود سعادت واقعى انسان را ضمانت مى كند از احتياجات و اقتضائات خلقت انسان منشا گرفته باشد، و بايد كه تشريع دين مطابق فطرت و تكوين باشد، و اين همان معنايى است كه آيه شريفه ((فاقم وجهك للدين حنيفا فطره الله التى فطر الناس عليها، لا تبديل لخلق الله ، ذلك الدين القيم (( آن را خاطرنشان مى سازد


- اسلام ((دين فطرت ((، ((دين خدا(( و ((سبيل الله (( است

تا اينجا خواننده عزيز متوجه شد كه معناى فطرى بودن دين چيست ، اينك مى گوييم : اسلام ((دين فطرت (( خوانده شده ، چون فطرت انسان اقتضاى آن را دارد، و به سوى آن راهنمايى مى كند
و اگر اين دين ((اسلام (( ناميده شده ، براى اين است كه : در اين دين ، بنده تسليم اراده خداى سبحان است و مصداق اراده او - كه صفت فعل است - عبارت است از تمامى علت هاى مؤتلفه از خلقت انسان و مقتضيات تكوينى او (اعم از فعل يا ترك ) همچنان كه فرمود: ((ان الدين عندالله الاسلام ((

و نيز ((دين خدا(( ناميده شده ، چون خداى تعالى اين دين را از بندگانش خواسته ، يعنى خواسته است تا عمل خود را چه فعل و چه ترك با آن تطبيق دهند، و چنين اراده كرده است ، - البته اراده به آن معنايى كه گذشت -
و نيز ((سبيل الله (( ناميده شده ، چون اسلام تنها سبيل و راهى است كه خدا از بندگانش خواسته ، تا آن را بپيمايند، و سلوك كنند تا به كمال وجود و سعادت هستى خود برسند،

تفسير الميزان


«حنيفاً» در اينجا حالى است داراى سه زاويه; 1 ـ فاعل «اقم» كه عقل است 2 ـ «وجهه» كه فطرت است 3 ـ دين كه شرع پايانى الهى است، كه در اين مثلث فطرت، عقل و شريعت حالت اعراض از باطل در اين توجه وجيه به دين ربانى اصالت دارد، كه با نقش «لا اله» كه حنافت است و «الا الله» كه اقامه، وجه است، اين امر ربانى اصيل ترين و شايسته ترين امر است براى انسانيت كه او را به قله كمالات انسانى مى رساند.
راحله بنيادين سالكان در اين سلوك شايسته بايسته الى الله فطرت است، با اضافه «اقم» و «حنيفاً» و مقصد در اين سير دريافت حقيقت دين است كه هر چند شرايط اين سلوك برازنده تر باشد نتيجه اش شايسته تر است.
دين ربانى جوهرى است بس گران بها كه تنها دريافت شايسته اش همين زاد و راحله مى باشد كه بزرگترين جوهر والاى انسانيت است: "فطرت الله" خود ويژگى فطرت نسبت به «الله» را ثابت مى كند كه در ميان حالات و كمالات همين فطرت ممتاز است.
چنانكه از كل روح انسان به «روحى» و «روحِه» تعبير شده كه روى اين اصل فطرت چكيده اى زيربنا از روح انسانى است.

سپس "لا تبديل لخلق الله" امتيازاتى ديگر براى فطرت ثابت مى كند; نخست اين كه گوئى فطرت انسانى تنها آفريده خداست و بَس، سپس «لا تبديل» آن را تبديل پذير ندانسته، كه روح انسانى با ساير مقاماتش قابل تبديل است، مانند تبديل عقل به جنون ولى فطرت تبديل به ضد فطرت نمى شود، و در آيه (4: 119) "فَلَيُغَيِّرُنَّ خلقَ الله" كه همان فطرت انسانى مراد است آن را تنها قابل تغيير دانسته و نه تبديل، عقل تبديل به جنون مى شود ولى فطرت تبديلى ندارد و تنها تغييراتى با وسائل شيطانى غبارهائى بر چهره فطرت افكنده مى شود، و معنى «حنيفاً» در «فطرت» زدودن اين غبارهاست كه آن را تغيير مى دهد.

تفسير فرقان


ویرایش بوسیله کاربر 1401/03/29 08:51:22 ق.ظ  | دلیل ویرایش: edit

ali Offline
#6 ارسال شده : 1401/03/17 02:21:44 ب.ظ
ali

رتبه: Advanced Member

گروه ها: Moderator, Administrators, member
تاریخ عضویت: 1390/03/24
ارسالها: 1,270

تشکرها: 4 بار
29 تشکر دریافتی در 29 ارسال
تدبر و فهم سوره روم: نكات تفسيري سوره روم

منظور از فات ذي القربي در سوره روم چيست؟ آيا رباي حلال و حرام داريم؟

پاسخ 1

روم:38
فَآتِ ذَا الْقُرْبَى حَقَّهُ وَالْمِسْكِينَ وَابْنَ السَّبِيلِ ذَلِكَ خَيْرٌ لِّلَّذِينَ يُرِيدُونَ وَجْهَ اللَّهِ وَأُولَئِكَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ
پس [حال که استعداد و توانایی آدمیان در کسب مال یکسان نیست] حق خویشاوندان را بپرداز،47 همچنین [حق] مسکین و فرزند راه [خدا] را،48 چنین [سخاوتمندی و کرامت] برای کسانی که وجه خدا [=اهداف خدایی] را اراده می‌کنند، بهتر است و چنین کسانی همان رستگارانند 49 [که استعداد‌هاشان به شکوفایی می‌رسد].

______________
47 – قرآن احسان و انفاق به خویشاوندان را، نه برای صدقه سری و رفع بلا، بلکه پرداخت حق آنها، که در اموال دیگر خویشاوندان وجود دارد، ذکر کرده است. از جمله آیه 26 سوره اسراء (17:26) .

48- «ابن‌السبيل» را عموماً در راه ماندگان ترجمه كرده‌اند، ولی در دوران قدیم در عربستان، به دلیل سختی‌های سفر، شرایط منطقه استوایی و فقدان امکانات حمل و نقل، بعید به نظر می‌رسد تعداد در راه ماندگان به حدّی بوده باشد که یکی از تقسیمات ششگانه غنایم تلقی گردد. به نظر این قلم، با توجه به معنای «سبیل الله» در قرآن، که غالباً در متن آیات جهادی آمده و در مقابله با «سبیل الطاغوت» قرار گرفته، باید خانواده شهیدان یا فرزندان سبیل الله، یعنی جان‌سپاران جهاد‌گر فقیر بوده باشد. [توضیحات بیشتر در کتاب کلماتی از قرآن، مقاله سبیل الله، از همین قلم].

49 – «مفلحون» از ریشه «فَلَحَ» [شکافت] دلالت بر نوعی شکفتن یا شکوفایی می‌کند. کشاورز را از آن جهت فلاّح می‌گویند که زمین را می‌شکافد و با شخم زدن امکان باروری خاک و برآمدن دانه را فراهم می‌سازد. هر انسانی نیز در درون دانه‌ای قُدسی دارد که باید از دل تیره خاک خودخواهی‌ها خارجش کرده و در معرض تابش خورشید حق و هوای پاک قرار دهد: قَدْ أَفْلَحَ مَنْ زَكَّاهَا وَقَدْ خَابَ مَنْ دَسَّاهَا [کسی که نفس خویش را تزکیه کرد، آن را شکوفا ساخت و آن که پوشاندش، ضایع کرد].

روم:39
وَمَا آتَيْتُم مِّن رِّبًا لِّيَرْبُوَ فِي أَمْوَالِ النَّاسِ فَلَا يَرْبُو عِندَ اللَّهِ وَمَا آتَيْتُم مِّن زَكَاةٍ تُرِيدُونَ وَجْهَ اللَّهِ فَأُولَئِكَ هُمُ الْمُضْعِفُونَ
هر ربائی که داده‌اید [=درصد اضافی که بر وام خویش گرفته‌اید] تا در اموال مردم [نه با کار خودتان] افزایش یابد،50 [چنین افزایشی] نزد خدا افزوده نمی‌شود [=برکتی ندارد]، ولی هر زکاتی که به انگیزه راه [=هدف] خدایی می‌پردازید،51 چنین کسانی [با رشد شخصیت انسانی] همان افزون شدگانند.52

______________
50 – معنای اصلی رِبا زیادت است؛ مثل: ربای در مال و ثروت، در قدرت و تسلط بر دیگران [نحل 92 (16:92) ]، بزرگ کردن فرزند [اسراء 24 (17:24) ]، زمین یا تپه‌ای که نسبت به زمین‌های مجاور بلندتر باشد [مؤمنون 50 (23:50) ، بقره 265 (2:265) ] و عقوبتی که شدت یافته باشد [رعد 17 (13:17) ].

51 – زکات، انفاق خالصانه‌ای است که موجب تزکیه نفس از آلودگی‌های دنیاپرستی می‌شود. اراده کردن وجه خدا [تریدون وجه الله] بر انگیزه خالص و هدف خدایی داشتن در این عمل تأکید می‌کند که در سوره‌های دیگری نیز ذکر شده است. از جمله: بقره 272 (2:272) ، رعد 22 (13:22) ، انسان 9 (76:9) ، و لیل 20 (92:20) .

52 – معمولا «مضعفون» را «دارندگان پاداش مضاعف» ترجمه می‌کنند. اما مضعفون در اینجا فاعل است [نه صفت مشبهه] و در این آیه هم سخنی از پاداش نیست که چند برابر دریافت کنند. مفهوم آیه این است که عده‌ای با رباخواری می‌خواهند ثروت‌شان در سرمایه و اموال مردم افزایش یابد، اما کسانی هم با پرداخت ایثار‌گونه زکات، گرچه به ظاهر کاهش مالی پیدا می‌کنند، اما در باطن، شخصیت و ارزش‌های انسانی خود را رشد و توسعه می‌دهند. اینها همان مضعفون‌اند. افزایش ابعاد شخصیت و رشد و نمو آن را در آیات زیر می‌توان یافت:
ابراهیم 7 (14:7) - «...لَئِنْ شَكَرْتُمْ لَأَزِيدَنَّكُمْ...» [اگر شکر کنید، مسلماً زیادتان می‌کنم- توسعه شخصیتی پیدا می‌کنید]
لیل 5 (92:5) تا 10- «فَأَمَّا مَنْ أَعْطَى وَاتَّقَى وَصَدَّقَ بِالْحُسْنَى فَسَنُيَسِّرُهُ لِلْيُسْرَى وَأَمَّا مَنْ بَخِلَ وَاسْتَغْنَى وَكَذَّبَ بِالْحُسْنَى فَسَنُيَسِّرُهُ لِلْعُسْرَى» [هر کس عطا کند، نفس خویش مهار نماید و نیکی‌ها را [قولاً و عملاً] تصدیق کند، پس به زودی [نفس] او را برای آسانی‌ها، آسان [هموار] خواهیم کرد؛ و [برعکس] هر کسی بخل بورزد، خود را بی‌نیاز از مهار نفس بپندارد و نیکی‌ها را تکذیب کند، پس به زودی [نفس] او را برای سختی‌ها، آسان [هموار] می‌کنیم.


تفسير بازرگان

پاسخ2

أَ وَ لَمْ يَرَوْا أَنَّ اللَّهَ يَبْسط الرِّزْقَ لِمَن يَشاءُ وَ يَقْدِرُ إِنَّ فى ذَلِك لاَيَتٍ لِّقَوْمٍ يُؤْمِنُونَ

اين آيه خطاى مردم را در مبادرت به خشنودى ، و نوميدى بيان مى كند، و مى فرمايد كه : نبايد در هنگام رسيدن به نعمت بى درنگ خوشحالى كرد، و در مورد از دست رفتن نعمت بى درنگ نوميد شد، براى اينكه رزق در كمى و زيادى تابع مشيت خداست ، بر انسان لازم است كه بداند آن رحمتى كه به وى رسيده و همچنين آن ناملايمى كه به او رسيده هر دو با مشيت خدا قابل زوالند، پس نبايد به چيزى كه ايمن از فقدانش نيست خوشحال شود، و از چيزى كه اميد زوالش هست ناراحت و نوميد گردد

و اما اينكه فرمود: مگر نمى بينند كه خدا روزى را براى هر كس بخواهد گسترش مى دهد، و مساله روزى دادن را امرى ديدنى معرفى كرد، براى اين است كه بفهماند اين رزقى كه به انسان مى رسد، و يا خود آدمى كسب مى كند، مولود دست بدست دادن هزاران هزار اسباب و شرايطى است كه آدمى - كه آن را از هنرمندى خود مى داند - يكى از آن هزاران هزار است ، و همچنين آن سببى كه انسانها دل خود را به آن خوش ‍ مى كنند، كه من فلان مغازه يا فلان كارخانه و يا فلان پست را دارم ، نيز يكى از آن اسباب است ، و تمامى اسباب هم سبب بودنشان از خودشان نيست ، همه مستند به خداى سبحان است
پس اين خدا است كه يا رزق مى دهد و يا نمى دهد، و همو است كه رزق را يا زياد مى دهد و يا كم مى دهد، بر يكى وسعت داده ، و بر ديگرى تنگ مى گيرد،

فات ذا القربى حقه و المسكين و ابن السبيل ...

كلمه ((ذى القربى (( به معناى صاحب قرابت از ارحام است . و كلمه ((مسكين (( به معناى كسى است كه از فقير بدحال تر باشد، و ((ابن السبيل (( به معناى مسافر در راه مانده و حاجتمند است ، و اينكه كلمه ((حق (( به ضمير ((ذى القربى (( اضافه شده ، دلالت دارد بر اينكه براى ذى القربى حق ثابتى است ، و خطاب در آيه به رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) است ، پس ظاهر آيه با قراينى كه در آن هست اين است كه مراد از ((حق (( خمس است ، و وظيفه دادن آن متوجه به رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) و هر مسلمانى كه مامور به دادن خمس است ، مى باشد و منظور از كلمه ((قرابت (( به هر حال قرابت رسول خدا است ، همچنان كه در آيه خمس هم مراد همين است . همه اينها در صورتى است كه آيه شريفه در مدينه نازل شده باشد، و اما در فرضى كه مانند ساير آيات اين سوره در مكه نازل شده باشد آن وقت مقصود از حق مطلق احسان خواهد بود، نه خمس

و به خاطر اينكه آيه از نظر معنا عموميت دارد، و مخصوص به رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) نيست ، لذا در بيان آثار نيك خمس ، و يا صدقه به طور عموم فرمود: ((ذلك خير - اين بهتر است براى كسانى كه رضاى خدا را مى جويند، و آنان رستگارانند((

وَ مَا ءَاتَيْتُم مِّن رِّبًا لِّيرْبُوَا فى أَمْوَلِ النَّاسِ فَلا يَرْبُوا عِندَ اللَّهِ وَ مَا ءَاتَيْتُم مِّن زَكَوةٍ تُرِيدُونَ وَجْهَ اللَّهِ فَأُولَئك هُمُ الْمُضعِفُونَ

● مراد از ((ربا(( و ((زكات (( در آيه : ((و ما آتيتم من ربا ليربوا...((

كلمه ((ربا((، به معناى نمو مال ، و زياد شدن آن است ، و جمله ((ليربوا...(( اشاره به علت اين نامگذارى مى كند، كه چرا ربا را ربا خواندند بنابراين مراد اين است كه : مالى كه شما به مردم داده ايد تا اموالشان زياد شود، نه براى اينكه خدا راضى شود - اين قيد را از ذكر اراده وجه خدا در عبارت مقابل آن مى فهميم - آن مال نزد خدا زياد نمى شود، و نمو نمى كند، و ثوابى از آن عايدتان نمى شود، براى اينكه قصد قربت نداشته ايد

((و ما آتيتم من زكوه تريدون وجه الله فاولئك هم المضعفون (( - مراد از ((زكات (( مطلق صدقه است ، و معنايش اين است كه : آن مالى كه براى رضاى خدا داديد، و اسراف هم نكرديد، چند برابرش ‍ عايدتان مى شود، كلمه ((مضعف (( به معناى دارنده چند برابر است ، و معناى كلام اين مى شود كه : چنين كسانى آنهايند كه ((يضاعف لهم (( مالشان و يا ثوابشان چند برابر مى شود

پس مراد از ((ربا(( و ((زكات (( به قرينه مقابله و شواهدى كه همراه اين دو كلمه است ، رباى حلال است ، و آن اين است كه چيزى را به كسى عطا كنى و قصد قربت نداشته باشى ، و مراد از صدقه آن مالى است كه براى رضاى خدا بدهى همه اينها در صورتى است كه آيه شريفه در مكه نازل شده باشد، و اما اگر در مدينه نازل شده باشد، مراد از ربا همان رباى حرام ، و مراد از زكات همان زكات واجب است
و اين آيات و آيات قبلش به مدنى شبيه ترند، تا به مكى ، و اينكه : بعضى ادعاى روايت يا اجماع منقول در اين باب كرده اند، اعتبارى به گفته شان نيست


ترجمه تفسير الميزان جلد 16 صفحه 278

پاسخ 3


آزمون بودن فقر و ثروت در فرهنگ توحيدي
البته به عنوان آزمون است ﴿وَيَقْدِرُ﴾ اين قَدَرَ, يَقْدِرُ غير از قَدَرَ, يَقدُر است قَدَرَ, يَقدُر به معناي قدرت است قَدَرَ, يَقْدِرُ به معناي ضيّق يُضيّق است ﴿وَذَا النُّونِ إذْ ذَهَبَ مُغَاضِباً فَظَنَّ أَن لَن نَّقْدِرَ﴾ [26] يعني گمان كرد ما به او فشار نمي‌آوريم «لن نضيّق» نه ـ معاذ الله ـ «لن نقدُرَ» اين ﴿يَقْدِرُ﴾ يعني فشار مي‌آورد ﴿إِنَّ فِي ذلِكَ لَآيَاتٍ لِقَوْمٍ يُؤْمِنُونَ﴾ اگر كسي اهل ايمان باشد مبتلا به آن شرك نباشد معلوم مي‌شود همه اينها آزمون است در سورهٴ مباركهٴ «فجر» هم شواهدش بازگو شد كه ما براي هيچ كسي سفره كرامت پهن نكرديم كرامت فقط در قيامت است و در دنيا براي انبيا و اوليا و مؤمنان و امثال ذلك است اين نعمت‌هاي مادي كه مي‌دهيم همه‌اش آزمون است برخي‌ها خيال مي‌كنند وقتي كه انسان وضع مالي‌اش خوب شد از كرامت الهي برخوردار است ﴿فَأَمَّا الْإِنسَانُ إِذَا مَا ابْتَلاَهُ رَبُّهُ فَأَكْرَمَهُ وَنَعَّمَهُ فَيَقُولُ رَبِّي أَكْرَمَنِ ٭ وَأَمَّا إِذَا مَا ابْتَلاَهُ فَقَدَرَ عَلَيْهِ رِزْقَهُ فَيَقُولُ رَبِّي أَهَانَنِ ٭ كَلاَّ﴾ [27] خيال مي‌كنند كه ما آنها كه وضع مالي‌شان خوب است را گرامي داشتيم نه خير, برخي‌ها را به ثروت مبتلا كرديم برخي‌ها را به فقر مبتلا كرديم هر دو ابتلاست الآن كه ما بحمدالله به عنوان انسان سالم در اين مسجد نشسته‌ايم مبتلا به سلامتيم آنهايي كه ـ خدا شفايشان بدهد ـ در بيمارستان هستند مبتلا به مرض‌اند هم سلامتِ ما ابتلاست يعني آزمون است هم بيماري آنها ابتلاست يعني آزمون است فرمود ما دو ابتلا و دو كلاس امتحان داريم ﴿فَأَمَّا الْإِنسَانُ إِذَا مَا ابْتَلاَهُ رَبُّهُ فَأَكْرَمَهُ وَنَعَّمَهُ فَيَقُولُ رَبِّي أَكْرَمَنِ﴾, ﴿كَلَّا﴾ اين نيست ﴿وَأَمَّا إِذَا مَا ابْتَلاَهُ فَقَدَرَ عَلَيْهِ رِزْقَهُ فَيَقُولُ رَبِّي أَهَانَنِ﴾, ﴿كَلَّا﴾ اين نيست ما داريم امتحان مي‌كنيم خب اگر بسط و قبض برابر آزمون است نه بسط خوشحالي دارد نه قبض نگراني دارد هر دو امتحان است.

تفسير ﴿فَآتِ ذَا الْقُرْبَي...﴾ و بيان مكّي يا مدني بودن آن
بعد مي‌فرمايد حالا كه اين‌چنين است سهم ذي‌القربي را بده سهم مساكين را بده سهم ابن‌السبيل را بده. اين آيه اگر در مدينه نازل شده باشد چون مستحضريد برخي از سوَر مكّي‌اند كه آيات مدني هم به دستور حضرت در آنجا درج شده است اگر اين آيه در مدينه نازل شده باشد منظور از ذي‌القربي همان قُرباي وجود مبارك رسول خدا(صلّي الله عليه و آله و سلّم) است ناظر به خمس است و مسئله انفال و امثال ذلك و اما اگر در مكه نازل شده باشد اين مطلق قرباست چه اينكه منظور از اين ايتاء هم زكات نيست چون زكات در مدينه نازل شد نه در مكه. فرمود: ﴿فَآتِ ذَا الْقُرْبَي حَقَّهُ وَالْمِسْكِينَ وَابْنَ السَّبِيلِ﴾ اگر در مدينه نازل شده باشد مربوط به زكات باشد زكات هشت مصرف دارد كه ﴿إِنَّمَا الصَّدَقَاتُ لِلْفُقَرَاءِ وَالْمَسَاكِينِ﴾ ابن‌السبيل است, في سبيل الله است, غارمين است, في الرقاب است, مؤلفة قلوبهم است و مانند آن, [28]

تفاوت رسيدگي به نيازمندان در فرهنگ توحيدي با الحادي
اما ﴿لِلَّذِينَ يُرِيدُونَ وَجْهَ اللَّهِ﴾ شما اين كار را بكنيد لوجه الله يك وقت است انسان براي عاطفه اين كار را مي‌كند اين رسيدگي به نيازمندان در كشورهاي كفر و شرك هم هست اين‌طور نيست كه حالا حمايت از فقرا را فقط ما به عنوان كميته امداد داشته باشيم كميته امداد ما الهي است يعني قربة الي الله است اما حمايت از فقرا و واماندگان در كشورهاي كمونيستي در كشورهاي الحادي كشورهاي شرك هست هيچ كشوري نيست كه به وامانده‌ها كمك نكند اما آنها كمكشان عاطفي است نه الهي فرمود اگر مي‌خواهيد به جايي برسيد اين مالي كه مي‌دهيد قربة الي الله باشد نه براي اينكه دلتان سوخته خب اين دلسوزي در حيوانات هم هست اين را نمي‌گويند صدقه, صدقه يعني كاري كه باعث تصديق ايمان است نشان مي‌دهد كه اين شخص مؤمن است صداقتِ ايمان او در صدقه ظهور مي‌كند ﴿يُرِيدُونَ وَجْهَ اللَّهِ وَأُولئِكَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ﴾ اما اگر اين كار را نكرديد البته گرفتار عذاب نمي‌شويد اما بهره‌اي نمي‌بريد حالا مي‌ماند مسئله ربا كه ربا در مكه به چه معناست در مدينه به چه معناست.


اسناد كلمه «حق» به «ذا القربي» دال بر اهتمام نه اختصاص
بعد رسيديم به مسئله ﴿فَآتِ ذَا الْقُرْبَي حَقَّهُ﴾ قبل از اينكه مسكين و ابن‌ سبيل را بفرمايد كلمه حق را به ﴿ذَا الْقُرْبَي﴾ اسناد داد فرمود: ﴿فَآتِ ذَا الْقُرْبَي حَقَّهُ وَالْمِسْكِينَ وَابْنَ السَّبِيلِ﴾ اين نه براي آن است كه فقط ذا‌القربي حق دارند, مسكين و ابن سبيل حق ندارند, بلكه از قرينه مي‌توان استفاده كرد كه «فَآتِ ذَا الْقُرْبَي حَقَّهُ وَالْمِسْكِينَ حقّه وابن السبيل حقّه» منتها ذكر حق بعد از ﴿ذَا الْقُرْبَي﴾ براي اهتمام است نه براي اختصاص زيرا اين آيه اگر ناظر به مسئله خمس باشد كه در سورهٴ مباركهٴ «انفال» هست كه ﴿وَاعْلَمُوا أَنَّمَا غَنِمْتُم مِن شَيْ‌ءٍ فَأَنَّ لِلّهِ خُمُسَهُ وَلِلرَّسُولِ وَلِذِي الْقُرْبَي وَالْيَتَامَي وَالْمَسَاكِينِ وَابْنِ السَّبِيلِ﴾ آنجا سخن از مسكين و ابن‌ سبيل است اگر خمس باشد همان‌طوري كه سخن از ذبي‌القربي است اگر منظور زكات باشد كه در سورهٴ «توبه» است ﴿إِنَّمَا الصَّدَقَاتُ لِلْفُقَرَاءِ وَالْمَسَاكِينِ وَالْعَامِلِينَ عَلَيْهَا وَالْمُؤَلَّفَةِ قُلُوبُهُمْ وَفِي الرِّقَابِ وَالْغَارِمِينَ وَفِي سَبِيلِ اللّهِ وَابْنِ السَّبِيلِ﴾ در مصارف هشت‌گانه سخن از مسكين و ابن‌ سبيل هم است پس اين‌طور نيست كه ذي‌القربي حق داشته باشند ولي مسكين و ابن‌السبيل حق نداشته باشند ذكر ﴿حَقَّهُ﴾ بعد از ﴿ذَا الْقُرْبَي﴾ براي اهتمام است و نه براي اختصاص.

تفسير تسنيم

پاسخ 4

آیه 39: نکوهش خیلی ضعیف و کمرنگی از ربا بعمل آمده است و همین آیه دلیل است بر اینکه این سوره قبل از سوره بقره نازل شده که در آن ادامه دادن به ربا را بمنزله اعلان جنگ با خدا و رسول ذکر نموده است.

توجه فرمائید که ممکن است زکات دادن سبب چندین برابر شدن اموال هر زکات­دهنده نشود اما اگر عموم افراد جامعه به زکات دادن اقدام کنند اموالِ جمعیِ آن جامعه چندین برابر خواهد شد.
بعبارت دیگر مطلبی که در آیه آمده، ممکن است راجع به یک فرد محقق نشود اما راجع به جامعه محقق می­گردد.
به بیان دیگر ، قوانینی هست که فقط بر افراد بشر حاکم است ، وقوانینی نیز هست که هم بر افراد بشر و هم برجوامع بشری حاکم است ، وقوانینی هم هست که فقط برجوامع بشری حاکم است .


تفسير مرحوم گنجه اي

ویرایش بوسیله کاربر 1401/04/04 07:38:33 ق.ظ  | دلیل ویرایش: edit

ali Offline
#7 ارسال شده : 1401/03/23 09:03:48 ق.ظ
ali

رتبه: Advanced Member

گروه ها: Moderator, Administrators, member
تاریخ عضویت: 1390/03/24
ارسالها: 1,270

تشکرها: 4 بار
29 تشکر دریافتی در 29 ارسال
ترجمه تدبر و فهم سوره روم: مقصود از آيه 41 روم و ظاهرشدن فساد در خشكي و دريا چيست؟


روم:41
ظَهَرَ الْفَسَادُ فِي الْبَرِّ وَالْبَحْرِ بِمَا كَسَبَتْ أَيْدِي النَّاسِ لِيُذِيقَهُم بَعْضَ الَّذِي عَمِلُوا لَعَلَّهُمْ يَرْجِعُونَ
به خاطر دستاورد [=آثار و نتایج شرک‌آمیز] مردم فساد [=آلودگی و به هم خوردن تعادل طبیعت و محیط زیست] در خشکی و دریا ظاهر [=پدیدار] شده است53 تا [آثار و نتایج] برخی از آنچه را کرده‌اند به آنها بچشاند،54 باشد تا برگردند 55 [=این هشدارها همچون چراغ قرمز از الطاف خفیه خداست].

پاسخ 1
______________
53 – فساد، به هم خوردن نظم و تعادل در امور مختلف است. در اینجا سخن از فساد اخلاقی، اقتصادی و سیاسی انسان‌ها نیست، خبر از ظهور فساد در خشکی‌ها و دریاها می‌دهد، آن هم در 14 قرن قبل که هنوز نه محیط زیست با انواع آلاینده‌ها و مصرف جمعیت‌های میلیونی آلوده شده بود و نه دریاها به مواد نفتی، فضولات کارخانه‌ها و زباله‌های شهری آغشته شده بود. اگر سخنی از فساد در آسمان‌ها، آلودگی جوّی و پارگی لایه اُزن در این آیه به میان نیامده است، شاید دلیلش غیر ممکن بودن تصور آن برای نسل‌های قبل از انقلاب صنعتی بوده باشد [والله اعلم]. همه این مفاسد محصول دستاورد انسان‌ها [بما کسبت ایدی الناس] و نتیجه خودخواهی‌های فردی و جمعی و بی‌اعتنایی به مصلحت بلند مدت خود و نسل‌های بعد و تخریب محیط زیست برای منافع فوری خود است.

54 – آثار مخربی که مصرف بی‌رویه و اسرافی مواد فسیلی [همچون نفت و بنزین]، استعمال دخانیات و شُرب خمر و امثال آنها در توسعه بیماری‌ها و صدمه به سلامت آدمیان پدید آورده، همچون چراغ قرمز هشدار‌دهنده‌ای است که جوامع پیشرفته امروزی را که به علم و تحقیق و عقلانیت بهای جدّی‌تری می‌دهند، به تجدید نظر و اصلاح آب و خاک و هوا ناچار ساخته است. دریغ و افسوس بر کشورهایی که هنوز متوجه فسادی که در زمین پدید می‌آورند نیستند!

55 – هدف از این هشدارها چیزی نیست جز همین که از چنین فساد آفرینی‌هایی دست بردارند. قرآن در مواردی ظهور چنین عوارضی را «عذاب» نامیده است که آزار دهنده مردم، موجب محرومیت آنان از زندگی سالم و مخرّب محیط زیست می‌شود. ن ک: اعراف 168 (7:168) ، سجده 21 (32:21) و زخرف 48 (43:48) .
ظهَرَ الْفَسادُ فى الْبرِّ وَ الْبَحْرِ بِمَا كَسبَت أَيْدِى النَّاسِ لِيُذِيقَهُم بَعْض الَّذِى عَمِلُوا لَعَلَّهُمْ يَرْجِعُونَ

تفسير بازرگان

پاسخ 2

اين آيه به ظاهر لفظش عام است ، و مخصوص به يك زمان و يا به يك مكان و يا به يك واقعه نيست و در نتيجه مراد از ((بر و بحر(( همان معناى معروف است كه شامل همه روى زمين مى شود
و مراد از فساد در زمين ، مصايب و بلاهايى عمومى است كه يكى از منطقه ها را گرفته و مردم را نابود مى كند، مانند زلزله ، نيامدن باران ، قحطى ، مرضهاى مسرى ، جنگها، غارتها، و سلب امنيت ، و كوتاه سخن هر بلايى كه نظام آراسته و صالح جارى در عالم را بر هم مى زند، چه اينكه مستند به اختيار بعضى از مردم باشد، و يا نباشد، چون همه آنها فسادى است كه در دريا و خشكى عالم پديد مى آيد، و خوشى و طيب عيش انسانها را از بين مى برد



● اشاره به وجود رابطه مستقيم بين اعمال مردم و حوادث عالم

((بما كسبت ايدى الناس (( - يعنى اين فساد ظاهر در زمين ، بر اثر اعمال مردم است ، يعنى به خاطر شركى است كه مى ورزند، و گناهانى است كه مى كنند، و ما در تفسير آيه ((و لو ان اهل القرى آمنوا و اتقوا لفتحنا عليهم بركات من السماء و الارض ((، و نيز در مباحث نبوت در جلد دوم اين كتاب ، اثبات كرديم كه بين اعمال مردم و حوادث عالم رابطه مستقيم هست ، كه هر يك متاءثر از صلاح و فساد ديگرى است
((ليذيقهم بعض الذى عملوا(( - لام در اين جمله ، لام غايت است ، و آيه چنين معنا مى دهد: آنچه در زمين ظاهر شد، به خاطر اين بود كه خدا و بال پاره اى از آنچه مى كردند به ايشان بچشاند، بلكه براى اين بود كه خود اعمالشان را به ايشان بچشاند، كه به صورت و بال به سويشان بر مى گشت
و اما اينكه چرا فرمود: بعض اعمالشان را، براى اينكه خدا از بيشتر اعمال آنان صرف نظر كرد، همچنان كه فرمود: ((و ما اصابكم من مصيبه فبما كسبت ايديكم و يعفو عن كثير((
اين آيه شريفه ناظر است به وبال دنيوى گناهان ، و چشاندن و بال بعضى از آنها، نه همه آنها، و اما عذاب و وبال اخروى گناهان ، آيه از آن ساكت است . پس اينكه بعضى ها گفته اند: ((مراد اين است كه وبال دنيوى را مى چشانيم ، و اخروى آن را تا رسيدن قيامت تاءخير مى اندازيم (( تفسيرى است بدون دليل
و بعيد نيست كه تقدير كلام را ((ليذيقهم بعض جزاء ما عملوا - تا بچشاند به ايشان بعضى از كيفر آنچه كرده اند(( گرفته اند و حال آنكه تقدير آن به عكس اين است ، يعنى تقديرش ((ليذيقهم جزاء بعض ما عملوا - تا بچشاند به ايشان جزاء بعضى از كارهاى ايشان را(( است براى اينكه : آنچه كه ما را ناگزير مى كند از اينكه چيزى تقدير بگيريم ، - البته اگر ناگزير باشيم - اين است كه آنچه به صورت فساد به آنان بر مى گردد، جزاى اعمالشان است نه خود اعمال ، پس آنچه مى چشند جزاى پاره اى از اعمال است ، نه پاره اى از جزاء اعمال


و اينكه فرمود: ((لعلهم يرجعون (( معنايش اين است كه : خداوند مى چشاند به آنان آنچه را مى چشاند، براى اينكه شايد از شركشان و گناهانشان دست برداشته ، به سوى توحيد و اطاعت برگردند
و اما در پاسخ اين سوال كه وجه اتصال آيه مورد بحث به ما قبلش ‍ چيست ؟ مى گوييم : وجهش اين است كه : در آيه قبل استدلال مى كرد بر توحيد، و نزاهت خدا از شركى كه برايش قائل شده اند، اينك در اين آيه به آثار شرك اشاره مى كند، و آن عبارت است از: گناه و فساد در زمين ، و چشيدن وبال گناهان ، چيزى كه هست در اين آيه نامى از شرك نبرده ، و مطلب را به گناهان ناشى از شرك اختصاص نداده ، بلكه به طور كلى راجع به گناه صحبت كرده است

ترجمه تفسير الميزان جلد 16 صفحه 294

پاسخ 3

با آنچه دستهای مردم فراهم آورده، فساد در خشکی و دریا پدیدار گشت، تا بعضی از آنچه کرده‌اند بدانها بچشاند، شاید که بازگردند.

پاسخ به یک شبهه در مورد این آیه

با توجه به این آیه، آیا از اینکه در کشور ما بلایای طبیعی این اندازه فساد و خرابی به بار می‌آورد اما در برخی کشورهای حتی کافر و بت‌پرست، این خبرها نیست، آیا می‌توان نتیجه گرفت که جامعه ما فاسدتر است؟ هم بله، و هم خیر.
بله، از این جهت که جامعه دینی، ظرفیت انسانها را هم در خوبی‌ها بالا می‌برد و هم در بدی‌ها (لذا همان طور که حضرت علی ع در عالم بی‌نظیر است، معاویه هم بی‌نظیر است: منافق که از از کافر بدتر است، در جامعه دینی پیدا می‌شود. در حدیث ۱ عذابهایی برای جامعه دینی هست که اصلا گناهش در جامعه کفر موضوعیت ندارد؛ و در حدیث ۲ یک مساله خاص جامعه دینی را بزرگترین عامل فساد در جهان برشمرده است. برای توضیح بیشتر مطلب روی لینک زیر کلیک کنید)
http://www.souzanchi.ir/...gious-society-and-nefaq/
و خیر، از این جهت که مبنای تحلیل در «فاسد بودن یک جامعه» غیر از مبنای تحلیل در «فاسدتر بودن یک جامعه از جامعه دیگر» است. در اولی صرفا به آنچه عامل فساد است توجه می‌شود؛ اما در دومی ابتدا باید در هر جامعه مجموع فسادها و خوبی‌ها را در نظر گرفت و سپس سرجمع هر جامعه را با سرجمع جامعه دیگر بررسی کرد.
(بر همین اساس است که با اینکه انحراف بعد از پیامبر بزرگترین فساد بود (حدیث۲) اما امام علی ع سکوت کرد تا همین جامعه توسط جامعه کفر نابود نشود.)
نکته بعد
۷) اگرچه قرآن «فساد فی الارض» را گاه در خصوص ظلم در روابط انسانی (مائده/۳۲-۳۳ و ۶۴) و گاه در مورد مطلق فساد (چه در روابط انسانی و چه در نظام طبیعت (هود/۱۱۶، قصص۷۸ و ۸۳، غافر/۲۶، فجر/۱۲) به کار برده؛ اما ظاهرا فساد محل بحث در این آیه، اولا فساد در خشکی و دریاست (یعنی در نظام طبیعت، نه نظام روابط انسانی)؛ و ثانیا با انسان شروع شده است (پس از جنس خونخواری و درندگی‌ای که قبل از انسان در روابط حیوانی حیوانات هم وجود دارد، نیست) اگر فساد در طبیعت، فساد حاصل دست انسان است و در خشکی و دریا (در زمین) اگر کارهای انسان نباشد فساد پدیدار نمی‌شود. (مثلا میلیونها سال که هنوز انسان پا به زمین نگذاشته بود، مساله آلودگی‌های محیط زیست هم وجود نداشت!)
پس معلوم می‌شود انسانی که قرآن معرفی می‌کند و درباره‌اش بحث دارد موجودی است که اختیار و توان تصرف غیرغریزی دارد و صرفا با هدایت غریزه رفتار نمی‌کند، تا حدی که می‌تواند خشکی و دریا را به فساد بکشاند. این تمایز مهمی در انسان‌شناسی است. برای همین آنچه انسان‌شناسان به عنوان انسان ماهر و ابزارساز و … نام می‌برند، انسان نبوده است؛ زیرا تا قبل از انسان کنونی (که سابقه‌ای کمتر از ۱۵۰۰۰ سال دارد) هیچ فسادی در طبیعت انجام نشده است.

استاد سوزنچي

پاسخ 4:


آیه «محیط زیست»ی
امروز با توجه به بحث­های زیست­محیطی که از پنجاه سال اخیر به اینطرف کم­کم مطرح شده و اینک به اوج جلب توجه­کنندگی خویش رسیده، آیه 41 گوئی دارد بهتر فهمیده می­شود.
برای این نگارنده خیلی جالب است بداند قدما از این آیه چه می­فهمیده­اند.
راجع به «فساد»ی که در قسمت مربوط به «زمین» پیدا شده، می­توان خیلی توجیهات مختلف، مثلاً ظلم­ها، جنایت­ها، خیانت­ها و غیره، ابراز نمود اما در قسمت مربوط به «دریا» چطور؟
حداکثر قدمت این مشکلات زیست­محیطی که در دریاها پیش آمده، شصت سال هم نمی­شود. لذا این آیه حتی تا صد سال قبل هم مفهوم نبود.
این همه سفرنامه­های مختلف از ابن­بطوطه و ناصر خسرو و مارکوپولو گرفته تا جهانگردان قرون جدید و پس از آنها کاشفین قرون حاضر مانند ماژلان و کاپیتان کوک و دیگران، هیچکدامشان درباره «فسادی که در دریاها ظاهر شده» کوچکترین صحبتی نکرده­اند.
با توجه به آلودگی زیست­محیطی که در قرن بیستم در دریاها پیدایش یافت که از نشت نفت نفتکش­ها، و ریزش آبهای رودخانه­هائی که فاضلاب­های صنعتی قبلاً در آنها ریخته شده، کم­کم عبارت «و دریا»ی آیه فوق نیز مفهوم شد. لذا آیه فوق از لحاظ اشاره به «فساد در دریا» کاملاً نو، و کاملاً «امروزی»، و در عداد پیشگوئیهای تحقق یافته علمی و در نتیجه بار اعجازی دارد.

تفسير مرحوم گنجه اي
ali Offline
#8 ارسال شده : 1401/03/29 08:46:46 ق.ظ
ali

رتبه: Advanced Member

گروه ها: Moderator, Administrators, member
تاریخ عضویت: 1390/03/24
ارسالها: 1,270

تشکرها: 4 بار
29 تشکر دریافتی در 29 ارسال
ترجمه تدبر و فهم سوره روم

وَهُوَ الَّذِي يَبْدَأُ الْخَلْقَ ثُمَّ يُعِيدُهُ وَهُوَ أَهْوَنُ عَلَيْهِ وَلَهُ الْمَثَلُ الْأَعْلَى فِي السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ وَهُوَ الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ ﴿۲۷﴾انصاریان: و اوست که مخلوقات را می آفریند سپس آنان را [پس از مرگشان] باز می گرداند؛ و این [کار] برای او آسان تر است. و برترین وصف ها در آسمان ها و زمین ویژه اوست؛ و او توانای شکست ناپذیر و حکیم است.

رفع شبهه چگونگي احيای مردگان به آساني اعاده موجود: مگر براي خدا هم اسان و اسان تر مطرح است؟

بعد از مرگ كه همه چيز موجود است روح كه اساس كار است و مقوّم اصلي است و فصل جوهري انسان است اينكه از بين نمي‌رود ﴿يَتَوَفَّاكُم مَلَكُ الْمَوْتِ الَّذِي وُكِّلَ بِكُمْ﴾ [25] بدن هم كه ذرّاتش در عالَم است دوباره جمع مي‌كنند فرمود شما هر چه بررسي كنيد اعاده آسان‌تر از اول است اوّلي را كه طبق برهان قبول كرديد درباره معاد اشكال داريم.

تبيين آساني همه كارها نزد خدا و دليل قرآن آن

منتها مشكل اين است كه نسبت به ذات اقدس الهي چيزي آسان, چيزي آسان‌تر باشد فرض ندارد براي اينكه اگر قدرت, نامتناهي بود او هم با اراده كار كرد نمي‌شود گفت اوّلي آسان است دومي كمي دشوار يا اوّلي آسان‌تر از دومي است
اينجا هم ﴿هُوَ﴾ يعني آن اعاده ﴿أَهْوَنُ عَلَيْهِ﴾ آسان‌تر است بر خدا, مشكل اساسي اين است كه اگر قدرت نامتناهي است چه اينكه است و با اراده كار می كند يكي آسان باشد يكي آسان‌تر فرض ندارد دو كار در عالَم هست يكي مشكل‌ترين كار كه از آن مشكل‌تر فرض نمي‌شود يكي هم آسان‌ترين كار هر دو را قرآن كريم مطرح كرد فرمود نزد خدا هر دو آسان است
آن كاري كه از آن مشكل‌تر فرض نمي‌شود اين است كه كلّ اين نظام را به هم بزند دوباره بسازد اين همان ﴿إِنَّ زَلْزَلَةَ السَّاعَةِ شَيْ‌ءٌ عَظِيمٌ﴾ [28] خب اگر بخواهد قيامت كبرا به پا كند چه كار بايد بكند كلّ سماوات سبع و ارضين و من فيهنّ و ما بينهما اين كلّ مجموع را بايد به هم بزند دوباره بسازد فرمود حشر اكبر ﴿ذلِكَ حَشْرٌ عَلَيْنَا يَسِيرٌ﴾ [29] براي ما آسان است خب كاري از اين سنگين‌تر فرض نمي‌شود كه كلّ نظام را به هم بزند دوباره بسازد.
اگر قدرت نامتناهي بود (يك) و با اراده كار كرد (دو) ديگر فرض ندارد يك كار آسان باشد يك كار آسان‌تر.

توجيه ادبي درباره ﴿وَهُوَ أَهْوَنُ عَلَيْهِ﴾ و نقد آن
اينكه فرمود: ﴿وَهُوَ أَهْوَنُ عَلَيْهِ﴾ غالب مفسّران را وادار به تأمّل كرد كه اين يعني چه. برخي‌ها گفتند اين ﴿أَهْوَنُ﴾ به معناي «هَيِّن» است [31] از افضل بودن از افعل تفضيل بودن منسلخ است نظير آنچه خداي سبحان در سورهٴ مباركهٴ «مريم» آيه نُه به زكريا فرمود كه اين حرفي كه تو مي‌زني مي‌گويي من كه سالمند و كهنسال و فرتوت هستم و از من گذشته است همسر من هم آ‌ن وقتي كه جوان بود دوران زايمان او بود عقيم بود ﴿وَكَانَتِ امْرَأَتِي عَاقِراً﴾ الآن كه پير است آن وقتي كه دوران زايمان او بود او عاقر بود عَقيم بود اما «لطف آنچه تو انديشي حکم آنچه تو فرمايي» [32] تو هر چه بخواهي هست, فرمود: ﴿كَذلِكَ قَالَ رَبُّكَ هُوَ عَلَيَّ هَيِّنٌ﴾ اگر ﴿أَهْوَنُ﴾ به معناي «هيّن» باشد ديگر محذوري نيست اما خب اين دليل مي‌خواهد
نظير اينكه ﴿مَا عِندَ اللَّهِ خَيْرٌ﴾ خداي سبحان مي‌فرمايد اين معاصي كه شما مي‌كنيد يا كارهايي كه مي‌كنيد به دنبال اهداف باطل هستيد آنچه نزد خداست خير است آنجا ما قرينه داريم كه خير است معنايش اين نيست كه آن ثواب الهي بهتر از گناهان شماست كه مثلاً گناه شما بِه است آنچه نزد خداست بهتر باشد اينجا هم مي‌شود گفت كه اين «خير» خالي از معناي افضليّت است و مانند آن, اما اينجا چه قرينه‌اي داريم كه مي‌گوييم ﴿أَهْوَنُ﴾ به معناي «هَيِّن» است.

تعبير به آساني احياي مردگان به خاطر فهم انسان
اگر راه عقلي داشتيم خب بالأخره اين هم توجيهي است برخي‌ها خواستند بگويند كه اين دو كار يكي آسان است يكي آسان‌تر نه براي خدا بلكه براي خلق [33] مثل اينكه خدا بفرمايد آسمان از زمين بزرگ‌تر است يا آسمان و زمين از شما بزرگ‌ترند اين معنايش اين نيست كه يكي نسبت به خدا بزرگ‌تر است يكي نسبت به خدا بزرگ‌تر نيست آيه 57 سورهٴ مباركهٴ «غافر» اين است ﴿لَخَلْقُ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ أَكْبَرُ مِنْ خَلْقِ النَّاسِ﴾ يعني آسمان و زمين را آفريدن, خلقت اينها بزرگ‌تر از خلقت انسان است نه اينكه براي خدا يكي آسان است يكي آسان‌تر چون سخن از آفريدگار نيست سخن از خالق نيست سخن از مخلوق است آسمان و زمين از انسان بزرگ‌ترند

تبيين وجهي ديگر در استناد آساني احياي مردگان به خدا
حالا اين ﴿وَهُوَ أَهْوَنُ عَلَيْهِ﴾ اگر ضمير ﴿عَلَيْهِ﴾ به مخلوق برگردد يعني براي مخلوق‌ها كار دو قسم است ابتدا, هيّن است اعاده, اهون يا نه, اگر ضمير به الله برگردد; يعني به نظر شما كار را يك صاحب‌كار ابتدائاً بخواهد انجام بدهد اگر مقتدر باشد هيّن است و اگر ثانياً بخواهد انجام بدهد اهون است; يا بر شما اهون است يا به نظر شما اهون است بنابراين فرض ندارد كه كاري نسبت به ذات اقدس الهي اهون باشد.
تنظير عبارت ﴿وَهُوَ أهْوَنُ عَليهِ﴾ به «الله أكبر» و تفسير آن
اگر گفتيم اين ﴿وَهُوَ أَهْوَنُ عَلَيْهِ﴾ نظير «الله اكبر» است اين ديگر معناي جدايي خواهد داشت در «الله أكبر» ملاحظه فرموديد كه گاهي گفتند «الله أكبر» معنايش اين نيست كه موجودات ديگر كبيرند و خدا اكبر است بلكه موجودات ديگر همه‌شان نازل و ضعيف‌اند و خدا كبير است اين اكبر به معني كبير است

تفسير «الله أكبر» با بيان معصوم(عليه السلام)
يكي از موارد اينكه معناي «الله أكبر» چيست دو روايت است يكي حضرت ابتدائاً فرمود, يكي به عنوان جواب سؤال آن دو روايت را مرحوم صدوق در توحيد نقل كرده [22] صاحب وسائل در صلات نقل كرده [23] حضرت از كسي سؤال مي‌كند كه «الله أكبر» يعني چه؟ آن راوي عرض مي‌كند كه «الله أكبر مِن كلّ شيء» حضرت فرمود مگر چيزي در عالَم هست كه خدا از آن بزرگ‌تر باشد؟! اين غير از آن است كه گفتند نقل مي‌كند كه همه چيز ضعيف‌اند همه چيز حقيرند و خدا كبير است پس اكبر به معني كبير است [24] كه مي‌خواهند اين ﴿هُوَ أَهْوَنُ﴾ را با آيه سورهٴ مباركهٴ «مريم» كه قبلاً خوانده شد ﴿هُوَ عَلَيَّ هَيِّنٌ﴾ هماهنگ كنند مي‌گويد اين ﴿أَهْوَنُ﴾ به معناي ﴿هَيِّنٌ﴾ است مثل اينكه «أكبر» به معني «كبير» است اين يك معناست. اما آنچه مرحوم صاحب وسائل نقل كرد يك مطلب ديگر است حضرت فرمود مگر در عالَم چيزي هست كه خدا از آن بزرگ‌تر باشد حالا يا حقير يا غير حقير نه اينكه در عالَم چيزي هست و حقير است و خدا كبير است حضرت فرمود مگر چيزي در عالَم هست عرض كرد پس معني «الله أكبر» چيست؟ فرمود: «الله أكبر مِن أن يوصف» خدا بزرگ‌تر از آن است كه وصف بشود اين كجا آن كجا!

تفسير ﴿وَهُوَ أهْوَنُ عَليهِ﴾ با توجه به سخن امام رضا(عليه السلام)
﴿هُوَ أَهْوَنُ عَلَيْهِ﴾ يعني اين آسان‌تر از آن است كه درباره خدا مطرح بشود. چيزي براي خدا سخت و سخت‌تر يا آسان و آسان‌تر نيست آن وقت آن دو روايت كه فرمود: «الله أكبر مِن أن يوصف» يعني اين جريان اهون از آن است كه كسي مطرح كند كه چيزي براي خدا سهل است يا براي خدا سهل‌تر است اين فرض ندارد.
اگر اين‌چنين شد آن وقت ﴿وَلَهُ الْمَثَلُ الْأَعْلَي﴾ معناي خودش را پيدا مي‌كند يعني هر وصفي را كه شما بيان كرديد خدا بالاتر از آن است ما آن معنا را كه نمي‌توانيم ادراك كنيم

ايت اله جوادي املي


اللَّهُ الَّذِي خَلَقَكُمْ مِنْ ضَعْفٍ ثُمَّ جَعَلَ مِنْ بَعْدِ ضَعْفٍ قُوَّةً ثُمَّ جَعَلَ مِنْ بَعْدِ قُوَّةٍ ضَعْفًا وَشَيْبَةً يَخْلُقُ مَا يَشَاءُ وَهُوَ الْعَلِيمُ الْقَدِيرُ ﴿۵۴﴾
انصاریان: خداست که شما را از ناتوانی آفرید، سپس بعد از ناتوانی قدرت و نیرو داد، آن گاه بعد از نیرومندی و توانایی، ناتوانی و پیری قرار داد؛ هرچه بخواهد می آفریند و او دانا و تواناست.

و مراد از قوت بعد از ضعف ، رسيدن طفل است به حد بلوغ ، و مراد از ضعف بعد از قوت ، دوران پيرى است ، و لذا كلمه ((شيبه - پيرى (( را بر آن (ضعف ) عطف كرد، تا تفسير آن باشد، و اگر ((ضعف (( و ((قوت (( را نكره آورد، براى اين است كه دلالت كند بر ابهام ، و معين نبودن مقدار، چون افراد در آن اختلاف دارند
((يخلق ما يشاء(( - يعنى هر چه مى خواهد خلق مى كند، همچنان كه ضعف را خواست و خلق كرد، و سپس قوت را خواست و خلق كرد، و در آخر ضعف را خواست و خلق كرد، و در اين بيان صريح ترين اشاره است به اينكه پشت سرهم قرار داشتن اين سه حالت ، از مقوله خلقت است ، و چون اين حالى به حالى كردن انسانها در عين اينكه تدبير است ، خلق نيز هست ، پس اين نيز، فعل خدا مى باشد كه خالق اشياء است ، پس ديگر كسى از مشركين نگويد كه اين حالى به حالى كردن انسانها از آنجايى كه از مقوله تدبير است ، به اله انسان مربوط مى شود، نه خدا

ترجمه تفسير الميزان جلد 16 صفحه 308

آشكار شدن بطلان غرور انسان با نگاه به ضعف وجودي خود
آن وقت انساني كه وضعش اين است با چه چيزي مي‌تواند مغرور بشود به چه چيزي مي‌خواهد تكيه كند اگر بخواهد به قدرت روح تكيه كند قدرت روح كه در ايمان و بندگي ذات اقدس الهي است. فرمود وقتي كه انسان اين مراحل را يكي پس از ديگري بررسي مي‌كند مي‌بيند از خودش هيچ ندارد ﴿ثُمَّ جَعَلَ مِن بَعْدِ قُوَّةٍ ضَعْفاً وَشَيْبَةً﴾ يعني پيري, ﴿يَخْلُقُ مَا يَشَاءُ﴾ هر چه او بخواهد انجام مي‌دهد


تفسير تسنيم

روم:32
مِنَ الَّذِينَ فَرَّقُوا دِينَهُمْ وَكَانُوا شِيَعًا كُلُّ حِزْبٍ بِمَا لَدَيْهِمْ فَرِحُونَ
از کسانی که دین خود را فرقه فرقه کردند و پیروانی [نسبت به اشخاص و ایسم‌های مختلف] شدند،41 [به گونه‌ای که] هر گروهی به آنچه [از حقیقت] نزد خود دارد دلخوش است.42

______________
41 – یاران و پیروان هر رهبری [در حق یا باطل] را «شیعه» او می‌نامند. مثل ابراهیم(ع) که شیعه افکار و اندیشه‌های توحیدی نوح(ع) بود [صافات 83 (37:83) ] و شیعه حضرت موسی(ع) در دوران فرعون [قصص 15 (28:15) ].
اما کلمه شیعه در قرآن عمدتاً معنای منفی داشته و دلالت بر تفرقه‌ای می‌کند که عامل آن پیروی از اشخاص و نظریات فرقه‌گرایانه غیر توحیدی است. فرعون با استفاده از حیله: «تفرقه بینداز و حکومت کن»، مانع از تجمع و وحدت مردم می‌شد و آنها را شیعه [پراکنده] می‌ساخت. قصص 4 (28:4) : «إِنَّ فِرْعَوْنَ عَلَا فِي الْأَرْضِ وَجَعَلَ أَهْلَهَا شِيَعًا...»
در قرآن خطاب به پیامبر اسلام آمده است: «آنهایی که آئین خود را تکه تکه کرده و به پیروانی [نسبت به مراجع دینی] تبدیل شده‌اند، تو هیچ پیوندی با آنان نداری، تکلیف آنها با خداست و در قیامت به این اختلافات خبرشان خواهد داد» [انعام 159 (6:159) ].
آفت یک ملت موحّد، انحراف از اتحاد حول محور کتاب خدا و تمایل به پیروی از اشخاص است که موجب تفرقه، تضاد، تخاصم و خشم و خشونت در جامعه می‌شود: انعام 65 (6:65) - «...أَوْ يَلْبِسَكُمْ شِيَعًا وَيُذِيقَ بَعْضَكُمْ بَأْسَ بَعْضٍ...».

42 – اصطلاح معروفی است که: «حقیقت را همگان مى‌دانند». یعنی آدمیان برحسب ذوقیات و زمینه‌های گوناگون وراثتی، تربیتی، و آموزشی، از زاویه و با نگاهی متفاوت به حقیقتی واحد می‌نگرند و در تبادل آراء و تضارب اندیشه‌هاست که نظریات جدید متولد می‌شوند و جامعه رشد می‌کند. با گسترش تفرقه و شیعه شیعه شدن یک جامعه، دین همچون گوشت قربانی، که به چنگ قومی غارتگر افتاده باشد، قطعه قطعه می‌شود و هر کدام به سهمی که به چنگ آورده‌اند دلخوش می‌شوند.


روم:43
فَأَقِمْ وَجْهَكَ لِلدِّينِ الْقَيِّمِ مِن قَبْلِ أَن يَأْتِيَ يَوْمٌ لَّا مَرَدَّ لَهُ مِنَ اللَّهِ يَوْمَئِذٍ يَصَّدَّعُونَ
پس پیش از آنکه روز بازگشت ناپذیری [=قیامت یا عذاب] از جانب خدا فرا رسد، روی خویش را به سوی دین برپا دارنده به پا دار [=به آیین خالص توحیدی گرای و آن را رهنمای زندگی خود قرار ده].57

______________
57 – اقامه وجه برای دین قیّم، جدّی گرفتن آئین خدایی، راهنمای عمل خود قرار دادن و رو آوردن به آن در همه برنامه‌های فردی و اجتماعی است، آنچنان که پیامبر اسلام فرمود: هر گاه فتنه‌ها همچون ابرهای تیره شما را فرا گرفت، بر شما باد پناه به قرآن.


ویرایش بوسیله کاربر 1401/04/02 10:25:47 ق.ظ  | دلیل ویرایش: edit

ali Offline
#9 ارسال شده : 1401/04/01 08:03:30 ق.ظ
ali

رتبه: Advanced Member

گروه ها: Moderator, Administrators, member
تاریخ عضویت: 1390/03/24
ارسالها: 1,270

تشکرها: 4 بار
29 تشکر دریافتی در 29 ارسال
ترجمه تدبر و فهم سوره روم


وَلَقَدْ أَرْسَلْنَا مِنْ قَبْلِكَ رُسُلًا إِلَى قَوْمِهِمْ فَجَاءُوهُمْ بِالْبَيِّنَاتِ فَانْتَقَمْنَا مِنَ الَّذِينَ أَجْرَمُوا وَكَانَ حَقًّا عَلَيْنَا نَصْرُ الْمُؤْمِنِينَ ﴿۴۷﴾
و به راستی پیش از تو پیامبرانی را به سوی قومشان فرستادیم که برای آنان دلایل روشن آوردند، سپس ما از آنان که مرتکب گناه شدند، انتقام گرفتیم [و مؤمنان را یاری دادیم]؛ و یاری مؤمنان حقّی بر عهده ماست.

اين آيه شريفه نظير جمله معترضه است ، و گويا بدين منظور آمده كه بيان كند براى مؤمنين حقى بر پروردگارشان هست ، و آن اين است كه : در دنيا و آخرت ياريشان كند، كه يكى از مصاديق يارى او از ايشان اين است كه از مجرمين انتقام بگيرد
اين حقى است كه از ناحيه خود خداى تعالى براى مؤمنين جعل شده ، پس ديگر جا ندارد كسى بر آن اشكال كند كه : خدا هيچ وقت مقهور و محكوم غير خود نمى شود

((فانتقمنا من الذين اجرموا(( - ((فاء(( بر سر اين جمله فاى فصيحه است ، و معنايش اين است كه : پس بعضى از ايشان ايمان آورده ، و بعضى ديگر جرم كردند، در نتيجه ما از مجرمين انتقام گرفتيم ، و اين همواره حقى است به عهده ما كه مؤمنين را يارى كنيم ، يعنى از عذاب نجات داده و مخالفينشان را هلاك كنيم ، و در اين آيه تا حدى اشعار به اين معنا است كه انتقام از مجرمين به خاطر مؤمنين است ، چون يكى از مصاديق نصرت آنان است

تفسير الميزان

روم:52
فَإِنَّكَ لَا تُسْمِعُ الْمَوْتَى وَلَا تُسْمِعُ الصُّمَّ الدُّعَاءَ إِذَا وَلَّوْا مُدْبِرِينَ
پس [با چنان ناسپاسی‌هایی] تو نه می‌توانی پیام خود را به مردگان [از نظر روحی] بشنوانی، و نه به کـَران، آنگاه که با پشت کردن [به پیامت] از آن روی می‌گردانند.67

______________
67 – ایمان از مقوله اطلاعات علمی نیست که با حضور در کلاس و شنیدن سخن استاد، هر چند با اکراه و اجبار، بالاخره در ذهن جای گیرد. ایمان امری قلبی است، وقتی دل کسی مرده باشد و گوشش شنوای مطالب ایمانی نباشد، از پیامبر نیز برای رسوخ دادن ایمان در دلِ منکران کاری ساخته نیست.

تفسير بازرگان


كوري و كري دو مشكل مشركان در هدايت‌پذيري
فرمود اينها دو مشكل دارند يكي اينكه كورند خب وقتي تو را نمي‌بينند نور را نمي‌بينند شما با چه وضع مي‌خواهي اينها را هدايت كني, يكي اينكه كَرند شما ببينيد اين رسانه‌ها و غير رسانه‌ها براي كَرها برنامه دارند سرّش اين است كه اين كرها درست است كه نمي‌شنوند اما چشم دارند مي‌بينند اشارات آن گوينده و گزارشگر را مي‌بينند او با دست خودش با سر و صورت خودش اشاره مي‌كند اين يك چيز مي‌فهمد اما اگر كسي كر باشد پشت هم كرده باشد خب اين چه چيزي را مي‌بيند فرمود اينها كرند ﴿إِذَا وَلَّوْا مُدْبِرِينَ﴾ خب الآن شما مي‌بينيد براي اين كرها برنامه دارند آن گزارشگر با اشارات دستش دارد تفهيم مي‌كند اين كرها هم مي‌فهمند ولو خيلي از مطالب را نفهمند ولي اجمالاً با اشاره گزارشگر مي‌فهمند اما اگر اين كر به آن گزارشگر پشت بكند خب چه چيزي را مي‌بيند چه چيزي را مي‌فهمد.

بازگشايی چشم و گوش مشرکان مهمترين کار انبياء
مهم‌ترين كاري كه انبيا كردند اين است كه آمدند اين چشم و گوش درون را باز كردند چشم بعضي‌ها بسته است اين چشم را باز مي‌كنند گوش بعضي‌ها بسته است اين گوش را باز مي‌كنند وقتي گوش شنوا شد چشم بينا شد معارف ديدني را به اينها نشان مي‌دهند معارف شنيدني را به اينها نشان مي‌دهند پس چهار كار كردند يكي اينكه غبارروبي كردند اين چشم و گوش را شنوا و بينا كردند بعد غذاي چشم و گوش را هم به اينها دادند مطالب را به اينها گفتند كه «يثيروا لهم دفائن العقول». [6]

داشتن گوش و چشم ملكوت‌شناس، لازمه فهم معارف توحيدي
فرمود آن‌كه بالأخره چشم و گوش ملكوت‌شناسي دارد آن‌كه مي‌فهمد غيبي هست, آن‌كه مي‌فهمد ماوراي طبيعتي هست حرف تو را گوش مي‌دهد اگر مطابق با برهان بود مي‌پذيرد, نشد, نكول مي‌كند اما اينها كه چشم و گوششان بسته است چطوري حرف تو را بفهمند.
در سورهٴ مباركهٴ «حج» كه گذشت فرمود ما كه مي‌گوييم بعضي‌ها كورند منظور چشم ظاهري نيست ﴿فإنّها لاَ تَعْمَي الْأَبْصَارُ وَلَكِن تَعْمَي الْقُلُوبُ الَّتِي فِي الصُّدُور﴾ دل, چشم دارد دل, گوش دارد ما با دلي كه گوش دارد حرف مي‌زنيم ما به دلي كه چشم دارد خودمان را نشان مي‌دهيم اينها نه چشم دارند نه گوش دارند ﴿صُمٌّ بُكْمٌ عُمْيٌ فَهُمْ لاَ يَعْقِلُونَ﴾, ﴿فَهُمْ لاَ يَرْجِعُونَ﴾ و مانند آن


تبيين گواهي قرآن بر عدم توان پيامبر(صلّي الله عليه و آله و سلّم) در اسماع مشركان
اينكه قرآن كريم در همين آيهٴ 52 سورهٴ مباركهٴ «روم» فرمود تو مرده‌ها را نمي‌تواني اسماع كني تو ناشنواها را نمي‌تواني اسماع كني نمي‌شود گفت پس حضرت چرا در جنگ بدر با كشته‌هاي مشركين در قَليب بدر سخن گفت آنها شنيدند منظور اسماعِ فيزيكي نيست كه بشنوند منظور اين است كه حرف شما را بپذيرند ما هم در ادبيات محاوراتمان همين را مي‌گوييم, مي‌گوييم فلان كس حرف ما را نمي‌شنود يعني قبول نمي‌كند نه فيزيكي گوش نمي‌دهد اگر خداي سبحان فرمود اينها حرف تو را نمي‌شنوند نه به اين معناست كه از نظر فيزيكي نشنيدند نه, كاملاً مي‌شنوند كه شما چه چيزي گفتي ولي ـ معاذ الله ـ آن را باطل مي‌دانند در اين تعبيرات قرآن كريم هم هست قرآن كريم دو سمع براي ذات اقدس الهي قائل است يك سمع كه همه حرف‌ها را مي‌شنود, همه صداها را مي‌شنود او سميعِ مطلق است, يكي اينكه مي‌گوييم خدايا ﴿إنَّكَ سَمِيعُ الدُّعاء﴾ [18] اين ﴿سَمِيعُ الدُّعاء﴾ نه يعني دعا را مي‌شنوي خب غيبت را هم مي‌شنود فحش را هم مي‌شنود ﴿سَمِيعُ الدُّعاء﴾ يعني گوش به دعا مي‌دهي دعا را مي‌شنوي يعني قبول مي‌كني اين سميع بودن غير از آن سميع بودن است كه هر صوتي را خدا مي‌شنود


تفسير تسنيم


ايا اينكه مجرمين در قيامت مي پندارند تنها ساعتي در برزخ درنگ كرده اند، نادرست است؟

روم:55
وَيَوْمَ تَقُومُ السَّاعَةُ يُقْسِمُ الْمُجْرِمُونَ مَا لَبِثُوا غَيْرَ سَاعَةٍ كَذَلِكَ كَانُوا يُؤْفَكُونَ
روزی که ساعت [=قیامت] برپا شود، مجرمان [با اطمینان کامل] سوگند یاد خواهند کرد که جز ساعتی [در گور] درنگ نکرده‌اند! [آنها در دنیا نیز] همین گونه واژگونه می‌پنداشتند.69
______________
69- يؤفكون از ماده اِفـْكْ، دلالت بر واژگونگی رفتار مى‌كند. یعنی انجام دادن کاری کاملاً خلاف آدمیّت و اخلاق و قانون شرع و عرف. امروز می‌گويند صد و هشتاد درجه وارونه عمل کردن.

روم:56
وَقَالَ الَّذِينَ أُوتُوا الْعِلْمَ وَالْإِيمَانَ لَقَدْ لَبِثْتُمْ فِي كِتَابِ اللَّهِ إِلَى يَوْمِ الْبَعْثِ فَهَذَا يَوْمُ الْبَعْثِ وَلَكِنَّكُمْ كُنتُمْ لَا تَعْلَمُونَ
و [اما] کسانی که برخوردار از علم و ایمانند، [به منکران] گویند: شما در کتاب خدا [=مقدّرات ثبت و ضبط شده او، از زمان مرگتان] تا روز قیامت درنگ داشته‌اید، اینک روز رستاخیز است ولی شما [گذشت زمان، یا واقعیت رستاخیز را] نمی‌دانستید.

تفسير بازرگان

پاسخ 1
وَ قَالَ الَّذِينَ أُوتُوا الْعِلْمَ وَ الايمَنَ لَقَدْ لَبِثْتُمْ فى كِتَبِ اللَّهِ إِلى يَوْمِ الْبَعْثِ فَهَذَا يَوْمُ الْبَعْثِ ...

اين آيه حكايت كلام مؤمنين در رد سخن مجرمين است كه مى گفتند: ((ما لبثوا غير ساعه (( چون مجرمين به خاطر روحيه مادى ، و فرورفتگى كه در نشاه دنيا داشتند، روز قيامت و فاصله آن تا دنيا را محكوم به همان نظام دنيا مى دانستند، و با آن مقياس مى سنجيدند، لذا گفتند: ((غير از ساعتى درنگ نكردند(( و يك ساعت مقدار كمى از زمان است ، گويا خيال مى كردند كه هنوز هم در دنيا هستند، چون فهم و شعورشان همين قدر بود
لذا اهل علم و ايمان سخن ايشان را رد كرده اند، كه درنگ آنان يك ساعت نبوده ، بلكه به مقدار فاصله بين دنيا و آخرت بوده است ، همان فاصله اى كه آيه ((و من ورائهم برزخ الى يوم يبعثون (( آن را بيان مى كند
اهل علم و ايمان نتيجه گرفتند كه اين همان روز قيامت است ، و ليكن مجرمين از آنجا كه هميشه درباره قيامت در شك بودند، و جز به امور مادى دنيوى يقين پيدا نمى كردند، لذا پنداشتند كه بيش از يك ساعت از ساعتهاى دنيا از مردنشان نگذشته است
اين است معناى كلام اهل علم و ايمان كه گفتند ((لقد لبثتم فى كتاب الله الى يوم البعث فهذا يوم البعث و لكنكم كنتم لا تعلمون (( يعنى شما جاهل و شكاك بوديد، يقين به چنين روز نداشتيد، و به همين جهت امروز امر بر شما مشتبه شده است

از اينجا معلوم مى شود كه مراد از علم و ايمان در جمله ((اوتوا العلم و الايمان (( يقين و التزام به مقتضاى يقين است ، و اصولا ((علم (( در زبان قرآن عبارت است از يقين به خدا و آيات او، و ((ايمان (( به معنى التزام به آنچه يقين اقتضاى آن را دارد كه خود موهبتى است الهى
و نيز از اينجا روشن مى شود كه مراد از ((كتاب الله ((، كتابهاى آسمانى ، و يا خصوص قرآن كريم است

تفسير الميزان

پاسخ 2:

ضعف علم حسي سبب عدم درك مرگ و قيامت حتي پس از مرگ
اينها با همين وضع مي‌ميرند خيلي از اينها اصلاً وقتي مردند نمي‌دانند مردند بعد وقتي وارد صحنه قيامت مي‌شوند نمي‌دانند اين قيامت است چون با كدام سرمايه بفهمند اين قيامت است چيزي كه نيندوختند نه خودشان اهل معنا بودند كه كشف كنند نه حرف انبيا را گوش دادند لذا با همان ديدِ بسته محشور مي‌شوند سرگردان‌اند وقتي از اينها سؤال بكني كه از آن وقتي كه مُردي تا الآن چقدر طول كشيد اينها چون غير از معرفت‌شناسي حسّي و تجربي نداشته و الآن هم ندارند با همان وضع محشور شدند اينها خيال مي‌كنند اينجا هم دنياست
مدتي خواب بودند الآن بيدار شدند مي‌گويند يك ساعت يا كمي كمتر يا بيشتر همين! عالمان آن روز, مؤمنان هستند اولياي الهي هستند فرشته‌ها هستند مي‌گويند نه, اين‌چنين نيست شما ميليون‌ها سال در برزخ بوديد الآن به اين صورت در آمديد يك ساعت و نيم ساعت چيست. در سورهٴ مباركهٴ «مؤمنون» گوشه‌اي از اين معارف را بيان فرمود, فرمود وقتي كه در قيامت از اينها سؤال مي‌كنند مي‌گويند يك روز يا نصف روز ما مانديم آيه 112 به بعد سورهٴ مباركهٴ «مؤمنون» اين بود كه ﴿قَالَ﴾ از آنها سؤال مي‌كنند ﴿كَمْ لَبِثْتُمْ فِي الْأَرْضِ عَدَدَ سِنِينَ﴾ شما چند سال در برزخ بوديد اينها مي‌گويند سال چيست, ما يك روز يا يك نصف روز بوديم خيال مي‌كنند اين هم دنياست و همان آثار دنيايي را دارد ﴿قَالُوا لَبِثْنَا يَوْماً أَوْ بَعْضَ يَوْمٍ﴾ اينها خيال مي‌كنند آنجا هم مثل دنياست اصلاً غير از دنيا چيز ديگري درك نمي‌كنند بعد كم كم برايشان روشن مي‌شود كه وضع چيست آن‌گاه مي‌گويند: ﴿رَبَّنَا ابْصَرْنَا وَسَمِعْنَا﴾.

تفاوت پاسخ تبهكاران و صاحبان علم از مقدار توقف در دنيا
غرض آن است كه در خصوص صحنه قيامت نه در بهشت و جهنم وقتي ساهره قيامت قيام كرد از همين تبهكاران سؤال مي‌كنند كه شما چقدر در زمين مانديد چون برزخ بالقياس الي الآخره جزء ارض حساب مي‌شود همين برزخ بالقياس الي الدنيا جزء يوم الآخره حساب مي‌شود قسم مي‌خورند كه ﴿مَا لَبِثُوا غَيْرَ سَاعَةٍ كَذلِكَ كَانُوا يُؤْفَكُونَ﴾ اما ﴿وَقَالَ الَّذِينَ أُوتُوا الْعِلْمَ وَالْإِيمَانَ﴾ نه تنها عالِم بودند مؤمن هم بودند آنها مي‌گويند «لام», «لام» قسم است ﴿لَقَدْ لَبِثْتُمْ فِي كِتَابِ اللَّهِ﴾ حالا ﴿كِتَابِ اللَّهِ﴾ يعني قضاي الهي آنچه در لوح الهي و مقدرات الهي بود يا آنچه ذات اقدس الهي در كتاب‌هايش مرقوم فرمود, كتاب‌هايي كه به انبياي ابراهيمي داد مخصوصاً به وجود مبارك پيغمبر(عليهم الصلاة و عليهم السلام) داد در اين كتاب‌ها آمده است كه وقتي وارد برزخ شديد تا روز بعث بايد بمانيد الآن اين روز بعث است و نمي‌دانيد شما. انسان يا خودش بالأخره بايد ﴿كَانَ لَهُ قَلْبٌ﴾ باشد اين معارف را بفهمد كه قيامتي هست يا گوش شنوا داشته باشد شما كه خودتان نظير حارثه و امثال ذلك نديديد, گوش شنوا هم نداشتيد براي اينكه به اين انبيا پشت كرديد ﴿لاَ تُسْمِعُ الصُّمَّ الدُّعَاءَ إِذَا وَلَّوْا مُدْبِرِينَ﴾ خب هيچ چيزي درك نمي‌كنيد با همين وضع وارد مي‌شويد.

تفسير تسنيم

پاسخ 3

آيه 56 ـ اينجا در برابر سخن مجرمان كه تنها ساعتى در برزخ درنگ كرديم، و چنانكه ناآگاهانى ديگر هم زمان هايى مانند يك روز و يا ده روز گفته اند، پاسخشان بر مبناى علم ايمان اين است كه در كتاب علم ربانى تا روز رستاخيز درنگ كرده ايم، البته اين درنگ در برابر روز قيامت ناچيز است، ولى مدّتش تنها مربوط به علم ربانى است و ديگران را از آن آگاهى نيست.

تفسير فرقان

روم:57
فَيَوْمَئِذٍ لَّا يَنفَعُ الَّذِينَ ظَلَمُوا مَعْذِرَتُهُمْ وَلَا هُمْ يُسْتَعْتَبُونَ
در آن روز عذرخواهی ستمگران سودی به حالشان ندارد و نه فرصت جلب رضایت [خدا یا خلق] به آنان داده می‌شود.70
_____________
70- «مستعتبون» از ریشه «عُبْتی» [رضایت]، رضایت طلبیدن از خدا یا کسی است که به او ظلم شده است. در دنیا چنین امری ممکن و ممدوح است، اما آخرت دارِ جزاست نه دارِ عمل.


عدم طلب عذرخواهي و پذيرش آن از سبك‌وزن‌ها در قيامت

فرمود: ﴿فَيَوْمَئِذٍ لاَّ يَنفَعُ الَّذِينَ ظَلَمُوا مَعْذِرَتُهُمْ وَلاَ هُمْ يُسْتَعْتَبُونَ﴾ اينها كه ظالم‌اند عذرخواهي اينها قبول نمي‌شود از اينها استعتاب نمي‌كنند استعتاب يعني طلب عُتبا, عُتبا يعني «إزالة العِتاب», «إزالة العِتاب» به عذرخواهي است, درخواست كمك, رضايت و مانند آن است «فهاهنا امور» اول اينكه اگر كسي گناه كرد سرافكنده است دوم اينكه بايد عذرخواهي بكند و صاحب‌حق از او بگذرد سوم اينكه اين‌گونه از تبهكاران مجرم كه در دنيا به آنها مهلت داده شده است چندين بار مهلت داده شده

اينها نه تنها حرف انبيا را گوش ندادند بلكه انبيا را مُبطِل مي‌دانستند مبطل نه به معناي باطل‌كننده كه اسم فاعلِ باب اِفعال باشد و به معني متعدي باشد مبطِل يعني باطل‌گو آن آيه سورهٴ مباركهٴ «عنكبوت» را قبلاً ملاحظه فرموديد فرمود اگر تو قبلاً كتابت داشتي چيز مي‌نوشتي ﴿إِذاً لَارْتَابَ الْمُبْطِلُونَ﴾ [13] افراد باطل‌رو نه باطل‌گو, كساني كه سيره آنها بطلان است صورت و سيرت و سنّت آنها بطلان است باطل‌عمل‌اند از اينها به مبطلون ياد مي‌شود ﴿لَارْتَابَ الْمُبْطِلُونَ﴾ اينجا هم فرمود وقتي كه شما اين معارف را به كفار و امثال كفار به مجرمين مي‌گوييد اينها مي‌گويند ﴿إِنْ أَنتُمْ إِلَّا مُبْطِلُونَ﴾ يعني اينها افسانه و اسطوره است كه شما مي‌گوييد.
اين گروه كساني‌اند كه خودشان بخواهند عذرخواهي بكنند عذرخواهي‌شان نافع نيست كسي از اينها استعتاب بكند بگويد شما عُتبا بياوريد, نيست. عُتبا, ازالهٴ عِتاب است با عذرخواهي و درخواست مغفرت, پس استعتاب نمي‌شوند يعني كسي از آنها نمي‌خواهد كه عذرخواهي كنيد اگر هم خودشان عذرخواهي كنند عذرخواهي آنها نافع نيست پس ﴿لاَّ يَنفَعُ الَّذِينَ ظَلَمُوا مَعْذِرَتُهُمْ﴾ (يك) ﴿وَلاَ هُمْ يُسْتَعْتَبُونَ﴾ (دو).

تفسير تسنيم

ویرایش بوسیله کاربر 1401/04/08 07:36:35 ق.ظ  | دلیل ویرایش: edit

ali Offline
#10 ارسال شده : 1401/04/02 10:21:09 ق.ظ
ali

رتبه: Advanced Member

گروه ها: Moderator, Administrators, member
تاریخ عضویت: 1390/03/24
ارسالها: 1,270

تشکرها: 4 بار
29 تشکر دریافتی در 29 ارسال
ترجمه تدبر و تفسير سوره روم


لَقَدْ ضرَبْنَا لِلنَّاسِ فى هَذَا الْقُرْءَانِ مِن كلِّ مَثَلٍ ... إِلا مُبْطِلُونَ

اين آيه اشاره است به اينكه اشخاص مورد بحث به روگردانى از حق مبتلا شدند، به حدى كه ديگر هر چه مثلها برايشان آورده شود، و هر قدر آن مثلها، حق را به دلها نزديك كند،سودى به حالشان ندارد، چون مهر بر لبهايشان زده شده ، و حالت روگردانى جزو طبيعتشان شده است
و لذا دنبال اين بيان فرموده ((و لئن جئتهم بايه ليقولن الذين كفروا ان انتم الا مبطلون (( يعنى هر آيتى برايشان بياورى آنها كه كافر شدند خواهند گفت چيزى جز باطل نياورده اى ، و اين را بدان جهت مى گويند كه روگردان از حق شدند، و هر حقى را باطل مى بينند


ترجمه تفسير الميزان جلد 16 صفحه 310

﴿لَقَدْ ضَرَبْنَا لِلنَّاسِ فِي هذَا الْقُرْآنِ مِن كُلِّ مَثَلٍ﴾ همين آيه است امثال فراواني در قرآن كريم هست كه اگر كسي بخواهد جلسات موعظه و تفسيري داشته باشد براي نوجوان‌ها مي‌تواند, براي تحصيل‌نكرده‌ها مي‌تواند, براي دانشجويان مي‌تواند, براي علما هم مي‌تواند
غرض آن است كه قرآن كتاب نوري است كه همه را روشن مي‌كند فرمود ما مَثل‌هاي فراواني زديم شما كه نبايد توقع داشته باشيد آن آقا كه تحصيل نكرده است آن آياتي برهاني را بفهمد, بنابراين نبايد گفت حالا چون كه اين گروه كارگرند يا تحصيل نكرده‌اند ما نبايد جلسه تفسير قرآن داشته باشيم اينها كه قرآن نمي‌فهمند, هيچ مطلبي در قرآن كريم نيست كه قابل تفهيم ساده‌ترين افراد نباشد منتها حالا آن گوينده بايد اين آيات را شناسايي بكند اين مَثل‌ها را اين قصه‌هاي انبيا را تنزّل هم بدهد تا در دسترس فهم آنها باشد.

تفسير تسنيم


روم:59
كَذَلِكَ يَطْبَعُ اللَّهُ عَلَى قُلُوبِ الَّذِينَ لَا يَعْلَمُونَ
این چنین خدا بر دل کسانی که نمی‌دانند [=انگیزه‌ای برای شناخت حقیقت ندارند] مُهر می‌زند72 [=استعداد حق‌جویی‌شان تباه می‌شود].

______________
72- اصطلاح «طبع قلب» از اصطلاحات متداول قرآن است که 11 بار در این کتاب تکرار شده است. معنای طبع، ثابت و دائمی شدن است. مطبوعات نوشته شده‌هاى کلیشه خورده و ثابت هستند [برخلاف گفتارها]. اخلاقیات و سجایای آدمی را «طبع» او می‌گويند. طبیعت نیز آفریده‌های قطعی خدا هستند. قلب آدمی مرکز فعل و انفعالات و تجزیه تحلیل اطلاعات وارده و قبول یا رد آنها می‌باشد. اگر این عضو فعال قابلیت دریافت اندیشه‌هاى دیگر و فرآیند آزاد‌گرانه بر آن را از دست بدهد، حالت طبع پیدا می‌كند. یعنی مثل روزنامه‌ها كلیشه‌اى و مُهر خورده [طبع] می‌شود. این همان دگماتیسم و تعصب کور است.

روم:60
فَاصْبِرْ إِنَّ وَعْدَ اللَّهِ حَقٌّ وَلَا يَسْتَخِفَّنَّكَ الَّذِينَ لَا يُوقِنُونَ
"پس [در برابر انکار آنها] شکیبا باش. مسلماً وعده خدا حق است [=تحقق یافتنی است] و مبادا [گفتار و کردار] کسانی که [به آخرت] یقین ندارند تو را سبک سازند [=از سنگینی و ثبات وقار خارج کند].73

______________
73 – 19 بار در قرآن فرمان «صبر» به پیامبر در برابر سختی‌های رسالت و گفتار و کردار پیامبر تکرار شده است. در این آیه به دنبال فرمان صبر، سبک نشدن در برابر آنهایی که باوری یقینی به آخرت ندارند و به دنیا و بهره‌مندی‌ها و رقابت‌های آن دلخوشند توصیه شده است. گویی گفتار و کردار توهین‌آمیز و تهاجمی آنها طوفانی به پا می‌کند که پیامبر و پیروان او باید با استواری و ثبات قدم مقاومت نمایند. به تعبیر ملای رومی:
باد خشم و باد شهوت، باد آز برد او را که نبود اهل نماز"

تفسير بازرگان

فَاصبرْ إِنَّ وَعْدَ اللَّهِ حَقُّ وَ لا يَستَخِفَّنَّك الَّذِينَ لا يُوقِنُونَ

يعنى به هر عكس العملى كه با تو روبرو مى شوند بساز، و در برابر اينكه مى گويند: ((ان انتم الا مبطلون (( و ساير زورگوييهايشان صبر كن ، كه وعده خدا حق است و اگر او وعده داده كه ياريت كند، قطعا خواهد كرد، همچنان كه در آيات قبل نيز فرموده : ((و كان حقا علينا نصر المومنين ((، پس كسانى كه يقين به وعده خداى سبحان ندارند، تو را سست نسازند

تفسير الميزان

امر به صبر و از دست ندادن وزانت در برابر بدرفتاري مشركان

حالا فرمود: ﴿فَاصْبِرْ إِنَّ وَعْدَ اللَّهِ حَقٌّ﴾ به تعبير سيدناالاستاد(رضوان الله عليه) صدر اين سورهٴ مباركهٴ «روم» سخن از وعده الهي و نصرت الهي بود در آيه چهار اين سور‌ه فرمود: ﴿يَوْمَئِذٍ يَفْرَحُ الْمُؤْمِنُونَ﴾ در آيه پنج فرمود: ﴿بِنَصْرِ اللَّهِ يَنصُرُ مَن يَشَاءُ﴾ اين صدر سوره است در ذيل سور‌ه هم فرمود: ﴿فَاصْبِرْ إِنَّ وَعْدَ اللَّهِ حَقٌّ﴾ [30] ما وعده پيروزي داديم حق غالب مي‌شود و يقيناً هست. ﴿وَلاَ يَسْتَخِفَّنَّكَ الَّذِينَ لاَيُوقِنُونَ﴾ اينهايي كه اهل يقين نيستند بدرفتاري مي‌كنند حرف‌هاي بد مي‌زنند تهمت مي‌زنند دروغ مي‌گويند اينها باعث نشود كه شما خفيف بشويد تهي‌مغز بشويد زود از جا در برويد خفّت داشته باشي و مانند آن.

نهي قرآن از سبك وزني و به استخفاف كشاندن ديگران
مي‌فرمايند مبادا اگر چهارتا جاهل, چهارتا كار كردند باعث بشود كه شما از آن معيار اصلي فاصله بگيريد يا عصباني بشويد يا كار سبك‌مغز انجام بدهيد يا غضبناك بشويد; شبيه آن آيه است كه فرمود: ﴿وَلاَ يَجْرِمَنَّكُمْ شَنَآنُ قَوْمٍ عَلَي أَلَّا تَعْدِلُوا إِعْدِلُوا﴾ [33] اگر عده‌اي حرف بد زدند مبادا اين باعث بشود كه شما هم ـ خداي ناكرده ـ دهنتان باز بشود حرف‌هاي تلخ بزنيد حرف‌هاي بد بزنيد حرف‌هاي سبك اصلاً نزنيد نه خودتان اين حرف سبك را بزنيد نه اگر كسي استخفاف كرد شما حرف سبك بزنيد ﴿وَلاَ يَسْتَخِفَّنَّكَ الَّذِينَ لاَيُوقِنُونَ﴾ نه خودت خفيف‌گوي باش نه كسي باعث استخفاف تو باشد ﴿فَاصْبِرْ إِنَّ وَعْدَ اللَّهِ حَقٌّ وَلاَ يَسْتَخِفَّنَّكَ الَّذِينَ لاَيُوقِنُونَ﴾.

معادل #شستشوي_مغزي بودن استخفاف در قرآن و استفاده ابزاري فرعون از آن
اين استخفاف قرآني همان شستشوي مغزي است, ملتي را خفيف كردن يعني با تبليغات سوء اينها را شستشوي مغزي مي‌كنند اينها را عوام بار مي‌آورند كار فرعون هم همين‌طور بود در سورهٴ مباركهٴ «زخرف» دارد فرعون كاري كه كرده است اين بود آيه 54 سورهٴ مباركهٴ «زخرف» اين است ﴿فَاسْتَخَفَّ قَوْمَهُ فَأَطَاعُوهُ﴾ قوم خود را خفيف كرد, سبك كرد, سبك‌مغز كرد, شستشوي مغزي داد, تهي‌مغز كرد از آنها اطاعت گرفت ﴿فَاسْتَخَفَّ قَوْمَهُ فَأَطَاعُوهُ﴾ يعني اطاعوا قومِ او, او را ﴿إِنَّهُمْ كَانُوا قَوْماً فَاسِقِينَ﴾.

آنها كه اهل علم و حوزه و دانشگاه نيستند با تبليغ زندگي مي‌كنند وقتي چيزي را به آنها گفتيد اينها باور مي‌كنند از يك رسانه رسمي, وقتي ده بار, بيست بار گفتي اين تكرار به منزله تعليل آنهاست ديگر دست بردار نيستند خيال مي‌كنند همين حق است و «لا ريب فيه» اگر چيزي را از يك رسانه رسمي شنيدند اول باور مي‌كنند وقتي ده بار, بيست بار شنيدند اين باورشان معلَّل مي‌شود در حدّ خودشان اين را مي‌گويند استخفاف, شستشوي مغزي.

فرمود: ﴿فَاسْتَخَفَّ قَوْمَهُ فَأَطَاعُوهُ﴾ برهاني بر مسئله نياورد گفته كه زعيم كشور بايد با طلا و نقره و قصر و اينها باشد موسي(سلام الله عليه) كه اين حرف‌ها را ندارد كم كم دوبار و ده بار و بيست بار خودش گفته, ديگران گفته اينها باور كردند كه زعيم يك ملت بايد با جلال مادي و طلا و نقره باشد آيه 52 به بعد سورهٴ مباركهٴ «زخرف» اين است فرعون گفته بود: ﴿أَمْ أَنَا خَيْرٌ مِنْ هذَا الَّذِي هُوَ مَهِينٌ وَلاَ يَكَادُ يُبِينُ ٭ فَلَوْلاَ أُلْقِيَ عَلَيْهِ أَسْوِرَةٌ مِن ذَهَبٍ أَوْ جَاءَ مَعَهُ الْمَلاَئِكَةُ مُقْتَرِنِينَ ٭ فَاسْتَخَفَّ قَوْمَهُ فَأَطَاعُوهُ﴾ گفتند موسي كه طلا و نقره ندارد با يك چوب‌دستي آمده او كه قصر ندارد او كه طلا ندارد او كه زيور ندارد اينها هم باور كردند گفتند زعيم بايد كسي باشد كه طلا داشته باشد با اين شستشوي مغزي از آنها اطاعت گرفته

ايت الله جوادي املي

ویرایش بوسیله کاربر 1401/04/02 10:27:27 ق.ظ  | دلیل ویرایش: edit

ali Offline
#11 ارسال شده : 1401/04/04 07:39:32 ق.ظ
ali

رتبه: Advanced Member

گروه ها: Moderator, Administrators, member
تاریخ عضویت: 1390/03/24
ارسالها: 1,270

تشکرها: 4 بار
29 تشکر دریافتی در 29 ارسال
ترجمه تدبر و فهم سوره روم

نكات تفسيري سوره روم از مرحوم جمال گنجه اي

نه پیروزی به معنای حقانیت، و نه شکست به معنی عدم حقانیت

از آیه های 2 تا 6 فهمیده میشود حکومت روم (رم شرقی) در نقطه ای نزدیک به مکه در جنگی (لابد با ایران ساسانی) شکست خورده بود که خداوند پیشگوئی پیروزی قریب الوقوع آنها را در چند سال معدود کرده بود که سبب خوشحالی مومنان خواهد گردید .

از همینجا فهمیده میشود که هم مسلمانان و هم کافران این گفتمان غلط را داشته اند که پیروزی یا شکست در جنگ ها به دست آسمان است در حالیکه این امر یک امر زمینی است و نه پیروزی معلول صحت عقاید و نه شکست معلول غلطی آن است.

5 آیه از این 6 آیه، مربوط است به اینکه روم پس از شکست، مجدداً پیروز خواهد شد و مسلمانان شاد خواهند شد.
همین تأکید نشان می­دهد که این واقعه مورد بهره­برداری تبلیغاتی کفار علیه مسلمین شده بود.
بنابراین، باید این قول مشهور را پذیرفت که در اوان نزول این سوره، روم از ایران شکست خورده بود و چون رومیان آن زمان اصطلاحاً مسیحی بودند و طبعاً به اسلام نزدیک­تر بودند، شکست آنها بدست ایرانیان روحیه مسلمانان را تخریب کرده بود که خداوند در این آیات وعده پیروزی قریب­الوقوع آنان را می­دهد. و مسلمانان در اثر نزول این آیات نسبت به «وقوع یک جنگ بعدی بین دو ابر قدرت آن زمان و پیروزی روم در کمتر از ده سال» مطمئن بوده و با کفار بر سر آن بگومگو می­کردند.

در این آیات، علیرغم خبر دادن از این اتفاق در آینده، این نکته را نیز به وضوح مطرح می­کند که موفقیت یا عدم موفقیت در زندگیِ این جهانی که پیروزی در جنگ­ها نیز یکی از وجوه آن است ربطی به کفر و ایمان ندارد. و ممکن است مؤمن در جنگ شکست بخورد و کافر پیروز شود و موفقیت در زندگی مادی، دلیل حقانیت نیست و عدم موفقیت نیز دلیل عدم حقانیت نمی­باشد.


پیشگوئی های تحقق یافته
در آیات 2 تا 4 میفرماید : روم مغلوب شد (2) در نزديک ترين سرزمين. و همانها پس از شکستشان بزودي غالب ميشوند (3) ظرف سالهائي اندک. زمام امور چه قبل (از آن) وچه بعد (از آن) بدست خداست. و مومنان در آنروز شاد ميشوند (4)

ما برای واقع شدن این پیروزی و درست در آمدن این وعده، علاوه بر دلایل تاریخی، همین یک دلیل عقلی برایمان بس است که اگر اینطور نشده بود، امروز صدای خنده و مسخره کفار و منافقان و ملحدان حتی از پس این چهارده و اندی قرن، گوش­مان را پاره می­کرد.
هم مسلمانان برای تحقق این وعده الهی روزشماری می­کردند و هم کفار و منافقین حساس بودند که اگر این وعده عملی نشود خوب دستاویزی برای آنها پیدا می­شود تا اساس اسلام را مورد تخریب قرار دهند.
اما در سال نهم پس از نزول این آیه، این پیروزی محقق گشت. و کفار و منافقین یکبار دیگر سرخورده گردیدند.
پیش­بینی به این روشنی، آنهم با ذکر مدت، آنهم درباره چیزی که مسلمین هیچ اثر و نقشی در تحقق آن نداشتند، غیر از آنکه به مبدأ امر نسبت داده شود راه عقلی دیگری ندارد.



آیه 7: کلمه «آخرت» در اینجا بمعنی قیامت و بهشت و جهنم و این نوع مفاهیم نیست بلکه بمعنی «عمق» و «باطن»، و در مقابلِ «ظاهر» است.

آیه 9: یعنی عاقبت کسانی که از کفارِ قریشِ هنگامِ نزولِ این آیات (و قبل از هجرت) قوی­تر بودند و در زمین عمران و آبادی بیشتر کردند .

آیه 28: موضوع مثال بطور خلاصه این است که خداوند خالق همه چیز و همه کس است و آن کسانی که مشرکان دارای قدرت و نفوذ می­پندارند و آنها را به تصور خویش در بعضی جهات همتای خداوند می­پندارند در حقیقت مخلوق خداوند هستند و هر چه دارند از خداوند دارند و هیچ کاری را بطور مستقل نمی­توانند انجام دهند و لذا چه جای این نوع تلقی­ها است؟

آیه 30: معلوم می­شود که اگر آدمی بحال خود رها شود و تحت تأثیر جریاناتی ویژه اعم از بد (شیطانی) و خوب (رحمانی) قرار نگیرد، بطور طبیعی و عادی رفتار دینی معتدل (= حنیف) از خویش نشان خواهد داد.

- پیشگوئی های تحقق یافته
در آیه 47 عاقبت اقوام پیشین را که بر کفر و تکذیب اصرار میورزیدند ذکر کرده و تلویحا پیشگوئیِ رفع شرک و کفر و موفقیت آنحضرت را نموده است .

در آیه های 52 و 53 به آنحضرت دلداری میدهد که تو پیامت را برسان و به تاثیرش کاری نداشته باش و به این ترتیب تلویحا وعده میدهد که موفق خواهی شد.

در آیه 58 از کلمه قرآن برای مجموع نزولات وحی تا این زمان استفاده میکند و در این یک وعده محقق هست زیرا هنوز خیلی (بیش از ده سال ، که پایان عمر شریفش باشد) مانده که نزول قرآن پایان پذیرد.



سيماي سوره روم

در پاراگراف 1 می فرماید : روم که مغلوب شده بود ظرف چند سال غالب می­گردد و ای مسلمانان ! سطح فکر کافران دربند ظواهر است و از درک حقایق ناتوانند و دراثر این فکر سطحی به ادامه گناهان می پردازند وکارشان به تکذیب وتمسخر آیات الهی می کشد و بد عاقبتی دارند .

در پاراگراف 2 گوشه­­ای از آیات لطف و رحمت و قدرت الهی را یادآوری می فرماید و اینکه ای مردم! به آن هدایت که از سوی خداوند نموده شده ادامه دهید و اینکه اکثر انسان­ها در مقابل هر دو وضعیت خوشی و ناخوشی ضعیف­اند اما با وجود این به سوی خداوند رو نمی­کنند.

در پاراگراف اخر می فرماید: با ذکر گوشه دیگری از لطف و رحمت الهی میگوید ای مردم! قیامت خیلی نزدیــک است، به نتیجه بد اعمالتان و به عواقب رفتارهای بد گذشتگان بنگرید و بدانید که نتیجه خوب و بد رفتار و اعمالتان به خودتان برمی­گردد و اینکه ای پیامبر! انرژیت را در جای بی­ فایده هدر مده ، به اندازه کافی اتمام حجت شده است. تو کار خودت را با صبر پیگیر باش.

درس: آيات الهي زياد و آشکار است اما کافران از آنها غفلت مي کنند.

ali Offline
#12 ارسال شده : 1401/04/08 07:30:56 ق.ظ
ali

رتبه: Advanced Member

گروه ها: Moderator, Administrators, member
تاریخ عضویت: 1390/03/24
ارسالها: 1,270

تشکرها: 4 بار
29 تشکر دریافتی در 29 ارسال
ترجمه تدبر و فهم سوره روم: نكات تفسيري سوره روم از تفسير فرقان


و اينجا "سيغلبون . فى بضع سنين" با اشاره "يومئذ يفرح المؤمنون بنصرالله" مشتمل بر نويدى مضاعف است; نخست اينكه همين روميان شكست خورده در فاصله 3 تا 9 سال از شكستشان مشركان را شكست خواهند داد، زيرا بضع در لغت عربى عددى در همين ميان است.

اينجا اين نويد تا اندازه اى زياد شكست روحى مسلمانان را جبران كرد، حال آنكه هنوز در مكه بودند و جريان ظاهرى مكى شكست و مغلوبيت ظاهرى پياپى مسلمانان بوده، كه در آخر كار پيامبر بزرگوار(صلى الله عليه وآله) از ترس جانش مجبور به هجرت شد، در چنان زمينه خطرناكى اين وعده نصرت روميان خود موجب تقويت مسلمانان گرديد، و مهمتر از اين نويد محقق يافتن اين پيروزى است پس از ساليانى; يكى پيروزى موعود صريح روميان مسيحى در برابر ايرانيان مشرك پس از حداكثر نه سال، و مهمتر از آن پيروزى مسلمانان در عهد مدنى در جنگ بدر كه همزمان با پيروزى نخست تحقق يافت،

وعده ى (يارى) خدا را (بپذير و پاس دار). خدا وعده اش را خلاف نمى كند، ولى بيشتر مردم نمى دانند. _…_6_
آيه 6 ـ اينجا اشاره به اين وعده محقق مضاعف ربانى كرده كه اكثريت مردم از آن ناآگاهند، و اين ناآگاهى بر دو مبناى بى ايمانى و عدم توافق وعده ربانى با ظاهر جريان است كه هم غلبه روميان برابر ايرانيان و هم غلبه مسلمانان در جنگ بدر است، كه هر دو برخلاف تاكتيكهاى جنگى بوده و طبعاً ظاهر بينان غير مسلمان آنگونه اند، چنانكه در آيه (7) مورد توبيخ الهى قرار گرفته اند كه اينان تنها ظاهرى از زندگى دنيا را مى نگرند و از عاقبت كار غافلند، و اين آخرت اعم است از آخرت رستاخيز و عاقبت دنيوى، كه در اين جريان هر دو عاقبت بر اين ظاهربينان مخفى بود.



خدا آفرينش راآغاز وسپس آن را تجديد ميكند. سپس تنها سوى او بازگردانيده مى شويد. _…_11_
آيه 11 ـ اين آيه و تظائرش آغاز آفرينش و برگشت دادن آنان را در ادامه رجوع الى الله چنان مى نمايد كه استمرار دارد، بدين معنى كه اين سه مرحله در انحصار مكلفان پيش از رستاخيز نخستين نيست، بلكه پس از آن نيز اين سه جريان تكرار مى شود، و اين خلق و اعاده هم خلق نخستين و اعاده اش را در بر دارد، و هم تمام آفرينش هاى پياپى را، و سپس بر گرداندن آنها را در بر مى گيرد.

15_ و اما كسانى كه كافر شدند و با آياتمان و ديدار آخرت (ما وهمان ها را) تكذيب كردند آنان در عذاب حاضرشوندگانند.

_…_16_
آيه 16 ـ «باء» در «بآياتنا» نسبت به «كذّبوا» سببيت است، ولى نسبت به «كفروا» براى تعديه مى باشد.


آيه 36 ـ اين "فرحوا بها" كه در زمينه رسيدن رحمت ربانى اينجا مورد نكوهش قرار گرفته خوشحالى بى بند و بار است كه گوئى شايسته و بايسته اين رحمت بوده، وگرنه خوشحالى به نعمت ربانى در بعد ايمان خود ايمانى مضاعف است، و از جمله شواهد اين مطلب آيه (89:15 و 16) است. و نيز ذيل همين آيه، كه اگر در اثر كرده هاى خودشان جريانى ناگوار برايشان پيش آيد كلا آنان را از رحمت خدا مأيوس مى گرداند، حال آن كه اين ناگوارى در اثر عمل خودشان مى باشد.

آيه 40 ـ اينجا پس از «يميتكم»، "ثم يحييكم" آمده كه مقصود زندگى رستاخيز است، و آيا حالت صعقه و بيهوشى در برزخ براى برزخيان مرگ نيست كه در اين صورت پس از مرگ نخستين مرگى هم از برزخ، سپس زندگى مجدد در آخرت باشد؟ پاسخ اين است كه اين بيهوشى گرچه در حكم مرگ است اما خود مرگ نيست، زيرا مرگ تنها انفصال روح از بدن است، ولى بى هوشى روح در بدن مرگى درونى است. و در آيه مورد بحث مقصود از «يميتكم» مرگى برونى است كه اگر مرگ درونى و بى هوشى هم مراد بود ميراندن نيز تكرار مى شد.




کاربرانی که در حال مشاهده انجمن هستند
Guest (3)
جهش به انجمن  
شما مجاز به ارسال مطلب در این انجمن نمی باشید.
شما مجاز به ارسال پاسخ در این انجمن نمی باشید.
شما مجاز به حذف مطلب ارسالی خود در این انجمن نمی باشید.
شما مجاز به ویرایش مطلب ارسالی خود در این انجمن نمی باشید.
شما مجاز به ایجاد نظر سنجی در این انجمن نمی باشید.
شما مجاز به رای دادن در این انجمن نمی باشید.

قدرت گرفته از YAF 1.9.6.1 | YAF © 2003-2022, Yet Another Forum.NET
این صفحه در مدت زمان 2.113 ثانیه ایجاد شد.